تبليغاتX
سینما و ادبیات

حقیقت گمشده

"قول" نوشته " فردریش دورنمات"

رُمان قول نوشته "فردریش دورنمات" می کوشد با خلق داستانی جنایی دربارۀ مرگ یک دختر بچۀ معصوم به دست یک قاتل روان پریش،به درون شخصیت های داستانش نفوذ کند.کنکاشی باشد برای یافتن واقعیت در تاریک خانۀ دنیایی که ذرات نور حقیقت همچون روزنه های مایوسی سوسو می زنند.بازرس ماتئی پس از رویارویی با این حادثه دهشتناک به خانوادۀ آن دختر بچه معصوم در صحنه ای تکان دهنده "قول" می دهد،به آمرزش روحش قسم می خورد تا قاتل فرزندشان را بیابد اما همین قول و پیمان اوست که زندگی اش را ویران می کند و درونش را به هم می ریزد.بازرس ماتئی شخصیتی است استوار، از آن آدم هایی که مخاطب دلش به او قرص است،به او اطمینان می کند و می داند که کار درست را انجام می دهد،با عقل و منطقش سعی در تکمیل این پازل پیچیده دارد.دیگر همکارانش به سریع ترین راه حل ممکن که همان بازداشت و بازجویی آن دوره گرد دست فروش بود تن می دهند و او را متهم می کنند و تحت فشار و بازجویی هایی طاقت فرسا از او اعتراف می گیرند. خودکشی دوره گرد را هم به نفع خود تمام می کنند و مُهر پایانی می زنند بر این پرونده .همیشه آسان ترین راه ها،اشتباه ترین نتایج را به ارمغان می آورد.حقیقت در دوقدمی چشمان باز و هشیار ما نمایان نیست،روزنه کم نوری است در ظلماتی پیچ در پیچ و خوفناک که زیر سیطره تاریک جبر دنیوی پنهان است.بازرس ماتئی قهرمانانه واقف به این مسئله است. او می داند که کشف راز این پرونده به همین سادگی ها نیست. می داند که برای یافتن حقیقت،باید خونِ دل خورد و رنج کشید. ماتئی زیر بار سنگین قول شرفی است که به خانواده مقتول داده است. پس باید تا انتهای این راه برود. باید بایستد تا ببیند حقیقت را،باید به دبال قاتلی باشد که نیست، انسانی که موجودیت خارجی ندارد.بار سفر به این شهر و آن دیار ببندد،اطلاعات جمع آوری کند.همچون آواره ای در پمپ بنزینی سکنی گزیند،از انسانی معصوم همچون طعمه ای برای شکار قاتل بهره ببرد،پا بر اصول انسانی ای که بر آن معتقد است بگذارد تا بببند آن چه را که دیگران نمی بینند،بیابد آنچه را که همکارانش نمی یابند.

زمان به سختی برای ماتئی می گذرد. پس از جان کندن بسیار و تلاشی جان سوز بالاخره امید تازه ای جان می گیرد،ماتئی معمای این ماجرا را حل می کند،رئیس پلیس و همه همکارانش را متقاعد می کند تا به نقشه او برای به دام انداختن قاتل تمکین کنند.بازرس ماتئی و همکارانش روزهایی طولانی در کمین قاتل در جنگلی به انتظار می نشینند تا او را به دام بیندازند اما...امان از این اما...اما کسی نمی آید.تمام نقشه های ماتئی انگار نقش بر آب شده است.این همه صبر،این همه رنج،این همه انتظار،انگار همۀ این ها پوچ و تهی نتیجه داده اند.در پایان رُمان می فهمیم که تمام معادلات بازرس ماتئی که تنها با ابزار عقل و اندیشه خود در پی کشف حقیقت بود،درست بوده است و تنها یک تصادف لعنتی باعث ظاهر نشدن قاتل در روز موعود در آن جنگل شده است. گاهی دست قدرتمند جبر دنیوی،تمام معادلات منطقی دنیا را به هم می ریزد و مانع ظهور حقیقت مظلوم می شود.رئیس با توضیح دربارۀ کشته شدن قاتل در تصادفی با یک کامیون در همان روزهایی که در جنگل به انتظارش نشسته بودند،سعی در آرام کردن روح ناآرام ماتئی دارد اما او مدت زیادی است که با عقل و منطق خویش زندگی کرده،دیگر تاب تحمل این را ندارد که ببیند قانون زندگی اش،سرنخ هایی که با رنج و درد زیاد بدستشان آورده،فرمول های ریاضی گونه پیچیده ای که آن ها را با ظرافت کنار هم چیده فقط بوسیله یک تصادف ساده نابود شده باشند. برای همین است که در مقابل سخنان رئیس در انتهای داستان در پی کشف راز این پرونده کاملا بی تفاوت است. او همچنان در آستانه وادی جنون، انتظار قاتلی را می کشد که گمان می کند روزی از رامی رسد،قاتلی که این بار پلیس و ما مطمئنیم که وجود خارجی ندارد و نمی آید.

"قول" فاتحه ای است بر رمان پلیسی چرا که منطق و شالوده بیش تر داستان های جنایی مرسوم را به چالش می کشد و آب سردی است بر آرزوها و آمال کسانی که قاطعانه مصرند تا اثبات نمایند که منطق و تفکر در جبهه خیر فاتحانه راز حقیقت  پنهان شده در جبهه شر را افشا می کند.

+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 2:26 |

شبکه اجتماعی(دیوید فینچر)

مهم ترین مشکل فیلم شبکه اجتماعی فینچر،زاویه نگاه فیلمنامه اثر به این پدیده عجیب(فیس بوک) است.فیلم بیش تر از آن که جستجویی باشد در پی یافتن دلایل محبوبیت فیس بوک،چگونگی ساخت آن و تفکر پدید آورندگانش،نمایشی است از یک نزاع حقوقی میان دو گروه که مدعی مالکیت ایده فیس بوک هستند.درصد بسیاری از زمان فیلم در دادگاه می گذرد با فیلمنامه ای که به گمانم یکی از پر دیالوگ ترین فیلمنامه های تاریخ سینما باشد دیالوگ هایی که با ریتم بسیار سریع بیان می شوند .دیالوگ های بیشمار فیلم در مورد یک دعوای حقوقی در مورد مالکیت یک سایت چه جذابیتی می تواند برای بیننده داشته باشد ؟مارک زاکربرگ حقیقی در مصاحبه ای عنوان کرده بود که تنها شباهت میان او و شخصیت مارکِ فیلم ِ فینچر،نمایش صحیح لباس های او در دوران دبیرستانش است.به تصویر کشیدن دروغ شمایل یک انسان حقیقی ِ در قید حیات که به گفته خودش با زندگی واقعی اش انطباقی ندارد خود نوعی دادن آدرس غلط به مخاطب است.به تصویر کشیدن یک از نابغه های دنیای فناوری اطلاعات در قامت انسانی فریبکار،منفور،پول پرست و بی قید و بند در فیلمی پر دیالوگ که رخوت از سر و رویش می بارد منظری کلیشه ای و بی رمق به پدیده های جدید دنیای معاصر است. 

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 13:47 |

دیوانه های دوست داشتنی!

 چرا سریال دوستان یکی از محبوب ترین،پربیننده ترین و در نهایت یکی از بهترین سریال های طنز تاریخ تلویزیونی آمریکا یا حتی جهان است؟به کدام دلیل رابطه شش دوست گرمابه و گلستان و محل زندگی شان می تواند به یکی از دل نشین ترین وموثرترین عوامل درخشش یک مجموعه تبدیل شود؟در قسمت پایانی وقتی همگی تصمیم به نقل مکان از این خانه دوست داشتنی می گیرند،وقتی خانه را این بار بدون اسباب و اثاثیه می بینی حس دلتنگی غریبی را داری. مگر در این ده سال در این خانه بر ما چه گذشت که دوست داریم همصدا با حس درونی «جو ای» در مخالفت با نقل مکان «چندلر» و «مانیکا»برای زندگی در خانه جدید،همراهی کنیم؟چرا مراسم عروسی«فیبی» در آن شب برفی رمانتیک دلتنگمان می کند؟چرا ما هم دوست داریم هنگام خداحافظی «ریچل» با «جو ای» برای نقل مکان «ریچل» به پاریس از بالای ساختمان به پایین بپریم؟چرا دل آزاری و عصیان «راث» را هنگام آگاهی از خداحافظی نکردن «ریچل» از او زمانی که حس درونی خود را صادقانه در مقابل او بیرون می ریخت دوست داریم و با آن غمگین می شویم؟ده سال رابطۀ این دوستی گرم را که مرور می کنی می بینی که انگار تو هم جزوی از این رابطه ها بوده ای. به علایق بامزه «جو ای» به غذا از ته دل خندیده ای،حساسیتش در تقسیم نکردن غذایش با دیگران را فهمیده ای. به سادگی و بی پیرایگی «فیبی» دل بسته ای. دل می بندی به شیدایی او هنگامی که در موقعیت های عجیب و غریب خود را     «روجینا فلنجی»معرفی می کند.برایت حتی هیچ عجیب و غیر قابل باور نیست که با دوچرخه ای که «راث» به او هدیه داده است صحبت می کند و از او خواهش می کند که به خاطر سوار نشدنش لطفا نمیرد.وسواس «مانیکا» در رابطه با تمییزی خانه را دوست داری حتی اگر بدانی که شب از نیمه گذشته است و او در هنگام راه رفتن در خواب، خانه را تمییز می کند.عاشق «فیبی» می شوی وقتی موش های کابینت آشپزخانه اش را «باب» و «رابرت» صدا می زند.دوست داری جان بر کف شوی تا «راث» برای یک بار هم که شده درباره دایناسورها و زندگی شان توضیحی طولانی و خسته کننده بدهد و تو با جان و دل گوش کنی.

سریال دوستان یکی از بی بدیل ترین سریل های کمدی دنیاست چرا که سِرّ موفقیتش را در به تصویر کشیدن رابطۀ دوستانۀ گرم و انسانی ای می یابد که همه آرزوی داشتنش را دارند.رابطه ای که بتوان با هم،به کمک هم اندوه زیاد و شادی های اندک زندگی مان را تقسیم کنیم،از کنار هم بودن لذت ببریم،دل آزردگی هایمان از یکدیگر را صادقانه بازگو کنیم و از همه مهم تر با هم بودن را تجربه کنیم. دوستی هایمان را به مناسبت های مختلف جشن بگیریم و اگر طعم شیرین زندگی هست به کام همۀ مان باشد و اگر اشک و آهی هست شانه به شانۀ یکدیگر بار سنگین آن را به دوش بکشیم.

سریال دوستان به طرز ظریفی فرهنگ آمریکا را هم معرفی و تبلیغ می کند.تاکید بر نمایش روز شکرگزاری(Thanksgiving) در هر فصل سریال که با خوردن بوقلمون(Turkey) همراه است.نمایش شب کریسمس و مراسم خاصش،شب هالووین با لباس پوشیدن های بامزه شان بخش های مهم هر فصل هستند. به تصویر کشیدن چگونگی فرآیند ازدواج یک زوج که با آشنایی یکدیگر شروع و پس از اعتماد و شناخت طرفین از یکدیگر نوبت تحویل کلید های منزل شان به هم و سپس پیشنهاد ازدواج از طرف یکی به دیگری و سپری کردن دوران نامزدی ودر آخر ازدواج است به خوبی نمایش داده می شود.از همه مهم تر سریال دوستان در ستایش یکی از اساسی ترین ویژگی های فرهنگ آمریکایی یعنی تشکیل خانواده هم هست.

یکی از عوامل مهم در به بار نشستن تمام ویژگی های ذکر شده ،فیلمنامه پرجزئیات این مجموعه است که توسط تیمی بیست و چند نفره نوشته می شد.شوخی هایی حساب شده متکی بر طنز موقعیت و کلامی که حتی بعد از نوشته شدن،در لوکیشن اصلی سریال همراه با مردم عادی به عنوان تماشاگر توسط بازیگران دورخوانی می شد و عکس العمل تماشاگران در درک کردن شوخی ها،بامزه بودن یا نبودن آن ها مورد ارزیابی قرار می گرفت و پس از بازخورد تماشاگران،متن دوباره توسط تیم نویسندگان بازنویسی می شد.سریال دوستان در به وجود آوردن فضایی شور انگیز و صمیمی چنان موفق است که در بار اول تماشای کل این مجموعه به قدری این فضای دلپذیر،محل زندگی،رابطه های دوستی خالصانه در میان بازیگران سریال را باور می کنی که به هیچ عنوان نمی توانی بپذیری که این شوخی ها و قصه ها نوشته و کارگردانی شده است.اما در نوبت های بعدی تماشای سریال بعد از دیدن قسمت ویژۀ پشت صحنه  و آگاهی به ساز و کار نحوه خلق سریال،مشاهده اتاقی که بیست و چند نویسنده هنرمند و خلاق که دور میزی جمع شده اند و در حال تبادل و گفت و گو در پیشبرد روند  قصه و شکل گیری دقیق دیالوگ ها هستند،به جرئت ارزش فیلمنامه سریال از تیم بازیگری درخشان مجموعه برایت بیشتر می شود. مطمئن می شوی این موقعیت های طنز و شوخی های کلامی،ویژگی های رفتاری منحصر به فرد شخصیت ها نه به طور فی البداهه و اتفاقی بلکه کاملا از پیش تعیین شده و روی جزء به جزء آن فکر و کاری بسیار شده است.این از آن لحظه هایی است که انسان در تنهایی اش حس واقعی حسرت را تجربه می کند.این که مجموعه افراد تولید یک سریال یک تیم هماهنگ و واقعی اند.هر کس در موقعیت خودش کارش را به بهترین نحو انجام می دهد و مسلما نتیجه ای قابل قبول هم بدست می آید.اما این قصه در کشور ما کاملا برعکس است.کار تیمی به هیچ عنوان در خلق آثار هنری مان مرسوم نیست.سینما و تلویزیون ما در دست «نویسنده و کارگردان»هاست.«مهران مدیری» به طور جدی استفاده از فیلمنامه در ساخت آثارش را از «پاورچین» شروع کرد و تمام آثار قبلی اش به طور فی البداهه و تنها با تکیه به طرحی چند صفحه ای اجرا می شد.«مدیری» بدون استثنا نقش اول اکثر آثارش را بازی کرده است.علاوه بر بازی کارگردانی هم به عهده اوست.این روند تا جایی پیش می رود که خواننده تیتراژ آغازین مجموعه هایش را هم به عهده می گیرد.به علاوه تیم نویسندگانی که به طور همزمان با پخش سریال متن ها را می نویسند و بازیگرانی که در وقتی محدود با عجله این متن ها را اجرا می کنند.در نهایت نتیجه کار همین می شود که هست .هجوم سیل آسای طنز های تلویزیونی که تکیه گاهشان بر لودگی،تیپ سازی،تکرار کردن صدباره یک تکیه کلام خاص،عشق های سطحی،اصرار برازدواج شخصیت ها در پایان سریال و چندین و چند نکته بی کارکرد دیگر است که مغمومانه و ملتمسانه از بیننده، تکدی گری خنده می کند.

تکیه کلام،تیپ سازی و تقلید و کپی کاری از نمونه های خارجی معضلات مهم فیلمنامه های طنز ایرانی است.نام های سریال های طنز ایرانی در چند سال اخیر را اگر به طور اجمالی مرور کنیم به هیچ عنوان موقعیت طنز و داستان خاصی از آن مجموعه را به یاد نمی آوریم. تنها تکیه کلام تیپ هاست که در یادها مانده است.«فتحعلی اویسی» در سریال «بدون شرح» بدون هیچ دلیل منطقی در میان گفت و گوهایش با دیگران به ناگاه عبارت «دیجیتالم کجا بود؟» را تکرار می کرد.«حمید لولایی» در نقش «خشایار» در سریال «زیر آسمان شهر»به طور مشابهی در میان حرف هایش عبارت «چی می گه؟» را به کار می برد و پی در پی هوار می زد:«می زنم تو مُخِت ها!».«محمد رضا هدایتی» در سریال «پاورچین» فحش هایی خودساخته چون«کته کله» و «شومپت» را مدام فریاد می زد.«سیامک انصاری» در «نقطه چین» عبارت «استادش کن»را به کار می برد.«مهران مدیری» در «شب های برره» مدام صدای مهوع تف کردن(دقیقا اَخ تُف) را به کار می برد و یکی در میان در جواب دیالوگ های افراد مقابلش عبارت«این که گفتی یعنی چه؟» را تکرار می کرد.«خیلی ممنونم» تکیه کلام دیگر مدیری در سریال «مرد هزار چهره» بود.«شقایق دهقان» درسریال «ساختمان پزشکان» اثر «سروش صحت» بارها و بارها و بارها بدون هیچ دلیل خاصی در جواب بازیگران مقابلش عبارت«واقعا؟» را به کار می برد. «جواد عزتی» مدام در سریال «قهوه تلخ» کلمه «کیه؟» را با تمام قدرت هوار می کشد.ساختن تیپ هایی متکی بر یک تکیه کلام خاص که به صورت دلقک وار در قصه غیر قابل پیش بینی ترین و غیر عقلانی ترین کارها را انجام می دهند تا صحنه مضحکی را برای بیننده خلق کنند خود می تواند گواهی باشد بر عدم توانایی در نوشتن یک فیلمنامه چارچوب دار با شخصیت پردازی و قصه ای جان دار. در یکی از فوق العاده ترین قسمت های سریال «دوستان» در فصل های پایانی،«راث» پس از آگاهی از وجود علاقه «جو ای» به «ریچل» بنا بر اصرار «جو ای» می خواهد او را با مشت بزنداما «جو ای» بنا بر یک رفلکس طبیعی جا خالی می دهد و دست «راث» به ستون کافه می خورد و راهی بیمارستان می شود.این صحنه که نمونه عینی یک کمدی موقعیت است دقیقاً در سریال «ساختمان پزشکان» تکرار شد.«مهران مدیری» ویژگی دوست داشتنی «فیبی» در شعر گفتن و آن نوع گیتار زدن خاص و بامزه اش را در شخصیت «سحر ذکریا» در «پاورچین» خلاصه کرد(شعرهای یاسمن گولا) و چندین و چند مورد دیگر.

هماهنگی و حضور همیشگی بازیگران در تمام 238 قسمت ساخته شده یکی دیگر از نکات مثبت مجموعه است. درسریال دوستان شش بازیگر ثابت وجود دارد و هیچ کدام حتی در یک قسمت هم غایب نیستند. «مهران مدیری» زمانی که «نقطه چین» را شروع کرد قصه و فضای کارآگاهی سریال را به ناگهان در میانه تغییر داد و به ناگاه تیپ بامشاد (رضا شفیعی جم) را وارد داستان کرد.این قضیه دقیقا در «شب های برره» با ورود شفیعی جم از نیمه های سریال دوباره تکرار شد.«جواد رضویان» هم برای نجات «پاورچین» وارد سریال شد اما سازندگان دوستان ده سال با شش شخصیت ثابت چندین قصه متفاوت را خلق کردند بدون احتیاج به تغییر مسیر فیلمنامه،اضافه کردن شخصیت ها یا ورود دائم چهره های مورد طبع مردم.

بازی های درجه یک و به یادماندنی از گروه بازیگران سریال دوستان یکی دیگر ازعوامل ماندگاری این مجموعه است.«دیوید شوئیمر» در نقش «راث» با میمیک های فوق العاده ،تغییر عضلات صورت و چرخش ناگهانی سر با آن چشمان مظلوم و دوست داشتنی اش یکی از پرشورترین شخصیت های سریال دوستان است.سیبیل بامزه «راث» در دوران نوجوانی اش در آن ویدئوی کوتاه که با چشمانی مغموم و سرافکنده که باز هم نتوانسته بود به«ریچل» پیشنهاد رابطه بدهد دیدنی است.«ریچل؟ریچل؟» گفتن های بی نظیرش در کافه حتی از پشت شیشه به طوری که صدایش را هم نمی شنویم بعد از فهمیدن علاقه «جو ای» به «ریچل» ترکیبی شگفت انگیز از حس تعجب،عصبانیت و حسادت است یا سکانس های جدی وگیرای مشاجره هایش با «ریچل» در جدایی اول،تحسین برانگیز است.صحنه درد دل «راث» با پرستار فرزندش(Emma) که برای او فلوت هم می زد و گفتن از علاقه های سرکوب شدۀ دوران کودکی اش به دایناسور و گریه ای کمیک که در آخر به او امان نمی دهد و چندین و چند صحنه دیگر خود گواهی است بربازی استثنائی «دیوید شوئیمر» در نقش «راث».بازیگران معتبری چون جرج کلونی،سوزان ساراندون،بروس ویلیس،شون پن،برد پیت،گری اولدمن،ایزابلا روسلینی،چارلتون هستون و هلن هانت حاضر می شوند تنها در دقایقی کوتاه در سریال بازی کنند که این خود نشان از سطح بالای کیفی سریال و بازی بازیگرانش است.برد پیت ستاره هالیوود سر صحنه فیلمبرداری تنها قسمتی که در آن حضور داشت از شدت قدرت بازی های بازیگران آن قدر هول شد که چندین بار صحنه های بازی اش را خراب کرد و به ناچار دیگر بازیگران سریال به کمکش آمدند.

در پایان،پیشنهادم، تماشای سریال دوستان برای کسانی است که این جموعه را ندیده اند و درخواست تماشای مجدد از کسانی که این سریال را تنها یک بار دیده اند زیرا که سریال دوستان حکایت دیگری است.حکایت محو به تماشا نشستن شور و حال زندگی است.قصه سرزندگی است.داستان راستگویی و سادگی است.قصه عاشق و معشوقانی مغرور که از فرط علاقه مشترک وصف ناشدنی شان به یکدیگر بیشتر همدیگر را می آزارند(راث و ریچل).قصه انسان هایی شوخ طبع و ساده،پایبند به رابطه ای وفادار،مشتاق به دمیدن روح زندگی در محیط امن خانواده است(مانیکا و چندلر).قصه حضور عاشقان در حاشیه،دل دادگان در پس تصویر،قصه ابراز عشق های فروخورده است(گانتر).قصه عاشقان مشتاق دل دادگی ،مهر ورزیدن،تعهد دادن و در نهایت بازنده بودن است(راث).حکایت بی خیالی،فرار از تعهد برای زندگی و در نهایت برنده بودن است(جو ای).سریال دوستان در یک جمله آینۀ تمام قد یک زندگی است.

مرتضی مظفری/ماخذ:روزنامه اعتماد

http://www.etemaad.ir/Released/90-08-12/217.htm

+ نوشته شده توسط مرتضی در جمعه سیزدهم آبان 1390 و ساعت 16:26 |

نقدِ" جرم"

فیلمِ مسعود کیمیایی

 

فیلمنامه یکی از مشکلات اساسی فیلم های اخیر "مسعود کیمیایی" است،این مشکل در مورد فیلمسازی متاسفانه دیده می شود که اصول دراماتیزه کردن درام و پرداخت درست شخصیت پردازی شخصیت های داستان را بلد است.ایجاد چالشی نفس گیر درقصه و اوج و فرود داستان کاری است که او بارها آن را انجام داده است.اما این سوال پیش می آید که کیمیایی در این دوران فیلمسازی اش چرا چنین لحن و خط قصه ای را برای فیلمنامه هایش بر می گزیند؟فضایی گنگ و وهم آلود،داستان هایی که به سختی می توان نام قصه را بر آن ها گذاشت،دیالوگ هایی قصار گونه که غالباً در کلوزآپ گرفته می شوند تا حداکثر تاکید بر روی آن ها باشد.وجود شخصیت هایی مخوف که مدام پشت پرده توطئه می کنند، وجود حفره های منطقی در فیلمنامه که عقلانیت اثر را زیر سوال می برد،خسّت در دادن اطلاعات به تماشاگر در دنبال کردن داستان،وجود ابهام هایی شدید در قصه ،رفتن به سمت فضاهایی است که بیننده به سختی می تواند با فضای فیلم ارتباط برقرار کند.

شخصیت پردازی درست و کامل یکی از عوامل حیاتی داشتن یک فیلمنامه قدرتمند و تاثیرگذار است.آدم های "جرم" تنها بوسیله دیالوگ در پی اثبات و نمایاناندن شخصیت خویش اند.عدم پرداخت درست شخصیت ها به ویژه رفعت خان که مدام تماشاگر باید این سوال را از خود بپرسد که چرا و طبق کدام صحنه باید ایشان را فردی بامرام ،باتجربه و پیر زندان بپذیرم؟صرفا با قرار دادن یک سری دیالوگ های مرامی آیا این پذیرش صورت می گیرد؟رفعت خان به واسطه کدام پیشینه برای رضا فردی قابل احترام است؟رفعت خان چرا باید با ملایمت در قبال وضعیت درب و داغان رضا بعد از تزریق مواد به او با نوچه هایش برخورد کند؟رفعت خان قرار است مرکز ثقل زندان باشد.زندانیان خسته و ناامید قرار است در کنار او  و سخنانش مأمنی پیدا کنند.عدم پرداخت درست این شخصیت باعث می شود که مرگ او هیچ نقطۀ اوجی در فیلمنامه پدید نیاورد چرا که اصول مردانگی رفعت خان توسط بیننده نه تنها درک و لمس و دیده نشده بلکه وجه کاریکاتور گونه و اغراق شده ای تنها به وسیله دیالوگ به بیننده منتقل شده است.

موقعیت رئیس زندان هم بسیار متناقض نماست.فردی که رئیس بند زندانیان سیاسی و گرو های چریکی ضد رژیم شاهنشاهی است مطمئنا آدم خبیثی است و از چندین فیلتر ساواک و اطلاعات رژیم شاه گذشته است و به طور حتم دستانش به خون این ملت آلوده است.اما همین جناب مسئول با زندانی ها در یک مکان مشترک حمام می کند و در یک چرخش کامل شخصیتی ناگاه در ردای یک فرد مردمی به رضا می گوید که هر کجا مردم هستند با آن ها باش.این مسائل ریز پیکره فیلمنامه را در هم می شکند و باعث بوجود آمدن فضایی مشوش می شود که در آن ناگهان هر کسی ممکن است هر چیزی بگوید و هرکاری را انجام دهد بدون هیچ دلیل و پیش زمینه ای.

پرداخت "رضا سرچشمه" از این لحاظ دچار مشکل است که او را مدام و پیوسته در تقابل با شخصیت های متفاوت می بینیم که با آن ها در حال گفتگو است.:بعد از قتل اولیه به زندان می رود،برخورد با زندانیان،نوع رابطه اش با رفعت خان و دیالوگ های کلیدی رضا درباره نان حلال و نصایح رفعت خان به او،دیدار با نیکی کریمی که قرار است پیام رسان مرگ مادر باشدبا دیالوگ هایی تاکیدی و گل درشت،دیدار با سیامک انصاری درباره خروج از زندان و تاکیدی چندباره بر روی دیالوگ "منم باهاتم" (سیامک انصاری اشتباه ترین گزینه برای این نقش است.بازیگر کمدی سریال های مهران مدیری چه تناسبی با این فضا و فیلم دارد؟)،خروج از زندان،رفتن نزد لعیا زنگنه و عشق قدیمی،رفتن پیش اکبر معززی و حسرت گذشته و اندوه به خاطر ظلم،همراهی با ناصر،رفتن به پیش قاسم خان،رفتن پیش همسر و پسرش. برخورد های رضا با شخصیت های متفاوت و گذر از آن ها و قرار گرفتن در موقعیت جدید بعدی قرار است پازلی باشد از تکه های بیشمار شخصیت رضا که در آخر کنار هم یک مجموعه را تشکیل دهند.ما رفتاری جداگانه از برخورد در مقابل این افراد را از رضا نمی بینیم. همین تنوع موقعیت ها، شخصیت رضا را نه تنها منسجم بلکه تکه تکه می کند.دیدارهای متعدد رضا با افرادی که در گذشته اش نقش داشته اند و گذر از آن ها  و رسیدن در موقعیت جدیدتر و فراموش شدن شخصیت قبلی در کلیت فیلم خود نوعی از هم گسیختگی و چندپارگی به وجود می آورد.این عامل خود به کم رنگ شدن وجود قصه در منطق درام و نهایتا ریتمی کند را منجر می شود.این چه گونه شخصیتی است که بعد از بیرون آمدن از زندان پیش کسی می رود که مسبب 2 سال اسیری او در زندان بوده(قاسم خان) و بعد بدون هیچ گونه شک و گمانی دوباره مأموریتی از او می پذیرد و با رفیقش به جنوب می رود(مگر به سیامک انصاری نمی توپید که شما با من چه کردید؟)،مسیری طولانی را می پیماید و بعد درست درلحظه شلیک گلوله به خاطر دیالوگ های افجه ای(جمشید مشایخی) متحول می شود.عینک و روزنامه خریدن رضا بعد از خروج از زندان تنها نشانه هایی است که می توان با آن تحول رضا در لحظه ترور افجه ای را توجیه کرد،اما آیا خرید عینک(نمادی برای بهتر دیدن شرایط جامعه) و روزنامه(نمادی برای افزایش آگاهی)و قدم زدن به همراه ملیحه از کنار دیوارهایی که کنار آن عده ای کارتن خواب ِمعتاد بیتوته کرده اند و در کنار همه این ها دیالوگ های مهم افجه ای درگفتگویش با تلفن که تصادفا و بر اساس تئوری بزنگاه درست در لحظه ورود رضا به اتاق افجه ای در حال شنیدن است دلایلی کافی برای دگرگونی رضا در شلیک نکردن به سمت افجه ای است؟این رضا نبود که از قاسم خان بعد از زندان پول گرفت و این پول ها را سخاوتمندانه تقدیم همسرش ملیحه کرد؟این رضا نبود که ناصر را همراه خود کرد تا با او به سفری طولانی به جنوب بروند؟این تناقضات در رفتار رضا او را از قالب یک شخصیت بیرون کشیده و به ورطۀ  انسانی کاملا غیرقابل پیش بینی می کشاند که به هیچ عنوان گذشته و حال و آینده اش به هم مربوط نمی شوند.

قاسم خان قرار است نماینده مافیای اقتصادی و دست های پشت پرده باشند که عده ای جوان را اجیر می کنند که به ازای پول برای آن ها آدم بکشند و بعد این جوان ها به آگاهی می رسند و بر علیه رئیس خویش می شورند.این مسئله دقیقا در فیلم "حکم" کیمیایی با پرداخت و بیانی بسیار بهتر بیان شده است.چه لزومی برای عنوان دوباره آن است؟شباهت محسن و رضا(هر دو پولاد کیمیایی)در برخورد با حد میثاق(خسرو شکیبایی) و قاسم خان(مسعود رایگان) غیر قابل انکار است.

قاسم خان در گفت و گویش با رضا مدام در حال اشاره به جنگ و جبهه ای است که معلوم نیست به کدام واقعۀ تاریخی اشاره دارد؟ وجود پراید،کولر گازی و دیالوگ های قاسم خان در مورد جنگ و جبهه به منطق رئال داستان خدشه ای اساسی وارد می کند.توضیح و تفسیر این موارد با این توجیه که این ها کد هایی هستند از سوی فیلمساز برای تماشاگر در کمک به تعمیم دادن و ارجاع آن به زمان حال، کاملا استدلالی خارج از منطق قصه و بی ربط است.

در پایان "جرم" این سوال در ذهن ما دوباره مرور می شود که درد فیلمنامه در فیلم های اخیر استاد چگونه قابل درمان است؟فیلمنامه هایی که با حفره هایی عظیم چه از لحاظ منطق داستانی،چه از لحاظ نوع پرداخت شخصیت پردازی دارای اشکالاتی غیرقابل چشم پوشی است چگونه قرار است به یک فیلم فوق العاده تبدیل شود؟.همان یک پلان راه رفتن رضا با ناصری که پایش می لنگد در صلات ظهر در آن جاده بیابانی که در کنار آن ماشینی انگار خراب شده و زیر آفتاب سوزان نای نفس کشیدن ندارد، مثال کوچکی است برای توانایی های بی نظیر مسعود کیمیایی در کارگردانی و گرفتن قاب های بی بدیلی که زیبایی آن در سینمای ایران غیرقابل کتمان است.اما با یک یا دو گل که بهار نمی شود.خلق سکانس مار توشکه و دیالوگ های بی نظیر ناصر برای کسی که اعتبار و آبروی سینمای ایران است که دیگر کاری ندارد.

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه یکم مرداد 1390 و ساعت 2:49 |

تنها امیدمان را ز ما مگیر

آن دستپاچگی و هیاهوی درونی "عزیز" با لبانی ذکرگو در سکانس پایانی فیلم "مرهم" ساخته علیرضا داوودنژاد با بازی بی نظیر خانم "کبری حسن زاده"  برای دیدار و به آغوش کشیدن نوۀ تنها و بی پناهش در زیر نور چراغ آن خیابان خلوت یکی از بی نظیرترین  صحنه های این چند وقت سینمای ایران است...داوودنژاد آغوش فراخ و پرمهر "عزیز" را تنها مأمن ماندنی این نسل مظلوم و کتک خورده می داند...آغوشی که تنها می تواند،مرهمی باشد یرای این زخم های عمیق و کهنه...چرا که دیگر این جماعت تحقیر شده، امیدی به "درمان" این زخم چرکین ندارد... همین مرهم پرمهر،ما را بس است  

+ نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه پنجم خرداد 1390 و ساعت 1:56 |

زجر بکش تا پاک شوی

ناتالی پورتمن در فیلم قوی سیاه در نقش یک رقصنده باله یک تنه تمام معنا و مفهوم فیلم دارن آرونوفسکی را به دوش می کشد تلاش برای به تصویر کشیدن رقصنده ای که با سفری طاقت فرسا از وجه تاریک وجودش به درکی متعالی از زندگی می رسد.در پایان این مسیر پر هزینه با آرامش رو به معلم رقصش می کند و می گوید:

I felt perfec

+ نوشته شده توسط مرتضی در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:6 |

21 گرم

قصه اندوه زندگی،مصیبت نامه تنهایی،رنجنامۀ از پیش بازندگانی که تازیانۀ زندگی را ناجوانمردانه می خورند و دم نمی زنند.حکایت غم و اندوه انسان هایی که مرثیه تنهاییشان را تنها و بی سر و صدا در کنج عزلت افسردگی هایشان آرام آرام می گریند.آدمیانی که برای رهایی از این تنگنای غم،برای فرار از از این جبرِ گریز ناپذیر زندگی،خودآگاه قدم به قدم در مسیر فرو رفتن خویش پیش می روند، جان به لب شدگانی که آگاهانه برای گناهان ناکرده خود را مجازات می کنند و زجر می کشند.

 پل(شون پن) خسته و بیرمق،گلوله خورده و زخمی،بر روی تخت بیمارستان انتظار تلخ و کشنده مرگ را می کشد و آن طرف،کریستینا(نیامی واتس) عاجز و درمانده،بی هدف و تنها  در خیابان هایی آرام،مبهوت به اطراف می نگرد و استیصال زندگی را می چشد.دوربین،آرام و معلق با چرخشی نرم به دور او، تنهایی و درماندگی  زندگی را فریاد می زند.و من تنها این دیالوگ پل(شون پن) را به یاد می آورم که دیگر آن را بی صدا و خسته از درون اعماق وجودش فریاد می زد:

                                                       ?How many times do we die  

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 و ساعت 2:50 |

سکوت تنهایی

بهروز وثوقی در یکی از سکانس های فیلم "گوزنها"ی مسعود کیمیایی ، به دیدار پدر سرایدارش (نعمت الله گرجی)  در مدرسه ای می رود..."سید" در اتاق پدر، تنها،خمار و مستاصل از پنجرۀ اتاق، هیاهوی حیاط مدرسه را برای لحظه ای نظاره می کند... این تنهایی غریب، انتظار برای بدست آوردن آن کتاب لعنتی به همراه دود سیگاری که آرام از کنار قاب می گذرد، حس عجیبی به من می دهد...شاید خیلی ها این سکانس را در توجیه روند منطقی قصه می بینند ...اما حس نابی در این سکوت بهروز نهفته است که قابل توصیف نیست....

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 و ساعت 2:42 |

بازنده اصلی

دنیای سیاه دروغ و ریا،سکوت های نابجا که نتیجه اش خیانت است،دروغ های ساده که پایانش فاجعه است،پنهان کاری از روی ترس، ترس ازفاش شدن خیانت،ترس از آشکار شدن شیشه ترک خورده درونمان....نادر به دروغ منکر آبستن بودن راضیه میشود،راضیه تصادفش با ماشین و رفتن به خانه نادر را از شوهرش پنهان می کند،ترمه به قاضی دروغ میگوید که پدرش را نجات دهد و  محزون و گریان به دنیای کثیف دروغ بزرگان وارد میشود،سیمین آگاهی از تصادف راضیه با ماشین را از نادر پنهان میکند. همه یک به یک فرو می روند و این تنها "حجت" است که پای اعتقادش می ماند،عصبانیت"حجت"، فریاد مظلوم قشر فرودست جامعه در قبال طبقه متوسط است،آن جا که می گوید "چرا شما فکر میکنین ما بدبخت بیچاره ها صبح تا شب میزنیم تو سر و کله هم؟"،"شماها فکر میکنین فقط بچه های شما آدمن،بچه های ما طوله سگن؟".حقیقت تلخ این است که این جامعه دروغ گو،این محیط پست و دون "حجت" ما را که فقط به دنبال تنها و تنها حقش بود به جایی رساند که کاسه صبرش لبریز شد،ناگزیر و از روی استیصالی تلخ رو به راضیه می کند و می گوید"تو قسم بخور،گناهش گردن من".این جاست که خود را بازنده اصلی این بازی ننگین می بیند و با تمام قدرت بر سر و صورتش می کوبد.این عصیان حجت همچون سیلی ویرانگر خانه اعتقادات و اخلاقیاتمان را سهمگین و ناعادلانه همچون آواری مهیب بر سرمان فرود می آورد

.

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه هشتم فروردین 1390 و ساعت 16:23 |

«حقیقت تلخ»

«جوکر» در فیلم «شوالیه تاریکی» قهرمان شب،حافظ آسایش گاتهام سیتی را به زانو در می آورد. «جوکر» نه تنها امنیت ظاهری و اخلاقی شهر را به بند می کشد بلکه آرمان خوبی و دوستی و پاکی انسان را نیز نابود می کند.این جاست که «جوکر» فخرفروشانه،سرخوش و مغرور سرش را از نماد قانون شهر،از اتومبیل پلیس بیرون می آورد و یک تنه خوبی را اسیر زندان تاریک بدی می کند.در پایان این شب تاریک هم، محکوم و مظلوم شهر کسی نیست جز حافظ آسایش و  بانی امنیت آن. «بتمنِ» شکست خورده، نه تنها در این بازی نابرابر خود را مغلوب بلکه آرمان هایش را هم در مقابل ذات سیاه «جوکر» مصلوب و خونین می بیند.این جاست که در پایان، صورت سوخته «هاروی دنت» را به سمت قسمت نسوخته اش بر می گردانند تا تنها دروغ گوی این بازی طرف خیر باشد.خیری که به دروغ گفت ما پیروزمندانه مقابل عقاید شر «جوکر» فائق آمدیم و چه کسی غیر از «بتمن» هزینه این دروغ را می دهد؟«بتمن» ما،قهرمانِ شجاع ما،باید در سیاهی این شب تاریک،این بار از دست خودی ها پا به فرار بگذارد تا همگان همچنان در این توهم خودساخته باقی بمانند که «جوکر» بازنده این بازی نابرابر شد،تا همگان به دروغ بدانند که خیر مقابل شر پیروز شد چرا که هنوز مردم شهر توانایی هضم این حقیقت تلخ را ندارندهیث لجر در نقش به یادماندنی جوکر

+ نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 و ساعت 16:1 |

 

ماهی بزرگ(تیم برتن)

رابطه بین "ادوارد" و همسرش در فیلم ماهی بزرگ چیزی فراتر از یک رابطه عاشقانه دل انگیز است.عشقی حاصل از یک زندگی پر پیچ و خم که وصال عاشق و معشوق نه پایانی غم انگیز برای این عشق که آغازی برای ایثار جان و فداکاری روح است.این جاست که درخت زندگی برخلاف آموخته هایمان از وصال عشق که باید پژمرده و بی رمق باشد،روز به روز سبزتر،پربارتر و بلندتر جان می گیرد. به یاد بیاوریم صحنه ای که در میانه فیلم آن دختر کوچک آن شهر خیالی و  زیبا و سبزرنگ که کفش های "ادوارد" را بالای طنابی انداخت بعد از سال ها به زنی کامل و بالغ تبدیل شده بود و هنگامی که با متانتی وصف نشدنی تقاضای عشق دیرین خود که از کودکی آن را به همراه داشت را از "ادوارد" کرد،ادوارد محترمانه این پشنهاد را رد کرد.این جا بود که دخترک شهر کوچک آرزوهای ادوارد به یکباره از شرم فرو ریخت و "ادوارد" چه زیبا از او دلجویی کرد.زمانی که پسر ادوارد همین داستان ها را از زبان همین زن بعد از سال ها می شنود دیگر روح والای پدرش را به معنای واقعی درک می کند .پدری مهربان و قصه گو که تمام واقعیت های زندگی را با تخیلی اعجاب انگیز می آمیزد و به صورت داستان هایی جذاب و فوق العاده برای پسرش تعریف می کند و در میان این قصه های پرپیچ و خم، آنچه که بیشتر به دل می نشیند، وفاداری و عشق و صداقت و پاکی و دوستی است . درگیر فضا و احساس فیلم که شوی براستی می فهمی که چرا "ادوارد"یک ماه تمام برای رئیس آن سیرک کار کرد تا فقط بداند گل مورد علاقه معشوقش چیست. این جاست که مرز خیال و واقعیت برداشته می شود و تو سرمست و عاشق از تجربه دیدن زندگی "ادوارد" چند سال بی آنکه بدانی، بزرگتر شده ای.  

+ نوشته شده توسط مرتضی در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 و ساعت 11:23 |

مادر(علی حاتمی)

مادر (روقیه چهره آزاد) در یکی از نفیس ترین،شریف ترین و پاک ترین قاب های سینمای ایران،فانوس به دست صحنه را به طرف راهرو در تاریکی با نور پر میکند و این جمله تزیین و رایحه خوش صحنه می شود که حاتمی چه دست و دل بازانه او را به مقام شامخ و بی بدیل مادر در سینمای ایران تقدیم می کند : "شب را بی چراغ روشن باید کرد"

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیستم دی 1389 و ساعت 2:15 |
                                                      « تنهایی پرهیاهو »

                                                نوشتۀ بهومیل هرابال                                           

                                                       ترجمۀ پرویز دوایی

 

                                              «منجلاب»  

تنهایی پرهیاهو داستان عاشقانۀ سراسر اندوهبارِ مردی نگون بخت در زیرزمینِ تاریک و نمناکی است که روز به روز با گذر زمان با دستگاه پرس هیدرولیکی اش جانش را فرسوده،روحش را پژمرده و امیدش را تباه کرده است.        

 تنهایی پرهیاهو شرح ماوقع سی و پنج سالۀ سیاه بخت،عاشقی است که معشوقانِ محبوبش زیر دستگاه پرس آهنینِ زندگی یک به یک مقابل چشمان نیازمند عاشق، از شرم فرو می ریزند و خرد می شوند.عاشقی متین که نرسیدن او به عشق نه تنها صدای خفته او را بلند نمی کند بلکه او را در کابوس های وهم انگیز زندگی بیش از پیش فرو می برد.زخم هایی که برای در مانش با ته ماندۀ امیدِ در جانش به بیرون از کارگاه سیاهش بُرد و در پی درمان این زخم ها حتی به داشتن مرهمی نه چندان قوی هم راضی شد.اما چه شد که همان کارگاه سیاهِ دل تاریک با آن موش های کثیفِ لعنتی اش درمانِ زخم های کهنۀ سربازکردۀ خونینِ زندگیِ عاشقِ داستانِ ما شد؟چه شد که آسمانِ آبی، با آن طبقاتِ مهربانش،با لبخندهای پر مهرِ آبی اش، بی عاطفه شد؟چه شد که  آسمانِ مهربان آبی ما با بخشندگی زایدالوصفش سقفِ موجوداتی دو پا شد که بویی از عاطفه نبرده اند؟آدمیانی که اندیشه های بشریت را زیر دستگاه پرس با  بی رحمی له می کنند و از بین می برند.حال عاشق داستان ما چه گناهی کرده است که باید با این شکنجۀ هر روزۀ خود ساخته زیر این آسمان بی عاطفه روزی بگذراند؟به چه گناهی باید همیشه سرافکنده عذر تقصیرات ناکرده را بخواهد؟

چه شد که عشق،این میراث پر افتخار آدمیان بر زمین، در تعارض کامل با عقل در آمد؟چه شد که مسیح و لائوتسه به یک باره باید همچون آواری سهمگین بر سر عاشق ما فرود آیند؟مسیح چون جوانی برومند و جذاب که فخر پیروزی و برازندگی خویش را با غروری بی نهایت می فروشد و لائوتسه،گلگون کفن،فرشته ای مینمایاند،خون آلود،با بال و پری شکسته که هنوز که هنوز است پیر پسرِ مجردی است که به بفکر یافتن درمان و حتی مرهمی برای زخم های زجرانگیز چرکین روحش هم نیست بلکه لائوتسه این بار نه از روی ترحم بلکه از غایتِ واقعیت بر چشم مسیح تهی می نماید.این لائوتسۀ سیه بخت، این بار با صلیب مسیح به قتل گاه می رود.مسیحِ رومانتیک و لائوتسۀ کلاسیک، ملغمه ای است برای زندگی، چرا که نور و درخشندگیِ یکی در ظلمات دیگری متجلی می شود.مهربانی آدمی در جور دیگری عرصۀ ظهور می یابد. عروج بشریت در گرو سقوط اوست.این گیجگاه مسلخی است که آدمی را در برزخی می گذارد که چون دستگاه پرس که طبله هایش از بالا و پایین و چپ و راست پاهایت را به هم می فشرند و زانوهایت را تا زیر چانه و بعد بالاتر می آورند .از اینجا به بعد معنی پسرفت و پیشرفت جابه جا می شود.پیشرفت، همان که مسیح مغرورانه آن را  در راهی می راند، همان راهی را می پیماید که لائوتسه مغمومانه، پسرفت را به مبدا می برد.مسیح و لائوتسه در ذهن پرتلاطم زندگی نه در دو جادۀ مختلف الجهت،بلکه در مداری پیوسته و بسته می پیمایند و این همان حلقۀ ممتد ّ ِ اندوهِ  زندگی است .این تکه تکه شدن روح، عروج است.عروجی که ناشی از سقوط، در اوج حضیضِ تاریکی است عروجی که قرار بود به چیزی بالاتر از آسمان برسد.چیزی که در ایده آل های امیدم با فخر او را مقدسانه می پرستیدم اما افسوس در این وانفسا بازیِ زندگی،من با این زخم های عریان، با این روح خسته، با این عروج لعنتی که باید از این گنداب منجلابِ سقوط می گذشت،به عشق و شفقتی مهربان، که فرسنگ ها از این آسمان ِآبی گونه قدرنشناس فاصله داشت نرسیدم.من آرمان هایم را که بالاتر از آسمان آبی بود را در زیر دستگاه پرس خرد و له شده در کنار جسم از رمق افتاده و بی جانم دیدم.عشق و شفقتی که مدت هاست آن را حتی در امید های واهی ذهنم هم از یاد برده ام.   

+ نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه سوم فروردین 1389 و ساعت 0:13 |

ستایش نامه

 سمفونی مردگان-عباس معروفی

و اما «سمفونی مردگان»....

آیدین جان!« سورمه» ات کو؟آن نگاه های جذاب سرمه چه شد؟آن کرشمه های دلربا، آن خنده های مسحور کننده،چرا به یک باره رنگ حسرت به خود گرفت؟چرا« اورهان» این گونه کرد؟ چرا مادر دق کرد و مرد؟ بوی ذغال سوخته و دود خاکستری رنگی که از دفترچه های شعرت در زیرزمین خانه بیرون می آمدآتش به قلبم می کشید.چقدر مظلوم بودی.ساکت بودی و دم نمی زدی.شعرهایت را سوزاندند دم نزدی،خنجر ناجوانمردانۀ برادرانه از پشت خوردی و خاموش ماندی، خواهرت «آیدا»ی نازنین را به آتش کشیدند سکوت کردی.سرمه ات را چه ناجوانمردانه از تو گرفتند و این بار تاب نیاوردی و نابود شدی.همۀ این درد و رنج ها باز جای تحملی برای تو داشت،امّا این عشق به سرمه، درمانده ات کرد،بیچاره ات کرد،ذره ذره تباه و نابودت ساخت.

سورمه جان! یادت هست که با آرامشی آکنده از عشق جاری در وجودت،موهای آیدین را کوتاه می کردی و سخن می گفتی.من نظاره گر و مسحور گفتگوی عاشقانۀ تو و آیدین بودم.سورمه جان! یادت هست که به آیدین با مهربانی جاودانه ات گفتی :«شبیه مسیح شدی».سورمه جان! یادت هست که آیدین با شرمی باوقار، از روی محبت و عشقی متین، با متانت و احترامی که به حق شایستۀ تو بود اجازۀ بوسیدن تو را گرفت؟سرمه جان چه وقت رفتن بود؟آیدین جان! «اورهان» با تو چه کرد؟«پدر» با تو چه کرد؟زمانه و روزگار ناجوانمردانۀ سرد با تو چه کرد؟

آیدین نازنین! من با تک تک ثانیه های زندگی تو ،با تمام نت های سمفونی زندگی تو،با عشق جاودانه ات به سرمه، با آن وقار دوست داشتنی ات، با آن دفترچۀ سوختۀ شعرت، زندگی کرده ام.بوییدن و چشیدن سرمه با جان را، آتش شوق دیدار معشوق را، رنج عاشق بودن و دم نزدن را،طعم شیرین آن بوسۀ جاودان را، در آینۀ زلال و شفاف قلبت با تمام وجودم به نظاره نشسته بودم.کاش کمی آن طرف تر جایی بود تا بتوانم دست یاری به دست های گرمِ مهربانت برسانم،بوسه ای بر قلبِ رنج دیده و خسته ات بنشانم...آه...افسوس...تو در ورای این قلم زندگی می کنی و من در سوی دیگر آن.تو در رنج زنده بودن به تلخی نفس می کشی و من،در رنج نظارۀ تو، خون گریه می کنم.

آیدین عزیز!با قلبی پراندوه و عذاب وجدانی همیشگی،هر روز باید گوش به سمفونی آزاردهنده ای دهم که برای مردمانی است که بخت خود را چه شور می چشند و دم نمی زنند.ناخواسته گوش به سمفونی سیاه و تلخی می دهم که با نواختن تمام نت های تلخ و نابود کننده اش، زندگی «تو» و«سرمه» و« من» را تباه کرده و می کند.

+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:23 |

ابراهیم حاتمی کیا

نوشته ای دربارۀ جدید ترین ساخته اش : دعوت

مرتضی

نوشتن دربارۀ یک اثر هنری بدون توجه به سیر پیشروی خالق اثر،باعث از دست رفتن نکات بسیار زیادی  می شود که می توان لذت درک این نکات را با شناخت روحیۀ هنرمند و کشف و شهود در اثر هنری اش، دو چندان کرد. به طور مثال زمانی که سه گانۀ تحسین برانگیز کارگردان نابغه و جوان مکزیکی،«آلخاندرو گونزالس ایناریتو»به همراه فیلمنامه نویس همیشگی اش «گیرمو آریاگا» دربارۀ مرگ را می بینیم (عشق سگی- 21 گرم- بابل) ، به طور ظریف و عمیقی سیر صعودی درک معنا در این سه فیلم درخشان برایمان روشن تر می شود.

داستان ابراهیم حاتمی کیا سر دراز دارد. فیلم ساز سرشناس و معروف ایرانی که برای تبلیغ فیلم هایش دیگر نیازی به تبلیغ بر روی بازیگران ستارۀ فیلم هایش نیست چرا که خود او از بازیگران فیلم هایش همیشه ستاره تر است. اسم او به عنوان کارگردان هر تماشاگر علاقه مند به سینما را راغب به دیدن فیلمی از او می کند.زمانی که با ساختن ملودرامی به نام «از کرخه تا راین» با موسیقی مسحورکنندۀ «مجید انتظامی» سیل اشک را بر گونه های ایرانیان جاری می ساخت،داشت ستاره می شد. زمانی که «سعید» ِ غم زده، با قلبی پراندوه و یخ زده، تنها و غریب در غربت، مقابل رودخانۀ راین فریاد بر می آورد و گله و شکایتش را پیش خدا می برد حاتمی کیا ستاره و ستاره تر می شد. آن لحظه بود که تماشاگر ایرانی با رنج سعید(علی دهکردی) همراه و همدل می شد و در گوشۀ ذهنش این سوال ایجاد می شد که خالق سعید و دغدغه هایش کیست؟چه خوب مخاطب ایرانی این سوال را گوشۀ ذهنش نگاه داشت تا زمانی که دغدغه های این هنرمند را توانست در آثار بعدی اش یکی پس از دیگری دریابد. دیگر وقتی ایرانیان به اثر درخشان دیگرش «آژانس شیشه ای» با پیام های سیاسی جنجالی اش می نگریستند می فهمیدند که منظور«حاج کاظم» از موتورسوارهای بیرون ِ آژانس  که به قول حاجی «دود موتورهای همیناست که گلوی من و تو رو خفه کرده عباس»پی می بردند.چه خوب دغدغۀ حاج کاظم آژانس را می فهمیدند و با تمام کارهایی که می کرد بازهم حق را به او می دادند چرا که ایرانیان دیگر درد سعید و حاج کاظم را با پوست و گوشت و خون خود چشیده بودند. دیگر وقت آن رسیده بود که قهرمانان حاتمی کیا فریادهای خود را در خلوت نزنند،دیگر گله و شکایات خود را تنها با خدای خود سهیم نشوند.دیگر حاتمی کیا سعید را تنها و غریب و معترض در خلوت نشان نمی داد.حاج کاظم(بازی ِ شاهکار« پرویز پرستویی» تا زمانی که سینما زنده است و نفس می کشد از یاد سینما دوستان نخواهد رفت)، شب عیدی تمام ایرانیان را به سوی خود می خواند تا حرف دلش را بزند. حتی اگر «عباس»(حبیب رضایی) هم می گفت«حاجی من با خدا معامله کردم» دیگر جان به لب رسیده بود،دیگر حاجی بریده بود.

چند سال بعد وقتی قاسم ِ(با بازی خارق العادۀ حمید فرخ نژاد) عاصی و غمگین و معترض را در «ارتفاع پستِ» زندگی اش  می دیدیم چه خوب همراه و همدل او می شدیم آن جا که در اوج آسمان در کنار همسر خسته و آبستن خویش(با بازی به یادماندنی لیلا حاتمی) فریاد می زد«می خوام جایی زندگی کنم که 8 ساعت کار باشه، 8 ساعت خواب». دراین لحظات بود که تماشاگر ایرانی در خلوتِ تاریک خود در سالن های سینما با زخم های کهنۀ قاسم، خون دل می خورد و آرام آرام می گریست.

حاتمی کیا نیاز به تعریف و تمجید ندارد. کارنامۀ کاری اش چه زمانی که «از کرخه تا راین» را می ساخت، چه زمانی که عرفان را هم کمی اضافۀ کارش کرد و اثر درخشان دیگری ساخت و «خاکستر سبز» شد،چه زمانی که اوج هنر و توانایی خویش را در کارگردانی،فیلمنامه،معنا و مفهومی متعالی در فیلم «روبان قرمز» با فیلمبرداری استثنایی«حسن پویا»، به رخ همگان کشید وسیل تحسین ها وستایش های بیشماری تا مدت های مدیدی نثارش شد و همه یکپارچه او را ستودند، چه زمانی که فیلم ضعیف و بی و سر و ته «به نام پدر»را ساخت، چه زمانی که سریال مضحک«حلقۀسبز» را ساخت و نیش منتقدان آزارش داد،همیشه ستاره بود.یک ستارة تمام عیار.

جدیدترین فیلم ابراهیم حاتمی کیا (دعوت) فیلمی است کاملا اجتماعی که دیگر حتی لایه های نحیفی از جنگ را هم دیگر در آن نمی توان یافت.این بار دیگر در شهر خبری از جنگ نیست فیلم قرار است دعوتی باشد برای زندگی، دعوتی که میزبان راضی و خشنود از آمدن میهمان نیست، دعوتی رنج آورد، دعوتی ناخواسته.

وقتی به تماشای دعوت نشستم نا خود آگاه با پیش زمینۀ فیلم به «نام پدر» همراه بودم. فیلمی به تمام معنا شلخته و در هم بر هم که هیچ دوستش نداشتم. ولی وقتی موتور فیلم ِ دعوت روشن شد دیگر پیش زمینه ها محو شد و من مجذوب قصه و ایده های ناب و بکر فیلم شدم.

فیلم تشکیل شده از چند اپیزود مختلف است که همگی قرار است به قضیۀ بچۀ ناخواسته و سقط جنین بپردازد.اپیزود«مهناز افشار- سیامک انصاری» و اپیزود «محمررضا فروتن- سحرجعفری جوزانی- ثریا قاسمی» در مقایسه با اپیزودهای دیگر گیرایی قابل قبولی ندارد. در اپیزود اول قصه بار دراماتیک لازم برای کشش را ندارد و شخصیت پردازی مهناز افشار عمیق به نظر نمی رسد و ببیننده نه می تواند حق را به او بدهد و نه به شوهرش. حتی بازی های اغراق شدۀ این دو هم کاری از پیش نمی برد.  

در اپیزود بعدی مشکلی برای قصه فروتن و جعفری جوزانی وجود ندارد و همه چیز معقول به نظر می رسد(ای کاش حاتمی کیا برای آنها لهجه نمی گذاشت)ولی مشکل اپیزود از جایی شروع می شود که ثریا قاسمی وارد قصه می شود. قصه از حالت رئال خود خارج و به سمت داستان های افسانه ای می چرخد.وجود زنی پولدار  که بدون هیچ دلیل منطقی(گیرم عاطفی!) قصد این را دارد که به این زوج کمکی کند تا بچه خود را نگه دارند،هیچ گاه قابل قبول به نظر نمی رسد.حتی با صحنۀ بسیار ضعیف پایانی که در ِ کمد ِ ثریا قاسمی باز می شود که عکس های مختلفی از بچه ها و خانواده هایی است که او جانشان را نجات داده است.

اما از این دو اپیزود نسبتا نامقبول که بگذریم به اپیزود «گوهر خیر اندیش» می رسیم که بهترین قسمت فیلم است.قصه ای نو با ایده هایی بکر و تازه و فیلمنامه ای دقیق با جزئیات زیاد،بازی های خوب بازیگران(گوهرخیراندیش همچون نگینی در این اپیزود می درخشد)،کارگردانی عالی، همه و همه با توجه به زمان اپیزود کاملا یکدست و عالی به نظر می رسد.براستی درد «گوهرخیراندیش» چگونه آرام خواهد گرفت؟ مادری فداکار و دلسوز که با زحمت فراوان بچه های یش را یکی پس از دیگری بزرگ کرده،از آب و گل در آورده است ، دخترهای دم بخت دارد. دختر ارشدش ازدواج کرده و حامله است، حال با تمام این اوضاع به یکباره خود متوجه می شود که شوهرش او را ناخواسته(شایدم آگاهانه!) حامله کرده است. نقطه دراماتیک اپیزود از این جا به صورت بسیار موجز و فوق العاده ای شاخ و برگ می گیرد.

شوهر بی خیالش، بچه را «سوغات کربلا» و «هدیه خدا» می داند و با این حرف ها نمک به زخم گوهر خیراندیش می پاشد. چه زیباست بازی«نگارفروزنده» درنقش دختر پابه ماه «خیراندیش» که چگونه باید در دوران حاملگی خویش پذیرای حقیقتی تلخ باشد که مادر پا به سن گذاشته اش نیز آبستن است.اوج لحظۀ دراماتیک اپیزود هنگامی است که خیراندیش تنها و گریان از فرط استیصال ،پشت در خانۀ خویش، گوش به گفتگوی دلخراش ِ شوهر(رضابابک) و دخترش می دهد. چیزی که در این میان بیش از هر چیز خون به جگر می کند، آبروی چندین و چندسالۀ خیراندیش است که چه ساده و بی رحمانه توسط شوهر و فرزندانش حراج می شود.

اپیزود«مریلا زارعی- فرهاد قائمیان» هم اپیزود بسیار گیرایی است.حاج آقای خانواده دار و  خوش رفتار و آبرودار با وجه اجتماعی قابل قبول، چگونه است است که با زن نازایی(با بازی عالی مریلا زارعی) صیغه کرده است و واز اوج بدشانسی وی، مریلا زارعی باید این بار حامله شود؟؟چه هنرمندانه مریلا زارعی در نقش زنی نازا که این بار به خواست خدا حامله شده است فرو رفته است.اوج بازی او زمانی است که که با شوهر صیغه ایش پشت تلفن گریان و لرزان در خانۀ بستگانش صحبت می کند و با هر کلمه دیالوگش خون جگر می خورد.جایی است که پرده را به صورت خویش می کشد تا خلوتی بسیار شکننده برای خویش مهیا سازد تا در آن فضای محدود حرف دلش را آرام آرام با اشکی جاری شده از گونه ها، بیرون ریزد.

اپیزود مربوط به دکتر فیلم(کتایون ریاحی) هم قابل قبول است . چه دقیق و درست «آناهیتا نعمتی» در نقش دکتر فیلم بازی می کند.زمانی که با زبانی تلخ و نیش دار با گوشه و کنایه، گوهر خیراندیش را خطاب می کند که توسط شوهرش مورد تجاوز جنسی قرار گرفته، اوج بازی آناهیتا نعمتی و خیراندیش است.

«دعوت» فیلم قابل قبولی است. ابراهیم حاتمی کیا هنرمند قابل و فوق العاده ای است.حتی اگر به شواهد مدارک بسیاز زیادی او را به همراه «مجید مجیدی»، فیلمساز های حکومتی بدانیم، باز هم قابل احترام است. چه زمانی که در ساختن فیلم های جنجالی اش حمایت رهبری ِ نظام پشتش بود(به غیر از فیلم توقیف شده اش"به رنگ ارغوان") و خود دلگرم و سرمست از حمایت رهبری جلو می رفت و چه زمانی که با شوق در نمایش افتتاحیه فیلم هایش،همیشه در کنار« سید محمد خاتمی»، رییس جمهور اصلاح طلب ایران که بسیار دوستش می دارد، می نشیند. با همه این تناقضات، باز هم ابراهیم حاتمی کیا دوست داشتنی است.

 

             

+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 12:16 |

ما در گذر زمان ....

 

افسوس که چرخۀ چرخ ِ روزگار هر چه رو به جلوتر می چرخد، سرد و سردتر می شود.روزگاری که سرمایش تمام فصول را در بر می گیرد و ناجوانمردانه سرمایش، سیلی ِ سرد و سختی می شود که تحمل درد آن بسی ناجوانمردانه سخت است .وقتی که بهار و تابستان و پاییز هم سرد شد. زمانی که آسمان ِ آبی دوران کودکی ات برای این دوران آرزویی دست نیافتنی شد، زمانی که رنگ روز های زندگی ات با رشد و عقل و شعورت رو به سیاهی گرایید، دورانی که مشکل بزرگی زندگی ات بی مشکلی است و می گردی و می گردی و می گردی امّا خسته و ناتوان خود را سرنقطه اول می یابی. درمانده و عاجز از خدایی، طلب ِ دستِ یاری می کنی که به ندرت حسش کرده ای یا اگر کرده ای دیگر یادت نمی آید.

نمی دانم خدا، براستی موقعیت من در برابر تو چیست؟ گاهی اوقات دوست دارم تو را نفی کنم و بگویم که نه، نیستی.اما زمان را مهلت می دهم تا آرام آرام بگذرد. حس می کنم که هستی . باشد، تو هستی، آری درخت هست، زیبایی هست، زن هست پس خدایی هم هست، قبول! امّا اگر هستی پس چرا عادل نیستی. عدلت درک نشدنی است، حکمتت آزاردهندۀ عقلی است و شیطان را در ذهن پیروز می گرداند و من باید بگویم که نه، ایمان قلبی ای در کار است و کمی بعد تر در خلوت ذهنم به توجیهات مسخره ام می خندم و بغض های نترکیده ام را می خورم. امّا بودن تو بسی بهتر از نبودنت است. من این گذر زمان لعنتی را، من این دنیای کلیشه ای یکنواخت را با تو( حتی اگر نباشی) راحت تر سپری می کنم. این نفس های سرد ِ لعنتی ِ تمام نشدنی را با تو،بی دغدغه تر و بی خیال تر می گذرانم. این درد ها و رنج های زندگیم، سوزش این زخم های عمیق را با تو راحت تر می گذرانم. با خیال این که تو هستی و از رگ گردنم هم نزدیک تر.

همه را که حل کنی، همه را که آرام آرام بگذرانی امّا این زخم و آزار گذر زمان حل نشدنی است. ما در گذر زمان همچون درماندگانیم.

از ته دلت می خندی، خوشحال می شوی و در در خوشحال کردن دیگران، تمام قوایت را به کار می گیری تا لبخندی را بر لبانش بیاوری، عاشق می شوی، گریه می کنی و به فقیران دست یاری می رسانی. افسوس، که همۀ این ها تمام می شود و باز هم تو همچنان هستی و نفس می کشی. کاشکی همۀ این حس های خوب، همۀ این نفس هایی که عطر زیبایی می داد،لایتنهاهی می شد.کاشکی آرامشی می یافتم فراتر از آرامش ِ لحظه ای، آرامشی که خود را آزاد و رها بیابم با بال هایی سپید رنگ که پرواز کنم و بیابم آن چه را که هیچ گاه نداشته ام. امّا خدایا من در گذر زمان عاجز و درمانده ام. من هستم امّا روزها و شب ها می آیند و می روند و دیگر نیستند. گذشتۀ مرا پرحسرت می سازند و این آیندۀ لعنتی را سرشار از نگرانی. آری من هستم، پس چرا در حسرت گذشته ام، پس چرا روح ِ انگیزه ای قوی در من برای ساختن آینده ام دمیده نمی شود. این کرختی و خواب آلودگی های صبحانه تا کی؟ این سکوت بی حس و حال ظهرانه تا کی؟ این دلشوره ها و نگرانی های عصرانه تا کی؟ این افسردگی ها و رنج ها ی شبانه تا کی ؟ این افکار مغشوش و بیداری های شبانه تا کی؟

روزگاری بود که برای رسیدن به درکی عمیق تر و شهودی لطیف تر سکوتی می کردم بلندتر از هر فریاد زندگی ام تا چند پله ترقی زندگی را در سکوت کر کنندۀ ذهنم طی کنم. ببینم که آری خدایی هست و من چند پله بالاترم امّا سکوت هم کردیم و باز هم دنیا زیبا نشد. خدا صبر کنندگان را می ستاید و بر صبر تاکید می کند و من هم همچون درمانده ای در راه که راهی جز جادّه ای بی سر و ته در پیش رو ندارد صبر می کنم تا ببینم که این زمان که خیلی چیزها را هم می گویند که حل می کند، این بار چه خواهد کرد. تا با این کار بر زخم های وجدانم مرهمی بگذارم و همچون ترسویان ِ بزدل از آتش جهنم، خود را مصون بدارم.

براستی چه شده است؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟ همگان با فلسفۀ دنیا در افتاده اند و می جنگند با آگاهی کامل از این که آن ها همیشۀ خدا از ازل تا ابد بازنده خواهنده بود. تناقض هایی که بوجود می آیند و تو هر روز می بینی و این عقل ناتوان ِ تو از تحلیل آن  عاجز. نظاره گری و دنیای دور و اطرافت در حرکت. جواب چراهایت را هیچ کس جواب گو نیست. اعتقاداتی که داشتی و داری، ریسمان هایی که در دوران یأس و نا امیدی، از درون سیاهی و غم، از ته ِ دل چاه نا امیدی، به آن ها چنگ می زدی دیگر پوسیده اند و برای تو سُخره انگیز. آری نازنین جان! شعرهای عاشقانۀ طرب انگیز دیروز، دیگر غذای روحت نمی شود. دنبال موجودی می گردی، تعصبی،عشقی،چیزی که دوستش بداری، نا متناهی، بزرگش کنی،بتش کنی و هر روز پرستش، پرستش.دریغا که موجودیت هر آنچه که در این هستی است از پایه پوچ و تهی است و بُت های دنیوی یکی از یکی شکننده تر. واین سوهان ِ روح ِ وجودت می شود و این باور، ایمان قلبی ات می شود که حق ِ تو و حق ِ هر موجود مُحقی در این دنیای زرورقی ِ مادّی، همیشه در مقابل باطل ِ قدرتمند، شکست خورده و نابود خواهد بود.

+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 17:6 |

                                    بیا با هم...

 

بعد از آن که گفتی، دیگر تمام است. احساس می کنی همۀ دنیا را باخته ای.همه چیز را به یک باره از دست داده ای. افکاری مغشوش به سراغت می آیند و ذهن و فکرت را می آزارند .گفتم که دیگر تمام است، باید پای حرفت بایستی وگرنه یک عمر در آتشی که بر وجدانت زبانه کشیده باید بسوزی و دم نزنی .امّا می گویند چرا محکم نمی ایستی ؟می خواهم استوار باشم پس چرا او،خدایم این تردید را در دلم می پاشد که قدم هایم سست شود ،می داند که جا می زنم؟به خدا نه ...نخواهم ترسید امّا گاهی احساس می کنم هر چه که زمان می گذرد رابطه ها سنگین تر ،فاصله ها طویل تر و احساس ها سردتر می شوند دیگر نه آتشت تند است نه احساست جوش.عقل باز می گردد.عقل که برگشت فاتحۀ احساس را بخوان.سعی می کنی احساست را در حضور عقل پنهان کنی دوست داری احساست را چال کنی و بگویی که نه ،من این نیستم ،خودت را، احساست را، وجود واقعی ات را، پشت این مترسکِ مسخرۀ عقل پنهان می کنی که خود را همیشه موجّه جلوه دهی .در این امتحان های کوچک که باختی قید بزرگ تر ها را بزن .اوّلین قدم که سست شد دیگر ادامۀ راه ناممکن است.اگر چرخۀ روزگار بر وفق مراد تو شد آن موقع چه؟شادی یا غمگین؟شاکری یا شاکی؟این بار می خواهی چه بگویی؟آن موقع ها هم می خواهی در تنهایی کوچه ها آرام آرام قدم زنی تا فقط صدای پایت را بشنوی تا آرامشی بیابی، بعد فردا که صبح شد در پی به وجود آوردن دنیایی جدید برای خودت باشی که باز هم در پی آن تردید و دو راهی ،غم و شادی،ظلم و نامردی،بی محلّی و گوشه گیری،ترس و دودلی همۀ این ها باز هم در انتظارت است.امّا خسته و کلافه و بی قرار که می شوی فریاد می زنی:

این تنهایی میان شلوغی تا کی؟این سکوت مرگبار آزاردهنده تا کی؟این شک و دو دلی تا کی؟تا کی غم جای شادی؟تا کی حسرت جای خوشبختی؟تا کی اشک جای لبخند؟

امّا من ِ تنها نه،تو  ِ تنها هم نه...بیا این چند زمان باقی مانده را ...با هم... به کمک هم... یکی یکی تردید را به بند بکشیم، درخت احساس را آبی بپاشیم تا آرامشی میوه دهد، کم محلّی را دفن کنیم تا شادی بیاورد، لبخند و مهر و عطوفت بکاریم تا آسمانمان آبی تر از همیشه باشد ...می خندی...شاید محال باشد ...خیالی نیست... امّا بیا تو را به جان فاطمۀ زهرا اگر محال است ما امکان پذیرش کنیم اگر سخت است آسانش کنیم اگر هراس آور است آرامش بخشش کنیم، امّا.. هم تو می دانی ،هم من ،به تنهایی، در خلوت و تنهاییمان این دست ها،این فکرها،این قلب ها،این احساس ها،جای تکیه می خواهند جای تکیه زدن به تکیه گاهی پر مهر، گرم و صدالبته استوار و محکم... فقط یادت باشد اگر می خواهی ادامه دهی تو را به خدا تنها نه ...با هم ...بیا با هم

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                 

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 11:3 |

                                            نگویم بهتر است...

 

قلبم را می بینم که خسته و تنها و زخمی با دلی پر رنج و پر نیاز، آرام آرام،خونین،به گوشۀ اتاق دلش می رود تا کنج عزلت نشینی در پیش گیرد.صدای زار زدن های قلبم در گوشۀ اتاق دلش گوشم را کرَ کرده است .

فکر ِ قلبم را که می خوانم می بینم که دست های پر نیازش را باز کرده و  به اُمید روزی نشسته که تو با دست های پر مهرت بیایی و روحش را نوازش کنی ،به امید روزی نشسته که تو با چشم های محجوبت بیایی و تیمارش کنی ، به امید روزی نشسته که تو بیایی و لبخندی هدیه اش کنی... به امید گوش سپردن به نوای روح بخش قدم های با وقارت در سکوتِ اتاق دلش نشسته که تو روزی تنها و تنها و تنها با قلبت بیایی و در کنارش تنها و تنها و تنها بنشینی.

دوست دارم،دوست دارم با قلبم لج کنم ،همه چیز را در لحظه فراموش کنم و چشم در چشم هایت بدوزم ،حریم ها را نابود کنم و با بی حیایی، ته ماندۀ جام زهری را که به قلبم پاشیدی را بر جگرت بریزم و بگویم :«برو بی معرفت...برو که دیگر دوستت ندارم ...لیاقت تو همان پَست سیرتان  دور و برت هستند...برو که دیگر صدای قلبم را هم در حضور تو نمی شنوم ».

امّا می دانی،نه جرأتش را دارم،نه قوای لج کردن با قلبم را دارم و نه دروغ گفتن را بلدم ...آری مهربان جان، من دروغ گوی خوبی نیستم نازنینم.

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 13:47 |

                                                             امّا من...

 

دور و برم را که می نگرم عاشقانی می بینم،دل سوخته، که وصال را قتل گاه و مدفنی برای عشق می بینند و در فراق ِ یارشان همچون شمعی آرام و بی سر و صدا در خفا می سوزند و می سازند ...امّا من،با تمام قوایم ،با ذره ذرۀ وجودم،این قتل گاه را گلستان می کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:16 |

                                                        تمام عمرم را...

 

سنگ ریزۀ کوچکم را همچون همیشه در دستان زبرم می گیرم تا پرت کنم درون برکه ای کوچک تا زمان را مثل همیشه بگذرانم.

از طلوع تا غروب،از سپیدی تا سیاهی،از سحر تا شام،ساعت به ساعت،دقیقه به دقیقه،ثانیه به ثانیه، لحظه به لحظه،تمام عمرم را،تمام وجودم را،تمام دنیایم را با تو سپری می کنم.

این عمر گران بها را (گران بها؟) برای ثانیه ای با تو بودن، با یاد تو بودن،برای لحظه ای در کنارت بودن ، برای لحظه ای در کنار لبخندت بودن،تنها و تنها و تنها برای لحظه ای،برای ثانیه ای در کنار قلبت بودن می فروشم...ای مهربان ِ من

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:46 |


www.Sajjadnf-Online.blogfa.com