گوش كن و نگاه كن
يا
اين زندگي خوابيده در برگ هاي روزنامه ها
مستطيلِ نرمِ صورتي رنگِ بزرگْ كه با سطحِ زمين به اندازه پنجاه برگْ روزنامه ي روي هم چيده شده فاصله داشت، يك طرفش با دو پايه ي گردِ قهوه اي رنگْ كه در ميانه باريك مي شدند و در دو انتها بزرگ و كروي شكل، انگار در ابتدا دو استوانه بوده اند با چهار سرِ گرد، و دستاني شبيه به هم ميانه آنها را فشرده بوده است، به زمين مي رسيد و طرف ديگرش به درون ديوار مي رفت با آن پنجره كوچك و اتصال فشرده اي كه با ديوارهاي خانه هاي ديگر داشت. رنگ صورتي مچاله شده تا زمين هم مي رسيد و گاهي حتي از زمين هم مي گذشت و ديوارِ نازكي بود ميان تاريكيِ زيرش و اشياي سايه گرفته ي اتاق كه رنگشان با رنگِ خطوط كدر و سياهي كه از دوبار و يا چند بار بر هم آمدنِ صورتي زاييده شده بودند و گاهي راست مي رفتند تا نزديكي پايه ها و گاهي پيچ و تاب خوران در هم مي لوليدند و خودشان را به انتهاي فرو رفته در ديوار مي رسانيدند و پنجه هاي كرك دارِ سياهِ خود را با حركاتي غير ارادي ميان آجرها فرو مي بردند و بيرون مي كشيدند كه گرماي اين مالش و رانش صورتي را چسبناك مي كرد و جا به جا لكه هايي روي آن مي آفريد كه تيره تر بودند و گاه اين تيرگي و صورتي در هم مي آميختند و يكي مي شدند و قرمز به نظر مي آمدند، شباهت هايي داشت؛ نه آنچنان شباهت هايي كه ميانِ دو دست وجود دارد: دو مستطيلِ كوچكِ نرم و پنج زائده به اندازه هاي گوناگون: همگيْ استخواني، با روكشي از گوشتِ نازك و پوست و شيارهايي در هم پيچيده و نازك و شيارهايي ديگر عميق تر، روي هردو نوشته شده 18، دو وسيله جادويي كه يكي ميان موهاي پريشان مي رود و ديگري ميان پاهاي گريان، هر دو در صورتي فرو مي روند و مي فشارند و زائده ها به هم نزديك مي شوند و مي كشانند و مي واكشانند؛ بلكه شباهت هايي مثل صداهاي در هم پيچيده ي پاهاي مردم كه بسته بندي شده ميان شلوار و جوراب و دامن با كفش هاي پاشنه بلند و كوتاه روي زمين كوبيده مي شوند و دهان هاي آنها كه باز و بسته شونده در انتهاي ديگر پاها به حركت در مي آيند و بوقِ ماشين ها و پرندگان و برخورد تيزِ اشيا و زمين و گريه ي كودكاني كه مادران خود را گم كرده اند، كه از ميان چهار انگشت پر قو مي گذرند؛ با پرتوهاي آزاردهنده آفتاب كه از ميانِ پنجره ي كوچكِ روي ديوار مي گذرد و روي پرهاي قو صليبي تاريك مي سازد كه اگر سر مگس را روي آن بگذاري وزوزكنان چشمان خود را به زير صليب تاريك مي كشاند و لوله ي درازِ روي صورت خود را باز مي كند و دوباره مي پيچاند و اين كارها را بارها و بارها انجام مي دهد.
و لحظه اي مي رسد كه صليبْ ديگرْ رهايي بخش نيست و نمي توان جلوي ستون هاي نور را گرفت كه مي ريزند توي چشم ها و هزار برابر مي شوند و انعكاس آنها توي چشم، كره شفاف را داغ مي كند و پلك ها را قرمز و اين موقع ها بسته صورتي رنگ پر قو را روي صورت بايد گذاشت و آنوقت كه نفس مي گيرد خود را روي زمين انداخت و آرام و بي صدا،مانند سوسكي مسموم، به زير تخت خزيد تا نظم روزنامه هاي روي هم چيده شده به هم بخورد: پريشاني. اما زيرِ تخت هوا كمتر است وتنفس دشوارتر و بوي كلمات مي آيد و همه را از خود مي رانَد.
ديوارِ كوتاهِ غبار گرفته ي شرقي انبوهي بود از آجرهاي كوچك با رگ هايي سيماني كه پخش شونده ميانِ تمامِ آجلول ها و به جاي خون در آن ها، نوك تيز اشيا جريان داشت و خاطرات قاب عكس هاي خاك گرفته كه حل مي شدند در رطوبت سقف باران خورده و گرماي نفس هاي بريده بريده كه گاهي ((آه)) مي شدند و همراه دردِ عميقِ كوچكي از جايي ميانِ شكم، كمي بالاتر از معده و يا پشت آن بالا مي آمدندْ بر سر راهِ خود از سينه هرچه را كه بود برمي داشتند و با خود مي آوردندْ آنچنان كه هنگامِ خروج راهِ گلو را مي گرفتند و تا زبان نمي چرخيد و ((صداي آهي)) كه ((ه))ِ آن محو مي شد ميانِ لب هاي نيمه بازْ با گوشه هاي پايين آمده، بيرون نمي آمد و تا دو خط عمودي نمي خوابيد ميان ابروها و چند پايه ي تختْ روي پيشاني، و تا انگشت ها فرو نمي رفت ميانِ پارچه ي صورتي رنگ و آن را بالا نمي كشيد و دوباره رها نمي كرد و تا كفِ پاها سرِ گردِ صيقل خورده پايه هاي تخت را نوازش نمي كردند و تا نگاه خيره نمي شد به انتهاي فرو رفته در ديوار و دست ديگر نمي فشرد بالش صورتي رنگ زير شكم و كمر را و هرازگاهي جابجايش نمي كرد و تا پيچ و تاب هايي به ستونِ مهره ها داده نمي شد و لرزش هايي ناخودآگاه ماهيچه هاي سست بدن را به رقصش در نمي آورد و تا قلب تندتر نمي زدْ از دهان خارج نمي شدند. اين رگ هاي سيماني گره مي زدند تخت را با كمي بالاتر كه ميانِ لايه ي چوب و پشم و پارچه و چشمِ دنياي غبارگرفته، چهار چشم، چهار سوراخ،چهار برآمدگي، چهار لب، دو گوش، دو نگاه، دو لبخند، يك هوس، چهار رديف دندانِ سفيد، يك لثه، يك بوسه ي طولانيِ ده دقيقه بعد، دو كلاه گيس قهوه اي رنگ و طلايي رنگ، اولي كوتاه آنطور كه روي گوش ها هم نمي رسيد و دومي بلند آنطور كه روي شانه ها را هم مي گرفت، سه شيارِ عميق مانند پايه هاي تخت و چهار شيار عميق مانند دو انتهاي يك بيضي، دستي بر شانه اي، مشتي موي كوتاه و نازك: پراكنده و يا هم سوشونده، چند شيارِ نه چندان عميقْ گاهي صاف و گاهي دايره وار و چند سايه و نيم سايه ريخته شده بودند توي قاب سفيد رنگِ كوچكي كه نور از جلوي آن مي گذشت بي آنكه بيش از كمي به آن برسد و با هشت وجب بالاتر از انتهاي فرو رفته در ديوار، پنجره كوچك، با چوب هايي كه اضلاع روبرو را به هم متصل مي كردند و با هم زوايايي مي ساختند مثل گوشه هاي روزنامه هاْ و مثل زاويه هاي ميان انتهاي تخت و ديوارْ و ميان هر ديوار و سقفْ و ميان هردو ديوارْ و ميان زمين و هر ديوارْ و مثل زاويه هاي ميان اضلاع چارچوبِ درْ و قاب هاي روي ديوارْ و نيم دايره چوبي و ديوارْ و بين مستطيل هاي قالبِ كَرهْ و زاويه ي بينِ پايه هاي چوبي صندلي كه استوانه هايي بودند، به ديدگاه يك مگس، بزرگ و تكه تكه كه تا انتهاي ديگر صندلي پيش مي رفتند و زمين، كه هر چقدر هم روي زمين كشيده مي شدند اين زاويه ها جابجا نمي شدْ و مثل زاويه اي كه پا در قسمت زانو مي سازد وقتي كه لبه ي تخت نشسته اي، كه ستون هاي نور را رويِ تخت مي انداخت و جشني برپا مي كرد از رقصِ ذره هايِ غبار و موسيقيِ عبورِ رهگذران و فريادهاي شاديِ دوره گردان، و با لكه هاي قرمز رنگ روي ديوار كه طعم عرق مي دادند و خون و قرمزي به سياهي مي گراييد؛ آنقدر كوچك و زياد بودند كه مي شد به آنها گفت ذراتِ خونِ پاشيده شده روي ديوار كه گاهي ميانِ ترك هاي عميق و سطحي روي آن فرو رفته بودند. ترك هايي كه از كنار تخت شروع مي شدند ، چند شاخه اصلي چند بار به اين ور و آن ور مي رفتند و بعد خود را مي كشيدند و به سقف مي رساندند و به ديوارهاي ديگر، و ادامه مي يافتند تا تمام اتاق را مي پوشاندند، هرچند گاهي اوقات آنقدر سطحي كه با دقتِ زياد ديده مي شدندْ ميانِ گرد و خاك و غبار. يكي از همين شاخه هاي اصلي با شكستگي هاي بسيار كنج اتاق را دور مي زد و خود را به ميزِ غذاخوري مي رساند.
ميز نيم دايره اي چوبي بود به شعاع 60 سانتي متر، ضخامت 6 سانتي متر و به ارتفاع 1 متر از سطحِ زمين، فرو رفته در ديوار مجاور ديوارِ تخت، نزديك تخت. ساخته شده از چوبِ درخت راش. بدون آنكه زياد صاف شده و يا روغن خورده باشد؛ طوري كه اگر دستهايت را محكم رويش مي كشيدي لاشه هاي چوب در آنها فرو مي رفت. بدون رو انداز، ساده و طبيعي. در زيرِ نيم دايره دو تكه چوبْ ( به شكلِ مثلثِ قائم الزاويه ) طوري قرار گرفته بودند كه يكي از اضلاعِ قائمه به ديوار چسبيده بود و ديگري به زيرِ ميز و بار وزن ميز و اشياي رويِ آن ر ا به دوش مي كشيدند. اشيايي بدين شرح:
يك گلدانِ ساده با نقش هاي مرغي با دو چنگال و يك قاشق درون آن به جاي گل هاي داوودي؛
يك ليوانِ شيشه اي ساده ساخت شركتِ "آركروك" كه تا كمي كمتر از نيمه آب داشتْ و يك قاشق كوچك چاي خوري نقره اي درون آن به مارك "نمينو" متعلق به يك سرويس چاي خوري؛
چهار تكه نانِ خشك شده به اندازه هاي مختلف؛
يك تكه كوچك نانِ آغشته به شربت غليظ مربا؛
يك قالبِ 100 گرمي كره به مارك "بامداد" به قيمت 280 تومان، تاريخ توليد 30/2/84، تاريخ انقضا 30/6/84،(در يخچال نگه داري شود)؛
يك شيشه مرباي توت فرنگي به مارك"روز" به قيمت 500 تومان، تاريخ توليد 24/12/83، تاريخ انقضا 24/12/84؛
يك چاقوي نقره رنگ پهن درونٍ شيشه مربا؛
يك دانه توت فرنگيِ مربا شده، نيمه گاز زده؛
چهار برش كالباسِ مارتادلا به صورتِ لوله هاي گوشتيْ چيده شده روي تكه اي روزنامه؛
يك قاشق غذا خوري آغشته به غذايي به نام ((م))، (مواد لازم: آب مرغ 2ليوان، هويج 2 عدد، سيب زميني 1 عدد بزرگ، پياز 1 عدد متوسط، جعفري خرد شده 30 گرم. طرز تهيه: ابتدا سيب زميني و هويج ها را آب پز نموده، پوست كنده و له مي كنيم. پياز را ريز ريز خرد كرده و به همراه مقدار كمي روغن تفت مي دهيم. سپس سيب زميني و هويج له شده را با پياز و جعفري درون آب مرغ ريخته و روي حرارت كم به مدت 5 دقيقه مي گذاريم تا جا بيفتد. اگر آب مرغ شما ادويه ندارد كمي هم فلفل و نمك و زردچوبه به آن اضافه كنيد. نوش جان.).
يك بشقابِ سفيد رنگِ چيني ،تَك، با لبه ي قرمز رنگ كه گوشه اي از آن پريدهْ و ترك هاي كوچكي اطراف پريدگي؛ محتوي ((م)).
بشقابِ غذا جلوي صندلي و در لبه ميز طوري قرار گرفته بود كه هر لحظه امكان داشت بيفتد. غذاي درونِ آن سرد شده بود. روكشِ قالب كره به طور كامل باز نشده بود و طرف باز شده اش به رنگِ مرباي توت فرنگي صورتي شده بود. در اثر گرما نرم و وارفته بود آنطور كه اگر چاقوي افتاده در شيشه ي مربا را بر مي داشتي و در آن فرو مي بردي مي چسبيد و كش مي آمد. شكل خود را از دست مي داد و شباهتش به مكعب مستطيل كمتر و كمتر مي شد. بر روي شيشه ي مربا كه نزديك كره قرار داشت، مايعِ آلبالويي رنگ شُره كرده بود و تا ميز هم مي رسيد. يك دانه توت فرنگي مربا شده نيمه گاز زده كه انتهاي ديگر آن ميانِ دو انگشت كه حتما بعد در دهان مكيده شده بودند، له شده بود، در كنار ميز افتاده بود.
دو مگس وزوزكنان روي ميز از جايي به جاي ديگر مي پريدند. در دو سوي لبه شيشه مربا مي نشستند و با سرعت و دقتْ دست ها و پاهاي پر موي خود را به هم مي ماليدند و با چشم هاي درشت خود به يكديگر خيره مي شدند. لوله دراز روي صورت خود را دراز مي كردند و به شيشه مي ماليدند. با چرخي كوتاه در هوا روي ميز فرود مي آمدند. در مقابل هم. به حالت وحشيانه بدون آنكه دقيق يكديگر را ببينند مقابل هم مي ايستادند و همچنان كه دست ها و پاهاي خود را به هم مي ماليدند چنان آرام به نظر مي آمدند انگار كه بالاي جنازه كسي، اندوهناك، از روي بي حوصلگي دست به هم مي سايند: از آن لحظه هايي كه زمان بايد بگذرد و مي گذرد. جست مي زدند، روي هم مي افتادند. دست ها و پاهاي كرك دارشان در هم گير مي كرد و انگار بي آنكه بال بزنند مانند ذره ي كوچكِ دوده در هوا بدون تعيين مسيرِ مشخص و بي هدف، چرخ مي خوردند، مي رقصيدندو گاهي با شتاب به شيشه پنجره مي خوردند كه از شدتِ آفتاب داغ شده بود و پرت مي شدند روي تخت. به سرعت دوباره بر مي خواستند، گره مي خوردند، لوله هاي درازِ روي صورتِ خود را باز و بسته مي كردند. سوار هم مي شدند: اين بر روي آن، آن بر روي اين، به پرواز در مي آمدند و معلوم نبود كه مگس زيرين بال مي زند يا مگس رويين يا هردو. شايد هم هيچكدام بال نمي زدند. به پشت روي زمين مي افتادند. دست و پاهاي خود را تكان مي دادند. دست و پاهايي كه در هم مي پيچيدند و ديگر دست از پا معلوم نبود، دست و پاهايي شبيه به هم: اندام هاي نازكِ كرك دارِ شكسته شده از چند قسمت، كرك هاي نازك و كوتاه كه در آفتابْ طلايي به نظر مي آمدند و نازك تر. كرك هايي كه واقعا كرك هستند نه مو. يا گاهي كرك هستند و گاهي مو. بر روي هر دو نوشته شده 18، اما نه آنطور كه با چشم ديده شود. دست و پاهايي در هم پيچنده، گره خورنده و قفل شونده. مالش دهندهْ كرك دار. دست و پاهايي كه صاحبِ خود را گم كرده اند. و اما بال ها: پرده هاي نازك حرير كه به رنگ هاي گوناگون در مي آمدند با رگ هايي نازك در ميان به مانند تاهاي پرده: لطيف مانند لبخند، نازك مانند حيا، رنگارنگ مانند عشق، و كوچك مانند بوسه هاي اول صبح. نورِ آفتاب كه بر بال هاي در حال تقلا مي افتاد به رنگٍ حباب هاي صابون دوران كودكي ام مي افتادند كه من دوراني زير درخت مي نشستم و با لوله خودكار از اين حباب ها مي ساختم و گاهي كفْ روي ساقِ پاهاي عريانم مي ريخت و سر مي خورد. به هر جان كندني بود دوباره بلند مي شدند، گيج از گرما و تحرك، شكل هاي هندسيِ شكسته اي را چند باره در هوا محيط مي كردند و دوباره به هم چسبيده روي آدامسِ صورتي رنگ چسبيده به پايه ي تخت مي افتادند كه هنوز نرم بود و گرم بود و بوي دهان و لب مي داد و سبيل و ماتيك و سفيدي كف مانندي با حباب هاي كوچك و ماتْ روي آن ديده مي شد كه بزاق بود. زبان درونِ دهان را به دنبالِ آدامس گشته و آن را در اعماق، ميانِ لثه ها يافته و با خودْ كشان كشان تا ميانِ دندان ها و سپس لب ها آورده بود. لب ها نزديكِ پايه هاي صيقلي و گردِ تخت شده بودند و با بوسه اي طولاني و بزاق ناكْ جسمِ صورتيِ گرم به تخت چسبيده شده بود.
مي غلتيدند و به پشت رويِ آدامس مي افتادند كه نور پنجره آن را گرم و وارفته كرده بود. بال ها و شايد دستي يا پايي مي چسبيد و مي شكست ولي رها نمي شد: اين كرختي شاد اندوهبار چند لحظه اي.
روي زمين، ميان ميزِ كوچكِ نيم دايره شكل و تختِ خوابِ صورتي رنگ، دسته تيغ ريش تراشي به شكل نيمه هلال ماه افتاده بود كه كفِ سفيد رنگ و خون قرمز رنگ تركيبِ صورتي تيره اي را روي آن بوجود آورده بودند كه جا به جا سفيدتر و يا قرمزتر مي شد. دسته تيغ به هلالِ ماهِ نصف شده مي مانست و به لبِ نصف شده دلقكِ نقاشي هاي رنگارنگْ كه با لباني سرخ به تمامِ بينندگان مي خندد: لباني سرخ و براق كه برقِ آنها با كفِ سفيد است. و چشم هاي گردِ از حدقه بيرون زده ي همه را به تمسخر مي گيرد كه نمي دانند اين خنده بزرگ، خوابيده بر روي اين لب هاي قرمز رنگ، و اين گونه هاي سرخ و كلاه زرد با دايره هاي توپر آبي و موهاي طلاييِ فرفريِ بيرون زده از دو طرفِ كلاهْ و يقه ي چهارخانه سفيد و سبز و آن دماغِ گردِ بزرگ براي چيست؟ اين دايره ي بي انتهاي تحير و تمسخر: كه تحيرْ تمسخر مي آورد و تمسخرْ تحير. حالْ سوالْ اين است كه در ابتدا تحير بوده و بعد تمسخر و يا تمسخر و بعد تحير؟ كه در نگاهِ اول به نظر مي رسد نخست بيننده با ديدنِ تصويرْ متحير مي شود و آنگاه مسخره اما اندكي انديشه مي گويد كه نقاش به قصدِ تمسخْر تصوير را آفريده و بعد از پايانِ كار كه به آن نگاه كرده حيرت و سرگرداني انگشت كرده اند توي چشم هايش كه تا صبح نخوابد و حيرت. و مسخرگي بعد از حيرت و حيرت بعد از مسخرگي. اگر نقاشْ از همان ابتدا به جاي لب هاي سرخِ دلقكْ دو دسته تيغ از ابتدا به هم چسبيده را كه هر كدام به نيمه ي لب مي مانند مي گذاشت كه كف و خونْ روي آنها پخش شده اند و گاهي مخلوط، هيچ كس حالت ديگري نداشت مگر تحير، البته اگر بشود با لب هاي دسته تيغي تمسخر كرد، و اگر بخوابد خنده بزرگ بر روي لبه تيغ. باز هم شباهت هايي پيدا مي شوند: شباهت هايي ميانِ بزاقِ كف مانندِ رويِ آدامسِ صورتي رنگ و كفِ بزاق مانندِ خون آلودِ رويِ دسته تيغْ كه با دو سرِ خود به تخت خوابِ بزرگ اشاره مي كرد كه انبوهي بود از صورتيِ تكيه زده بر ديوار و دو پايه چوبي با سر گرد.
دو بالشِ صورتي رنگْ با لبه هاي توريِ چين خوردهْ تا به نيمه بر روي هم خوابيده روي تخت افتاده بودند و يكي كه گويي ديگري را لحظه به لحظه بيشتر به زيرِ خود مي كشيد، از كمر خم شده بود و انتهاي توري خود را در زير گستره ي صورتي رنگِ زخيمِ در هم پيچنده و نامرتبي كه رنگِ آن كمي روشن تر از بالش ها بودْ پنهان مي كرد. پتو، نامرتب نزديك به ديوار در خود لوليده بود و پيچ هاي سايه دار، از همه سو به زير و زبر مي رفتند و سايه هاي تاريكي كه از بر هم آمدن لايه هاي پارچه اي ايجاد مي شدْ گاهي به سياهي محض مي گراييد و گاهي كم رنگ تر، نيم سايه هاي باريك و محو شونده اي را به وجود مي آورد كه مخلوط شونده با صورتيْ دور مي زدند فرورفتگي هاي باقي مانده از فشار را بر قسمت هاي تا حدودي صافِ پتو: فشارهاي استخوان هاي ساق هاي سفيدِ تازه با تيغْ تراشيده شدهْ با سوراخ هاي ريز سبز رنگ؛ فشارهاي ران هاي كلفتِ تناوْر كه موهاي سياه و زبر پيچ دار روي آن را پوشانيده اند و هر چه از سمت بيروني به درون، طرف مقعد پيش مي روند انبوه تر مي شوند تا لحظه اي كه ديگر هيچ؛ فشار پنجه هاي دست هاي شبيه به هم كه هر كدام پنج فرورفتگيِ نيمه تاريك، چهارتا نزديك به هم و ديگري با فاصله بيشتري از آنها، بر صورتي به يادگار گذاشته اند.اين نتويِ در هم پيچيده ي از لبه ي تخت به پايين آويخته و تا به زنينْ رسيده و اين زنانِ از ننو گيرنده و بالا آمدندهْ و خود را از ميانِ هيچ هايِ تاريك به مالش ها رساننده و اين مالش هايِ رويِ هم تابيده و اين تابشِ در تاريكي هيچيده. اين لَختِ صورتي رنگِ منزوي به دينار. اين چاله هايِ با گَرهاي گِردْ نيستاده در ميرِ لختِ كورتي. اين جندگيِ تابيده بر مرگ هاي چوزجامه ها.
و زيرِ تخت هم شايد چيزهايي بود سرِ بريده شده گرازي كه لخته هاي خون غليظ و چسبنده در ميان موهاي قهوه اي رنگِ گردنِ گراز خوابيده بودند و دندان هاي بلند و نيش دارش فاصله به فاصله ميانِ نفس هاي گرم و مرطوب كه ميانِ انگشتان را چسبناك مي كرد و زير بغل را و حتي ميانِ پاها را كه بيضه ها مي چسبيدند به ران و تا دست نمي انداختي بينشان جدا نمي شدند جداشان هم كه مي كردي باز مي چسبيدند به هم كشاله ران و كيسه شيري رنگي كه له مي شود ميان دو رديفْ دندان هاي مصنوعي زرد با دندان بزرگ جلويي افتاده و انگار مي شكند و شيري رنگ مي شود همه ي عالم محو مي شدند و پديدار اين لخته هاي خونْ هنوز هم به سرخيِ بندِ ناف هايِ كشيده شده ي جنين هايي نبودند كه معلق و رفتنده و آمدنده تاب مي خوردند در ميانٍ نفس هاي گراز از شاخه هاي بزرگ درخت آويزنده دَه بيست تايي مي شدند آنقدر به سرِ گراز نزديك شونده كه با هر بار رفت سياهيِ چشمان خود را با سياهيِ سوراخ هاي پوزه ي او يكسان مي ديدند و با هر بار آمد سفيديِ آنها را با سفيديِ ساقِ پاي كودكي كه زيرِ درخت نشسته بود و چشمانش آبي بود و بعد ها قهوه اي مي شد و سنش چهار بيشتر نمي شد هنوز سبيل نداشت كه بتراشد و سوزني بشود سرش را تكيه داده بود به درخت كه لخته هاي خون ميان لاشه هاي چوبينِ تنه ي قهوه اي رنگش خوابيده بودند و مي انديشيد و روي برگه سفيدي كه پيش رو داشت نوشته بود
111? 151 اين عجيبترين همنهشتيِ دنيا سه وجب بالاتر از درخت دو رديف دندان مصنوعي افتاده بودن به ميان پرتگاه و يا از بالاي كوهي كه سه انگشت پايين تر از درخت بود و يا دردگاهي.
احساس کن نرمْ گرمْ ولرمْ سستْ چسبندهْ صورتيْ لثهْ رهاْ مالشْ قرار گرفتنْ آرامشْ اين همانيْ
احساس کن خستگيْ لخته هاي خونْ رطوبتْ كفْ بزاقْ ورمْ موزْ ارتباط برقرار كردنْ مارْ كيسهْ بازوْ برج ايفلْ
احساس کن دردْ شربتِ سينهْ محو و پديدارْ شتابْ چرخيدنْ گداختهْ قانون سوم نيوتونْ دنياي شيري رنگْ تختهْ دندانِ مصنوعيْ انگشتْ گَژْ چَشْ جَزْ شَقْ اين نه آنيْ
سه وجب به دستان كي شايد نه به دستان كودك ساق سفيد كه در چشمانش مي شد سرِ بريده ي گراز را ديد و به اين مي انديشيد كه زيرِ تخت هم شايد چيزهايي بود سري دنداني درختي كودكی
ریخته شدن مایع زرد سرد چه احساس هایی را در او بر می انگیخت؟
احساس هایی گوناگون: از همه نوع: جسمی و روحی: از لحاظ جسمی ادراری که در مدت کمی در مثانه جمع شده بود و فشار زیادی به بدن می آورد، از آن نوع ادرارهایی که به دلیل اضطراب و سرما به وجود می آیند نه به دلیل وجود مایعات زائد در بدن، و مقدار آنها معمولا زیاد است و سرد و کم رنگ اند و زود به زود باید تخلیه شوند چراکه با وجود حجم اندک خود انسان را بی تاب می کنند، و هنگام و پیش و پس از تخلیه آنها دست و پاها سرد هستند، با شروع حرکت خود و عبور از پیشاب راه سوزش لذت باری را موجب می شد و آلت تناسلی را مورمور می کرد. و هر چه روند ادرار کردن پیش می رفت از فشار و دردناکی سوزش کاسته و بر لذت آن افزوده می شد. و قطرات آخر که غلیظ تر و چگال تر و چسبناک تر بودند و انگار به سفیدی می گراییدند، همان قطراتی که با واپسین فراخواندن ادرار به درون بدن خارج می شدند لذتی بس عجیب به او می داد: احساس شل شدن عضله های بدن و قلقلک دادن کپل ها توسط سرانگشتانی نرم و نازک با ناخن های تازه کوتاه شده، بدون آنکه سوهان خورده باشند: ناخن هایی که با بی دقتی کوتاه شده اند، برآمدگی های نامرتبی دارند و گاهی هم گوشه هایی تیز، و جابجا بعضی از انگشتان در کناره های صورتی رنگ پایینی ناخن ها، در اثر کمبود مواد مورد نیاز بدن مثل ویتامین، زائده های کوچک دردناکی دارند که اگر به قصد کندن میان دندان ها قرار گرفته و کشیده شوند تا پایین ناخن ها پیش آمده بعد از کنده شدن درد و قطره ای خون بر جای می گذارند. این زائده های کوچک اگرچه برای انگشتان دردناک هستند، به همراه گوشه های تیز ناخن خوب سوراخ های ریز روی پوست را تحریک و به اصطلاح مو را به تن راست می کنند. مثانه پر پر هم به وقت تخلیه لذتی خاص دارد: احساس خلائی درونی، سبک شدن. انگار تمام ماهیچه های داخل شکم که بر اثر افزایش حجم کشیده می شدند، به حالت عادی خود بازگشته و به استراحت می پرداختند تا کشیدگی بعدی. در پهلوها نیز، مایل به پشت، کلیه ها احساس آرامش می کردند و بی دردی ای که بعد از درد کوتاه و سطحی آنها، به خصوص وقتی که می ایستاد، او را فرا می گرفت بسیار برایش لذت بخش بود. این لذات از پایین تا زانو ها و از بالا تا زیر شش ها پیش می رفتند، با وجود این شانه ها نیز انگار از زیر باری سخت رها شده ، شل در دو طرف بدن آویزان می شدند.
و از آنجا که لذت جسم فراغت روح را نیز به همراه دارد(البته نه در تمام موارد) روح نیز بهره مند و شادان می گردید. باری لذت های روحی او به گونه ای دیگر بودند: از طریق زنده دن خاطرات، بازسازی تفکرات شخصی و ذهنیت گرایی های محض.
آیا او به همین لذت های جسمی بسنده می کرد؟
نه. پیش تر تا آنجا که توانسته بود ادرار کردن را به تاخیر انداخته بود. و زمان تخلیه را هر قدر که می توانست طولانی تر کرده بود. در پایان کار نیز سر آلت خود را می فشرد و با بستن یوراخ آن و به دام انداختن چند قطره در پیشاب راه ، لوله گوشتی که زیر آلت تناسلی قرار دارد، لذت های لحظه ای فراوانی را به فاصله های نیم ثانیه برای خود ایجاد می کرد. اما آنطور که از تجربه های پیشین می دانست، اگر این کار را مدت طولانی تری انجام می داد، مایع غلیظ شیری رنگ که همان بستر شناگران کوچک، اسپرماتوزوئیدها، بود، با سوزشی وحشتناک خارج می شد و بیش از آنکه لذت بخش باشد دردناک می گردید. او پس از این تجربه به رابطه عمیق میان ادرار و منی پی برده بود و از آن روز به بعد، ادرار کردن لذتی بیشتر در او به وجود می آورد. ایستاده خود را به کنج توالت می چسباند و با حالتی شهوت ناک خیره به آلت خود، با دست آن را هدایت می کرد تا مایع زرد دقیقا در سوراخ تاریک عمیق ریخته شود.
کی؟ کجا؟ چگونه؟
ایستاده در گوشه تاریک خرابه ای برف گرفته، رو به دیوار، در امتداد رد پاهایی که از سوراخ ورودی تا به انجا ادامه داشتند، با چاله ای کوچک و کم عمق در میان پاهایش، و سوراخ های بسیار ریزتری که از ترشح قطرات زرد به اطراف ایجاد شده بودند. شلوار کتانی آبی رنگ گشادی به پا داشت که دکمه های ان باز بود و آلت تناسلی بزرگش خارج از آن میان دو طرف کمربند قهوه ای با سگک نقره ای رنگی که روی آن نوشته شده بود ((MAN)) آویزان بود. پیراهن آبی و روی آن بلوز پشمی قهوه ای رنگی پوشیده بود که نامرتب تا بالای نافش کشیده شده بودند. و در جیب های کاپشن خود که سفید بود و از پشت تا پایین ران هایش می رسید به دنبال دستمال خود می گشت تا خود را پاک کند. اگرچه شاشیدن در گوشه خرابه ممکن است بی ادبانه به نظر برسد، ولی باعث نمی شد که او بهداشت را رعایت نکند. او هیچ رابطه منطقی بین بهداشت و ادب نمی یافت-تازه اگر هم می پذیرفت که کارش بی ادبانه است.
