تبليغاتX
سینما و ادبیات

ستایش نامه

 سمفونی مردگان-عباس معروفی

و اما «سمفونی مردگان»....

نوشتن دربارۀ رمان پیچیده  و تاثیرگذاری که تحسین ها و ستایش های بیشماری نثارش کرده اند کاری دشوار است.زندگی پرپیچ و خم انسانی که  هروجه زندگی اش آیینۀ وجودی ماست.

«آیدین» با زمانۀ روزگارش نساخت و سوخت.

آیدین جان!« سورمه» ات کو؟آن نگاه های جذاب سرمه چه شد؟آن کرشمه های دلربا، آن خنده های مسحور کننده،چرا به یک باره رنگ حسرت به خود گرفت؟چرا« اورهان» این گونه کرد؟ چرا مادر دق کرد و مرد؟ بوی ذغال سوخته و دود خاکستری رنگی که از دفترچه های شعرت در زیرزمین خانه بیرون می آمدآتش به قلبم می کشید.چقدر مظلوم بودی.ساکت بودی و دم نمی زدی.شعرهایت را سوزاندند دم نزدی،خنجر ناجوانمردانۀ برادرانه از پشت خوردی و خاموش ماندی، خواهرت «آیدا»ی نازنین را به آتش کشیدند سکوت کردی.سرمه ات را چه ناجوانمردانه از تو گرفتند و این بار تاب نیاوردی و نابود شدی.همۀ این درد و رنج ها باز جای تحملی برای تو داشت،امّا این عشق به سرمه، درمانده ات کرد،بیچاره ات کرد،ذره ذره تباه و نابودت ساخت.

سورمه جان! یادت هست که با آرامشی آکنده از عشق جاری در وجودت،موهای آیدین را کوتاه می کردی و سخن می گفتی.من نظاره گر و مسحور گفتگوی عاشقانۀ تو و آیدین بودم.سورمه جان! یادت هست که به آیدین با مهربانی جاودانه ات گفتی :«شبیه مسیح شدی».سورمه جان! یادت هست که آیدین با شرمی باوقار، از روی محبت و عشقی متین، با متانت و احترامی که به حق شایستۀ تو بود اجازۀ بوسیدن تو را گرفت؟سرمه جان چه وقت رفتن بود؟آیدین جان! «اورهان» با تو چه کرد؟«پدر» با تو چه کرد؟زمانه و روزگار ناجوانمردانۀ سرد با تو چه کرد؟

آیدین نازنین! من با تک تک ثانیه های زندگی تو ،با تمام نت های سمفونی زندگی تو،با عشق جاودانه ات به سرمه، با آن وقار دوست داشتنی ات، با آن دفترچۀ سوختۀ شعرت، زندگی کرده ام.بوییدن و چشیدن سرمه با جان را، آتش شوق دیدار معشوق را، رنج عاشق بودن و دم نزدن را،طعم شیرین آن بوسۀ جاودان را، در آینۀ زلال و شفاف قلبت با تمام وجودم به نظاره نشسته بودم.کاش کمی آن طرف تر جایی بود تا بتوانم دست یاری به دست های گرمِ مهربانت برسانم،بوسه ای بر قلبِ رنج دیده و خسته ات بنشانم...آه...افسوس...تو در ورای این قلم زندگی می کنی و من در سوی دیگر آن.تو در رنج زنده بودن به تلخی نفس می کشی و من،در رنج نظارۀ تو، خون گریه می کنم.

آیدین عزیز!با قلبی پراندوه و عذاب وجدانی همیشگی،هر روز باید گوش به سمفونی آزاردهنده ای دهم که برای مردمانی است که بخت خود را چه شور می چشند و دم نمی زنند.ناخواسته گوش به سمفونی سیاه و تلخی می دهم که با نواختن تمام نت های تلخ و نابود کننده اش، زندگی «تو» و«سرمه» و« من» را تباه کرده و می کند.

+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:23 |

                                    بیا با هم...

 

بعد از آن که گفتی، دیگر تمام است. احساس می کنی همۀ دنیا را باخته ای.همه چیز را به یک باره از دست داده ای. افکاری مغشوش به سراغت می آیند و ذهن و فکرت را می آزارند .گفتم که دیگر تمام است، باید پای حرفت بایستی وگرنه یک عمر در آتشی که بر وجدانت زبانه کشیده باید بسوزی و دم نزنی .امّا می گویند چرا محکم نمی ایستی ؟می خواهم استوار باشم پس چرا او،خدایم این تردید را در دلم می پاشد که قدم هایم سست شود ،می داند که جا می زنم؟به خدا نه ...نخواهم ترسید امّا گاهی احساس می کنم هر چه که زمان می گذرد رابطه ها سنگین تر ،فاصله ها طویل تر و احساس ها سردتر می شوند دیگر نه آتشت تند است نه احساست جوش.عقل باز می گردد.عقل که برگشت فاتحۀ احساس را بخوان.سعی می کنی احساست را در حضور عقل پنهان کنی دوست داری احساست را چال کنی و بگویی که نه ،من این نیستم ،خودت را، احساست را، وجود واقعی ات را، پشت این مترسکِ مسخرۀ عقل پنهان می کنی که خود را همیشه موجّه جلوه دهی .در این امتحان های کوچک که باختی قید بزرگ تر ها را بزن .اوّلین قدم که سست شد دیگر ادامۀ راه ناممکن است.اگر چرخۀ روزگار بر وفق مراد تو شد آن موقع چه؟شادی یا غمگین؟شاکری یا شاکی؟این بار می خواهی چه بگویی؟آن موقع ها هم می خواهی در تنهایی کوچه ها آرام آرام قدم زنی تا فقط صدای پایت را بشنوی تا آرامشی بیابی، بعد فردا که صبح شد در پی به وجود آوردن دنیایی جدید برای خودت باشی که باز هم در پی آن تردید و دو راهی ،غم و شادی،ظلم و نامردی،بی محلّی و گوشه گیری،ترس و دودلی همۀ این ها باز هم در انتظارت است.امّا خسته و کلافه و بی قرار که می شوی فریاد می زنی:

این تنهایی میان شلوغی تا کی؟این سکوت مرگبار آزاردهنده تا کی؟این شک و دو دلی تا کی؟تا کی غم جای شادی؟تا کی حسرت جای خوشبختی؟تا کی اشک جای لبخند؟

امّا من ِ تنها نه،تو  ِ تنها هم نه...بیا این چند زمان باقی مانده را ...با هم... به کمک هم... یکی یکی تردید را به بند بکشیم، درخت احساس را آبی بپاشیم تا آرامشی میوه دهد، کم محلّی را دفن کنیم تا شادی بیاورد، لبخند و مهر و عطوفت بکاریم تا آسمانمان آبی تر از همیشه باشد ...می خندی...شاید محال باشد ...خیالی نیست... امّا بیا تو را به جان فاطمۀ زهرا اگر محال است ما امکان پذیرش کنیم اگر سخت است آسانش کنیم اگر هراس آور است آرامش بخشش کنیم، امّا.. هم تو می دانی ،هم من ،به تنهایی، در خلوت و تنهاییمان این دست ها،این فکرها،این قلب ها،این احساس ها،جای تکیه می خواهند جای تکیه زدن به تکیه گاهی پر مهر، گرم و صدالبته استوار و محکم... فقط یادت باشد اگر می خواهی ادامه دهی تو را به خدا تنها نه ...با هم ...بیا با هم

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                 

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 11:3 |

                                            نگویم بهتر است...

 

قلبم را می بینم که خسته و تنها و زخمی با دلی پر رنج و پر نیاز، آرام آرام،خونین،به گوشۀ اتاق دلش می رود تا کنج عزلت نشینی در پیش گیرد.صدای زار زدن های قلبم در گوشۀ اتاق دلش گوشم را کرَ کرده است .

فکر ِ قلبم را که می خوانم می بینم که دست های پر نیازش را باز کرده و  به اُمید روزی نشسته که تو با دست های پر مهرت بیایی و روحش را نوازش کنی ،به امید روزی نشسته که تو با چشم های محجوبت بیایی و تیمارش کنی ، به امید روزی نشسته که تو بیایی و لبخندی هدیه اش کنی... به امید گوش سپردن به نوای روح بخش قدم های با وقارت در سکوتِ اتاق دلش نشسته که تو روزی تنها و تنها و تنها با قلبت بیایی و در کنارش تنها و تنها و تنها بنشینی.

دوست دارم،دوست دارم با قلبم لج کنم ،همه چیز را در لحظه فراموش کنم و چشم در چشم هایت بدوزم ،حریم ها را نابود کنم و با بی حیایی، ته ماندۀ جام زهری را که به قلبم پاشیدی را بر جگرت بریزم و بگویم :«برو بی معرفت...برو که دیگر دوستت ندارم ...لیاقت تو همان پَست سیرتان  دور و برت هستند...برو که دیگر صدای قلبم را هم در حضور تو نمی شنوم ».

امّا می دانی،نه جرأتش را دارم،نه قوای لج کردن با قلبم را دارم و نه دروغ گفتن را بلدم ...آری مهربان جان، من دروغ گوی خوبی نیستم نازنینم.

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 13:47 |

                                                             امّا من...

 

دور و برم را که می نگرم عاشقانی می بینم،دل سوخته، که وصال را قتل گاه و مدفنی برای عشق می بینند و در فراق ِ یارشان همچون شمعی آرام و بی سر و صدا در خفا می سوزند و می سازند ...امّا من،با تمام قوایم ،با ذره ذرۀ وجودم،این قتل گاه را گلستان می کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:16 |

برای وصالت

 

می شمارم ثانیه ها را

 

بی آن که بدانم

 

هجران

 

کشت، شور دیدنت را

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:11 |

قلمو در دست می گیری

 

تا رنگ کنی،گیسوانت را

 

تیغ برمی داری

 

تا برداری،ابروانت را

 

رُژ  می مالی

 

تا سرخ کنی،لبانت را

 

تا بنمایی رُخت را ؟

 

هیچ خبر داری ؟

 

که حرّاج کرده ای خویش را

 

برای چشمانی هیز و نیش دار

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:27 |

یک عمر در تمنّای نگاهم جست می زدی

 

با چشمانی تار

 

هیچ یادم نبود

 

که خودم هم پشت شیشه ام 

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:25 |

 

                            نگاهی به نوشتۀ« تخم مرغ»

                                    اثر

                                    «حمید الیکایی»

تخم مرغ اپیزود دوم نوشتۀ «این زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه ها» است. نوشته ای بهتر و روان تر از نوشتۀ قبلی . این بار جمله ها روان و جذاب و گیرا پیش می روند .همه چیز خوب است برای بازگویی همان واقعه،همان قصه برای ادامۀ همان قسمت اول .فضای نوشتۀ تخم مرغ در همان اتاق داستان «این زندگی...» است .«تخم مرغ» همان نوشتۀ قبل است امّا این بار نویسنده زاویۀ دید خود را تغییر می دهد باز در همان اتاق هستیم امّا این بار قضیه فرق می کند این بار دیگر شخصیت داریم .نویسنده در بارۀ زندگی های اطراف دو شخصیت در قسمت اول به تفصیل سخن گفته است .حال بهتر است به آن ها نزدیک شویم به روحیات آن ها به زندگی آن ها در «این زندگی...» نویسنده زندگی های اطراف مرد و زن را می کاود،این زندگی های خوابیده یا شاید مرده را بیدار یا زنده می کند و جلوی چشمانمان نمایان می کند کنکاش و جستجویی در این عالم در این اشیا در این چیزهای دور و برمان که هیچ جلب توجه ای نمی کنند اما پر از زندگی هستند و گاهی استعاره ای برای زندگی واقعی می شوند.مثال فوق العادۀ این مطلب پاراگراف زیر است که چه زیبا و فصیح وضعیت دو مگس،حس وضعیت دو انسان روی تخت خواب را برایمان تداعی می کند :

« ... جست مي زدند، روي هم مي افتادند. دست ها و پاهاي كرك دارشان در هم گير مي كرد و انگار بي آنكه بال بزنند مانند ذره ي كوچكِ دوده در هوا بدون تعيين مسيرِ مشخص و بي هدف، چرخ مي خوردند، مي رقصيدندو گاهي با شتاب به شيشه پنجره مي خوردند كه از شدتِ آفتاب داغ شده بود و پرت مي شدند روي تخت. به سرعت دوباره بر مي خواستند، گره مي خوردند، لوله هاي درازِ روي صورتِ خود را باز و بسته مي كردند. سوار هم مي شدند: اين بر روي آن، آن بر روي اين، به پرواز در مي آمدند و معلوم نبود كه مگس زيرين بال مي زند يا مگس رويين يا هردو. شايد هم هيچكدام بال نمي زدند. به پشت روي زمين مي افتادند. دست و پاهاي خود را تكان مي دادند. دست و پاهايي كه در هم مي پيچيدند و ديگر دست از پا معلوم نبود...»

در نوشتۀ «این زندگی خوابیده...» نویسنده به اشیا ی اتاق و زندگی های پیرامون انسان می پردازد فقط در جایی است که صداهای انسان هم از وجودشان خارج می شوند و وارد این اتاق می شوند دیگر این ها هم جزو شخصیت هایمان می شوند البته این صداها دیگر برای انسان نیست بیرون از بدن آن هاست به این دنیا آمده اند به دنیای پیرامون :

«... گرماي نفس هاي بريده بريده كه گاهي ((آه)) مي شدند و همراه دردِ  عميقِ كوچكي از جايي ميانِ شكم، كمي بالاتر از معده و يا پشت آن بالا مي آمدندْ بر سر راهِ خود از سينه هرچه را كه بود برمي داشتند و با خود مي آوردندْ آنچنان كه هنگامِ خروج راهِ گلو را مي گرفتند و تا زبان نمي چرخيد و ((صداي آهي)) كه (ه ِ) آن محو مي شد...»

این جمله را در نوشتۀ تخم مرغ می بینم :

«...بلند شد در را بست و قفل كرد كليدش را هم پرت كرد زير تخت كه پر از كاغذ و روزنامه بود.»

خدایا زیر تخت پر از روزنامه است .یادم آمد این همان تخت است زیر تخت 50برگ روزنامه است این جمله ها جلوی چشمانم می آیند:

«مستطيلِ نرمِ صورتي رنگِ بزرگْ كه با سطحِ زمين به اندازه پنجاه برگْ روزنامه ي روي هم چيده شده فاصله داشت...»(این زندگی ...)

شباهت های بیشتری پیدا می کنم :

- «...پنجه هاي كرك دارِ سياهِ خود را با حركاتي غير ارادي ميان آجرها فرو مي بردند و بيرون مي كشيدند كه گرماي اين مالش و رانش صورتي را چسبناك مي كرد ...» (این زندگی ...)

- «پتوي صورتي رنگي كه نقش ساق هاي تو و ران هاي مودارِ‌سياه او را به خود گرفته است»(تخم مرغ)

 

-«دسته تيغ ريش تراشي را گرفته بود دستش باز و بسته مي كرد و يك چيز هايي درباره ي اعداد زير لب مي گفتْ زل زده بود توي چشم هايمْ دسته تيغ انگار به من مي خنديد، مسخره بازي درمي آورد»(تخم مرغ)

- روي زمين، ميان ميزِ كوچكِ نيم دايره شكل و تختِ خوابِ صورتي رنگ، دسته تيغ ريش تراشي به شكل نيمه هلال ماه افتاده بود كه كفِ سفيد رنگ و خون قرمز رنگ تركيبِ صورتي تيره اي را روي آن بوجود آورده بودند كه جا به جا سفيدتر و يا قرمزتر مي شد. دسته تيغ به هلالِ ماهِ نصف شده مي مانست(این زندگی ...)

دیگر مطمئن شدم،داستان تخم مرغ،فضای همان اتاق نوشتۀ«این زندگی...» را بازگو می کند دیگر شک ندارم اما«تخم مرغ» کمی زمانش از (این زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه ها)عقب تر است پایان قصه را در «این زندگی...» کمی به صورت مبهم در میابیم (در صرتی که بتوان به این دو متن قصه گفت):

«با لكه هاي قرمز رنگ روي ديوار كه طعم عرق مي دادند و خون و قرمزي به سياهي مي گراييد؛‌ آنقدر كوچك و زياد بودند كه مي شد به آنها گفت ذراتِ خونِ پاشيده شده روي ديوار كه گاهي ميانِ ترك هاي عميق و سطحي روي آن فرو رفته بودند»((این زندگی ...)

خون پاشیده شده بر دیوار . این شاید پایان ماجرا باشد :وقوع یک قتل . در تخم مرغ به جای مهم داستان می رسیم بدانیم که این دو آدم که فقط  برای ما روی تخت در «این زندگی...» معنا پیدا می کنند که هستند ؟ با هم چه رابطه ای دارند ؟ :

-«سگ پدر از بس به من گفت جنده»(تخم مرغ)

-«این حرف ها را اگر بهش بگويم حتما تعجب مي كند كه يك جنده چطور به روح هم فكر مي كند»(تخم مرغ)

این جا کجاست ؟ جوابی نمی یابیم فقط می فهمیم اتاقی است

-«گفتم لباس هايت را در بياور. گفت در را نميبندي، صدايش مي لرزيد، حتما از سرما، آخر نمي داني سرما مرا به ياد تو مي اندازد، گرما همْ همه ي روزهاي خيس تابستان. بلند شد در را بست و قفل كرد»

حالا با خواندن تخم مرغ کمی به رابطه ها پی می بریم می فهمیم که این عشق نیست شهوت است مجاز نیست،حرام است،زناست . نویسنده با یک جملۀ محکم و بی نظیر شهوت را تحقیر می کند، می سوزاند :

«عشق؟ عاشق مي شوي؟ آتشِ عشق است كاندر ني فتاد و من با شاش اين آتش را خاموش مي كنم.»

براستی چرا با آب نه؟مگر آب چه است؟...نه...نباید با آب خاموش کرد ارزش آب بالاتر از این حرف هاست .آتش عشق است یا شهوت؟ آتش عشق را با آب هم نمی توان خاموش کرد اما آتش شهوت را با شاش باید خاموش کرد چه کلمۀ مشمئز کننده ای ! اما چه خوب چه چیزی بهتر از آن برای تحقیر کردن این آتش ِ پست ِ پر قدرت که انسان را همچون ارابه ای بر روی زمین پر سنگلاخ و تیغ می کِشد،می سوزاند و می جزّاند.این زمین پر از درد است پر از رنج است اما بعد از زمانی دیگر این دردها برایمان درد نیست رنج نیست دردشان تا ته قلب نفوذ نمی کند مغز استخوان را نمی پکد ،شیرین می شود حلاوت دارد اما چه شیرینی؟جه خوبی؟چه حلاوتی؟...همه گذرا و سریع .مدتی بعد درد ها و رنج های زمین پر سنگلاخ را حس می کنیم ...آری....این است شهوت . براستی حق آتش شهوت شاش است تا با آن تمام وجودش را زرد کنی،دنیای شهوت را زرد کنی شهوت را بسوزانی و از بین ببری و به جای آن بذرهای عشق بکاری بذر دانه های دوستی بذر دانه های عشق بی شهوت و به امید این بنشینی که این بذرها برویند و عشق ها هویدا شوند عشق های بی شهوت ...ای کاش همه عشق را بی شهوت می خواستند چه فاصله ایست میان عشق تا شهوت؟....زمین تا آسمان؟ آب تا...؟ ...نه بیش تراز این هاست .

«تخم مرغ» پر از حمید الیکایی است .همان لحن نوشته های قبلی .گاهی همان مفهوم و گاهی مفاهیم تازه .در تخم بی اختیار یاد نوشته های پیشین او می افتم نه این که خود را را تکرار کرده باشد بلکه همۀ متن پر است از عقاید او، پر از باورهای او.تخم مرغ پر از جمله ای مورد علاقۀ اوست :

«  دانه دانه سلول ها را ماتيك مي مالم، همين ماتيك سرخ و دهن مالي شده، از وقتي كه رفته اي كاشته ام توي يك گلدان پلاستيكي سياه. خوب گلي است: نه آب مي خواهدْ نه آفتاب، ريشه اش دست هاي من است...»(تخم مرغ)

پاراگراف بالا تحت تاثیر شعری فوق العاده دل انگیز از خود اوست.ببینید:

«دست هایت را فشار می دهند

لب هایت را می جوند

و بازوی بزرگ ساختن را در گلویت فرو می کنند

با من اگر بودی

می کاشتمت به جای ماتیک

توی گلدان پلاستیکی پشت دیوار»

                                                  ***

 

-«مگر جز اين است كه اين همه قطره هاي عرق - تازه بي خيال يك عالم مايعات جوراجور- سر مي خورند از روي گودي كمر و مي روند لاي پاها تا آنها را خيس كنن...»(تخم مرغ)

-« دلت مي خواهد جاي عرق هاي روي پشتش بودي كه سر مي خورند و مي روند لاي پاهايش و گم مي شوند روي ملحفه آبي رنگ»(هی فلانی زندگی شاید همین باش)

                                                              ***

«تازه بي خيال يك عالم مايعات جوراجو»... که به تفصیل در این باره در نوشتۀ ضعیف «یک پاره نوشته» سخن گفته است

 

معتقدم یکی از عوامی سخت شدن یک نوشته از لحاظ مفهومی پیدا کردن راوی برای آن است .بوف کور هدایت که یک رمان مدرن و پیچیده است دارای این ویژگی است .یکی از عوامل پیچش آن این است که راوی آن در دو زمان مختلف سخن می گوید گاهی در حال است گاهی در آینده و گاهی در هردو و گاهی از آینده به حال می نگرد:

« کمی دورتر زير يک اطاقی ، پيرمرد عجيبی نشسته که جلويش بساطی

پهن است . توی سفره او يک دستغاله ، دو تا نفل ، چند جور مهره رنگين ،

يک گز ليک ، يک تله موش  ؛ يک گازانبر زنگ زده ، يک آب دوات کن ، يک

شانه دندانه شکسته ، يک بيلچه و يک کوزه لغابی گذاشته که رويش را

دستمال چک انداخته» (بوف کور)

هدایت در پایان داستان می نویسد:

«...من پیرمرد خنزر پنزری شده بودم» این بدان معنی است که راوی داستان در زمان حال آیندۀ خود را می بیند و در بعضی جاهای دیگر برعکس این قضیه هم اتفاق می افتد.

در نوشتۀ «زندگی خوابیده...» به شخصه نفهمیدم راوی کیست دانای کل است یا یکی از دو آدم روی تخت؟

به این جمله دقت کنید:

« نورِ آفتاب كه بر بال هاي در حال تقلا مي افتاد به رنگٍ حباب هاي صابون دوران كودكي ام مي افتادند كه  من دوراني زير درخت مي نشستم و با لوله خودكار از اين حباب ها مي ساختم و گاهي كفْ روي ساقِ پاهاي عريانم مي ريخت و سر مي خورد»(این زندگی...) بالاخره راوی کیست؟...نمی دانم.

در تخم مرغ راوی دونفر هستند دانای کل نیست زمانی مرد راوی هست وزمانی زن...دقت کنید:

 

-«هنوز اولين پك را نزده دود پريد گلويش. لب هايش را جمع كرد و چين انداخت دورِ‌چشم هايش»(راوی:مرد)

-«اين طور نه، درست بكش، بكش پايين، احمق نمي دانست سيگار يك خوبي هايي هم دارد،(راوی:مرد)

-سرفه كردم، آخر من كه سيگار بلد نبودم بكشم. با سيگار و دود كلنجار مي رفتم و دسته تيغ ريش تراشي را گرفته بود دستش باز و بسته مي كرد»(راوی:زن)

     - «شروع كردم لباس هايم را درآوردن، گفت اين طور نه روي تخت بايست، زير پنجره، خودت را بمالْ تكان بدهْ برقصْ لب هايت را جمع كنْ خيس كنْ زبانت را بچرخان روي لب ها، گفت اين طور نه جنده بازي در بياور»  (راوی:زن)

- «يك جعبه از زير تخت كشيده بود بيرون پر از كرم و پودر و رژ لب و يك عالم وسايل به خود ماليدني »(راوی:مرد)

     - «(راوی:مرد)يك آينه كوچك شكسته هم بود، شكسته كه نه ... اوم... انگار افتاده بود زمين و همانطور توي قاب خودش يك ترك بزرگ چهار تكه اش مي كرد...(راوی:زن) من، تو، زنت، اين تكه اي كه تمام سرخي لبم در آن جا مي شود كيست؟ يك ماجراي خيانت كه من(تن من) روح زنت و همان تن تو در آن بازي مي كنندد، نه تو روحت هم هست. این حرف ها را اگر بهش بگويم حتما تعجب مي كند كه يك جنده چطور به روح هم فكر مي كند، يا اصلا مي داند چنين چيزي هست، فكر مي كند فقط همين زنيكه... سگ پدر از بس به من گفت جنده...(راوی:مرد - ادامه حرف هایش را می زند) كه مو هايش را...»

حال می توان به این نتیجه رسید که حمید الیکایی پس از تجربۀ «این زندگی...»و تجربۀ ناموفق «یک پاره نوشته» به اعتدال رسیده است به جای که شایستۀ قلم اوست در «این زندگی...»گاهی جملات چنان پیچشی دارند که اگر آن ها را صد بار هم بخوانی باز هم نمی توانی مفهومی از آن را بیابی نه این که مفهوم آن مشکل باشد بلکه جملات گنگ و سر در گم به هم پیچ خورده اند و چنان معجونی ساختند که هر که از آن بنوشد مخ آن سوت می کشد :

«سه وجب بالاتر از درخت دو رديف دندان مصنوعي افتاده بودن به ميان پرتگاه و يا از بالاي كوهي كه سه انگشت پايين تر از درخت بود و يا دردگاهي.»(این زندگی...)

در نوشتۀ بسیار ضعیف و سخیف «یک پاره نوشته»نویسنده این بار جمله هایش را ساده تر  می کند امّا ضربۀ اصلی را ابتذال جمله ها به متن می زند چنان کلمه های مبتذل و مشمئز کننده ای که کمر متن را می شکند اما در تخم مرغ این اشتباهات بسیار کم است .در «این زندگی...» جمله ها بسیار بلندند که گاهی فعل جمله انقدر دیر در جمله پدیدار می شود که گاخی خواننده مفهوم جمله های پیشین را فراموش می کند  این یکی از عوامل اصلی گنگی متن است:

« ((صداي آهي)) كه ((ه))ِ آن محو مي شد ميانِ لب هاي نيمه بازْ با گوشه هاي پايين آمده، بيرون نمي آمد و تا دو خط عمودي نمي خوابيد ميان ابروها و چند پايه ي تختْ روي پيشاني، و تا انگشت ها فرو نمي رفت ميانِ پارچه ي صورتي رنگ و آن را بالا نمي كشيد و دوباره رها نمي كرد و تا كفِ پاها سرِ گردِ صيقل خورده پايه هاي تخت را نوازش نمي كردند و تا نگاه خيره نمي شد به انتهاي فرو رفته در ديوار و دست ديگر نمي فشرد بالش صورتي رنگ زير شكم و كمر را و هرازگاهي جابجايش نمي كرد و تا پيچ و تاب هايي به ستونِ مهره ها داده نمي شد و لرزش هايي ناخودآگاه ماهيچه هاي سست بدن را به رقصش در نمي آورد و تا قلب تندتر نمي زدْ از دهان خارج نمي شدند»

در تخم مرغ جمله ها مبتذل نیست بلکه واقعه ای مبتذل را شرح میدهند.این کثافت هارا من ِ خواننده باید حس کنم باید بشنوم باید تکرار کنم تا تلخی آن، تا زهر آن بر قلبم بنشیند.

 

چند نکته

 

1- با سيگار و دود كلنجار مي رفتم و دسته تيغ ريش تراشي را گرفته بود دستش باز و بسته مي كرد و يك چيز هايي درباره ي اعداد زير لب مي گفت

این اعداد چه هستند؟نمی دانم؟یادتان هست؟...

 «111 (همنهشت 5) 151 .این عجیب ترین همنهشتی دنیا »

هم ارز بودن آلت تناسلی مرد با زن به همنهشت 5(به همنهشت یک سوراخ).به شکل ظاهری اعداد توجه کنید! باز هم نمی دانم؟ منظور این جمله چیست؟

2- «دود سيگار در هواي سرد چند برابر مي شود او هم این را فهميده بود. مي فهمي اما نه همه چيز را»

3-     در ابتدای نوشته «تخم مرغ» می خوانیم :«تمام این حرف ها به کنار»

کدام حرف ها؟ شاید تمام حرف هایی که در نوشتۀ «این زندگی...» زده است یا شاید....

4-  پایان «تخم مرغ» پایان خوبی نیست.داستان رها شده بدون هیچ معبندی خوبی منظورم از جمعبندی یک نتیجه گیری نیست در کل پایان داستان خیلی بهتر از این می توانست باشد .به نظر من پایان «این زندگی...» بهتر از «تخم مرغ» است:

«سه وجب به دستان كي شايد نه به دستان كودك ساق سفيد كه در چشمانش مي شد سرِ بريده ي گراز ديد و به اين مي انديشيد كه زيرِ تخت هم شايد چيزهايي بود سري دنداني درختي كودكي»

کلام یکی مانده به آخر

این نوشته نقد ادبی نیست شاید هم باشد نمی دانم اما آن را نوشتم برای دل خودم شاید به دل شما هم بنشیند این متن ادبی نیست و من هم منتقد نیستم فقط خواستم آنچه را که به ذهن ناقصم می آید را به کاغذ بیاورم به عنوان یک آدم معتقدم که یک اثر هنری اگر به زندگی نزدیک شود،هر مخاطبی با نگاه خودش به آن می تواند بنگرد و برداشت شخصی خود را کند .مهم نیست که این برداشت منظور نویسنده بوده یا نه مهم این است که من با عقلم تو با شعورت این برداشت را از این متن کردی .زندگی ابعاد گسترده ای دارد و هرکس می تواند با زاویۀ دید خودش به آن بنگرد.حا اگر چیزی نوشتم ،برداشت خودم بود حال این برداشت غلط باشد یا درست؟منظور نویسنده باشد یا نباشد؟این مطالب تنها گوشه چشمی به مفاهیم این متن بود شاید خیلی ها را عمدا ً نگفتم یا شاید خیلی نکته ها مرا متوجه نکرد.«تخم مرغ» و «این زندگی خوابیده...»دریایی است از حقیقت های زندگی. آن ها را بکاوید و حقیقت ها را کنکاش کنید .

 

کلام آخر

  پاراگرافی در «تخم مرغ» هست که در نوع خود شاهکار است . اگر آن را بی نهایت بار هم بخوانی باز هم طراوت خود را از دست نمی دهد:

«اين اتاق ديده است من تك تكِ اعضاي بدنش را بر مي دارم، با زبانم خيس مي كنم، بند بندِ انگشت هايش را به هم مي چسبانم، مي بوسم، برايش دست مي سازم كه با آن به در مي كوبي، فشار مي دهم همه ي اين دست ها را. دانه دانه سلول ها را ماتيك مي مالم، همين ماتيك سرخ و دهن مالي شده، از وقتي كه رفته اي كاشته ام توي يك گلدان پلاستيكي سياه. خوب گلي است: نه آب مي خواهدْ نه آفتاب، ريشه اش دست هاي من است كه در خاك فرو رفته خسته و خاكي، هميشه هم دارد بزرگ مي شود، بزرگ و بزرگ تر. حالاها احساس مي كنم ساقه هايش از گوش ها و چشم هايم، از سوراخ دماغم، از دهان تاريكم مي زند بيرون با گل هاي قرمزش... قرمز... سلول هاي قرمز را با سرِ انگشت هايم بر مي دارم لب ها را خيس مي كنم و رويش آنها مي چينم. نميدانيْ آنقدر كوچك هستند، كوچك و براق. مي داني چه مي كنم؟ طرح مي زنم، قالب مي زنم براي تو، مثل براي تو شده اندْ همان جور اين همه نزديك بودن»

                                                                                  

                                                                                   «در پناه حق»


تخم مرغ و دو داستان دیگر را لینک کرده ام  اگر خواستید بخوانید:


تخم مرغ - این زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه - یک پاره نوشته(وبلاگ خستگی)
+ نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 10:22 |

 درست چند هفته بعد از کنکور(مرداد84) متنی نوشنم . متن زیر را با ویرایش و اضافه کردن های زیاد وحذف هایی بی شمار ازآن متن، برایتان آورده ام                                                                                               

                                                                                                   

                                                             سرگیجه (2)

 

دو روزه که از مشهد برگشتم ولی هنوز خستگی راه تو بدنم وجود داره .از یکی از بچه ها یه کتاب از صادق هدایت گرفتم و خوندم کتاب اسم خاصی نداشت فقط نام دو تا از داستان های معروف هدایت را روی آن نوشته بود داستان های کتاب را از جمله :زنده بگور،حاجی مرا،اسیر فرانسوی،داوود گوژپشت،مادلن،آتش پرست،آبجی خانم،مرده خور ها،آب زندگی، سه قطره خون، گرداب، آینه شکسته، لاله ، صورتک ها و چنگال را خواندم ولی دو تا از داستان های کتاب را هنوز نخوانده ام(داش آکل،گجسته دژ). کتاب را با علاقه خواندم  ومدام فکر می کنم که یک نویسنده چه طور می تواند یک داستان بنویسد چرا من در حال حاضر نمی توانم این کار را بکنم؟هدایت چگونه سه قطره خون را نوشته که وقتی دو بار پشت سر هم آن را خواندم باز هم به طور کامل نتوانستم آن را بفهمم .منم می خواهم یک داستان بنویسم . ولی چه بنویسم خدا می داند،کِی بنویسم خدا می داند ، اصلاً  همه اش را خدا می داند،نمی دانم استعدادش را دارم یا نه اما می دانم علا قه اش را دارم .نیاز نیست زیاد به سوژه فکر کنیم،زندگی خودمون خودش یه سوژه اس امّا باید خوب باشد و خوب باشی و خوب بنویسی.

یه حالت بدی دارم،ته دلم هِی می جوشه انگار یه کاسه سرکه رو گذاشتن رو پیک نیک بعد زیرش رو با فندک روشن کردن.دلیلش چیه خودم نمی دونم شاید احساس درماتدگی،احساس اینکه الان وقتی که کنکور رو دادی،هیچی معلوم نیست نتیجه اش معلوم نیست این که کدام دانشگاه قبول می شی معلوم نیست ،آینده، شغل، زندگی، هیچی معلوم نیست خیلی از این موقعیت بدم میاد دوست دارم همه چیز روشن باشه .

رو مبل نشستم باد کولر هوای مطبوعی در اتاق ایجاد کرده نه احساس گرمی می کنی نه احساس سردی.چشمم ضعیف شده انقدر کتاب مطالعه کردیم که پدر چشممون در اومد اونم از چه نوع کتاب هایی؟ حدس بزنید ... بله درست حدس زده اید کتاب های جذاب و دیدنی تست های چهار گزینه ای .چقدر دارم دری وری می گم اینم از آثار خوندن "زنده بگور" صادق هدایت . تورو خدا ببین چه قدر بی جنبه ام بعد از یه قرنی یه کتاب داستان تو عمرمون خوندیم و بعدش یه چرتی نوشتیمُ و نسبتش دادی به صادق .

گفتم که دوست دارم قصّه بنویسم هر چی فکر می کنم سوژه ای نیست که بیشتر به خودمون نزدیک باشه .اما هست، میریم به دوران قبل کنکور ولی اونجا که همش درد و استرس(فشار روحی = استرس)است حالا می ریم به 5 روز مونده به اومدن نتیجه ها ی کنکور . چهار پنج تا جوون می رن یه جا تا 5 روز مونده به اومدن نتیجه ها با هم باشند. خوب به کدام دلیل باید با هم باشند ؟به همون دلیلی که ایران چند سال پش از بحرین باخت و نرفت جام جهانی .شاید می خوان با هم باشند و بر ترس و فشار روحی هم غلبه کنند . آخه چند تا جوون چه جوری می خوان بر هم غلبه کنند و خوش بگذرونن...آره باید بیشتر فکر کنم ...نه اصلاُ حوصلۀ فکر کردن رو ندارم  حوصله هیچی رو ندارم نمی دونم شما الان چه جوری حوصله ی منو دارین؟ صادق یه جمه توی بوف کور داره،توی این مایه ها که: من هم از خودم و از تمام خواننده های این متن  متنفرم. آره دیگه زندگی اینجوریه، یه جای دیگه صادق تو بوف کور میگه «می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند،می خواهم هفتاد سال سیاه هم نخواند.»

اِی وای یه خارش افتاده توی بدنم ،آره خودشه کَک افتاده تو تومّونم از سر و گردن و سینه بگیر برو تا پایین. راستی هدایت یه جمله توی شاهکارش بوف کور داره که وِرد زبون همه شده :«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد»تامل و دقت در این جمله به خصوص روی کلمه های« آهسته» و« انزوا» درد و رنج هدایت را به می رساند وچنان دردی که باعث شد پنجره های آشپز خانه اش را با پنبه چنان بپوشاند که ذرّه ای گاز به بیرون نرود و خفه شود وبا مهمانهایش طوری قرار ملاقات بگذارد که یک ساعت از مرگش گذشته باشد و خطری هم برای دیگران ایجاد نکند همه چیز از پیش تعیین شده برای رهایی از این خوره، برای رهایی از این انزوا، برای رهایی از این پوچی خود ساخته.

نمی دونم چرا انقدر خوابم می یاد دیروز تا ساعت یک بعدظهر خوابیدم و بعدش بلند شدم نهار خوردم و دوباره تا 7 شب خوابیدم .امشب تلویزیون فیلم بی خوابی رو نشون می ده دوست دارم چند تا فیلم خوب ببینم دو ست دارم برم لب دریا واستم، دوست دارم برم آب نبات چوبی بخرم و بخورم، دوست دارم برم بستنی مشد عباسو بخورم، آره خیلی چیزارو رو دوست دارم. باید برم دنبالش باید حرکت کرد آره باید بر علیه این همه ظلم ایستاد، جوانان باید بدانند این مملکت همین جوری بدست نیومده! بلکه با خون شهیدان بزرگ مقام بدست امده ...تکبیر....تکتیر...

سه هفته ی یگه جواب نتیجه های کنکور می آد همه چیز معلوم می شه بارها پیش خودم می گم اگه رتبه بد اومد چی؟ اونوقت باید چی کار کنم ؟ ولی یه چیزی تو دلم می گه که بابا ناراحت نباش اگه هر اتفاقی بیفته همچنان زمان می گذره و زندگی ادامه داره...نه....نمی شه نمیشه خودمون رو با این جمله های کلیشه ای آروم کنیم پس باید چی کار کنیم؟می گن باید به خدا توکل کنیم ...خدایا چاکّریم، مخلصیم دیوونتیم داغونتیم عاشقتیم هرچی بگی همونتیم.

هوای آتاق یه کم گرم شد.آره... کولرو داداشم خاموش کرد آخا تازه از حموم اومده،می ترسه سرما بخوره ....بابام همین الان دوباره روشنش کرد چایی در حال جوشیدنه و بخار آب داره از کتری می ره بالا. سکوت در خانه حکمفرماست  . اصلاً به ما چه که خونه چه جوریه؟ به ماچه که کسی از حموم اومده یا نه؟ به ما چه که صادق هدایت چی گفته؟ اصلا به ما چه که یه نفر می خواد داستان بنویسه یا نه؟اصلا به ماچه که نتیجه های کنکور می خواد بیاد؟بابا بس کنید دیگر! بیایید برویم دنبال هویت گمشده مان، دنبال دغدغه های درونی مان و وجهی از خودمان که آن را را در ره بی انتهای سرگردانی جا گذاشتیم و به خدا سپردیمش ...دغدغه های درونی و وجه گم شده و ترنّم عشق و استیصال  وازاین جور چرت و پرت ها! اصلا املای این کلمات رو درست نوشتم یا نه؟

چقدر تشتمه آب می خوام امّا حال ندارم برم بنوشم همینجوری دارم جوهر قلمو تمام می کنم که چی بشه؟حالا یه خودکار،تموم بشه مگه چی میشه؟ فلسفه ی فلاسفه و علم عالمان و فیلمنامۀ فیلمنامه نویسان ناقص می شه ؟ حال هم بشه به دَرَک که بشه! ...اُخیش هوای اتاق دوباره خنک شد صدای رادیو پیام از آشپز خونه میاد، یک موزیک آرام...آرامش....آسایش...آرامش...هدایت...دغدغه...داستان...خستگی...استرس...فشار روحی ...کنکور ...زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه ها.....آسایش....پرندگان...دایره....سرگردانی ...آلفرد هیچکاک...سرگیجه...شاهکار...بی ربطی...آرامش...آسایش ...دیوانه ....موسیقی ...آرامش...آسایش...آرامش...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                       پایان

         

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 18:53 |


www.Sajjadnf-Online.blogfa.com