تبليغاتX
سینما و ادبیات

ابراهیم حاتمی کیا

نوشته ای دربارۀ جدید ترین ساخته اش : دعوت

مرتضی

نوشتن دربارۀ یک اثر هنری بدون توجه به سیر پیشروی خالق اثر،باعث از دست رفتن نکات بسیار زیادی  می شود که می توان لذت درک این نکات را با شناخت روحیۀ هنرمند و کشف و شهود در اثر هنری اش، دو چندان کرد. به طور مثال زمانی که سه گانۀ تحسین برانگیز کارگردان نابغه و جوان مکزیکی،«آلخاندرو گونزالس ایناریتو»به همراه فیلمنامه نویس همیشگی اش «گیرمو آریاگا» دربارۀ مرگ را می بینیم (عشق سگی- 21 گرم- بابل) ، به طور ظریف و عمیقی سیر صعودی درک معنا در این سه فیلم درخشان برایمان روشن تر می شود.

داستان ابراهیم حاتمی کیا سر دراز دارد. فیلم ساز سرشناس و معروف ایرانی که برای تبلیغ فیلم هایش دیگر نیازی به تبلیغ بر روی بازیگران ستارۀ فیلم هایش نیست چرا که خود او از بازیگران فیلم هایش همیشه ستاره تر است. اسم او به عنوان کارگردان هر تماشاگر علاقه مند به سینما را راغب به دیدن فیلمی از او می کند.زمانی که با ساختن ملودرامی به نام «از کرخه تا راین» با موسیقی مسحورکنندۀ «مجید انتظامی» سیل اشک را بر گونه های ایرانیان جاری می ساخت،داشت ستاره می شد. زمانی که «سعید» ِ غم زده، با قلبی پراندوه و یخ زده، تنها و غریب در غربت، مقابل رودخانۀ راین فریاد بر می آورد و گله و شکایتش را پیش خدا می برد حاتمی کیا ستاره و ستاره تر می شد. آن لحظه بود که تماشاگر ایرانی با رنج سعید(علی دهکردی) همراه و همدل می شد و در گوشۀ ذهنش این سوال ایجاد می شد که خالق سعید و دغدغه هایش کیست؟چه خوب مخاطب ایرانی این سوال را گوشۀ ذهنش نگاه داشت تا زمانی که دغدغه های این هنرمند را توانست در آثار بعدی اش یکی پس از دیگری دریابد. دیگر وقتی ایرانیان به اثر درخشان دیگرش «آژانس شیشه ای» با پیام های سیاسی جنجالی اش می نگریستند می فهمیدند که منظور«حاج کاظم» از موتورسوارهای بیرون ِ آژانس  که به قول حاجی «دود موتورهای همیناست که گلوی من و تو رو خفه کرده عباس»پی می بردند.چه خوب دغدغۀ حاج کاظم آژانس را می فهمیدند و با تمام کارهایی که می کرد بازهم حق را به او می دادند چرا که ایرانیان دیگر درد سعید و حاج کاظم را با پوست و گوشت و خون خود چشیده بودند. دیگر وقت آن رسیده بود که قهرمانان حاتمی کیا فریادهای خود را در خلوت نزنند،دیگر گله و شکایات خود را تنها با خدای خود سهیم نشوند.دیگر حاتمی کیا سعید را تنها و غریب و معترض در خلوت نشان نمی داد.حاج کاظم(بازی ِ شاهکار« پرویز پرستویی» تا زمانی که سینما زنده است و نفس می کشد از یاد سینما دوستان نخواهد رفت)، شب عیدی تمام ایرانیان را به سوی خود می خواند تا حرف دلش را بزند. حتی اگر «عباس»(حبیب رضایی) هم می گفت«حاجی من با خدا معامله کردم» دیگر جان به لب رسیده بود،دیگر حاجی بریده بود.

چند سال بعد وقتی قاسم ِ(با بازی خارق العادۀ حمید فرخ نژاد) عاصی و غمگین و معترض را در «ارتفاع پستِ» زندگی اش  می دیدیم چه خوب همراه و همدل او می شدیم آن جا که در اوج آسمان در کنار همسر خسته و آبستن خویش(با بازی به یادماندنی لیلا حاتمی) فریاد می زد«می خوام جایی زندگی کنم که 8 ساعت کار باشه، 8 ساعت خواب». دراین لحظات بود که تماشاگر ایرانی در خلوتِ تاریک خود در سالن های سینما با زخم های کهنۀ قاسم، خون دل می خورد و آرام آرام می گریست.

حاتمی کیا نیاز به تعریف و تمجید ندارد. کارنامۀ کاری اش چه زمانی که «از کرخه تا راین» را می ساخت، چه زمانی که عرفان را هم کمی اضافۀ کارش کرد و اثر درخشان دیگری ساخت و «خاکستر سبز» شد،چه زمانی که اوج هنر و توانایی خویش را در کارگردانی،فیلمنامه،معنا و مفهومی متعالی در فیلم «روبان قرمز» با فیلمبرداری استثنایی«حسن پویا»، به رخ همگان کشید وسیل تحسین ها وستایش های بیشماری تا مدت های مدیدی نثارش شد و همه یکپارچه او را ستودند، چه زمانی که فیلم ضعیف و بی و سر و ته «به نام پدر»را ساخت، چه زمانی که سریال مضحک«حلقۀسبز» را ساخت و نیش منتقدان آزارش داد،همیشه ستاره بود.یک ستارة تمام عیار.

جدیدترین فیلم ابراهیم حاتمی کیا (دعوت) فیلمی است کاملا اجتماعی که دیگر حتی لایه های نحیفی از جنگ را هم دیگر در آن نمی توان یافت.این بار دیگر در شهر خبری از جنگ نیست فیلم قرار است دعوتی باشد برای زندگی، دعوتی که میزبان راضی و خشنود از آمدن میهمان نیست، دعوتی رنج آورد، دعوتی ناخواسته.

وقتی به تماشای دعوت نشستم نا خود آگاه با پیش زمینۀ فیلم به «نام پدر» همراه بودم. فیلمی به تمام معنا شلخته و در هم بر هم که هیچ دوستش نداشتم. ولی وقتی موتور فیلم ِ دعوت روشن شد دیگر پیش زمینه ها محو شد و من مجذوب قصه و ایده های ناب و بکر فیلم شدم.

فیلم تشکیل شده از چند اپیزود مختلف است که همگی قرار است به قضیۀ بچۀ ناخواسته و سقط جنین بپردازد.اپیزود«مهناز افشار- سیامک انصاری» و اپیزود «محمررضا فروتن- سحرجعفری جوزانی- ثریا قاسمی» در مقایسه با اپیزودهای دیگر گیرایی قابل قبولی ندارد. در اپیزود اول قصه بار دراماتیک لازم برای کشش را ندارد و شخصیت پردازی مهناز افشار عمیق به نظر نمی رسد و ببیننده نه می تواند حق را به او بدهد و نه به شوهرش. حتی بازی های اغراق شدۀ این دو هم کاری از پیش نمی برد.  

در اپیزود بعدی مشکلی برای قصه فروتن و جعفری جوزانی وجود ندارد و همه چیز معقول به نظر می رسد(ای کاش حاتمی کیا برای آنها لهجه نمی گذاشت)ولی مشکل اپیزود از جایی شروع می شود که ثریا قاسمی وارد قصه می شود. قصه از حالت رئال خود خارج و به سمت داستان های افسانه ای می چرخد.وجود زنی پولدار  که بدون هیچ دلیل منطقی(گیرم عاطفی!) قصد این را دارد که به این زوج کمکی کند تا بچه خود را نگه دارند،هیچ گاه قابل قبول به نظر نمی رسد.حتی با صحنۀ بسیار ضعیف پایانی که در ِ کمد ِ ثریا قاسمی باز می شود که عکس های مختلفی از بچه ها و خانواده هایی است که او جانشان را نجات داده است.

اما از این دو اپیزود نسبتا نامقبول که بگذریم به اپیزود «گوهر خیر اندیش» می رسیم که بهترین قسمت فیلم است.قصه ای نو با ایده هایی بکر و تازه و فیلمنامه ای دقیق با جزئیات زیاد،بازی های خوب بازیگران(گوهرخیراندیش همچون نگینی در این اپیزود می درخشد)،کارگردانی عالی، همه و همه با توجه به زمان اپیزود کاملا یکدست و عالی به نظر می رسد.براستی درد «گوهرخیراندیش» چگونه آرام خواهد گرفت؟ مادری فداکار و دلسوز که با زحمت فراوان بچه های یش را یکی پس از دیگری بزرگ کرده،از آب و گل در آورده است ، دخترهای دم بخت دارد. دختر ارشدش ازدواج کرده و حامله است، حال با تمام این اوضاع به یکباره خود متوجه می شود که شوهرش او را ناخواسته(شایدم آگاهانه!) حامله کرده است. نقطه دراماتیک اپیزود از این جا به صورت بسیار موجز و فوق العاده ای شاخ و برگ می گیرد.

شوهر بی خیالش، بچه را «سوغات کربلا» و «هدیه خدا» می داند و با این حرف ها نمک به زخم گوهر خیراندیش می پاشد. چه زیباست بازی«نگارفروزنده» درنقش دختر پابه ماه «خیراندیش» که چگونه باید در دوران حاملگی خویش پذیرای حقیقتی تلخ باشد که مادر پا به سن گذاشته اش نیز آبستن است.اوج لحظۀ دراماتیک اپیزود هنگامی است که خیراندیش تنها و گریان از فرط استیصال ،پشت در خانۀ خویش، گوش به گفتگوی دلخراش ِ شوهر(رضابابک) و دخترش می دهد. چیزی که در این میان بیش از هر چیز خون به جگر می کند، آبروی چندین و چندسالۀ خیراندیش است که چه ساده و بی رحمانه توسط شوهر و فرزندانش حراج می شود.

اپیزود«مریلا زارعی- فرهاد قائمیان» هم اپیزود بسیار گیرایی است.حاج آقای خانواده دار و  خوش رفتار و آبرودار با وجه اجتماعی قابل قبول، چگونه است است که با زن نازایی(با بازی عالی مریلا زارعی) صیغه کرده است و واز اوج بدشانسی وی، مریلا زارعی باید این بار حامله شود؟؟چه هنرمندانه مریلا زارعی در نقش زنی نازا که این بار به خواست خدا حامله شده است فرو رفته است.اوج بازی او زمانی است که که با شوهر صیغه ایش پشت تلفن گریان و لرزان در خانۀ بستگانش صحبت می کند و با هر کلمه دیالوگش خون جگر می خورد.جایی است که پرده را به صورت خویش می کشد تا خلوتی بسیار شکننده برای خویش مهیا سازد تا در آن فضای محدود حرف دلش را آرام آرام با اشکی جاری شده از گونه ها، بیرون ریزد.

اپیزود مربوط به دکتر فیلم(کتایون ریاحی) هم قابل قبول است . چه دقیق و درست «آناهیتا نعمتی» در نقش دکتر فیلم بازی می کند.زمانی که با زبانی تلخ و نیش دار با گوشه و کنایه، گوهر خیراندیش را خطاب می کند که توسط شوهرش مورد تجاوز جنسی قرار گرفته، اوج بازی آناهیتا نعمتی و خیراندیش است.

«دعوت» فیلم قابل قبولی است. ابراهیم حاتمی کیا هنرمند قابل و فوق العاده ای است.حتی اگر به شواهد مدارک بسیاز زیادی او را به همراه «مجید مجیدی»، فیلمساز های حکومتی بدانیم، باز هم قابل احترام است. چه زمانی که در ساختن فیلم های جنجالی اش حمایت رهبری ِ نظام پشتش بود(به غیر از فیلم توقیف شده اش"به رنگ ارغوان") و خود دلگرم و سرمست از حمایت رهبری جلو می رفت و چه زمانی که با شوق در نمایش افتتاحیه فیلم هایش،همیشه در کنار« سید محمد خاتمی»، رییس جمهور اصلاح طلب ایران که بسیار دوستش می دارد، می نشیند. با همه این تناقضات، باز هم ابراهیم حاتمی کیا دوست داشتنی است.

 

             

+ نوشته شده توسط مرتضی در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 12:16 |

                                 خدایا جزتو،هيچ كس

و آن گاه که سعید در کنار راین گلایه ها و شکوه های خود را از ته دل فریاد می زند و موسیقی مجید انتظامی حس صحنه را پرواز می دهد،آن لحظه چه می خواهی کنی؟جز آن که اعصاب کنار پیشانی ات به هم فشرده شوند و اشکهایت همچون سیلی بر گونه های سرخت جاری شود.چه می خواهی کنی؟تو هم با سعید هم صدا می شوی؟خدایا! گلایه و شکایت از تو چه لذتی دارد. در« زیر نور ماهِ» میر کریمی وقتی این بنده های آسمان جُلِ بد اقبالت در زیر آن پل متروک ِ سردِ رسالت، نامه ی گلایه آمیزی به تو می نویسند چقدر وجودت را حس میکنم .خدایا ،اِنقدر به تو نزدیکند که می توانند گِله کنند .خدایا شکایت از تو را دوست دارم . به یاد دارم علی نصیریان را در فیلم «بوی پیراهن یوسف» که چنان داد و فریادی بر سر قبر خالی فرزندش می زد . نمی دانم آن شکایت از تو می کرد یا کس دیگری؟ امٌا مهم نیست این بارهم قهرمانان ابراهیم درخلوت خود با معبود خویش راحت اند و با او زلال صحبت می کنند.

گلایه های سعید کنار رود راین در کنار آن مرد مستِ بطری الکل به دست که او هم می نالد قلبم را می لرزاند نوای موسیقی انتظامی و گلایه های سعید فضا را ازعطرتوعطرآگین می کند او در تو حل شده است. سعیدِ «از کرخه تا راین» دیگر،خود توست.

خدایا، الان که می نویسم می بینم چقدر حِسّت کرده ام و امّا وجود مهربانت را در فیلم همیشه پویا و جاودانۀ«مادر» اثر مُرادم زنده یاد اُستاد علی حاتمی دیدم که کنار تخت ،بچه ها در کنار مادر خویش نشسته اند و بی اختیار می گریند. چقدر مادر(خدا رحمت کند مرحوم روغیه چهره آزاد را که یکی از اولین بانوان سینمای ایران بود)سرشار از آرامش است .آن لحظه که مادر وجود روحانی تو را با چشم دل میبیند وبا طمـأنینه و وقاری،روحش به سوی تو باز میگردد.

امّا همه را بگویم و از اگراز صحنه ای که سعیدِ فیلمِ «از کرخه تا راین» در بیمارستان با سری بی مو و رنجی عظیم و سرفه های بی امان،چهرۀ فرزند تازه به دنیا آمده و همسرش را از پشت شیشه می بیند وسرفه دیگر امانش را بریده،چیزی نگویم بی انصافی است.آنجاست که سعید،عطر تو را در وجود آن ها استشمام می کند و برای همین است که دیگر تاب تحمّل دوری تو را ندارد .

مثال ها زیادند و فرصت کم،امّا برای اینکه دلم از حرف های نگفته خالی شود بی هیچ اطنابی می گویم:

صحنه ای که سامان با نسرین در ماشین با تلفن صحبت می کنند و کمی آنطرف تردکترعالم بقض خود را آرام و بی سروصدا درخفا رها می کند چقدر لطیف است .چه شایسته است که نام فیلم «خیلی دور،خیلی نزدیک» است .

چه حضور لطیفی در تمام کودکان فیلم «لاک پشت ها هم پرواز می کنند »از خداوند است.کاک ستِلایت و آگرین و تمام کودکان فیلم که همراه خدا نفس می کشند را تا ابد فراموش نمی کنم .(بهمن قبادی عزیز!هرچه قدر که برای این فیلم جایزه گرفتی،نوش جانت،گوارای وجودت!).

دیگر یاد نکردن از زهرا و علی در «بچه های آسمان» و محمّد در« رنگ خدا» جای تعجب دارد!محمدِ روشن دل، به حق که خدا را رنگارنگ می بیند نه یک رنگ . در فیلم های مجیدی احساس فوران می کند (صحنۀ ورود یوسف به ایران در فرودگاه در فیلم «بید مجنون» را بیاد بیاور با آن بازی خیره کنندۀ پرویز پرستویی).

طوبای رنج کشیدۀ«زیر پوست شهر» که جز خدایش کسی دردش را نمی فهمد .

مگر کسی درد سعید را در «از کرخه تا راین» حس کرد؟

مگر کسی دردِ عشق مجید ظروفچی فیلم «سوته دلان» را درک کرد.؟

مگر کسی رنج حامد در «شب یلدا»ی زندگی اش را فهمید؟

مگر کسی تکه تکه شدن روح سیّد در «گوزن ها»ی کیمیایی را حس کرد؟

مگر کسی رنج ودرد آگرین در «لاک پشت ها...» را فهمید؟

مگر کسی تنهایی و بی کسی آدم های پایین پل «زیر نور ماه» و ترانۀ فیلمِ «من ترانه ...» را حس کرد؟

مگر کسی درد اکبر عبدی را در «هنر پیشه»ی مخملباف فهمید؟

مگر کسی دردِ مشدحسن فیلم «گاو» را حس کرد؟

مگر کسی رنج فیروزه و استیصال اعلا را در «شهرزیبا» درک کرد؟

مگر کسی رنج و درد خود ساختۀ دکتر سپیدبخت در فیلم «خانه ای روی آب» را درک کرد؟

مگر کسی دردِ «قیصر» را هنگامی که به خانه آمد و فضای سوت و کور خانه و چهرۀ مادرش را از پشت پنجره دید ،فهمید؟

مگرکسی حسرت اِتی را در «بوتیک» درک کرد؟

مگرکسی دردِ سیما در «شوکران» را لمس کرد؟

مگرکسی حسّ درونی ناصرالدّین شاه رادر«ناصرالذّین شاه آکتورسینما»ی مخملباف درک کرد،که هنگامی که به او گفتند:«قبلۀ عالم» گفت: «من قبلۀ عالم نیستم من گاومشد حسنم »

مگر کسی رنج و کینۀ به دل ماندۀ سردار مرتضی راشدِ فیلم «موج مرده» را فهمید؟

مگر کسی تنهایی رضا در «خواب سفید» حمید جبلی را حس کرد؟

مگر کسی تنهایی آدم های کیمیایی در پایان «حکم» را لمس کرد؟

مگر کسی می تواند رنج اقدس را در «سوته دلان» حاتمی بعد از آن که خبرمرگِ مجید را به او بدهند ،درک کند؟

مگر کسی...

خدایا جز تو،هیچ کس.

 

+ نوشته شده توسط مرتضی در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 23:3 |


www.Sajjadnf-Online.blogfa.com