ستایش نامه
سمفونی مردگان-عباس معروفی
و اما «سمفونی مردگان»....
آیدین جان!« سورمه» ات کو؟آن نگاه های جذاب سرمه چه شد؟آن کرشمه های دلربا، آن خنده های مسحور کننده،چرا به یک باره رنگ حسرت به خود گرفت؟چرا« اورهان» این گونه کرد؟ چرا مادر دق کرد و مرد؟ بوی ذغال سوخته و دود خاکستری رنگی که از دفترچه های شعرت در زیرزمین خانه بیرون می آمدآتش به قلبم می کشید.چقدر مظلوم بودی.ساکت بودی و دم نمی زدی.شعرهایت را سوزاندند دم نزدی،خنجر ناجوانمردانۀ برادرانه از پشت خوردی و خاموش ماندی، خواهرت «آیدا»ی نازنین را به آتش کشیدند سکوت کردی.سرمه ات را چه ناجوانمردانه از تو گرفتند و این بار تاب نیاوردی و نابود شدی.همۀ این درد و رنج ها باز جای تحملی برای تو داشت،امّا این عشق به سرمه، درمانده ات کرد،بیچاره ات کرد،ذره ذره تباه و نابودت ساخت.
سورمه جان! یادت هست که با آرامشی آکنده از عشق جاری در وجودت،موهای آیدین را کوتاه می کردی و سخن می گفتی.من نظاره گر و مسحور گفتگوی عاشقانۀ تو و آیدین بودم.سورمه جان! یادت هست که به آیدین با مهربانی جاودانه ات گفتی :«شبیه مسیح شدی».سورمه جان! یادت هست که آیدین با شرمی باوقار، از روی محبت و عشقی متین، با متانت و احترامی که به حق شایستۀ تو بود اجازۀ بوسیدن تو را گرفت؟سرمه جان چه وقت رفتن بود؟آیدین جان! «اورهان» با تو چه کرد؟«پدر» با تو چه کرد؟زمانه و روزگار ناجوانمردانۀ سرد با تو چه کرد؟
آیدین نازنین! من با تک تک ثانیه های زندگی تو ،با تمام نت های سمفونی زندگی تو،با عشق جاودانه ات به سرمه، با آن وقار دوست داشتنی ات، با آن دفترچۀ سوختۀ شعرت، زندگی کرده ام.بوییدن و چشیدن سرمه با جان را، آتش شوق دیدار معشوق را، رنج عاشق بودن و دم نزدن را،طعم شیرین آن بوسۀ جاودان را، در آینۀ زلال و شفاف قلبت با تمام وجودم به نظاره نشسته بودم.کاش کمی آن طرف تر جایی بود تا بتوانم دست یاری به دست های گرمِ مهربانت برسانم،بوسه ای بر قلبِ رنج دیده و خسته ات بنشانم...آه...افسوس...تو در ورای این قلم زندگی می کنی و من در سوی دیگر آن.تو در رنج زنده بودن به تلخی نفس می کشی و من،در رنج نظارۀ تو، خون گریه می کنم.
آیدین عزیز!با قلبی پراندوه و عذاب وجدانی همیشگی،هر روز باید گوش به سمفونی آزاردهنده ای دهم که برای مردمانی است که بخت خود را چه شور می چشند و دم نمی زنند.ناخواسته گوش به سمفونی سیاه و تلخی می دهم که با نواختن تمام نت های تلخ و نابود کننده اش، زندگی «تو» و«سرمه» و« من» را تباه کرده و می کند.