ما در گذر زمان ....
افسوس که چرخۀ چرخ ِ روزگار هر چه رو به جلوتر می چرخد، سرد و سردتر می شود.روزگاری که سرمایش تمام فصول را در بر می گیرد و ناجوانمردانه سرمایش، سیلی ِ سرد و سختی می شود که تحمل درد آن بسی ناجوانمردانه سخت است .وقتی که بهار و تابستان و پاییز هم سرد شد. زمانی که آسمان ِ آبی دوران کودکی ات برای این دوران آرزویی دست نیافتنی شد، زمانی که رنگ روز های زندگی ات با رشد و عقل و شعورت رو به سیاهی گرایید، دورانی که مشکل بزرگی زندگی ات بی مشکلی است و می گردی و می گردی و می گردی امّا خسته و ناتوان خود را سرنقطه اول می یابی. درمانده و عاجز از خدایی، طلب ِ دستِ یاری می کنی که به ندرت حسش کرده ای یا اگر کرده ای دیگر یادت نمی آید.
نمی دانم خدا، براستی موقعیت من در برابر تو چیست؟ گاهی اوقات دوست دارم تو را نفی کنم و بگویم که نه، نیستی.اما زمان را مهلت می دهم تا آرام آرام بگذرد. حس می کنم که هستی . باشد، تو هستی، آری درخت هست، زیبایی هست، زن هست پس خدایی هم هست، قبول! امّا اگر هستی پس چرا عادل نیستی. عدلت درک نشدنی است، حکمتت آزاردهندۀ عقلی است و شیطان را در ذهن پیروز می گرداند و من باید بگویم که نه، ایمان قلبی ای در کار است و کمی بعد تر در خلوت ذهنم به توجیهات مسخره ام می خندم و بغض های نترکیده ام را می خورم. امّا بودن تو بسی بهتر از نبودنت است. من این گذر زمان لعنتی را، من این دنیای کلیشه ای یکنواخت را با تو( حتی اگر نباشی) راحت تر سپری می کنم. این نفس های سرد ِ لعنتی ِ تمام نشدنی را با تو،بی دغدغه تر و بی خیال تر می گذرانم. این درد ها و رنج های زندگیم، سوزش این زخم های عمیق را با تو راحت تر می گذرانم. با خیال این که تو هستی و از رگ گردنم هم نزدیک تر.
همه را که حل کنی، همه را که آرام آرام بگذرانی امّا این زخم و آزار گذر زمان حل نشدنی است. ما در گذر زمان همچون درماندگانیم.
از ته دلت می خندی، خوشحال می شوی و در در خوشحال کردن دیگران، تمام قوایت را به کار می گیری تا لبخندی را بر لبانش بیاوری، عاشق می شوی، گریه می کنی و به فقیران دست یاری می رسانی. افسوس، که همۀ این ها تمام می شود و باز هم تو همچنان هستی و نفس می کشی. کاشکی همۀ این حس های خوب، همۀ این نفس هایی که عطر زیبایی می داد،لایتنهاهی می شد.کاشکی آرامشی می یافتم فراتر از آرامش ِ لحظه ای، آرامشی که خود را آزاد و رها بیابم با بال هایی سپید رنگ که پرواز کنم و بیابم آن چه را که هیچ گاه نداشته ام. امّا خدایا من در گذر زمان عاجز و درمانده ام. من هستم امّا روزها و شب ها می آیند و می روند و دیگر نیستند. گذشتۀ مرا پرحسرت می سازند و این آیندۀ لعنتی را سرشار از نگرانی. آری من هستم، پس چرا در حسرت گذشته ام، پس چرا روح ِ انگیزه ای قوی در من برای ساختن آینده ام دمیده نمی شود. این کرختی و خواب آلودگی های صبحانه تا کی؟ این سکوت بی حس و حال ظهرانه تا کی؟ این دلشوره ها و نگرانی های عصرانه تا کی؟ این افسردگی ها و رنج ها ی شبانه تا کی ؟ این افکار مغشوش و بیداری های شبانه تا کی؟
روزگاری بود که برای رسیدن به درکی عمیق تر و شهودی لطیف تر سکوتی می کردم بلندتر از هر فریاد زندگی ام تا چند پله ترقی زندگی را در سکوت کر کنندۀ ذهنم طی کنم. ببینم که آری خدایی هست و من چند پله بالاترم امّا سکوت هم کردیم و باز هم دنیا زیبا نشد. خدا صبر کنندگان را می ستاید و بر صبر تاکید می کند و من هم همچون درمانده ای در راه که راهی جز جادّه ای بی سر و ته در پیش رو ندارد صبر می کنم تا ببینم که این زمان که خیلی چیزها را هم می گویند که حل می کند، این بار چه خواهد کرد. تا با این کار بر زخم های وجدانم مرهمی بگذارم و همچون ترسویان ِ بزدل از آتش جهنم، خود را مصون بدارم.
براستی چه شده است؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟ همگان با فلسفۀ دنیا در افتاده اند و می جنگند با آگاهی کامل از این که آن ها همیشۀ خدا از ازل تا ابد بازنده خواهنده بود. تناقض هایی که بوجود می آیند و تو هر روز می بینی و این عقل ناتوان ِ تو از تحلیل آن عاجز. نظاره گری و دنیای دور و اطرافت در حرکت. جواب چراهایت را هیچ کس جواب گو نیست. اعتقاداتی که داشتی و داری، ریسمان هایی که در دوران یأس و نا امیدی، از درون سیاهی و غم، از ته ِ دل چاه نا امیدی، به آن ها چنگ می زدی دیگر پوسیده اند و برای تو سُخره انگیز. آری نازنین جان! شعرهای عاشقانۀ طرب انگیز دیروز، دیگر غذای روحت نمی شود. دنبال موجودی می گردی، تعصبی،عشقی،چیزی که دوستش بداری، نا متناهی، بزرگش کنی،بتش کنی و هر روز پرستش، پرستش.دریغا که موجودیت هر آنچه که در این هستی است از پایه پوچ و تهی است و بُت های دنیوی یکی از یکی شکننده تر. واین سوهان ِ روح ِ وجودت می شود و این باور، ایمان قلبی ات می شود که حق ِ تو و حق ِ هر موجود مُحقی در این دنیای زرورقی ِ مادّی، همیشه در مقابل باطل ِ قدرتمند، شکست خورده و نابود خواهد بود.
