تردید

از پشت پنجرۀ اتاق گاه و بی گاه خانۀ روبرویمان رازیر نظر داشتم هرگاه که به پشت پنجره می رفتم وبا دقت نگاه می کردم قلبم تندتر می زد. پردۀاتاق لاله گاهی به طور کامل کشیده نشده بود و فضای داخل آن از اتاق من قابل رؤیت بود.

 شب ها خوابم نمی بَِِِردحتی اگر سخت ترین کارها را در طول روز انجام داده باشم. ناخودآگاه خود را جلوی پنجره پیدا می کردم.اتاق لاله روشن بود ولی کسی داخل آن نبود.ساعت ها پشت پنجره منتظر می نشستم تا اوراببینم.بین دوراهی گیر کرده بودم،نمی توانستم رها کنم و بروم دنبال کارم .به دینم اعتقاد داشتم،هنوز هم دارم ولی هربارکه پشت پنجره ازدیدن لاله کیفورمی شدم اِنگار وجدانم درد می گرفت. فکر گناه ولم نمی کرد.

دمدمه های زمستان بود. برگ های درختان زرد شده بود.در پیاده روها به زور می توانستی سفیدی کاشی ها راتماشا کُنی. هرچه می دیدی زرد بود. درخت های حیاط خانه دیگر برگی نداشت. لختِ لخت شده بود.سوز سردی می آمد. سرمای شدید باد ازپشت شیشۀ پنجره نفوذ می کرد و به تنم می خورد. پیشانی ام روی شیشه یخ کرده بود و بخاری که روی شیشه بر اثر تنفسم ایجاد شده بود لحظه به لحظه تصویرپنجرۀ اتاق لاله را محو و محوتر می کرد. دیگر هیچ چیز واضح دیده نمی شد.زیر آن همه بخار،دستی آمد و پرده را مرتب کرد. سریع با گوشۀ پیرهنم بخارهای روی شیشه را پاک کردم. پرده های پنجرۀ لاله مرتب کشیده شده بود. پیشانی ام هنوز یخ بود. به گوشۀ اتاق رفتم و نشستم . سرم درد گرفت:«نکند لاله مرا دیده باشد. مثل دله ها پنجره را نگاه می کردم» هر چه قدر خوشبینانه فکر می کردم نمی توانستم وضعیت لاله را بعد از دیدن این موقعیت درک کنم:«چه می تواند دربارۀ من فکر کند». یادِ عباس معروفی افتادم :«چه اهمیت دارد؟»

روزها گذشت و ایام امتحانات دانشگاه فرا رسید. شب راحت تر درس می خوانم اتاق لاله هم همیشه شب ها روشن است ولی نمی دانم چرا پرده اش مرتب است و فضای اتاق را نمی توان دید. گاهی می خواندم و گاهی از پشت پنجره خیره می شدم. مدام با گوشۀ پیرهنم شیشه را از بخار پاک می کردم. به پنجرۀ اتاق او خیره شده بودم ،یک لحظه احساس کردم که گوشۀ پردۀ اتاقش تکان کوچکی خورد. امیدم بیش تر شد ولی هیچ چیز اتفاق نیفتاد فقط سایه اش را به صورت نامعلوم می دیدم که از این طرف به آن طرف اتاق می رفت . می دانستم چه درسی می خواند .برنامۀ امتحاناتش را از روی محل اعلامیه ها دیده بودم.در دانشگاه زیاد به او نزدیک نمی شدم . همیشه از دور هوایش را داشتم . نمی دانم همیشه حس می کردم که می داند من دنبالشم .خیلی نجیب بود. بیشتر اوقات با دوستانش گِرد هم جمع می شدند و حرف می زدند . می توانستم حدس بزنم چه می گویند،اهمیتی نمی دادم.دوشنبه ها او زود تر به خانه برمی گردد ولی افسوس من کلاس دارم و نمی توانم تا خانه همراهی اش کنم.

به کوچۀ مان رسیدم .لاله کنار خانۀشان چُمباتمه زده بود . کلید همراهش نبود،به کنارش آمدم و سلام کردم. با سردی جواب سلامم را داد . به من نگاه نمی کرد شاید رویش نمی شد یا شاید حوصله اش را نداشت . پیدا بود که خیلی کلافه است. بنا را براین گذاشتم که باحیاست ولی می دانستم که حوصلۀ دیدن مرا هم اصلاً ندارد.

-«ببخشید می تونم کمکتون کنم ؟»

-«کلید همراه ندارم و خانواده هم امشب دیر می آیند»

-«اگر اجازه بدهید از در بالا برم و آن را باز کنم»

-«لطف می کنید،ضمناً این کلید در ورودی منزل است،یک کلید زاپاس هم درون خانه است.اگر زحمتی نیست در را باز کنید، کلید درِ خانه را بیاورید ،کلید در اتاقم طبقۀ بالاست»

احساس عجیبی پیدا کرده بودم. از در بالا رفتم و به حیاط رسیدم. در ورودی منزل را باز کردم و داخل شدم. فضای خانه گرم بود. به سرعت به طبقۀ بالا رفتم و داخل اتاق لاله شدم . پرده های پنجره به کنار زده شده بود . برق را روشن کردم تختش تمیز و مرتب بود کلید را از روی میزش برداشتم . گرمای اتاق لاله از همه جا بیشتر بود . بی اختیار روی تختش وِلو شدم و غلت می خوردم .دستانم راروی ملافۀ صورتی رنگِ تخت می کشیدم عجب گرمایی داشت دیگر نمی خواستم برگردم . صدای لاله از پنجرۀ اتاق که از پشت در فریاد می زد،می آمد:

«آقای حمیدی،آقای حمیدی، چی شد؟»

به خودم آمدم و به پشت پنجرۀ اتاقش رقتم که جوابش را بدهم،ناگهان چشمم به پنجرۀ اتاق خودم افتاد ، دیگر صدای لاله نمی آمد. تمام اتاقم از اتاق او پیداست او می تواند بهتر مرا ببیند .

«علی آقا،علی آقا، آقای حمیدی»

با اسم علی به خودم آمدم اسمم را هم بلد است . احساس شعف داشتم، ملافۀ تختش را مرتب کردم و به سرعت خودم را به جلوی در رساندم .

-«بفرمایید،این هم کلیدِ در»

-«خیلی ممنون، زحمت کشیدید . ببخشید فضای خانه نا مرتب بود»

سرم را به زیر انداختم :«خواهش می کنم ، ولی من اصلاً توجهی نکردم »

چه دروغی گفتم ، همۀ خانه را با دقت دیده بودم تمام وسایل اتاقش را ورانداز کرده بودم .با لبخند گفت:

-«در هر حال خیلی متشکرم »

-«قابلی نداشت ، اگر مشکلی پیش آمد می توانید زنگ خانۀ ما را بزنید»

ما تازه وارد محل شده بودیم . خانۀ قدیمی مان را در خیابان حافظیه فروختیم و به اینجا آمدیم .کم کم می خواستم از او جدا شوم ولی چیزی کم گقته بوده بودم :«پنجرۀ اتاقتان دور نمای زیبایی دارد ،لاله خانم»

چهره اش تغییر کرد . لبخند از روی لبانش محو شد. باز هم لبخند زد .

فضای خانه سوت و کور است . از وقتی برادرم ازدواج کرده ، دیگر هم صحبتی در خانه ندارم . پدر و مادرم هم برای یک ماه به شهرستان رفته اند

در زندگی با چهار چیز زنده ام :غم،شب،اشک، تنهایی .

شب بود. کتری را روی گاز گذاشتم و اجاق را روشن کردم . به طرف اتاقم آمدم و چراغ مطالعه را روشن کردم . روشناییِ کم آرامش می آورد. پرده ها را کنار زدم چراغ اتاق لاله خاموش بود. اِنگار در اتاقی دیگر است .

دیر وقت است هنوز پدر و مادر لاله نیامده اند . احساس کردم که لاله راستش را به من نگفت ، پیش خودم گفتم :«حق دارد».

لیوان چای در دستم بود و در اتاق قدم می زدم . صدای موسیقی آرام می آید . هوا سرد است. باد، برگ های زرد ریخته شده در حیاط را به در و دیوار می کوبد . صدای اُستاد حُزن دارد . نمی دانم چرا بغض گلویم را گرفته ،صدای موسیقی اوج می گیرد :

«هوا بس ناجوان مردانه سرداست »

صبح است ، نه خیلی مانده تا صبح .بیدار شدم وبه طرف آشپزخانه رفتم و وضو گرفتم . خیلی تا طلوع آفتاب مانده بود . دستانم خیس بود و هوای سردِ خانه دستانم را سوزش می داد . چراغ اتاق لاله خاموش بود . احساس می کردم لاله روی تختش با آن ملافۀ صورتی، آرام و راحت دراز کشیده و به این طرف و آن طرف غلت می خورد. کاش کنار او بودم . کاش می توانستم رنگ موهایش را ببینم و لمس کنم . مُهر نماز دستم بود و به آن طرف خیره شده بودم .گفتم توبه کنم ،ولی نکردم . چرا باید توبه می کردم ،چرا؟مگر گناه کردم؟ نمی دانم . نماز را خواندم و در جایم دراز کشیدم . پتو را به رویم کشیدم . گرمای تنم بیشتر شدبخوابم ، شاید خوابش را ببینم. خوابیدم.

صبح بود باید به دانشگاه می رفتم ولی خواب مانده بودم .لاله هم حتماً صبح زود رفته بود . رفتم ولی یک کلاس غیبت خورده بودم . بازهم به یادِ نوشافرین افتادم:«چه اهمیت دارد؟»

عصر بود. می دانستم لاله خانه است .چراغ اتاقش روشن بود . اَلَکی کتاب در دستم بود و به متن هایش نگاه می کردم .اصلاً تمرکز نداشتم،فقط می خواندم ولی نمی دانستم چه می خوانم . صدای آواز می آید. آوای استاد این بار هم حزن دارد:

«بی همگان بسر شود/ بی تو به سر نمی شود»

شبِ شب بود . نصف شب بود. اتاق لاله نیمه روشن بود . باید چراغ مطالعۀ اتاقش روشن باشد . چایی به دست به پشت پنجره رفتم و به اتاقش خیره نگاه می کردم . بچه ها در حیاط در حال آب بازی هستند .آب حوض را به روی هم می پاشند ،اصلاً حواسشان به من و لاله نیست . لاله مدام به من می خندد،قهقهه می زند. چرا اِنقدر می خندد؟لاله به طرفم می دود . دیگر صدای بچه ها نمی آید. بچه ها کجایند؟لاله لب هایم را می بوسد . عجب گرمایی دارد . شیرین است نه، تلخ شد. اِنگار پوچالِِِِِ چایی را هم خوردم .چقدر تلخ بود . پردۀ اتاق لاله باز هم کمی تکان خورد ولی اعتنایی نکردم . یک جرعۀ دیگر چای نوشیدم .

هوای سرد،چای داغ،آن طرف، حضورِ گرمِ یک عشق ،نوای استاد،موسیقی دلنشین، واقعاً لذت بخش بود .

پرده ها این بار بیشتر تکان می خورد . از پشت پرده کسی جلوی پنجره آمد پرده ها را کنار زد و چراغ مطالعه را کنار پنجره گذاشت . پنجرۀ اتاق را باز کردم . سوزِ سردی به اتاق می آمد . این بار درست می دیدم دیگر خیال نبود . خود لاله بود. مقنعۀ دانشگاه و روسریِ همیشه آبی اش این بار به سرش نبود .موهای سیاهِ بلند که تا کمر کشیده شده بود را زیر نور چراغ مطالعه می دیدم . به من خیره شده بود و لبخند می زد . نمی توانستم چه کنم . من هم بی اختیار نگاه می کردم . سکوت مطلق کوچه را فرا گرفته بود . صدای پای مورچه ها هم نمی آمد . اشاراتی به من می کرد ،متوجه نمی شدم .دیدم روی یک مقوای بزرگ با ماژیک چیزی می نویسد. مقوا را به طرف پنجره آورد و زیر نور چراغ مطالعه گرفت .به زور هم که شده بود خواندم:«بیا پیشِ من»و از کنار پنجره دور شد . لیوانِ چای، دیگر گرما نداشت . لیوان را روی میز گذاشتم . کاپشنم را پوشیدم و آرام به طرف حیاط رفتم . کلید را هم در جیب شلوارم قرار دادم . چراغ های تمام خانه ها خاموش بود . ساعت در دستم صدا داد . 3 نصفِ شب بود . می خواستم برگردم ولی نتوانستم پاهایم ارادۀ برگشتن نداشت . به در خانۀ لاله رسیدم . در نیمه باز بود . چراغِ خانۀ مستأجرشان هم خاموش بود . همه در خوابِ ناز غرق بودند . آرام و بی سرو صدا از پله ها بالا رفتم و در ورودی منزل را باز کردم و آرام پشت سرم بستم . همان یک چراغ مطالعه در خانه روشن بود . روشنایی، راه اتاق لاله را مشخص می کرد . عرق از صورت و پیشانی ام می آمد . قلبم تندِتند می زد ،باز هم نتوانستم برگردم . وارد اتاق شدم . کنار تخت نشستم .ملافۀ صورتی رنگ را دستی کشیدم . لاله از اتق بغلی با لباس بلند ِ بی آستینِ سفیدو گیس های مشکی بلند وارد اتاق شد . سریع بلند شدم :

-«مشکلی پیش اومده که گفتین بیام؟»

- «مشکل،نه، فقط می خواستم...» حرفش را قطع کردم:

-«فقط اینجا روشن بود،به اجبار اینجا آمدم»با لبخند گفت:

اِشکالی ندارد،بنشینید»

-«نه دیگه،اَگه اجازه بدین می خوام بِرم»لحظه ای مکث کرد و با لبخند گفت :

-«نخیر،اجازه نمی دم،بگیر بشین علی»

از اتاق خارج شد . در اتاقش تنها بودم نمی توانستم روی ملافۀ صورتی رنگش دست نکشم . روسری آبی اش روی تخت بود . بوی خوبی می داد.موهایش را دیدم،از من رو نگرفته بود گفتم:«گناه کردم».با دو لیوان چایی وارد شد و تعارف کرد . برداشتم ، مثل لیوانِ خودم بود،آره خودِ خودش بود به روی خودم نیاوردم . لاله گفت:

-«لیوانِ قشنگی است شما که دوست دارید در این لیوان چایی بخورید»

-«شما از کجا می دانید؟» رو به پنجره کرد و گفت:«پنجرۀ اتاقتان دور نمای زیبایی دارد،علی آقا»

سکوت شد،هر دو خندیدیم. لاله گفت:

-«شما صبح تا شب پشت پنجره منتظر بودین تا برای من مشکلی پیش بیاد؟»

-«چرا منو صدا کردی؟»

-«می خواستم با هم چایی بخوریم»

-«دروغ میگی»

-«می خواستم ببینمت... از نزدیک...هر روز تو داری صبح تا شب منو می بینی،حالا...» دستم را روی روسری اش بردم و آن را را برداشتم . روسری را به طرفش گرفتم،حرفش را ادامه نداد. گفتم:«سَرِت کن». روسری را از من گرفت و به صورتم نزدیک کرد:

-«بو کن»،سکوت کردم. روسری را به صورتم مالید و آن را بویید . صدایم لرزه گرفت،:«تورو خدا سَرِت کن». روسری را سرش نکرد و به دور گردنم انداخت. گفت:

-«تو می ترسی»

-«آره»

-«از چی؟»

-«گناه» دیگر نتوانستم حرف بزنم . با خنده گفت:«معلوم شد تو هم زیاد فیلم می بینی»باز هم خندید ولی من خنده ام نمی آمد. دستش را به من نزدیک کرد و روسری اش را از گردنم برداشت و روی تخت انداخت:

-«این همه ادّعای عشقت همین بود؟»

-«من می ترسم»

-«دوست داشتن گناهه؟»

-«آره اینجوریش گناهه»

-«من میخوام،من ...» دیگر بغضم ترکید

-«منم می خوام، ولی نه اینطوری»

دیگر حرفی نزد،من هم حرفی نزدم. دستش را به سوی دستم دراز کرد،دستم را عقب کشیدم و به روی تخت بردم. دستم روسری را گرفت. روسری را به آن طرف پرتاب کرد و دستش را روی دستم گذاشت و فشرد. چشمانم را بستم . سردی و گرمی دست هایمان لذت بخش بود. خواستم دستم را عقب بکشم ولی نگذاشت . نبض های بدنم می زد . روی لب هایم گرمایِ شیرینی را احساس کردم.

او پیروز شد و من باختم،شاید هر دو باختیم،شاید هر دو بردیم،شاید بازی ای در کار نبوده،شاید شایدی در کار نبوده،اصلاً دیگر شاید، بایدی برای ادامۀ این داستان باقی نمونده.