نگاهی به نوشتۀ« تخم مرغ»
اثر
«حمید الیکایی»
تخم مرغ اپیزود دوم نوشتۀ «این زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه ها» است. نوشته ای بهتر و روان تر از نوشتۀ قبلی . این بار جمله ها روان و جذاب و گیرا پیش می روند .همه چیز خوب است برای بازگویی همان واقعه،همان قصه برای ادامۀ همان قسمت اول .فضای نوشتۀ تخم مرغ در همان اتاق داستان «این زندگی...» است .«تخم مرغ» همان نوشتۀ قبل است امّا این بار نویسنده زاویۀ دید خود را تغییر می دهد باز در همان اتاق هستیم امّا این بار قضیه فرق می کند این بار دیگر شخصیت داریم .نویسنده در بارۀ زندگی های اطراف دو شخصیت در قسمت اول به تفصیل سخن گفته است .حال بهتر است به آن ها نزدیک شویم به روحیات آن ها به زندگی آن ها در «این زندگی...» نویسنده زندگی های اطراف مرد و زن را می کاود،این زندگی های خوابیده یا شاید مرده را بیدار یا زنده می کند و جلوی چشمانمان نمایان می کند کنکاش و جستجویی در این عالم در این اشیا در این چیزهای دور و برمان که هیچ جلب توجه ای نمی کنند اما پر از زندگی هستند و گاهی استعاره ای برای زندگی واقعی می شوند.مثال فوق العادۀ این مطلب پاراگراف زیر است که چه زیبا و فصیح وضعیت دو مگس،حس وضعیت دو انسان روی تخت خواب را برایمان تداعی می کند :
« ... جست مي زدند، روي هم مي افتادند. دست ها و پاهاي كرك دارشان در هم گير مي كرد و انگار بي آنكه بال بزنند مانند ذره ي كوچكِ دوده در هوا بدون تعيين مسيرِ مشخص و بي هدف، چرخ مي خوردند، مي رقصيدندو گاهي با شتاب به شيشه پنجره مي خوردند كه از شدتِ آفتاب داغ شده بود و پرت مي شدند روي تخت. به سرعت دوباره بر مي خواستند، گره مي خوردند، لوله هاي درازِ روي صورتِ خود را باز و بسته مي كردند. سوار هم مي شدند: اين بر روي آن، آن بر روي اين، به پرواز در مي آمدند و معلوم نبود كه مگس زيرين بال مي زند يا مگس رويين يا هردو. شايد هم هيچكدام بال نمي زدند. به پشت روي زمين مي افتادند. دست و پاهاي خود را تكان مي دادند. دست و پاهايي كه در هم مي پيچيدند و ديگر دست از پا معلوم نبود...»
در نوشتۀ «این زندگی خوابیده...» نویسنده به اشیا ی اتاق و زندگی های پیرامون انسان می پردازد فقط در جایی است که صداهای انسان هم از وجودشان خارج می شوند و وارد این اتاق می شوند دیگر این ها هم جزو شخصیت هایمان می شوند البته این صداها دیگر برای انسان نیست بیرون از بدن آن هاست به این دنیا آمده اند به دنیای پیرامون :
«... گرماي نفس هاي بريده بريده كه گاهي ((آه)) مي شدند و همراه دردِ عميقِ كوچكي از جايي ميانِ شكم، كمي بالاتر از معده و يا پشت آن بالا مي آمدندْ بر سر راهِ خود از سينه هرچه را كه بود برمي داشتند و با خود مي آوردندْ آنچنان كه هنگامِ خروج راهِ گلو را مي گرفتند و تا زبان نمي چرخيد و ((صداي آهي)) كه (ه ِ) آن محو مي شد...»
این جمله را در نوشتۀ تخم مرغ می بینم :
«...بلند شد در را بست و قفل كرد كليدش را هم پرت كرد زير تخت كه پر از كاغذ و روزنامه بود.»
خدایا زیر تخت پر از روزنامه است .یادم آمد این همان تخت است زیر تخت 50برگ روزنامه است این جمله ها جلوی چشمانم می آیند:
«مستطيلِ نرمِ صورتي رنگِ بزرگْ كه با سطحِ زمين به اندازه پنجاه برگْ روزنامه ي روي هم چيده شده فاصله داشت...»(این زندگی ...)
شباهت های بیشتری پیدا می کنم :
- «...پنجه هاي كرك دارِ سياهِ خود را با حركاتي غير ارادي ميان آجرها فرو مي بردند و بيرون مي كشيدند كه گرماي اين مالش و رانش صورتي را چسبناك مي كرد ...» (این زندگی ...)
- «پتوي صورتي رنگي كه نقش ساق هاي تو و ران هاي مودارِسياه او را به خود گرفته است»(تخم مرغ)
-«دسته تيغ ريش تراشي را گرفته بود دستش باز و بسته مي كرد و يك چيز هايي درباره ي اعداد زير لب مي گفتْ زل زده بود توي چشم هايمْ دسته تيغ انگار به من مي خنديد، مسخره بازي درمي آورد»(تخم مرغ)
- روي زمين، ميان ميزِ كوچكِ نيم دايره شكل و تختِ خوابِ صورتي رنگ، دسته تيغ ريش تراشي به شكل نيمه هلال ماه افتاده بود كه كفِ سفيد رنگ و خون قرمز رنگ تركيبِ صورتي تيره اي را روي آن بوجود آورده بودند كه جا به جا سفيدتر و يا قرمزتر مي شد. دسته تيغ به هلالِ ماهِ نصف شده مي مانست(این زندگی ...)
دیگر مطمئن شدم،داستان تخم مرغ،فضای همان اتاق نوشتۀ«این زندگی...» را بازگو می کند دیگر شک ندارم اما«تخم مرغ» کمی زمانش از (این زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه ها)عقب تر است پایان قصه را در «این زندگی...» کمی به صورت مبهم در میابیم (در صرتی که بتوان به این دو متن قصه گفت):
«با لكه هاي قرمز رنگ روي ديوار كه طعم عرق مي دادند و خون و قرمزي به سياهي مي گراييد؛ آنقدر كوچك و زياد بودند كه مي شد به آنها گفت ذراتِ خونِ پاشيده شده روي ديوار كه گاهي ميانِ ترك هاي عميق و سطحي روي آن فرو رفته بودند»((این زندگی ...)
خون پاشیده شده بر دیوار . این شاید پایان ماجرا باشد :وقوع یک قتل . در تخم مرغ به جای مهم داستان می رسیم بدانیم که این دو آدم که فقط برای ما روی تخت در «این زندگی...» معنا پیدا می کنند که هستند ؟ با هم چه رابطه ای دارند ؟ :
-«سگ پدر از بس به من گفت جنده»(تخم مرغ)
-«این حرف ها را اگر بهش بگويم حتما تعجب مي كند كه يك جنده چطور به روح هم فكر مي كند»(تخم مرغ)
این جا کجاست ؟ جوابی نمی یابیم فقط می فهمیم اتاقی است
-«گفتم لباس هايت را در بياور. گفت در را نميبندي، صدايش مي لرزيد، حتما از سرما، آخر نمي داني سرما مرا به ياد تو مي اندازد، گرما همْ همه ي روزهاي خيس تابستان. بلند شد در را بست و قفل كرد»
حالا با خواندن تخم مرغ کمی به رابطه ها پی می بریم می فهمیم که این عشق نیست شهوت است مجاز نیست،حرام است،زناست . نویسنده با یک جملۀ محکم و بی نظیر شهوت را تحقیر می کند، می سوزاند :
«عشق؟ عاشق مي شوي؟ آتشِ عشق است كاندر ني فتاد و من با شاش اين آتش را خاموش مي كنم.»
براستی چرا با آب نه؟مگر آب چه است؟...نه...نباید با آب خاموش کرد ارزش آب بالاتر از این حرف هاست .آتش عشق است یا شهوت؟ آتش عشق را با آب هم نمی توان خاموش کرد اما آتش شهوت را با شاش باید خاموش کرد چه کلمۀ مشمئز کننده ای ! اما چه خوب چه چیزی بهتر از آن برای تحقیر کردن این آتش ِ پست ِ پر قدرت که انسان را همچون ارابه ای بر روی زمین پر سنگلاخ و تیغ می کِشد،می سوزاند و می جزّاند.این زمین پر از درد است پر از رنج است اما بعد از زمانی دیگر این دردها برایمان درد نیست رنج نیست دردشان تا ته قلب نفوذ نمی کند مغز استخوان را نمی پکد ،شیرین می شود حلاوت دارد اما چه شیرینی؟جه خوبی؟چه حلاوتی؟...همه گذرا و سریع .مدتی بعد درد ها و رنج های زمین پر سنگلاخ را حس می کنیم ...آری....این است شهوت . براستی حق آتش شهوت شاش است تا با آن تمام وجودش را زرد کنی،دنیای شهوت را زرد کنی شهوت را بسوزانی و از بین ببری و به جای آن بذرهای عشق بکاری بذر دانه های دوستی بذر دانه های عشق بی شهوت و به امید این بنشینی که این بذرها برویند و عشق ها هویدا شوند عشق های بی شهوت ...ای کاش همه عشق را بی شهوت می خواستند چه فاصله ایست میان عشق تا شهوت؟....زمین تا آسمان؟ آب تا...؟ ...نه بیش تراز این هاست .
«تخم مرغ» پر از حمید الیکایی است .همان لحن نوشته های قبلی .گاهی همان مفهوم و گاهی مفاهیم تازه .در تخم بی اختیار یاد نوشته های پیشین او می افتم نه این که خود را را تکرار کرده باشد بلکه همۀ متن پر است از عقاید او، پر از باورهای او.تخم مرغ پر از جمله ای مورد علاقۀ اوست :
« دانه دانه سلول ها را ماتيك مي مالم، همين ماتيك سرخ و دهن مالي شده، از وقتي كه رفته اي كاشته ام توي يك گلدان پلاستيكي سياه. خوب گلي است: نه آب مي خواهدْ نه آفتاب، ريشه اش دست هاي من است...»(تخم مرغ)
پاراگراف بالا تحت تاثیر شعری فوق العاده دل انگیز از خود اوست.ببینید:
«دست هایت را فشار می دهند
لب هایت را می جوند
و بازوی بزرگ ساختن را در گلویت فرو می کنند
با من اگر بودی
می کاشتمت به جای ماتیک
توی گلدان پلاستیکی پشت دیوار»
***
-«مگر جز اين است كه اين همه قطره هاي عرق - تازه بي خيال يك عالم مايعات جوراجور- سر مي خورند از روي گودي كمر و مي روند لاي پاها تا آنها را خيس كنن...»(تخم مرغ)
-« دلت مي خواهد جاي عرق هاي روي پشتش بودي كه سر مي خورند و مي روند لاي پاهايش و گم مي شوند روي ملحفه آبي رنگ»(هی فلانی زندگی شاید همین باش)
***
«تازه بي خيال يك عالم مايعات جوراجو»... که به تفصیل در این باره در نوشتۀ ضعیف «یک پاره نوشته» سخن گفته است
معتقدم یکی از عوامی سخت شدن یک نوشته از لحاظ مفهومی پیدا کردن راوی برای آن است .بوف کور هدایت که یک رمان مدرن و پیچیده است دارای این ویژگی است .یکی از عوامل پیچش آن این است که راوی آن در دو زمان مختلف سخن می گوید گاهی در حال است گاهی در آینده و گاهی در هردو و گاهی از آینده به حال می نگرد:
« کمی دورتر زير يک اطاقی ، پيرمرد عجيبی نشسته که جلويش بساطی
پهن است . توی سفره او يک دستغاله ، دو تا نفل ، چند جور مهره رنگين ،
يک گز ليک ، يک تله موش ؛ يک گازانبر زنگ زده ، يک آب دوات کن ، يک
شانه دندانه شکسته ، يک بيلچه و يک کوزه لغابی گذاشته که رويش را
دستمال چک انداخته» (بوف کور)
هدایت در پایان داستان می نویسد:
«...من پیرمرد خنزر پنزری شده بودم» این بدان معنی است که راوی داستان در زمان حال آیندۀ خود را می بیند و در بعضی جاهای دیگر برعکس این قضیه هم اتفاق می افتد.
در نوشتۀ «زندگی خوابیده...» به شخصه نفهمیدم راوی کیست دانای کل است یا یکی از دو آدم روی تخت؟
به این جمله دقت کنید:
« نورِ آفتاب كه بر بال هاي در حال تقلا مي افتاد به رنگٍ حباب هاي صابون دوران كودكي ام مي افتادند كه من دوراني زير درخت مي نشستم و با لوله خودكار از اين حباب ها مي ساختم و گاهي كفْ روي ساقِ پاهاي عريانم مي ريخت و سر مي خورد»(این زندگی...) بالاخره راوی کیست؟...نمی دانم.
در تخم مرغ راوی دونفر هستند دانای کل نیست زمانی مرد راوی هست وزمانی زن...دقت کنید:
-«هنوز اولين پك را نزده دود پريد گلويش. لب هايش را جمع كرد و چين انداخت دورِچشم هايش»(راوی:مرد)
-«اين طور نه، درست بكش، بكش پايين، احمق نمي دانست سيگار يك خوبي هايي هم دارد،(راوی:مرد)
-سرفه كردم، آخر من كه سيگار بلد نبودم بكشم. با سيگار و دود كلنجار مي رفتم و دسته تيغ ريش تراشي را گرفته بود دستش باز و بسته مي كرد»(راوی:زن)
- «شروع كردم لباس هايم را درآوردن، گفت اين طور نه روي تخت بايست، زير پنجره، خودت را بمالْ تكان بدهْ برقصْ لب هايت را جمع كنْ خيس كنْ زبانت را بچرخان روي لب ها، گفت اين طور نه جنده بازي در بياور» (راوی:زن)
- «يك جعبه از زير تخت كشيده بود بيرون پر از كرم و پودر و رژ لب و يك عالم وسايل به خود ماليدني »(راوی:مرد)
- «(راوی:مرد)يك آينه كوچك شكسته هم بود، شكسته كه نه ... اوم... انگار افتاده بود زمين و همانطور توي قاب خودش يك ترك بزرگ چهار تكه اش مي كرد...(راوی:زن) من، تو، زنت، اين تكه اي كه تمام سرخي لبم در آن جا مي شود كيست؟ يك ماجراي خيانت كه من(تن من) روح زنت و همان تن تو در آن بازي مي كنندد، نه تو روحت هم هست. این حرف ها را اگر بهش بگويم حتما تعجب مي كند كه يك جنده چطور به روح هم فكر مي كند، يا اصلا مي داند چنين چيزي هست، فكر مي كند فقط همين زنيكه... سگ پدر از بس به من گفت جنده...(راوی:مرد - ادامه حرف هایش را می زند) كه مو هايش را...»
حال می توان به این نتیجه رسید که حمید الیکایی پس از تجربۀ «این زندگی...»و تجربۀ ناموفق «یک پاره نوشته» به اعتدال رسیده است به جای که شایستۀ قلم اوست در «این زندگی...»گاهی جملات چنان پیچشی دارند که اگر آن ها را صد بار هم بخوانی باز هم نمی توانی مفهومی از آن را بیابی نه این که مفهوم آن مشکل باشد بلکه جملات گنگ و سر در گم به هم پیچ خورده اند و چنان معجونی ساختند که هر که از آن بنوشد مخ آن سوت می کشد :
«سه وجب بالاتر از درخت دو رديف دندان مصنوعي افتاده بودن به ميان پرتگاه و يا از بالاي كوهي كه سه انگشت پايين تر از درخت بود و يا دردگاهي.»(این زندگی...)
در نوشتۀ بسیار ضعیف و سخیف «یک پاره نوشته»نویسنده این بار جمله هایش را ساده تر می کند امّا ضربۀ اصلی را ابتذال جمله ها به متن می زند چنان کلمه های مبتذل و مشمئز کننده ای که کمر متن را می شکند اما در تخم مرغ این اشتباهات بسیار کم است .در «این زندگی...» جمله ها بسیار بلندند که گاهی فعل جمله انقدر دیر در جمله پدیدار می شود که گاخی خواننده مفهوم جمله های پیشین را فراموش می کند این یکی از عوامل اصلی گنگی متن است:
« ((صداي آهي)) كه ((ه))ِ آن محو مي شد ميانِ لب هاي نيمه بازْ با گوشه هاي پايين آمده، بيرون نمي آمد و تا دو خط عمودي نمي خوابيد ميان ابروها و چند پايه ي تختْ روي پيشاني، و تا انگشت ها فرو نمي رفت ميانِ پارچه ي صورتي رنگ و آن را بالا نمي كشيد و دوباره رها نمي كرد و تا كفِ پاها سرِ گردِ صيقل خورده پايه هاي تخت را نوازش نمي كردند و تا نگاه خيره نمي شد به انتهاي فرو رفته در ديوار و دست ديگر نمي فشرد بالش صورتي رنگ زير شكم و كمر را و هرازگاهي جابجايش نمي كرد و تا پيچ و تاب هايي به ستونِ مهره ها داده نمي شد و لرزش هايي ناخودآگاه ماهيچه هاي سست بدن را به رقصش در نمي آورد و تا قلب تندتر نمي زدْ از دهان خارج نمي شدند»
در تخم مرغ جمله ها مبتذل نیست بلکه واقعه ای مبتذل را شرح میدهند.این کثافت هارا من ِ خواننده باید حس کنم باید بشنوم باید تکرار کنم تا تلخی آن، تا زهر آن بر قلبم بنشیند.
چند نکته
1- با سيگار و دود كلنجار مي رفتم و دسته تيغ ريش تراشي را گرفته بود دستش باز و بسته مي كرد و يك چيز هايي درباره ي اعداد زير لب مي گفت
این اعداد چه هستند؟نمی دانم؟یادتان هست؟...
«111 (همنهشت 5) 151 .این عجیب ترین همنهشتی دنیا »
هم ارز بودن آلت تناسلی مرد با زن به همنهشت 5(به همنهشت یک سوراخ).به شکل ظاهری اعداد توجه کنید! باز هم نمی دانم؟ منظور این جمله چیست؟
2- «دود سيگار در هواي سرد چند برابر مي شود او هم این را فهميده بود. مي فهمي اما نه همه چيز را»
3- در ابتدای نوشته «تخم مرغ» می خوانیم :«تمام این حرف ها به کنار»
کدام حرف ها؟ شاید تمام حرف هایی که در نوشتۀ «این زندگی...» زده است یا شاید....
4- پایان «تخم مرغ» پایان خوبی نیست.داستان رها شده بدون هیچ معبندی خوبی منظورم از جمعبندی یک نتیجه گیری نیست در کل پایان داستان خیلی بهتر از این می توانست باشد .به نظر من پایان «این زندگی...» بهتر از «تخم مرغ» است:
«سه وجب به دستان كي شايد نه به دستان كودك ساق سفيد كه در چشمانش مي شد سرِ بريده ي گراز ديد و به اين مي انديشيد كه زيرِ تخت هم شايد چيزهايي بود سري دنداني درختي كودكي»
کلام یکی مانده به آخر
این نوشته نقد ادبی نیست شاید هم باشد نمی دانم اما آن را نوشتم برای دل خودم شاید به دل شما هم بنشیند این متن ادبی نیست و من هم منتقد نیستم فقط خواستم آنچه را که به ذهن ناقصم می آید را به کاغذ بیاورم به عنوان یک آدم معتقدم که یک اثر هنری اگر به زندگی نزدیک شود،هر مخاطبی با نگاه خودش به آن می تواند بنگرد و برداشت شخصی خود را کند .مهم نیست که این برداشت منظور نویسنده بوده یا نه مهم این است که من با عقلم تو با شعورت این برداشت را از این متن کردی .زندگی ابعاد گسترده ای دارد و هرکس می تواند با زاویۀ دید خودش به آن بنگرد.حا اگر چیزی نوشتم ،برداشت خودم بود حال این برداشت غلط باشد یا درست؟منظور نویسنده باشد یا نباشد؟این مطالب تنها گوشه چشمی به مفاهیم این متن بود شاید خیلی ها را عمدا ً نگفتم یا شاید خیلی نکته ها مرا متوجه نکرد.«تخم مرغ» و «این زندگی خوابیده...»دریایی است از حقیقت های زندگی. آن ها را بکاوید و حقیقت ها را کنکاش کنید .
کلام آخر
پاراگرافی در «تخم مرغ» هست که در نوع خود شاهکار است . اگر آن را بی نهایت بار هم بخوانی باز هم طراوت خود را از دست نمی دهد:
«اين اتاق ديده است من تك تكِ اعضاي بدنش را بر مي دارم، با زبانم خيس مي كنم، بند بندِ انگشت هايش را به هم مي چسبانم، مي بوسم، برايش دست مي سازم كه با آن به در مي كوبي، فشار مي دهم همه ي اين دست ها را. دانه دانه سلول ها را ماتيك مي مالم، همين ماتيك سرخ و دهن مالي شده، از وقتي كه رفته اي كاشته ام توي يك گلدان پلاستيكي سياه. خوب گلي است: نه آب مي خواهدْ نه آفتاب، ريشه اش دست هاي من است كه در خاك فرو رفته خسته و خاكي، هميشه هم دارد بزرگ مي شود، بزرگ و بزرگ تر. حالاها احساس مي كنم ساقه هايش از گوش ها و چشم هايم، از سوراخ دماغم، از دهان تاريكم مي زند بيرون با گل هاي قرمزش... قرمز... سلول هاي قرمز را با سرِ انگشت هايم بر مي دارم لب ها را خيس مي كنم و رويش آنها مي چينم. نميدانيْ آنقدر كوچك هستند، كوچك و براق. مي داني چه مي كنم؟ طرح مي زنم، قالب مي زنم براي تو، مثل براي تو شده اندْ همان جور اين همه نزديك بودن»
«در پناه حق»
تخم مرغ و دو داستان دیگر را لینک کرده ام اگر خواستید بخوانید:
تخم مرغ - این زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه - یک پاره نوشته(وبلاگ خستگی)
+ نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت
10:22 |