تبليغاتX
سینما و ادبیات

ستایش نامه

 سمفونی مردگان-عباس معروفی

و اما «سمفونی مردگان»....

نوشتن دربارۀ رمان پیچیده  و تاثیرگذاری که تحسین ها و ستایش های بیشماری نثارش کرده اند کاری دشوار است.زندگی پرپیچ و خم انسانی که  هروجه زندگی اش آیینۀ وجودی ماست.

«آیدین» با زمانۀ روزگارش نساخت و سوخت.

آیدین جان!« سورمه» ات کو؟آن نگاه های جذاب سرمه چه شد؟آن کرشمه های دلربا، آن خنده های مسحور کننده،چرا به یک باره رنگ حسرت به خود گرفت؟چرا« اورهان» این گونه کرد؟ چرا مادر دق کرد و مرد؟ بوی ذغال سوخته و دود خاکستری رنگی که از دفترچه های شعرت در زیرزمین خانه بیرون می آمدآتش به قلبم می کشید.چقدر مظلوم بودی.ساکت بودی و دم نمی زدی.شعرهایت را سوزاندند دم نزدی،خنجر ناجوانمردانۀ برادرانه از پشت خوردی و خاموش ماندی، خواهرت «آیدا»ی نازنین را به آتش کشیدند سکوت کردی.سرمه ات را چه ناجوانمردانه از تو گرفتند و این بار تاب نیاوردی و نابود شدی.همۀ این درد و رنج ها باز جای تحملی برای تو داشت،امّا این عشق به سرمه، درمانده ات کرد،بیچاره ات کرد،ذره ذره تباه و نابودت ساخت.

سورمه جان! یادت هست که با آرامشی آکنده از عشق جاری در وجودت،موهای آیدین را کوتاه می کردی و سخن می گفتی.من نظاره گر و مسحور گفتگوی عاشقانۀ تو و آیدین بودم.سورمه جان! یادت هست که به آیدین با مهربانی جاودانه ات گفتی :«شبیه مسیح شدی».سورمه جان! یادت هست که آیدین با شرمی باوقار، از روی محبت و عشقی متین، با متانت و احترامی که به حق شایستۀ تو بود اجازۀ بوسیدن تو را گرفت؟سرمه جان چه وقت رفتن بود؟آیدین جان! «اورهان» با تو چه کرد؟«پدر» با تو چه کرد؟زمانه و روزگار ناجوانمردانۀ سرد با تو چه کرد؟

آیدین نازنین! من با تک تک ثانیه های زندگی تو ،با تمام نت های سمفونی زندگی تو،با عشق جاودانه ات به سرمه، با آن وقار دوست داشتنی ات، با آن دفترچۀ سوختۀ شعرت، زندگی کرده ام.بوییدن و چشیدن سرمه با جان را، آتش شوق دیدار معشوق را، رنج عاشق بودن و دم نزدن را،طعم شیرین آن بوسۀ جاودان را، در آینۀ زلال و شفاف قلبت با تمام وجودم به نظاره نشسته بودم.کاش کمی آن طرف تر جایی بود تا بتوانم دست یاری به دست های گرمِ مهربانت برسانم،بوسه ای بر قلبِ رنج دیده و خسته ات بنشانم...آه...افسوس...تو در ورای این قلم زندگی می کنی و من در سوی دیگر آن.تو در رنج زنده بودن به تلخی نفس می کشی و من،در رنج نظارۀ تو، خون گریه می کنم.

آیدین عزیز!با قلبی پراندوه و عذاب وجدانی همیشگی،هر روز باید گوش به سمفونی آزاردهنده ای دهم که برای مردمانی است که بخت خود را چه شور می چشند و دم نمی زنند.ناخواسته گوش به سمفونی سیاه و تلخی می دهم که با نواختن تمام نت های تلخ و نابود کننده اش، زندگی «تو» و«سرمه» و« من» را تباه کرده و می کند.

+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:23 |

ابراهیم حاتمی کیا

نوشته ای دربارۀ جدید ترین ساخته اش : دعوت

مرتضی

نوشتن دربارۀ یک اثر هنری بدون توجه به سیر پیشروی خالق اثر،باعث از دست رفتن نکات بسیار زیادی  می شود که می توان لذت درک این نکات را با شناخت روحیۀ هنرمند و کشف و شهود در اثر هنری اش، دو چندان کرد. به طور مثال زمانی که سه گانۀ تحسین برانگیز کارگردان نابغه و جوان مکزیکی،«آلخاندرو گونزالس ایناریتو»به همراه فیلمنامه نویس همیشگی اش «گیرمو آریاگا» دربارۀ مرگ را می بینیم (عشق سگی- 21 گرم- بابل) ، به طور ظریف و عمیقی سیر صعودی درک معنا در این سه فیلم درخشان برایمان روشن تر می شود.

داستان ابراهیم حاتمی کیا سر دراز دارد. فیلم ساز سرشناس و معروف ایرانی که برای تبلیغ فیلم هایش دیگر نیازی به تبلیغ بر روی بازیگران ستارۀ فیلم هایش نیست چرا که خود او از بازیگران فیلم هایش همیشه ستاره تر است. اسم او به عنوان کارگردان هر تماشاگر علاقه مند به سینما را راغب به دیدن فیلمی از او می کند.زمانی که با ساختن ملودرامی به نام «از کرخه تا راین» با موسیقی مسحورکنندۀ «مجید انتظامی» سیل اشک را بر گونه های ایرانیان جاری می ساخت،داشت ستاره می شد. زمانی که «سعید» ِ غم زده، با قلبی پراندوه و یخ زده، تنها و غریب در غربت، مقابل رودخانۀ راین فریاد بر می آورد و گله و شکایتش را پیش خدا می برد حاتمی کیا ستاره و ستاره تر می شد. آن لحظه بود که تماشاگر ایرانی با رنج سعید(علی دهکردی) همراه و همدل می شد و در گوشۀ ذهنش این سوال ایجاد می شد که خالق سعید و دغدغه هایش کیست؟چه خوب مخاطب ایرانی این سوال را گوشۀ ذهنش نگاه داشت تا زمانی که دغدغه های این هنرمند را توانست در آثار بعدی اش یکی پس از دیگری دریابد. دیگر وقتی ایرانیان به اثر درخشان دیگرش «آژانس شیشه ای» با پیام های سیاسی جنجالی اش می نگریستند می فهمیدند که منظور«حاج کاظم» از موتورسوارهای بیرون ِ آژانس  که به قول حاجی «دود موتورهای همیناست که گلوی من و تو رو خفه کرده عباس»پی می بردند.چه خوب دغدغۀ حاج کاظم آژانس را می فهمیدند و با تمام کارهایی که می کرد بازهم حق را به او می دادند چرا که ایرانیان دیگر درد سعید و حاج کاظم را با پوست و گوشت و خون خود چشیده بودند. دیگر وقت آن رسیده بود که قهرمانان حاتمی کیا فریادهای خود را در خلوت نزنند،دیگر گله و شکایات خود را تنها با خدای خود سهیم نشوند.دیگر حاتمی کیا سعید را تنها و غریب و معترض در خلوت نشان نمی داد.حاج کاظم(بازی ِ شاهکار« پرویز پرستویی» تا زمانی که سینما زنده است و نفس می کشد از یاد سینما دوستان نخواهد رفت)، شب عیدی تمام ایرانیان را به سوی خود می خواند تا حرف دلش را بزند. حتی اگر «عباس»(حبیب رضایی) هم می گفت«حاجی من با خدا معامله کردم» دیگر جان به لب رسیده بود،دیگر حاجی بریده بود.

چند سال بعد وقتی قاسم ِ(با بازی خارق العادۀ حمید فرخ نژاد) عاصی و غمگین و معترض را در «ارتفاع پستِ» زندگی اش  می دیدیم چه خوب همراه و همدل او می شدیم آن جا که در اوج آسمان در کنار همسر خسته و آبستن خویش(با بازی به یادماندنی لیلا حاتمی) فریاد می زد«می خوام جایی زندگی کنم که 8 ساعت کار باشه، 8 ساعت خواب». دراین لحظات بود که تماشاگر ایرانی در خلوتِ تاریک خود در سالن های سینما با زخم های کهنۀ قاسم، خون دل می خورد و آرام آرام می گریست.

حاتمی کیا نیاز به تعریف و تمجید ندارد. کارنامۀ کاری اش چه زمانی که «از کرخه تا راین» را می ساخت، چه زمانی که عرفان را هم کمی اضافۀ کارش کرد و اثر درخشان دیگری ساخت و «خاکستر سبز» شد،چه زمانی که اوج هنر و توانایی خویش را در کارگردانی،فیلمنامه،معنا و مفهومی متعالی در فیلم «روبان قرمز» با فیلمبرداری استثنایی«حسن پویا»، به رخ همگان کشید وسیل تحسین ها وستایش های بیشماری تا مدت های مدیدی نثارش شد و همه یکپارچه او را ستودند، چه زمانی که فیلم ضعیف و بی و سر و ته «به نام پدر»را ساخت، چه زمانی که سریال مضحک«حلقۀسبز» را ساخت و نیش منتقدان آزارش داد،همیشه ستاره بود.یک ستارة تمام عیار.

جدیدترین فیلم ابراهیم حاتمی کیا (دعوت) فیلمی است کاملا اجتماعی که دیگر حتی لایه های نحیفی از جنگ را هم دیگر در آن نمی توان یافت.این بار دیگر در شهر خبری از جنگ نیست فیلم قرار است دعوتی باشد برای زندگی، دعوتی که میزبان راضی و خشنود از آمدن میهمان نیست، دعوتی رنج آورد، دعوتی ناخواسته.

وقتی به تماشای دعوت نشستم نا خود آگاه با پیش زمینۀ فیلم به «نام پدر» همراه بودم. فیلمی به تمام معنا شلخته و در هم بر هم که هیچ دوستش نداشتم. ولی وقتی موتور فیلم ِ دعوت روشن شد دیگر پیش زمینه ها محو شد و من مجذوب قصه و ایده های ناب و بکر فیلم شدم.

فیلم تشکیل شده از چند اپیزود مختلف است که همگی قرار است به قضیۀ بچۀ ناخواسته و سقط جنین بپردازد.اپیزود«مهناز افشار- سیامک انصاری» و اپیزود «محمررضا فروتن- سحرجعفری جوزانی- ثریا قاسمی» در مقایسه با اپیزودهای دیگر گیرایی قابل قبولی ندارد. در اپیزود اول قصه بار دراماتیک لازم برای کشش را ندارد و شخصیت پردازی مهناز افشار عمیق به نظر نمی رسد و ببیننده نه می تواند حق را به او بدهد و نه به شوهرش. حتی بازی های اغراق شدۀ این دو هم کاری از پیش نمی برد.  

در اپیزود بعدی مشکلی برای قصه فروتن و جعفری جوزانی وجود ندارد و همه چیز معقول به نظر می رسد(ای کاش حاتمی کیا برای آنها لهجه نمی گذاشت)ولی مشکل اپیزود از جایی شروع می شود که ثریا قاسمی وارد قصه می شود. قصه از حالت رئال خود خارج و به سمت داستان های افسانه ای می چرخد.وجود زنی پولدار  که بدون هیچ دلیل منطقی(گیرم عاطفی!) قصد این را دارد که به این زوج کمکی کند تا بچه خود را نگه دارند،هیچ گاه قابل قبول به نظر نمی رسد.حتی با صحنۀ بسیار ضعیف پایانی که در ِ کمد ِ ثریا قاسمی باز می شود که عکس های مختلفی از بچه ها و خانواده هایی است که او جانشان را نجات داده است.

اما از این دو اپیزود نسبتا نامقبول که بگذریم به اپیزود «گوهر خیر اندیش» می رسیم که بهترین قسمت فیلم است.قصه ای نو با ایده هایی بکر و تازه و فیلمنامه ای دقیق با جزئیات زیاد،بازی های خوب بازیگران(گوهرخیراندیش همچون نگینی در این اپیزود می درخشد)،کارگردانی عالی، همه و همه با توجه به زمان اپیزود کاملا یکدست و عالی به نظر می رسد.براستی درد «گوهرخیراندیش» چگونه آرام خواهد گرفت؟ مادری فداکار و دلسوز که با زحمت فراوان بچه های یش را یکی پس از دیگری بزرگ کرده،از آب و گل در آورده است ، دخترهای دم بخت دارد. دختر ارشدش ازدواج کرده و حامله است، حال با تمام این اوضاع به یکباره خود متوجه می شود که شوهرش او را ناخواسته(شایدم آگاهانه!) حامله کرده است. نقطه دراماتیک اپیزود از این جا به صورت بسیار موجز و فوق العاده ای شاخ و برگ می گیرد.

شوهر بی خیالش، بچه را «سوغات کربلا» و «هدیه خدا» می داند و با این حرف ها نمک به زخم گوهر خیراندیش می پاشد. چه زیباست بازی«نگارفروزنده» درنقش دختر پابه ماه «خیراندیش» که چگونه باید در دوران حاملگی خویش پذیرای حقیقتی تلخ باشد که مادر پا به سن گذاشته اش نیز آبستن است.اوج لحظۀ دراماتیک اپیزود هنگامی است که خیراندیش تنها و گریان از فرط استیصال ،پشت در خانۀ خویش، گوش به گفتگوی دلخراش ِ شوهر(رضابابک) و دخترش می دهد. چیزی که در این میان بیش از هر چیز خون به جگر می کند، آبروی چندین و چندسالۀ خیراندیش است که چه ساده و بی رحمانه توسط شوهر و فرزندانش حراج می شود.

اپیزود«مریلا زارعی- فرهاد قائمیان» هم اپیزود بسیار گیرایی است.حاج آقای خانواده دار و  خوش رفتار و آبرودار با وجه اجتماعی قابل قبول، چگونه است است که با زن نازایی(با بازی عالی مریلا زارعی) صیغه کرده است و واز اوج بدشانسی وی، مریلا زارعی باید این بار حامله شود؟؟چه هنرمندانه مریلا زارعی در نقش زنی نازا که این بار به خواست خدا حامله شده است فرو رفته است.اوج بازی او زمانی است که که با شوهر صیغه ایش پشت تلفن گریان و لرزان در خانۀ بستگانش صحبت می کند و با هر کلمه دیالوگش خون جگر می خورد.جایی است که پرده را به صورت خویش می کشد تا خلوتی بسیار شکننده برای خویش مهیا سازد تا در آن فضای محدود حرف دلش را آرام آرام با اشکی جاری شده از گونه ها، بیرون ریزد.

اپیزود مربوط به دکتر فیلم(کتایون ریاحی) هم قابل قبول است . چه دقیق و درست «آناهیتا نعمتی» در نقش دکتر فیلم بازی می کند.زمانی که با زبانی تلخ و نیش دار با گوشه و کنایه، گوهر خیراندیش را خطاب می کند که توسط شوهرش مورد تجاوز جنسی قرار گرفته، اوج بازی آناهیتا نعمتی و خیراندیش است.

«دعوت» فیلم قابل قبولی است. ابراهیم حاتمی کیا هنرمند قابل و فوق العاده ای است.حتی اگر به شواهد مدارک بسیاز زیادی او را به همراه «مجید مجیدی»، فیلمساز های حکومتی بدانیم، باز هم قابل احترام است. چه زمانی که در ساختن فیلم های جنجالی اش حمایت رهبری ِ نظام پشتش بود(به غیر از فیلم توقیف شده اش"به رنگ ارغوان") و خود دلگرم و سرمست از حمایت رهبری جلو می رفت و چه زمانی که با شوق در نمایش افتتاحیه فیلم هایش،همیشه در کنار« سید محمد خاتمی»، رییس جمهور اصلاح طلب ایران که بسیار دوستش می دارد، می نشیند. با همه این تناقضات، باز هم ابراهیم حاتمی کیا دوست داشتنی است.

 

             

+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 12:16 |

ما در گذر زمان ....

 

افسوس که چرخۀ چرخ ِ روزگار هر چه رو به جلوتر می چرخد، سرد و سردتر می شود.روزگاری که سرمایش تمام فصول را در بر می گیرد و ناجوانمردانه سرمایش، سیلی ِ سرد و سختی می شود که تحمل درد آن بسی ناجوانمردانه سخت است .وقتی که بهار و تابستان و پاییز هم سرد شد. زمانی که آسمان ِ آبی دوران کودکی ات برای این دوران آرزویی دست نیافتنی شد، زمانی که رنگ روز های زندگی ات با رشد و عقل و شعورت رو به سیاهی گرایید، دورانی که مشکل بزرگی زندگی ات بی مشکلی است و می گردی و می گردی و می گردی امّا خسته و ناتوان خود را سرنقطه اول می یابی. درمانده و عاجز از خدایی، طلب ِ دستِ یاری می کنی که به ندرت حسش کرده ای یا اگر کرده ای دیگر یادت نمی آید.

نمی دانم خدا، براستی موقعیت من در برابر تو چیست؟ گاهی اوقات دوست دارم تو را نفی کنم و بگویم که نه، نیستی.اما زمان را مهلت می دهم تا آرام آرام بگذرد. حس می کنم که هستی . باشد، تو هستی، آری درخت هست، زیبایی هست، زن هست پس خدایی هم هست، قبول! امّا اگر هستی پس چرا عادل نیستی. عدلت درک نشدنی است، حکمتت آزاردهندۀ عقلی است و شیطان را در ذهن پیروز می گرداند و من باید بگویم که نه، ایمان قلبی ای در کار است و کمی بعد تر در خلوت ذهنم به توجیهات مسخره ام می خندم و بغض های نترکیده ام را می خورم. امّا بودن تو بسی بهتر از نبودنت است. من این گذر زمان لعنتی را، من این دنیای کلیشه ای یکنواخت را با تو( حتی اگر نباشی) راحت تر سپری می کنم. این نفس های سرد ِ لعنتی ِ تمام نشدنی را با تو،بی دغدغه تر و بی خیال تر می گذرانم. این درد ها و رنج های زندگیم، سوزش این زخم های عمیق را با تو راحت تر می گذرانم. با خیال این که تو هستی و از رگ گردنم هم نزدیک تر.

همه را که حل کنی، همه را که آرام آرام بگذرانی امّا این زخم و آزار گذر زمان حل نشدنی است. ما در گذر زمان همچون درماندگانیم.

از ته دلت می خندی، خوشحال می شوی و در در خوشحال کردن دیگران، تمام قوایت را به کار می گیری تا لبخندی را بر لبانش بیاوری، عاشق می شوی، گریه می کنی و به فقیران دست یاری می رسانی. افسوس، که همۀ این ها تمام می شود و باز هم تو همچنان هستی و نفس می کشی. کاشکی همۀ این حس های خوب، همۀ این نفس هایی که عطر زیبایی می داد،لایتنهاهی می شد.کاشکی آرامشی می یافتم فراتر از آرامش ِ لحظه ای، آرامشی که خود را آزاد و رها بیابم با بال هایی سپید رنگ که پرواز کنم و بیابم آن چه را که هیچ گاه نداشته ام. امّا خدایا من در گذر زمان عاجز و درمانده ام. من هستم امّا روزها و شب ها می آیند و می روند و دیگر نیستند. گذشتۀ مرا پرحسرت می سازند و این آیندۀ لعنتی را سرشار از نگرانی. آری من هستم، پس چرا در حسرت گذشته ام، پس چرا روح ِ انگیزه ای قوی در من برای ساختن آینده ام دمیده نمی شود. این کرختی و خواب آلودگی های صبحانه تا کی؟ این سکوت بی حس و حال ظهرانه تا کی؟ این دلشوره ها و نگرانی های عصرانه تا کی؟ این افسردگی ها و رنج ها ی شبانه تا کی ؟ این افکار مغشوش و بیداری های شبانه تا کی؟

روزگاری بود که برای رسیدن به درکی عمیق تر و شهودی لطیف تر سکوتی می کردم بلندتر از هر فریاد زندگی ام تا چند پله ترقی زندگی را در سکوت کر کنندۀ ذهنم طی کنم. ببینم که آری خدایی هست و من چند پله بالاترم امّا سکوت هم کردیم و باز هم دنیا زیبا نشد. خدا صبر کنندگان را می ستاید و بر صبر تاکید می کند و من هم همچون درمانده ای در راه که راهی جز جادّه ای بی سر و ته در پیش رو ندارد صبر می کنم تا ببینم که این زمان که خیلی چیزها را هم می گویند که حل می کند، این بار چه خواهد کرد. تا با این کار بر زخم های وجدانم مرهمی بگذارم و همچون ترسویان ِ بزدل از آتش جهنم، خود را مصون بدارم.

براستی چه شده است؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟ همگان با فلسفۀ دنیا در افتاده اند و می جنگند با آگاهی کامل از این که آن ها همیشۀ خدا از ازل تا ابد بازنده خواهنده بود. تناقض هایی که بوجود می آیند و تو هر روز می بینی و این عقل ناتوان ِ تو از تحلیل آن  عاجز. نظاره گری و دنیای دور و اطرافت در حرکت. جواب چراهایت را هیچ کس جواب گو نیست. اعتقاداتی که داشتی و داری، ریسمان هایی که در دوران یأس و نا امیدی، از درون سیاهی و غم، از ته ِ دل چاه نا امیدی، به آن ها چنگ می زدی دیگر پوسیده اند و برای تو سُخره انگیز. آری نازنین جان! شعرهای عاشقانۀ طرب انگیز دیروز، دیگر غذای روحت نمی شود. دنبال موجودی می گردی، تعصبی،عشقی،چیزی که دوستش بداری، نا متناهی، بزرگش کنی،بتش کنی و هر روز پرستش، پرستش.دریغا که موجودیت هر آنچه که در این هستی است از پایه پوچ و تهی است و بُت های دنیوی یکی از یکی شکننده تر. واین سوهان ِ روح ِ وجودت می شود و این باور، ایمان قلبی ات می شود که حق ِ تو و حق ِ هر موجود مُحقی در این دنیای زرورقی ِ مادّی، همیشه در مقابل باطل ِ قدرتمند، شکست خورده و نابود خواهد بود.

+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 17:6 |

                                    بیا با هم...

 

بعد از آن که گفتی، دیگر تمام است. احساس می کنی همۀ دنیا را باخته ای.همه چیز را به یک باره از دست داده ای. افکاری مغشوش به سراغت می آیند و ذهن و فکرت را می آزارند .گفتم که دیگر تمام است، باید پای حرفت بایستی وگرنه یک عمر در آتشی که بر وجدانت زبانه کشیده باید بسوزی و دم نزنی .امّا می گویند چرا محکم نمی ایستی ؟می خواهم استوار باشم پس چرا او،خدایم این تردید را در دلم می پاشد که قدم هایم سست شود ،می داند که جا می زنم؟به خدا نه ...نخواهم ترسید امّا گاهی احساس می کنم هر چه که زمان می گذرد رابطه ها سنگین تر ،فاصله ها طویل تر و احساس ها سردتر می شوند دیگر نه آتشت تند است نه احساست جوش.عقل باز می گردد.عقل که برگشت فاتحۀ احساس را بخوان.سعی می کنی احساست را در حضور عقل پنهان کنی دوست داری احساست را چال کنی و بگویی که نه ،من این نیستم ،خودت را، احساست را، وجود واقعی ات را، پشت این مترسکِ مسخرۀ عقل پنهان می کنی که خود را همیشه موجّه جلوه دهی .در این امتحان های کوچک که باختی قید بزرگ تر ها را بزن .اوّلین قدم که سست شد دیگر ادامۀ راه ناممکن است.اگر چرخۀ روزگار بر وفق مراد تو شد آن موقع چه؟شادی یا غمگین؟شاکری یا شاکی؟این بار می خواهی چه بگویی؟آن موقع ها هم می خواهی در تنهایی کوچه ها آرام آرام قدم زنی تا فقط صدای پایت را بشنوی تا آرامشی بیابی، بعد فردا که صبح شد در پی به وجود آوردن دنیایی جدید برای خودت باشی که باز هم در پی آن تردید و دو راهی ،غم و شادی،ظلم و نامردی،بی محلّی و گوشه گیری،ترس و دودلی همۀ این ها باز هم در انتظارت است.امّا خسته و کلافه و بی قرار که می شوی فریاد می زنی:

این تنهایی میان شلوغی تا کی؟این سکوت مرگبار آزاردهنده تا کی؟این شک و دو دلی تا کی؟تا کی غم جای شادی؟تا کی حسرت جای خوشبختی؟تا کی اشک جای لبخند؟

امّا من ِ تنها نه،تو  ِ تنها هم نه...بیا این چند زمان باقی مانده را ...با هم... به کمک هم... یکی یکی تردید را به بند بکشیم، درخت احساس را آبی بپاشیم تا آرامشی میوه دهد، کم محلّی را دفن کنیم تا شادی بیاورد، لبخند و مهر و عطوفت بکاریم تا آسمانمان آبی تر از همیشه باشد ...می خندی...شاید محال باشد ...خیالی نیست... امّا بیا تو را به جان فاطمۀ زهرا اگر محال است ما امکان پذیرش کنیم اگر سخت است آسانش کنیم اگر هراس آور است آرامش بخشش کنیم، امّا.. هم تو می دانی ،هم من ،به تنهایی، در خلوت و تنهاییمان این دست ها،این فکرها،این قلب ها،این احساس ها،جای تکیه می خواهند جای تکیه زدن به تکیه گاهی پر مهر، گرم و صدالبته استوار و محکم... فقط یادت باشد اگر می خواهی ادامه دهی تو را به خدا تنها نه ...با هم ...بیا با هم

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                 

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 11:3 |

                                            نگویم بهتر است...

 

قلبم را می بینم که خسته و تنها و زخمی با دلی پر رنج و پر نیاز، آرام آرام،خونین،به گوشۀ اتاق دلش می رود تا کنج عزلت نشینی در پیش گیرد.صدای زار زدن های قلبم در گوشۀ اتاق دلش گوشم را کرَ کرده است .

فکر ِ قلبم را که می خوانم می بینم که دست های پر نیازش را باز کرده و  به اُمید روزی نشسته که تو با دست های پر مهرت بیایی و روحش را نوازش کنی ،به امید روزی نشسته که تو با چشم های محجوبت بیایی و تیمارش کنی ، به امید روزی نشسته که تو بیایی و لبخندی هدیه اش کنی... به امید گوش سپردن به نوای روح بخش قدم های با وقارت در سکوتِ اتاق دلش نشسته که تو روزی تنها و تنها و تنها با قلبت بیایی و در کنارش تنها و تنها و تنها بنشینی.

دوست دارم،دوست دارم با قلبم لج کنم ،همه چیز را در لحظه فراموش کنم و چشم در چشم هایت بدوزم ،حریم ها را نابود کنم و با بی حیایی، ته ماندۀ جام زهری را که به قلبم پاشیدی را بر جگرت بریزم و بگویم :«برو بی معرفت...برو که دیگر دوستت ندارم ...لیاقت تو همان پَست سیرتان  دور و برت هستند...برو که دیگر صدای قلبم را هم در حضور تو نمی شنوم ».

امّا می دانی،نه جرأتش را دارم،نه قوای لج کردن با قلبم را دارم و نه دروغ گفتن را بلدم ...آری مهربان جان، من دروغ گوی خوبی نیستم نازنینم.

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 13:47 |

                                                             امّا من...

 

دور و برم را که می نگرم عاشقانی می بینم،دل سوخته، که وصال را قتل گاه و مدفنی برای عشق می بینند و در فراق ِ یارشان همچون شمعی آرام و بی سر و صدا در خفا می سوزند و می سازند ...امّا من،با تمام قوایم ،با ذره ذرۀ وجودم،این قتل گاه را گلستان می کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:16 |

                                                        تمام عمرم را...

 

سنگ ریزۀ کوچکم را همچون همیشه در دستان زبرم می گیرم تا پرت کنم درون برکه ای کوچک تا زمان را مثل همیشه بگذرانم.

از طلوع تا غروب،از سپیدی تا سیاهی،از سحر تا شام،ساعت به ساعت،دقیقه به دقیقه،ثانیه به ثانیه، لحظه به لحظه،تمام عمرم را،تمام وجودم را،تمام دنیایم را با تو سپری می کنم.

این عمر گران بها را (گران بها؟) برای ثانیه ای با تو بودن، با یاد تو بودن،برای لحظه ای در کنارت بودن ، برای لحظه ای در کنار لبخندت بودن،تنها و تنها و تنها برای لحظه ای،برای ثانیه ای در کنار قلبت بودن می فروشم...ای مهربان ِ من

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:46 |

برای وصالت

 

می شمارم ثانیه ها را

 

بی آن که بدانم

 

هجران

 

کشت، شور دیدنت را

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:11 |

قلمو در دست می گیری

 

تا رنگ کنی،گیسوانت را

 

تیغ برمی داری

 

تا برداری،ابروانت را

 

رُژ  می مالی

 

تا سرخ کنی،لبانت را

 

تا بنمایی رُخت را ؟

 

هیچ خبر داری ؟

 

که حرّاج کرده ای خویش را

 

برای چشمانی هیز و نیش دار

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:27 |

یک عمر در تمنّای نگاهم جست می زدی

 

با چشمانی تار

 

هیچ یادم نبود

 

که خودم هم پشت شیشه ام 

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:25 |

می نوشم                                                                       

شراب را

می پرستم

شهوت را

وسجده می کنم

شیطان را

می بینم روحم را در آینه ای

سیاه

وای بر من

نفرین بر شماها

با من چه کردید؟!

+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:59 |

 

                            نگاهی به نوشتۀ« تخم مرغ»

                                    اثر

                                    «حمید الیکایی»

تخم مرغ اپیزود دوم نوشتۀ «این زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه ها» است. نوشته ای بهتر و روان تر از نوشتۀ قبلی . این بار جمله ها روان و جذاب و گیرا پیش می روند .همه چیز خوب است برای بازگویی همان واقعه،همان قصه برای ادامۀ همان قسمت اول .فضای نوشتۀ تخم مرغ در همان اتاق داستان «این زندگی...» است .«تخم مرغ» همان نوشتۀ قبل است امّا این بار نویسنده زاویۀ دید خود را تغییر می دهد باز در همان اتاق هستیم امّا این بار قضیه فرق می کند این بار دیگر شخصیت داریم .نویسنده در بارۀ زندگی های اطراف دو شخصیت در قسمت اول به تفصیل سخن گفته است .حال بهتر است به آن ها نزدیک شویم به روحیات آن ها به زندگی آن ها در «این زندگی...» نویسنده زندگی های اطراف مرد و زن را می کاود،این زندگی های خوابیده یا شاید مرده را بیدار یا زنده می کند و جلوی چشمانمان نمایان می کند کنکاش و جستجویی در این عالم در این اشیا در این چیزهای دور و برمان که هیچ جلب توجه ای نمی کنند اما پر از زندگی هستند و گاهی استعاره ای برای زندگی واقعی می شوند.مثال فوق العادۀ این مطلب پاراگراف زیر است که چه زیبا و فصیح وضعیت دو مگس،حس وضعیت دو انسان روی تخت خواب را برایمان تداعی می کند :

« ... جست مي زدند، روي هم مي افتادند. دست ها و پاهاي كرك دارشان در هم گير مي كرد و انگار بي آنكه بال بزنند مانند ذره ي كوچكِ دوده در هوا بدون تعيين مسيرِ مشخص و بي هدف، چرخ مي خوردند، مي رقصيدندو گاهي با شتاب به شيشه پنجره مي خوردند كه از شدتِ آفتاب داغ شده بود و پرت مي شدند روي تخت. به سرعت دوباره بر مي خواستند، گره مي خوردند، لوله هاي درازِ روي صورتِ خود را باز و بسته مي كردند. سوار هم مي شدند: اين بر روي آن، آن بر روي اين، به پرواز در مي آمدند و معلوم نبود كه مگس زيرين بال مي زند يا مگس رويين يا هردو. شايد هم هيچكدام بال نمي زدند. به پشت روي زمين مي افتادند. دست و پاهاي خود را تكان مي دادند. دست و پاهايي كه در هم مي پيچيدند و ديگر دست از پا معلوم نبود...»

در نوشتۀ «این زندگی خوابیده...» نویسنده به اشیا ی اتاق و زندگی های پیرامون انسان می پردازد فقط در جایی است که صداهای انسان هم از وجودشان خارج می شوند و وارد این اتاق می شوند دیگر این ها هم جزو شخصیت هایمان می شوند البته این صداها دیگر برای انسان نیست بیرون از بدن آن هاست به این دنیا آمده اند به دنیای پیرامون :

«... گرماي نفس هاي بريده بريده كه گاهي ((آه)) مي شدند و همراه دردِ  عميقِ كوچكي از جايي ميانِ شكم، كمي بالاتر از معده و يا پشت آن بالا مي آمدندْ بر سر راهِ خود از سينه هرچه را كه بود برمي داشتند و با خود مي آوردندْ آنچنان كه هنگامِ خروج راهِ گلو را مي گرفتند و تا زبان نمي چرخيد و ((صداي آهي)) كه (ه ِ) آن محو مي شد...»

این جمله را در نوشتۀ تخم مرغ می بینم :

«...بلند شد در را بست و قفل كرد كليدش را هم پرت كرد زير تخت كه پر از كاغذ و روزنامه بود.»

خدایا زیر تخت پر از روزنامه است .یادم آمد این همان تخت است زیر تخت 50برگ روزنامه است این جمله ها جلوی چشمانم می آیند:

«مستطيلِ نرمِ صورتي رنگِ بزرگْ كه با سطحِ زمين به اندازه پنجاه برگْ روزنامه ي روي هم چيده شده فاصله داشت...»(این زندگی ...)

شباهت های بیشتری پیدا می کنم :

- «...پنجه هاي كرك دارِ سياهِ خود را با حركاتي غير ارادي ميان آجرها فرو مي بردند و بيرون مي كشيدند كه گرماي اين مالش و رانش صورتي را چسبناك مي كرد ...» (این زندگی ...)

- «پتوي صورتي رنگي كه نقش ساق هاي تو و ران هاي مودارِ‌سياه او را به خود گرفته است»(تخم مرغ)

 

-«دسته تيغ ريش تراشي را گرفته بود دستش باز و بسته مي كرد و يك چيز هايي درباره ي اعداد زير لب مي گفتْ زل زده بود توي چشم هايمْ دسته تيغ انگار به من مي خنديد، مسخره بازي درمي آورد»(تخم مرغ)

- روي زمين، ميان ميزِ كوچكِ نيم دايره شكل و تختِ خوابِ صورتي رنگ، دسته تيغ ريش تراشي به شكل نيمه هلال ماه افتاده بود كه كفِ سفيد رنگ و خون قرمز رنگ تركيبِ صورتي تيره اي را روي آن بوجود آورده بودند كه جا به جا سفيدتر و يا قرمزتر مي شد. دسته تيغ به هلالِ ماهِ نصف شده مي مانست(این زندگی ...)

دیگر مطمئن شدم،داستان تخم مرغ،فضای همان اتاق نوشتۀ«این زندگی...» را بازگو می کند دیگر شک ندارم اما«تخم مرغ» کمی زمانش از (این زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه ها)عقب تر است پایان قصه را در «این زندگی...» کمی به صورت مبهم در میابیم (در صرتی که بتوان به این دو متن قصه گفت):

«با لكه هاي قرمز رنگ روي ديوار كه طعم عرق مي دادند و خون و قرمزي به سياهي مي گراييد؛‌ آنقدر كوچك و زياد بودند كه مي شد به آنها گفت ذراتِ خونِ پاشيده شده روي ديوار كه گاهي ميانِ ترك هاي عميق و سطحي روي آن فرو رفته بودند»((این زندگی ...)

خون پاشیده شده بر دیوار . این شاید پایان ماجرا باشد :وقوع یک قتل . در تخم مرغ به جای مهم داستان می رسیم بدانیم که این دو آدم که فقط  برای ما روی تخت در «این زندگی...» معنا پیدا می کنند که هستند ؟ با هم چه رابطه ای دارند ؟ :

-«سگ پدر از بس به من گفت جنده»(تخم مرغ)

-«این حرف ها را اگر بهش بگويم حتما تعجب مي كند كه يك جنده چطور به روح هم فكر مي كند»(تخم مرغ)

این جا کجاست ؟ جوابی نمی یابیم فقط می فهمیم اتاقی است

-«گفتم لباس هايت را در بياور. گفت در را نميبندي، صدايش مي لرزيد، حتما از سرما، آخر نمي داني سرما مرا به ياد تو مي اندازد، گرما همْ همه ي روزهاي خيس تابستان. بلند شد در را بست و قفل كرد»

حالا با خواندن تخم مرغ کمی به رابطه ها پی می بریم می فهمیم که این عشق نیست شهوت است مجاز نیست،حرام است،زناست . نویسنده با یک جملۀ محکم و بی نظیر شهوت را تحقیر می کند، می سوزاند :

«عشق؟ عاشق مي شوي؟ آتشِ عشق است كاندر ني فتاد و من با شاش اين آتش را خاموش مي كنم.»

براستی چرا با آب نه؟مگر آب چه است؟...نه...نباید با آب خاموش کرد ارزش آب بالاتر از این حرف هاست .آتش عشق است یا شهوت؟ آتش عشق را با آب هم نمی توان خاموش کرد اما آتش شهوت را با شاش باید خاموش کرد چه کلمۀ مشمئز کننده ای ! اما چه خوب چه چیزی بهتر از آن برای تحقیر کردن این آتش ِ پست ِ پر قدرت که انسان را همچون ارابه ای بر روی زمین پر سنگلاخ و تیغ می کِشد،می سوزاند و می جزّاند.این زمین پر از درد است پر از رنج است اما بعد از زمانی دیگر این دردها برایمان درد نیست رنج نیست دردشان تا ته قلب نفوذ نمی کند مغز استخوان را نمی پکد ،شیرین می شود حلاوت دارد اما چه شیرینی؟جه خوبی؟چه حلاوتی؟...همه گذرا و سریع .مدتی بعد درد ها و رنج های زمین پر سنگلاخ را حس می کنیم ...آری....این است شهوت . براستی حق آتش شهوت شاش است تا با آن تمام وجودش را زرد کنی،دنیای شهوت را زرد کنی شهوت را بسوزانی و از بین ببری و به جای آن بذرهای عشق بکاری بذر دانه های دوستی بذر دانه های عشق بی شهوت و به امید این بنشینی که این بذرها برویند و عشق ها هویدا شوند عشق های بی شهوت ...ای کاش همه عشق را بی شهوت می خواستند چه فاصله ایست میان عشق تا شهوت؟....زمین تا آسمان؟ آب تا...؟ ...نه بیش تراز این هاست .

«تخم مرغ» پر از حمید الیکایی است .همان لحن نوشته های قبلی .گاهی همان مفهوم و گاهی مفاهیم تازه .در تخم بی اختیار یاد نوشته های پیشین او می افتم نه این که خود را را تکرار کرده باشد بلکه همۀ متن پر است از عقاید او، پر از باورهای او.تخم مرغ پر از جمله ای مورد علاقۀ اوست :

«  دانه دانه سلول ها را ماتيك مي مالم، همين ماتيك سرخ و دهن مالي شده، از وقتي كه رفته اي كاشته ام توي يك گلدان پلاستيكي سياه. خوب گلي است: نه آب مي خواهدْ نه آفتاب، ريشه اش دست هاي من است...»(تخم مرغ)

پاراگراف بالا تحت تاثیر شعری فوق العاده دل انگیز از خود اوست.ببینید:

«دست هایت را فشار می دهند

لب هایت را می جوند

و بازوی بزرگ ساختن را در گلویت فرو می کنند

با من اگر بودی

می کاشتمت به جای ماتیک

توی گلدان پلاستیکی پشت دیوار»

                                                  ***

 

-«مگر جز اين است كه اين همه قطره هاي عرق - تازه بي خيال يك عالم مايعات جوراجور- سر مي خورند از روي گودي كمر و مي روند لاي پاها تا آنها را خيس كنن...»(تخم مرغ)

-« دلت مي خواهد جاي عرق هاي روي پشتش بودي كه سر مي خورند و مي روند لاي پاهايش و گم مي شوند روي ملحفه آبي رنگ»(هی فلانی زندگی شاید همین باش)

                                                              ***

«تازه بي خيال يك عالم مايعات جوراجو»... که به تفصیل در این باره در نوشتۀ ضعیف «یک پاره نوشته» سخن گفته است

 

معتقدم یکی از عوامی سخت شدن یک نوشته از لحاظ مفهومی پیدا کردن راوی برای آن است .بوف کور هدایت که یک رمان مدرن و پیچیده است دارای این ویژگی است .یکی از عوامل پیچش آن این است که راوی آن در دو زمان مختلف سخن می گوید گاهی در حال است گاهی در آینده و گاهی در هردو و گاهی از آینده به حال می نگرد:

« کمی دورتر زير يک اطاقی ، پيرمرد عجيبی نشسته که جلويش بساطی

پهن است . توی سفره او يک دستغاله ، دو تا نفل ، چند جور مهره رنگين ،

يک گز ليک ، يک تله موش  ؛ يک گازانبر زنگ زده ، يک آب دوات کن ، يک

شانه دندانه شکسته ، يک بيلچه و يک کوزه لغابی گذاشته که رويش را

دستمال چک انداخته» (بوف کور)

هدایت در پایان داستان می نویسد:

«...من پیرمرد خنزر پنزری شده بودم» این بدان معنی است که راوی داستان در زمان حال آیندۀ خود را می بیند و در بعضی جاهای دیگر برعکس این قضیه هم اتفاق می افتد.

در نوشتۀ «زندگی خوابیده...» به شخصه نفهمیدم راوی کیست دانای کل است یا یکی از دو آدم روی تخت؟

به این جمله دقت کنید:

« نورِ آفتاب كه بر بال هاي در حال تقلا مي افتاد به رنگٍ حباب هاي صابون دوران كودكي ام مي افتادند كه  من دوراني زير درخت مي نشستم و با لوله خودكار از اين حباب ها مي ساختم و گاهي كفْ روي ساقِ پاهاي عريانم مي ريخت و سر مي خورد»(این زندگی...) بالاخره راوی کیست؟...نمی دانم.

در تخم مرغ راوی دونفر هستند دانای کل نیست زمانی مرد راوی هست وزمانی زن...دقت کنید:

 

-«هنوز اولين پك را نزده دود پريد گلويش. لب هايش را جمع كرد و چين انداخت دورِ‌چشم هايش»(راوی:مرد)

-«اين طور نه، درست بكش، بكش پايين، احمق نمي دانست سيگار يك خوبي هايي هم دارد،(راوی:مرد)

-سرفه كردم، آخر من كه سيگار بلد نبودم بكشم. با سيگار و دود كلنجار مي رفتم و دسته تيغ ريش تراشي را گرفته بود دستش باز و بسته مي كرد»(راوی:زن)

     - «شروع كردم لباس هايم را درآوردن، گفت اين طور نه روي تخت بايست، زير پنجره، خودت را بمالْ تكان بدهْ برقصْ لب هايت را جمع كنْ خيس كنْ زبانت را بچرخان روي لب ها، گفت اين طور نه جنده بازي در بياور»  (راوی:زن)

- «يك جعبه از زير تخت كشيده بود بيرون پر از كرم و پودر و رژ لب و يك عالم وسايل به خود ماليدني »(راوی:مرد)

     - «(راوی:مرد)يك آينه كوچك شكسته هم بود، شكسته كه نه ... اوم... انگار افتاده بود زمين و همانطور توي قاب خودش يك ترك بزرگ چهار تكه اش مي كرد...(راوی:زن) من، تو، زنت، اين تكه اي كه تمام سرخي لبم در آن جا مي شود كيست؟ يك ماجراي خيانت كه من(تن من) روح زنت و همان تن تو در آن بازي مي كنندد، نه تو روحت هم هست. این حرف ها را اگر بهش بگويم حتما تعجب مي كند كه يك جنده چطور به روح هم فكر مي كند، يا اصلا مي داند چنين چيزي هست، فكر مي كند فقط همين زنيكه... سگ پدر از بس به من گفت جنده...(راوی:مرد - ادامه حرف هایش را می زند) كه مو هايش را...»

حال می توان به این نتیجه رسید که حمید الیکایی پس از تجربۀ «این زندگی...»و تجربۀ ناموفق «یک پاره نوشته» به اعتدال رسیده است به جای که شایستۀ قلم اوست در «این زندگی...»گاهی جملات چنان پیچشی دارند که اگر آن ها را صد بار هم بخوانی باز هم نمی توانی مفهومی از آن را بیابی نه این که مفهوم آن مشکل باشد بلکه جملات گنگ و سر در گم به هم پیچ خورده اند و چنان معجونی ساختند که هر که از آن بنوشد مخ آن سوت می کشد :

«سه وجب بالاتر از درخت دو رديف دندان مصنوعي افتاده بودن به ميان پرتگاه و يا از بالاي كوهي كه سه انگشت پايين تر از درخت بود و يا دردگاهي.»(این زندگی...)

در نوشتۀ بسیار ضعیف و سخیف «یک پاره نوشته»نویسنده این بار جمله هایش را ساده تر  می کند امّا ضربۀ اصلی را ابتذال جمله ها به متن می زند چنان کلمه های مبتذل و مشمئز کننده ای که کمر متن را می شکند اما در تخم مرغ این اشتباهات بسیار کم است .در «این زندگی...» جمله ها بسیار بلندند که گاهی فعل جمله انقدر دیر در جمله پدیدار می شود که گاخی خواننده مفهوم جمله های پیشین را فراموش می کند  این یکی از عوامل اصلی گنگی متن است:

« ((صداي آهي)) كه ((ه))ِ آن محو مي شد ميانِ لب هاي نيمه بازْ با گوشه هاي پايين آمده، بيرون نمي آمد و تا دو خط عمودي نمي خوابيد ميان ابروها و چند پايه ي تختْ روي پيشاني، و تا انگشت ها فرو نمي رفت ميانِ پارچه ي صورتي رنگ و آن را بالا نمي كشيد و دوباره رها نمي كرد و تا كفِ پاها سرِ گردِ صيقل خورده پايه هاي تخت را نوازش نمي كردند و تا نگاه خيره نمي شد به انتهاي فرو رفته در ديوار و دست ديگر نمي فشرد بالش صورتي رنگ زير شكم و كمر را و هرازگاهي جابجايش نمي كرد و تا پيچ و تاب هايي به ستونِ مهره ها داده نمي شد و لرزش هايي ناخودآگاه ماهيچه هاي سست بدن را به رقصش در نمي آورد و تا قلب تندتر نمي زدْ از دهان خارج نمي شدند»

در تخم مرغ جمله ها مبتذل نیست بلکه واقعه ای مبتذل را شرح میدهند.این کثافت هارا من ِ خواننده باید حس کنم باید بشنوم باید تکرار کنم تا تلخی آن، تا زهر آن بر قلبم بنشیند.

 

چند نکته

 

1- با سيگار و دود كلنجار مي رفتم و دسته تيغ ريش تراشي را گرفته بود دستش باز و بسته مي كرد و يك چيز هايي درباره ي اعداد زير لب مي گفت

این اعداد چه هستند؟نمی دانم؟یادتان هست؟...

 «111 (همنهشت 5) 151 .این عجیب ترین همنهشتی دنیا »

هم ارز بودن آلت تناسلی مرد با زن به همنهشت 5(به همنهشت یک سوراخ).به شکل ظاهری اعداد توجه کنید! باز هم نمی دانم؟ منظور این جمله چیست؟

2- «دود سيگار در هواي سرد چند برابر مي شود او هم این را فهميده بود. مي فهمي اما نه همه چيز را»

3-     در ابتدای نوشته «تخم مرغ» می خوانیم :«تمام این حرف ها به کنار»

کدام حرف ها؟ شاید تمام حرف هایی که در نوشتۀ «این زندگی...» زده است یا شاید....

4-  پایان «تخم مرغ» پایان خوبی نیست.داستان رها شده بدون هیچ معبندی خوبی منظورم از جمعبندی یک نتیجه گیری نیست در کل پایان داستان خیلی بهتر از این می توانست باشد .به نظر من پایان «این زندگی...» بهتر از «تخم مرغ» است:

«سه وجب به دستان كي شايد نه به دستان كودك ساق سفيد كه در چشمانش مي شد سرِ بريده ي گراز ديد و به اين مي انديشيد كه زيرِ تخت هم شايد چيزهايي بود سري دنداني درختي كودكي»

کلام یکی مانده به آخر

این نوشته نقد ادبی نیست شاید هم باشد نمی دانم اما آن را نوشتم برای دل خودم شاید به دل شما هم بنشیند این متن ادبی نیست و من هم منتقد نیستم فقط خواستم آنچه را که به ذهن ناقصم می آید را به کاغذ بیاورم به عنوان یک آدم معتقدم که یک اثر هنری اگر به زندگی نزدیک شود،هر مخاطبی با نگاه خودش به آن می تواند بنگرد و برداشت شخصی خود را کند .مهم نیست که این برداشت منظور نویسنده بوده یا نه مهم این است که من با عقلم تو با شعورت این برداشت را از این متن کردی .زندگی ابعاد گسترده ای دارد و هرکس می تواند با زاویۀ دید خودش به آن بنگرد.حا اگر چیزی نوشتم ،برداشت خودم بود حال این برداشت غلط باشد یا درست؟منظور نویسنده باشد یا نباشد؟این مطالب تنها گوشه چشمی به مفاهیم این متن بود شاید خیلی ها را عمدا ً نگفتم یا شاید خیلی نکته ها مرا متوجه نکرد.«تخم مرغ» و «این زندگی خوابیده...»دریایی است از حقیقت های زندگی. آن ها را بکاوید و حقیقت ها را کنکاش کنید .

 

کلام آخر

  پاراگرافی در «تخم مرغ» هست که در نوع خود شاهکار است . اگر آن را بی نهایت بار هم بخوانی باز هم طراوت خود را از دست نمی دهد:

«اين اتاق ديده است من تك تكِ اعضاي بدنش را بر مي دارم، با زبانم خيس مي كنم، بند بندِ انگشت هايش را به هم مي چسبانم، مي بوسم، برايش دست مي سازم كه با آن به در مي كوبي، فشار مي دهم همه ي اين دست ها را. دانه دانه سلول ها را ماتيك مي مالم، همين ماتيك سرخ و دهن مالي شده، از وقتي كه رفته اي كاشته ام توي يك گلدان پلاستيكي سياه. خوب گلي است: نه آب مي خواهدْ نه آفتاب، ريشه اش دست هاي من است كه در خاك فرو رفته خسته و خاكي، هميشه هم دارد بزرگ مي شود، بزرگ و بزرگ تر. حالاها احساس مي كنم ساقه هايش از گوش ها و چشم هايم، از سوراخ دماغم، از دهان تاريكم مي زند بيرون با گل هاي قرمزش... قرمز... سلول هاي قرمز را با سرِ انگشت هايم بر مي دارم لب ها را خيس مي كنم و رويش آنها مي چينم. نميدانيْ آنقدر كوچك هستند، كوچك و براق. مي داني چه مي كنم؟ طرح مي زنم، قالب مي زنم براي تو، مثل براي تو شده اندْ همان جور اين همه نزديك بودن»

                                                                                  

                                                                                   «در پناه حق»


تخم مرغ و دو داستان دیگر را لینک کرده ام  اگر خواستید بخوانید:


تخم مرغ - این زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه - یک پاره نوشته(وبلاگ خستگی)
+ نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 10:22 |

 درست چند هفته بعد از کنکور(مرداد84) متنی نوشنم . متن زیر را با ویرایش و اضافه کردن های زیاد وحذف هایی بی شمار ازآن متن، برایتان آورده ام                                                                                               

                                                                                                   

                                                             سرگیجه (2)

 

دو روزه که از مشهد برگشتم ولی هنوز خستگی راه تو بدنم وجود داره .از یکی از بچه ها یه کتاب از صادق هدایت گرفتم و خوندم کتاب اسم خاصی نداشت فقط نام دو تا از داستان های معروف هدایت را روی آن نوشته بود داستان های کتاب را از جمله :زنده بگور،حاجی مرا،اسیر فرانسوی،داوود گوژپشت،مادلن،آتش پرست،آبجی خانم،مرده خور ها،آب زندگی، سه قطره خون، گرداب، آینه شکسته، لاله ، صورتک ها و چنگال را خواندم ولی دو تا از داستان های کتاب را هنوز نخوانده ام(داش آکل،گجسته دژ). کتاب را با علاقه خواندم  ومدام فکر می کنم که یک نویسنده چه طور می تواند یک داستان بنویسد چرا من در حال حاضر نمی توانم این کار را بکنم؟هدایت چگونه سه قطره خون را نوشته که وقتی دو بار پشت سر هم آن را خواندم باز هم به طور کامل نتوانستم آن را بفهمم .منم می خواهم یک داستان بنویسم . ولی چه بنویسم خدا می داند،کِی بنویسم خدا می داند ، اصلاً  همه اش را خدا می داند،نمی دانم استعدادش را دارم یا نه اما می دانم علا قه اش را دارم .نیاز نیست زیاد به سوژه فکر کنیم،زندگی خودمون خودش یه سوژه اس امّا باید خوب باشد و خوب باشی و خوب بنویسی.

یه حالت بدی دارم،ته دلم هِی می جوشه انگار یه کاسه سرکه رو گذاشتن رو پیک نیک بعد زیرش رو با فندک روشن کردن.دلیلش چیه خودم نمی دونم شاید احساس درماتدگی،احساس اینکه الان وقتی که کنکور رو دادی،هیچی معلوم نیست نتیجه اش معلوم نیست این که کدام دانشگاه قبول می شی معلوم نیست ،آینده، شغل، زندگی، هیچی معلوم نیست خیلی از این موقعیت بدم میاد دوست دارم همه چیز روشن باشه .

رو مبل نشستم باد کولر هوای مطبوعی در اتاق ایجاد کرده نه احساس گرمی می کنی نه احساس سردی.چشمم ضعیف شده انقدر کتاب مطالعه کردیم که پدر چشممون در اومد اونم از چه نوع کتاب هایی؟ حدس بزنید ... بله درست حدس زده اید کتاب های جذاب و دیدنی تست های چهار گزینه ای .چقدر دارم دری وری می گم اینم از آثار خوندن "زنده بگور" صادق هدایت . تورو خدا ببین چه قدر بی جنبه ام بعد از یه قرنی یه کتاب داستان تو عمرمون خوندیم و بعدش یه چرتی نوشتیمُ و نسبتش دادی به صادق .

گفتم که دوست دارم قصّه بنویسم هر چی فکر می کنم سوژه ای نیست که بیشتر به خودمون نزدیک باشه .اما هست، میریم به دوران قبل کنکور ولی اونجا که همش درد و استرس(فشار روحی = استرس)است حالا می ریم به 5 روز مونده به اومدن نتیجه ها ی کنکور . چهار پنج تا جوون می رن یه جا تا 5 روز مونده به اومدن نتیجه ها با هم باشند. خوب به کدام دلیل باید با هم باشند ؟به همون دلیلی که ایران چند سال پش از بحرین باخت و نرفت جام جهانی .شاید می خوان با هم باشند و بر ترس و فشار روحی هم غلبه کنند . آخه چند تا جوون چه جوری می خوان بر هم غلبه کنند و خوش بگذرونن...آره باید بیشتر فکر کنم ...نه اصلاُ حوصلۀ فکر کردن رو ندارم  حوصله هیچی رو ندارم نمی دونم شما الان چه جوری حوصله ی منو دارین؟ صادق یه جمه توی بوف کور داره،توی این مایه ها که: من هم از خودم و از تمام خواننده های این متن  متنفرم. آره دیگه زندگی اینجوریه، یه جای دیگه صادق تو بوف کور میگه «می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند،می خواهم هفتاد سال سیاه هم نخواند.»

اِی وای یه خارش افتاده توی بدنم ،آره خودشه کَک افتاده تو تومّونم از سر و گردن و سینه بگیر برو تا پایین. راستی هدایت یه جمله توی شاهکارش بوف کور داره که وِرد زبون همه شده :«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد»تامل و دقت در این جمله به خصوص روی کلمه های« آهسته» و« انزوا» درد و رنج هدایت را به می رساند وچنان دردی که باعث شد پنجره های آشپز خانه اش را با پنبه چنان بپوشاند که ذرّه ای گاز به بیرون نرود و خفه شود وبا مهمانهایش طوری قرار ملاقات بگذارد که یک ساعت از مرگش گذشته باشد و خطری هم برای دیگران ایجاد نکند همه چیز از پیش تعیین شده برای رهایی از این خوره، برای رهایی از این انزوا، برای رهایی از این پوچی خود ساخته.

نمی دونم چرا انقدر خوابم می یاد دیروز تا ساعت یک بعدظهر خوابیدم و بعدش بلند شدم نهار خوردم و دوباره تا 7 شب خوابیدم .امشب تلویزیون فیلم بی خوابی رو نشون می ده دوست دارم چند تا فیلم خوب ببینم دو ست دارم برم لب دریا واستم، دوست دارم برم آب نبات چوبی بخرم و بخورم، دوست دارم برم بستنی مشد عباسو بخورم، آره خیلی چیزارو رو دوست دارم. باید برم دنبالش باید حرکت کرد آره باید بر علیه این همه ظلم ایستاد، جوانان باید بدانند این مملکت همین جوری بدست نیومده! بلکه با خون شهیدان بزرگ مقام بدست امده ...تکبیر....تکتیر...

سه هفته ی یگه جواب نتیجه های کنکور می آد همه چیز معلوم می شه بارها پیش خودم می گم اگه رتبه بد اومد چی؟ اونوقت باید چی کار کنم ؟ ولی یه چیزی تو دلم می گه که بابا ناراحت نباش اگه هر اتفاقی بیفته همچنان زمان می گذره و زندگی ادامه داره...نه....نمی شه نمیشه خودمون رو با این جمله های کلیشه ای آروم کنیم پس باید چی کار کنیم؟می گن باید به خدا توکل کنیم ...خدایا چاکّریم، مخلصیم دیوونتیم داغونتیم عاشقتیم هرچی بگی همونتیم.

هوای آتاق یه کم گرم شد.آره... کولرو داداشم خاموش کرد آخا تازه از حموم اومده،می ترسه سرما بخوره ....بابام همین الان دوباره روشنش کرد چایی در حال جوشیدنه و بخار آب داره از کتری می ره بالا. سکوت در خانه حکمفرماست  . اصلاً به ما چه که خونه چه جوریه؟ به ماچه که کسی از حموم اومده یا نه؟ به ما چه که صادق هدایت چی گفته؟ اصلا به ما چه که یه نفر می خواد داستان بنویسه یا نه؟اصلا به ماچه که نتیجه های کنکور می خواد بیاد؟بابا بس کنید دیگر! بیایید برویم دنبال هویت گمشده مان، دنبال دغدغه های درونی مان و وجهی از خودمان که آن را را در ره بی انتهای سرگردانی جا گذاشتیم و به خدا سپردیمش ...دغدغه های درونی و وجه گم شده و ترنّم عشق و استیصال  وازاین جور چرت و پرت ها! اصلا املای این کلمات رو درست نوشتم یا نه؟

چقدر تشتمه آب می خوام امّا حال ندارم برم بنوشم همینجوری دارم جوهر قلمو تمام می کنم که چی بشه؟حالا یه خودکار،تموم بشه مگه چی میشه؟ فلسفه ی فلاسفه و علم عالمان و فیلمنامۀ فیلمنامه نویسان ناقص می شه ؟ حال هم بشه به دَرَک که بشه! ...اُخیش هوای اتاق دوباره خنک شد صدای رادیو پیام از آشپز خونه میاد، یک موزیک آرام...آرامش....آسایش...آرامش...هدایت...دغدغه...داستان...خستگی...استرس...فشار روحی ...کنکور ...زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه ها.....آسایش....پرندگان...دایره....سرگردانی ...آلفرد هیچکاک...سرگیجه...شاهکار...بی ربطی...آرامش...آسایش ...دیوانه ....موسیقی ...آرامش...آسایش...آرامش...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                       پایان

         

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 18:53 |

                                 خدایا جزتو،هيچ كس

و آن گاه که سعید در کنار راین گلایه ها و شکوه های خود را از ته دل فریاد می زند و موسیقی مجید انتظامی حس صحنه را پرواز می دهد،آن لحظه چه می خواهی کنی؟جز آن که اعصاب کنار پیشانی ات به هم فشرده شوند و اشکهایت همچون سیلی بر گونه های سرخت جاری شود.چه می خواهی کنی؟تو هم با سعید هم صدا می شوی؟خدایا! گلایه و شکایت از تو چه لذتی دارد. در« زیر نور ماهِ» میر کریمی وقتی این بنده های آسمان جُلِ بد اقبالت در زیر آن پل متروک ِ سردِ رسالت، نامه ی گلایه آمیزی به تو می نویسند چقدر وجودت را حس میکنم .خدایا ،اِنقدر به تو نزدیکند که می توانند گِله کنند .خدایا شکایت از تو را دوست دارم . به یاد دارم علی نصیریان را در فیلم «بوی پیراهن یوسف» که چنان داد و فریادی بر سر قبر خالی فرزندش می زد . نمی دانم آن شکایت از تو می کرد یا کس دیگری؟ امٌا مهم نیست این بارهم قهرمانان ابراهیم درخلوت خود با معبود خویش راحت اند و با او زلال صحبت می کنند.

گلایه های سعید کنار رود راین در کنار آن مرد مستِ بطری الکل به دست که او هم می نالد قلبم را می لرزاند نوای موسیقی انتظامی و گلایه های سعید فضا را ازعطرتوعطرآگین می کند او در تو حل شده است. سعیدِ «از کرخه تا راین» دیگر،خود توست.

خدایا، الان که می نویسم می بینم چقدر حِسّت کرده ام و امّا وجود مهربانت را در فیلم همیشه پویا و جاودانۀ«مادر» اثر مُرادم زنده یاد اُستاد علی حاتمی دیدم که کنار تخت ،بچه ها در کنار مادر خویش نشسته اند و بی اختیار می گریند. چقدر مادر(خدا رحمت کند مرحوم روغیه چهره آزاد را که یکی از اولین بانوان سینمای ایران بود)سرشار از آرامش است .آن لحظه که مادر وجود روحانی تو را با چشم دل میبیند وبا طمـأنینه و وقاری،روحش به سوی تو باز میگردد.

امّا همه را بگویم و از اگراز صحنه ای که سعیدِ فیلمِ «از کرخه تا راین» در بیمارستان با سری بی مو و رنجی عظیم و سرفه های بی امان،چهرۀ فرزند تازه به دنیا آمده و همسرش را از پشت شیشه می بیند وسرفه دیگر امانش را بریده،چیزی نگویم بی انصافی است.آنجاست که سعید،عطر تو را در وجود آن ها استشمام می کند و برای همین است که دیگر تاب تحمّل دوری تو را ندارد .

مثال ها زیادند و فرصت کم،امّا برای اینکه دلم از حرف های نگفته خالی شود بی هیچ اطنابی می گویم:

صحنه ای که سامان با نسرین در ماشین با تلفن صحبت می کنند و کمی آنطرف تردکترعالم بقض خود را آرام و بی سروصدا درخفا رها می کند چقدر لطیف است .چه شایسته است که نام فیلم «خیلی دور،خیلی نزدیک» است .

چه حضور لطیفی در تمام کودکان فیلم «لاک پشت ها هم پرواز می کنند »از خداوند است.کاک ستِلایت و آگرین و تمام کودکان فیلم که همراه خدا نفس می کشند را تا ابد فراموش نمی کنم .(بهمن قبادی عزیز!هرچه قدر که برای این فیلم جایزه گرفتی،نوش جانت،گوارای وجودت!).

دیگر یاد نکردن از زهرا و علی در «بچه های آسمان» و محمّد در« رنگ خدا» جای تعجب دارد!محمدِ روشن دل، به حق که خدا را رنگارنگ می بیند نه یک رنگ . در فیلم های مجیدی احساس فوران می کند (صحنۀ ورود یوسف به ایران در فرودگاه در فیلم «بید مجنون» را بیاد بیاور با آن بازی خیره کنندۀ پرویز پرستویی).

طوبای رنج کشیدۀ«زیر پوست شهر» که جز خدایش کسی دردش را نمی فهمد .

مگر کسی درد سعید را در «از کرخه تا راین» حس کرد؟

مگر کسی دردِ عشق مجید ظروفچی فیلم «سوته دلان» را درک کرد.؟

مگر کسی رنج حامد در «شب یلدا»ی زندگی اش را فهمید؟

مگر کسی تکه تکه شدن روح سیّد در «گوزن ها»ی کیمیایی را حس کرد؟

مگر کسی رنج ودرد آگرین در «لاک پشت ها...» را فهمید؟

مگر کسی تنهایی و بی کسی آدم های پایین پل «زیر نور ماه» و ترانۀ فیلمِ «من ترانه ...» را حس کرد؟

مگر کسی درد اکبر عبدی را در «هنر پیشه»ی مخملباف فهمید؟

مگر کسی دردِ مشدحسن فیلم «گاو» را حس کرد؟

مگر کسی رنج فیروزه و استیصال اعلا را در «شهرزیبا» درک کرد؟

مگر کسی رنج و درد خود ساختۀ دکتر سپیدبخت در فیلم «خانه ای روی آب» را درک کرد؟

مگر کسی دردِ «قیصر» را هنگامی که به خانه آمد و فضای سوت و کور خانه و چهرۀ مادرش را از پشت پنجره دید ،فهمید؟

مگرکسی حسرت اِتی را در «بوتیک» درک کرد؟

مگرکسی دردِ سیما در «شوکران» را لمس کرد؟

مگرکسی حسّ درونی ناصرالدّین شاه رادر«ناصرالذّین شاه آکتورسینما»ی مخملباف درک کرد،که هنگامی که به او گفتند:«قبلۀ عالم» گفت: «من قبلۀ عالم نیستم من گاومشد حسنم »

مگر کسی رنج و کینۀ به دل ماندۀ سردار مرتضی راشدِ فیلم «موج مرده» را فهمید؟

مگر کسی تنهایی رضا در «خواب سفید» حمید جبلی را حس کرد؟

مگر کسی تنهایی آدم های کیمیایی در پایان «حکم» را لمس کرد؟

مگر کسی می تواند رنج اقدس را در «سوته دلان» حاتمی بعد از آن که خبرمرگِ مجید را به او بدهند ،درک کند؟

مگر کسی...

خدایا جز تو،هیچ کس.

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 23:3 |

به نام خالق عشق

تردید

 

از پشت پنجرۀ اتاق گاه و بی گاه خانۀ روبرویمان رازیر نظر داشتم هرگاه که به پشت پنجره می رفتم وبا دقت نگاه می کردم قلبم تندتر می زد. پردۀاتاق لاله گاهی به طور کامل کشیده نشده بود و فضای داخل آن از اتاق من قابل رؤیت بود.

شب ها خوابم نمی بَِِِردحتی اگر سخت ترین کارها را در طول روز انجام داده باشم. ناخودآگاه خود را جلوی پنجره پیدا می کردم.اتاق لاله روشن بود ولی کسی داخل آن نبود.ساعت ها پشت پنجره منتظر می نشستم تا اوراببینم.بین دوراهی گیر کرده بودم،نمی توانستم رها کنم و بروم دنبال کارم .به دینم اعتقاد داشتم،هنوز هم دارم ولی هربارکه پشت پنجره ازدیدن لاله کیفورمی شدم اِنگار وجدانم درد می گرفت. فکر گناه ولم نمی کرد.

دمدمه های زمستان بود. برگ های درختان زرد شده بود.در پیاده روها به زور می توانستی سفیدی کاشی ها راتماشا کُنی. هرچه می دیدی زرد بود. درخت های حیاط خانه دیگر برگی نداشت. لختِ لخت شده بود.سوز سردی می آمد. سرمای شدید باد ازپشت شیشۀ پنجره نفوذ می کرد و به تنم می خورد. پیشانی ام روی شیشه یخ کرده بود و بخاری که روی شیشه بر اثر تنفسم ایجاد شده بود لحظه به لحظه تصویرپنجرۀ اتاق لاله را محو و محوتر می کرد. دیگر هیچ چیز واضح دیده نمی شد.زیر آن همه بخار،دستی آمد و پرده را مرتب کرد. سریع با گوشۀ پیرهنم بخارهای روی شیشه را پاک کردم. پرده های پنجرۀ لاله مرتب کشیده شده بود. پیشانی ام هنوز یخ بود. به گوشۀ اتاق رفتم و نشستم . سرم درد گرفت:«نکند لاله مرا دیده باشد. مثل دله ها پنجره را نگاه می کردم» هر چه قدر خوشبینانه فکر می کردم نمی توانستم وضعیت لاله را بعد از دیدن این موقعیت درک کنم:«چه می تواند دربارۀ من فکر کند». یادِ عباس معروفی افتادم :«چه اهمیت دارد؟»

روزها گذشت و ایام امتحانات دانشگاه فرا رسید. شب راحت تر درس می خوانم اتاق لاله هم همیشه شب ها روشن است ولی نمی دانم چرا پرده اش مرتب است و فضای اتاق را نمی توان دید. گاهی می خواندم و گاهی از پشت پنجره خیره می شدم. مدام با گوشۀ پیرهنم شیشه را از بخار پاک می کردم. به پنجرۀ اتاق او خیره شده بودم ،یک لحظه احساس کردم که گوشۀ پردۀ اتاقش تکان کوچکی خورد. امیدم بیش تر شد ولی هیچ چیز اتفاق نیفتاد فقط سایه اش را به صورت نامعلوم می دیدم که از این طرف به آن طرف اتاق می رفت . می دانستم چه درسی می خواند .برنامۀ امتحاناتش را از روی محل اعلامیه ها دیده بودم.در دانشگاه زیاد به او نزدیک نمی شدم . همیشه از دور هوایش را داشتم . نمی دانم همیشه حس می کردم که می داند من دنبالشم .خیلی نجیب بود. بیشتر اوقات با دوستانش گِرد هم جمع می شدند و حرف می زدند . می توانستم حدس بزنم چه می گویند،اهمیتی نمی دادم.دوشنبه ها او زود تر به خانه برمی گردد ولی افسوس من کلاس دارم و نمی توانم تا خانه همراهی اش کنم.

به کوچۀ مان رسیدم .لاله کنار خانۀشان چُمباتمه زده بود . کلید همراهش نبود،به کنارش آمدم و سلام کردم. با سردی جواب سلامم را داد . به من نگاه نمی کرد شاید رویش نمی شد یا شاید حوصله اش را نداشت . پیدا بود که خیلی کلافه است. بنا را براین گذاشتم که باحیاست ولی می دانستم که حوصلۀ دیدن مرا هم اصلاً ندارد.

-«ببخشید می تونم کمکتون کنم ؟»

-«کلید همراه ندارم و خانواده هم امشب دیر می آیند»

-«اگر اجازه بدهید از در بالا برم و آن را باز کنم»

-«لطف می کنید،ضمناً این کلید در ورودی منزل است،یک کلید زاپاس هم درون خانه است.اگر زحمتی نیست در را باز کنید، کلید درِ خانه را بیاورید ،کلید در اتاقم طبقۀ بالاست»

احساس عجیبی پیدا کرده بودم. از در بالا رفتم و به حیاط رسیدم. در ورودی منزل را باز کردم و داخل شدم. فضای خانه گرم بود. به سرعت به طبقۀ بالا رفتم و داخل اتاق لاله شدم . پرده های پنجره به کنار زده شده بود . برق را روشن کردم تختش تمیز و مرتب بود کلید را از روی میزش برداشتم . گرمای اتاق لاله از همه جا بیشتر بود . بی اختیار روی تختش وِلو شدم و غلت می خوردم .دستانم راروی ملافۀ صورتی رنگِ تخت می کشیدم عجب گرمایی داشت دیگر نمی خواستم برگردم . صدای لاله از پنجرۀ اتاق که از پشت در فریاد می زد،می آمد:

«آقای حمیدی،آقای حمیدی، چی شد؟»

به خودم آمدم و به پشت پنجرۀ اتاقش رقتم که جوابش را بدهم،ناگهان چشمم به پنجرۀ اتاق خودم افتاد ، دیگر صدای لاله نمی آمد. تمام اتاقم از اتاق او پیداست او می تواند بهتر مرا ببیند .

«علی آقا،علی آقا، آقای حمیدی»

با اسم علی به خودم آمدم اسمم را هم بلد است . احساس شعف داشتم، ملافۀ تختش را مرتب کردم و به سرعت خودم را به جلوی در رساندم .

-«بفرمایید،این هم کلیدِ در»

-«خیلی ممنون، زحمت کشیدید . ببخشید فضای خانه نا مرتب بود»

سرم را به زیر انداختم :«خواهش می کنم ، ولی من اصلاً توجهی نکردم »

چه دروغی گفتم ، همۀ خانه را با دقت دیده بودم تمام وسایل اتاقش را ورانداز کرده بودم .با لبخند گفت:

-«در هر حال خیلی متشکرم »

-«قابلی نداشت ، اگر مشکلی پیش آمد می توانید زنگ خانۀ ما را بزنید»

ما تازه وارد محل شده بودیم . خانۀ قدیمی مان را در خیابان حافظیه فروختیم و به اینجا آمدیم .کم کم می خواستم از او جدا شوم ولی چیزی کم گقته بوده بودم :«پنجرۀ اتاقتان دور نمای زیبایی دارد ،لاله خانم»

چهره اش تغییر کرد . لبخند از روی لبانش محو شد. باز هم لبخند زد .

فضای خانه سوت و کور است . از وقتی برادرم ازدواج کرده ، دیگر هم صحبتی در خانه ندارم . پدر و مادرم هم برای یک ماه به شهرستان رفته اند

در زندگی با چهار چیز زنده ام :غم،شب،اشک، تنهایی .

شب بود. کتری را روی گاز گذاشتم و اجاق را روشن کردم . به طرف اتاقم آمدم و چراغ مطالعه را روشن کردم . روشناییِ کم آرامش می آورد. پرده ها را کنار زدم چراغ اتاق لاله خاموش بود. اِنگار در اتاقی دیگر است .

دیر وقت است هنوز پدر و مادر لاله نیامده اند . احساس کردم که لاله راستش را به من نگفت ، پیش خودم گفتم :«حق دارد».

لیوان چای در دستم بود و در اتاق قدم می زدم . صدای موسیقی آرام می آید . هوا سرد است. باد، برگ های زرد ریخته شده در حیاط را به در و دیوار می کوبد . صدای اُستاد حُزن دارد . نمی دانم چرا بغض گلویم را گرفته ،صدای موسیقی اوج می گیرد :

«هوا بس ناجوان مردانه سرداست »

صبح است ، نه خیلی مانده تا صبح .بیدار شدم وبه طرف آشپزخانه رفتم و وضو گرفتم . خیلی تا طلوع آفتاب مانده بود . دستانم خیس بود و هوای سردِ خانه دستانم را سوزش می داد . چراغ اتاق لاله خاموش بود . احساس می کردم لاله روی تختش با آن ملافۀ صورتی، آرام و راحت دراز کشیده و به این طرف و آن طرف غلت می خورد. کاش کنار او بودم . کاش می توانستم رنگ موهایش را ببینم و لمس کنم . مُهر نماز دستم بود و به آن طرف خیره شده بودم .گفتم توبه کنم ،ولی نکردم . چرا باید توبه می کردم ،چرا؟مگر گناه کردم؟ نمی دانم . نماز را خواندم و در جایم دراز کشیدم . پتو را به رویم کشیدم . گرمای تنم بیشتر شدبخوابم ، شاید خوابش را ببینم. خوابیدم.

صبح بود باید به دانشگاه می رفتم ولی خواب مانده بودم .لاله هم حتماً صبح زود رفته بود . رفتم ولی یک کلاس غیبت خورده بودم . بازهم به یادِ نوشافرین افتادم:«چه اهمیت دارد؟»

عصر بود. می دانستم لاله خانه است .چراغ اتاقش روشن بود . اَلَکی کتاب در دستم بود و به متن هایش نگاه می کردم .اصلاً تمرکز نداشتم،فقط می خواندم ولی نمی دانستم چه می خوانم . صدای آواز می آید. آوای استاد این بار هم حزن دارد:

«بی همگان بسر شود/ بی تو به سر نمی شود»

شبِ شب بود . نصف شب بود. اتاق لاله نیمه روشن بود . باید چراغ مطالعۀ اتاقش روشن باشد . چایی به دست به پشت پنجره رفتم و به اتاقش خیره نگاه می کردم . بچه ها در حیاط در حال آب بازی هستند .آب حوض را به روی هم می پاشند ،اصلاً حواسشان به من و لاله نیست . لاله مدام به من می خندد،قهقهه می زند. چرا اِنقدر می خندد؟لاله به طرفم می دود . دیگر صدای بچه ها نمی آید. بچه ها کجایند؟لاله لب هایم را می بوسد . عجب گرمایی دارد . شیرین است نه، تلخ شد. اِنگار پوچالِِِِِ چایی را هم خوردم .چقدر تلخ بود . پردۀ اتاق لاله باز هم کمی تکان خورد ولی اعتنایی نکردم . یک جرعۀ دیگر چای نوشیدم .

هوای سرد،چای داغ،آن طرف، حضورِ گرمِ یک عشق ،نوای استاد،موسیقی دلنشین، واقعاً لذت بخش بود .

پرده ها این بار بیشتر تکان می خورد . از پشت پرده کسی جلوی پنجره آمد پرده ها را کنار زد و چراغ مطالعه را کنار پنجره گذاشت . پنجرۀ اتاق را باز کردم . سوزِ سردی به اتاق می آمد . این بار درست می دیدم دیگر خیال نبود . خود لاله بود. مقنعۀ دانشگاه و روسریِ همیشه آبی اش این بار به سرش نبود .موهای سیاهِ بلند که تا کمر کشیده شده بود را زیر نور چراغ مطالعه می دیدم . به من خیره شده بود و لبخند می زد . نمی توانستم چه کنم . من هم بی اختیار نگاه می کردم . سکوت مطلق کوچه را فرا گرفته بود . صدای پای مورچه ها هم نمی آمد . اشاراتی به من می کرد ،متوجه نمی شدم .دیدم روی یک مقوای بزرگ با ماژیک چیزی می نویسد. مقوا را به طرف پنجره آورد و زیر نور چراغ مطالعه گرفت .به زور هم که شده بود خواندم:«بیا پیشِ من»و از کنار پنجره دور شد . لیوانِ چای، دیگر گرما نداشت . لیوان را روی میز گذاشتم . کاپشنم را پوشیدم و آرام به طرف حیاط رفتم . کلید را هم در جیب شلوارم قرار دادم . چراغ های تمام خانه ها خاموش بود . ساعت در دستم صدا داد . 3 نصفِ شب بود . می خواستم برگردم ولی نتوانستم پاهایم ارادۀ برگشتن نداشت . به در خانۀ لاله رسیدم . در نیمه باز بود . چراغِ خانۀ مستأجرشان هم خاموش بود . همه در خوابِ ناز غرق بودند . آرام و بی سرو صدا از پله ها بالا رفتم و در ورودی منزل را باز کردم و آرام پشت سرم بستم . همان یک چراغ مطالعه در خانه روشن بود . روشنایی، راه اتاق لاله را مشخص می کرد . عرق از صورت و پیشانی ام می آمد . قلبم تندِتند می زد ،باز هم نتوانستم برگردم . وارد اتاق شدم . کنار تخت نشستم .ملافۀ صورتی رنگ را دستی کشیدم . لاله از اتق بغلی با لباس بلند ِ بی آستینِ سفیدو گیس های مشکی بلند وارد اتاق شد . سریع بلند شدم :

-«مشکلی پیش اومده که گفتین بیام؟»

- «مشکل،نه، فقط می خواستم...» حرفش را قطع کردم:

-«فقط اینجا روشن بود،به اجبار اینجا آمدم»با لبخند گفت:

اِشکالی ندارد،بنشینید»

-«نه دیگه،اَگه اجازه بدین می خوام بِرم»لحظه ای مکث کرد و با لبخند گفت :

-«نخیر،اجازه نمی دم،بگیر بشین علی»

از اتاق خارج شد . در اتاقش تنها بودم نمی توانستم روی ملافۀ صورتی رنگش دست نکشم . روسری آبی اش روی تخت بود . بوی خوبی می داد.موهایش را دیدم،از من رو نگرفته بود گفتم:«گناه کردم».با دو لیوان چایی وارد شد و تعارف کرد . برداشتم ، مثل لیوانِ خودم بود،آره خودِ خودش بود به روی خودم نیاوردم . لاله گفت:

-«لیوانِ قشنگی است شما که دوست دارید در این لیوان چایی بخورید»

-«شما از کجا می دانید؟» رو به پنجره کرد و گفت:«پنجرۀ اتاقتان دور نمای زیبایی دارد،علی آقا»

سکوت شد،هر دو خندیدیم. لاله گفت:

-«شما صبح تا شب پشت پنجره منتظر بودین تا برای من مشکلی پیش بیاد؟»

-«چرا منو صدا کردی؟»

-«می خواستم با هم چایی بخوریم»

-«دروغ میگی»

-«می خواستم ببینمت... از نزدیک...هر روز تو داری صبح تا شب منو می بینی،حالا...» دستم را روی روسری اش بردم و آن را را برداشتم . روسری را به طرفش گرفتم،حرفش را ادامه نداد. گفتم:«سَرِت کن». روسری را از من گرفت و به صورتم نزدیک کرد:

-«بو کن»،سکوت کردم. روسری را به صورتم مالید و آن را بویید . صدایم لرزه گرفت،:«تورو خدا سَرِت کن». روسری را سرش نکرد و به دور گردنم انداخت. گفت:

-«تو می ترسی»

-«آره»

-«از چی؟»

-«گناه» دیگر نتوانستم حرف بزنم . با خنده گفت:«معلوم شد تو هم زیاد فیلم می بینی»باز هم خندید ولی من خنده ام نمی آمد. دستش را به من نزدیک کرد و روسری اش را از گردنم برداشت و روی تخت انداخت:

-«این همه ادّعای عشقت همین بود؟»

-«من می ترسم»

-«دوست داشتن گناهه؟»

-«آره اینجوریش گناهه»

-«من میخوام،من ...» دیگر بغضم ترکید

-«منم می خوام، ولی نه اینطوری»

دیگر حرفی نزد،من هم حرفی نزدم. دستش را به سوی دستم دراز کرد،دستم را عقب کشیدم و به روی تخت بردم. دستم روسری را گرفت. روسری را به آن طرف پرتاب کرد و دستش را روی دستم گذاشت و فشرد. چشمانم را بستم . سردی و گرمی دست هایمان لذت بخش بود. خواستم دستم را عقب بکشم ولی نگذاشت . نبض های بدنم می زد . روی لب هایم گرمایِ شیرینی را احساس کردم.

او پیروز شد و من باختم،شاید هر دو باختیم،شاید هر دو بردیم،شاید بازی ای در کار نبوده،شاید شایدی در کار نبوده،اصلاً دیگر شاید، بایدی برای ادامۀ این داستان باقی نمونده.

                                                            

+ نوشته شده توسط مرتضی در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 0:14 |


www.Sajjadnf-Online.blogfa.com