تبليغاتX
سینما و ادبیات -

 درست چند هفته بعد از کنکور(مرداد84) متنی نوشنم . متن زیر را با ویرایش و اضافه کردن های زیاد وحذف هایی بی شمار ازآن متن، برایتان آورده ام                                                                                               

                                                                                                   

                                                             سرگیجه (2)

 

دو روزه که از مشهد برگشتم ولی هنوز خستگی راه تو بدنم وجود داره .از یکی از بچه ها یه کتاب از صادق هدایت گرفتم و خوندم کتاب اسم خاصی نداشت فقط نام دو تا از داستان های معروف هدایت را روی آن نوشته بود داستان های کتاب را از جمله :زنده بگور،حاجی مرا،اسیر فرانسوی،داوود گوژپشت،مادلن،آتش پرست،آبجی خانم،مرده خور ها،آب زندگی، سه قطره خون، گرداب، آینه شکسته، لاله ، صورتک ها و چنگال را خواندم ولی دو تا از داستان های کتاب را هنوز نخوانده ام(داش آکل،گجسته دژ). کتاب را با علاقه خواندم  ومدام فکر می کنم که یک نویسنده چه طور می تواند یک داستان بنویسد چرا من در حال حاضر نمی توانم این کار را بکنم؟هدایت چگونه سه قطره خون را نوشته که وقتی دو بار پشت سر هم آن را خواندم باز هم به طور کامل نتوانستم آن را بفهمم .منم می خواهم یک داستان بنویسم . ولی چه بنویسم خدا می داند،کِی بنویسم خدا می داند ، اصلاً  همه اش را خدا می داند،نمی دانم استعدادش را دارم یا نه اما می دانم علا قه اش را دارم .نیاز نیست زیاد به سوژه فکر کنیم،زندگی خودمون خودش یه سوژه اس امّا باید خوب باشد و خوب باشی و خوب بنویسی.

یه حالت بدی دارم،ته دلم هِی می جوشه انگار یه کاسه سرکه رو گذاشتن رو پیک نیک بعد زیرش رو با فندک روشن کردن.دلیلش چیه خودم نمی دونم شاید احساس درماتدگی،احساس اینکه الان وقتی که کنکور رو دادی،هیچی معلوم نیست نتیجه اش معلوم نیست این که کدام دانشگاه قبول می شی معلوم نیست ،آینده، شغل، زندگی، هیچی معلوم نیست خیلی از این موقعیت بدم میاد دوست دارم همه چیز روشن باشه .

رو مبل نشستم باد کولر هوای مطبوعی در اتاق ایجاد کرده نه احساس گرمی می کنی نه احساس سردی.چشمم ضعیف شده انقدر کتاب مطالعه کردیم که پدر چشممون در اومد اونم از چه نوع کتاب هایی؟ حدس بزنید ... بله درست حدس زده اید کتاب های جذاب و دیدنی تست های چهار گزینه ای .چقدر دارم دری وری می گم اینم از آثار خوندن "زنده بگور" صادق هدایت . تورو خدا ببین چه قدر بی جنبه ام بعد از یه قرنی یه کتاب داستان تو عمرمون خوندیم و بعدش یه چرتی نوشتیمُ و نسبتش دادی به صادق .

گفتم که دوست دارم قصّه بنویسم هر چی فکر می کنم سوژه ای نیست که بیشتر به خودمون نزدیک باشه .اما هست، میریم به دوران قبل کنکور ولی اونجا که همش درد و استرس(فشار روحی = استرس)است حالا می ریم به 5 روز مونده به اومدن نتیجه ها ی کنکور . چهار پنج تا جوون می رن یه جا تا 5 روز مونده به اومدن نتیجه ها با هم باشند. خوب به کدام دلیل باید با هم باشند ؟به همون دلیلی که ایران چند سال پش از بحرین باخت و نرفت جام جهانی .شاید می خوان با هم باشند و بر ترس و فشار روحی هم غلبه کنند . آخه چند تا جوون چه جوری می خوان بر هم غلبه کنند و خوش بگذرونن...آره باید بیشتر فکر کنم ...نه اصلاُ حوصلۀ فکر کردن رو ندارم  حوصله هیچی رو ندارم نمی دونم شما الان چه جوری حوصله ی منو دارین؟ صادق یه جمه توی بوف کور داره،توی این مایه ها که: من هم از خودم و از تمام خواننده های این متن  متنفرم. آره دیگه زندگی اینجوریه، یه جای دیگه صادق تو بوف کور میگه «می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند،می خواهم هفتاد سال سیاه هم نخواند.»

اِی وای یه خارش افتاده توی بدنم ،آره خودشه کَک افتاده تو تومّونم از سر و گردن و سینه بگیر برو تا پایین. راستی هدایت یه جمله توی شاهکارش بوف کور داره که وِرد زبون همه شده :«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد»تامل و دقت در این جمله به خصوص روی کلمه های« آهسته» و« انزوا» درد و رنج هدایت را به می رساند وچنان دردی که باعث شد پنجره های آشپز خانه اش را با پنبه چنان بپوشاند که ذرّه ای گاز به بیرون نرود و خفه شود وبا مهمانهایش طوری قرار ملاقات بگذارد که یک ساعت از مرگش گذشته باشد و خطری هم برای دیگران ایجاد نکند همه چیز از پیش تعیین شده برای رهایی از این خوره، برای رهایی از این انزوا، برای رهایی از این پوچی خود ساخته.

نمی دونم چرا انقدر خوابم می یاد دیروز تا ساعت یک بعدظهر خوابیدم و بعدش بلند شدم نهار خوردم و دوباره تا 7 شب خوابیدم .امشب تلویزیون فیلم بی خوابی رو نشون می ده دوست دارم چند تا فیلم خوب ببینم دو ست دارم برم لب دریا واستم، دوست دارم برم آب نبات چوبی بخرم و بخورم، دوست دارم برم بستنی مشد عباسو بخورم، آره خیلی چیزارو رو دوست دارم. باید برم دنبالش باید حرکت کرد آره باید بر علیه این همه ظلم ایستاد، جوانان باید بدانند این مملکت همین جوری بدست نیومده! بلکه با خون شهیدان بزرگ مقام بدست امده ...تکبیر....تکتیر...

سه هفته ی یگه جواب نتیجه های کنکور می آد همه چیز معلوم می شه بارها پیش خودم می گم اگه رتبه بد اومد چی؟ اونوقت باید چی کار کنم ؟ ولی یه چیزی تو دلم می گه که بابا ناراحت نباش اگه هر اتفاقی بیفته همچنان زمان می گذره و زندگی ادامه داره...نه....نمی شه نمیشه خودمون رو با این جمله های کلیشه ای آروم کنیم پس باید چی کار کنیم؟می گن باید به خدا توکل کنیم ...خدایا چاکّریم، مخلصیم دیوونتیم داغونتیم عاشقتیم هرچی بگی همونتیم.

هوای آتاق یه کم گرم شد.آره... کولرو داداشم خاموش کرد آخا تازه از حموم اومده،می ترسه سرما بخوره ....بابام همین الان دوباره روشنش کرد چایی در حال جوشیدنه و بخار آب داره از کتری می ره بالا. سکوت در خانه حکمفرماست  . اصلاً به ما چه که خونه چه جوریه؟ به ماچه که کسی از حموم اومده یا نه؟ به ما چه که صادق هدایت چی گفته؟ اصلا به ما چه که یه نفر می خواد داستان بنویسه یا نه؟اصلا به ماچه که نتیجه های کنکور می خواد بیاد؟بابا بس کنید دیگر! بیایید برویم دنبال هویت گمشده مان، دنبال دغدغه های درونی مان و وجهی از خودمان که آن را را در ره بی انتهای سرگردانی جا گذاشتیم و به خدا سپردیمش ...دغدغه های درونی و وجه گم شده و ترنّم عشق و استیصال  وازاین جور چرت و پرت ها! اصلا املای این کلمات رو درست نوشتم یا نه؟

چقدر تشتمه آب می خوام امّا حال ندارم برم بنوشم همینجوری دارم جوهر قلمو تمام می کنم که چی بشه؟حالا یه خودکار،تموم بشه مگه چی میشه؟ فلسفه ی فلاسفه و علم عالمان و فیلمنامۀ فیلمنامه نویسان ناقص می شه ؟ حال هم بشه به دَرَک که بشه! ...اُخیش هوای اتاق دوباره خنک شد صدای رادیو پیام از آشپز خونه میاد، یک موزیک آرام...آرامش....آسایش...آرامش...هدایت...دغدغه...داستان...خستگی...استرس...فشار روحی ...کنکور ...زندگی خوابیده بر برگ های روزنامه ها.....آسایش....پرندگان...دایره....سرگردانی ...آلفرد هیچکاک...سرگیجه...شاهکار...بی ربطی...آرامش...آسایش ...دیوانه ....موسیقی ...آرامش...آسایش...آرامش...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                       پایان

         

+ نوشته شده توسط مرتضی در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 18:53 |


www.Sajjadnf-Online.blogfa.com