«کلّه گاوی»

«کله گاوی» ساخته «میشائیل روزکام»

"شکسته ایستادن"

نویسنده: مرتضی مظفری

ماخذ: روزنامه اعتماد،21 خرداد 1391

http://www.etemadnewspaper.ir/PDF/91-03-21/11.pdf

http://www.etemadnewspaper.ir/Released/91-03-21/299.htm

                                                        "شکسته ایستادن"

برخی شخصیت های افسرده در گذشتۀ زندگی شان زخم هایی بر می دارند که مدام در طول زندگی با آن می جنگند تا راهی بیابند برای آرام کردن خویش . مدام در کلنجار با خود و دیگرانند تا درد این زخم را التیامی ببخشند. در تنهایی شان می لولند و هوس انتقام،هر روز وسوسه شان می کند تا روزی علیه شرایط برآشوبند، با آگاهی به این نکته که وارد شدن به این مهلکه سخت برای آن ها بازی دو سر باخت است.«کله گاوی» حکایت یکی از همین زخم خورده هاست.در افتتاحیه فیلم  مردی را می بینیم با قدی بلند،هیکلی تنومند و صورتی زخمی با برآمدگی مشخصی که بر روی بینی اش خودنمایی می کند همه نشانه هایی از یک مرد خشن،قوی و شرور را دارد.سی دقیقه آغازین فیلم مقدمه ای است درباره درگیری عده ای موسوم به مافیای هورمون گاو با پلیس اما کارگردان در دقیقه بیست و هفتم فیلم به کمک تکنیک فلاش بک گذشته شخصیت اصلی فیلمش را می کاود.فیلم مدام زمان حال و گذشته شخصیت را نشان می دهد و روایت  به صورت خطی نمایش داده نمی شود.کارگردان می توانست از کودکی «جکی» و اتفاقاتی که برای او افتاده فیلم را شروع کند و به زمان حال او و مشکلات کنونی اش برسد اما سازنده اثر عمدا با به کارگیری فلاش بک های زمانی و رفت و آمد در زمان حال و گذشته به پرداخت شخصیتی بهتری دست پیدا می کند.پشت این هیکل ورزیده و صورت خشن انگار دنیایی دیگر وجود دارد. هرچه بیشتر از اولین فلاش بک و روایت تلخ و تاثیرگذار از دست رفتن مردانگی جکی توسط پسربچه ای روان پریش با آن نماهای تکان دهنده و سکوت محضی که هنگام فرار جکی از دست برونو گوش بیننده را کر می کند می گذرد مخاطب بیشتر می فهمد که پشت صورت این غول تنومند ِ بی شاخ و دم پسربچه ای خوش سیما و معصوم نهفته است که ناخواسته زندگی اش در کودکی دچار تلاطمی شده که اثرات جانبی اش بنا نیست دست از سر او بردارد. وجود این رفت و برگشت های زمانی،ظاهر نخراشیده و ترسناک جکی با آن قد بلند که قلدرگونه با اطرافیانش حرف می زند را در دید تماشاگر می شکند.حالا مخاطب می تواند با درد تنهایی و سرخوردگی های زجرآور او در سرتاسر فیلم راحت تر همذات پنداری کند. 

اولین مواجهه جکی با «لوسیا» در کودکی از نکات جالب توجه فیلم است.جکی که در حال صحبت با دوستش است ناگهان دختربچه ای را می بیند.کارگردان در لحظات کوتاهی زمان را از دید جکی برای تماشاگر کند می کند.ثانیه های گذرا از چشم او که به صورت اسلوموشن نمایش داده می شودحسی از اهمیت این شخصیت در داستان و روند تاثیرگذاری او بر شخصیت اصلی فیلم و دلداگی او به لوسیا را بازتاب می دهد.هنگامی که پدر جکی عصبانی و آشفته برونو را کشان کشان به سمت جکی می کشاند تا به او بفهماند که چه بلایی بر سر پسرش آورده در میان آن هیاهو  چشمان مات و مبهوت جکی را می بینیم که برای لحظه ای بی اعتنا به اتفاقات پیش آمده و نمایش مضحک جلوی چشمانش،لوسیا را دنبال می کند که در سمتی دیگر برای لحظه ای پدیدار و ناگهان محو می شود.انگار قرار است درد و رنج بی پایانی برای او باقی بماند و عشق و آرزوی کودکی چون لحظه ای از مقابل چشمان او بگریزند.کارگردان با نمایش تنهایی های جکی،تاکید های گاه و بی گاه بر ولو شدن او بر روی زمین و افسردگی های غمگینش در وان حمام که انگار تنها مجال او در این دنیا برای آرامش است،سطح فاجعه کودکی او را در دید بیننده عمیق جلوه می دهد.حسرت در عدم توانایی ارتباط با جنس مخالف می توانست از طریق نمایش داد و فریادهای احساسی و درد دل کردن او با اطرافیانش شکلی اغراق شده به خود بگیرد اما صاحب اثر آگاهانه از این کلیشه های نخ نما عبور می کند و با نمایش صحنه هایی منطبق با منطق و بافت اثر بیشترین تاثیر را بر بیننده می گذارد.نگاه کنید به نگاه پر از خشم و حسرت جکی به زنی که پشت ویترین یک مغازه همچون کالایی برای تن فروشی خود نمایی می کند که حس ناتوانی جنسی او را به تلخی هر چه تمام تر به بیننده منتقل می کند یا حس حسرت نداشتن رابطه ای عاطفی با تماشای زن و مردی که عاشقانه در کافه ای که او در آن جا نشسته با یکدیگر رفتار می کنند.این ها همه صحنه هایی هستند که زیرکانه توسط کارگردان بدون آن که به دام احساسات گرایی رقیق بیفتند نمایش داده می شود.  

«ماتیوس اسکونارتز» در نقش جکی یک تنه تمام بار معنایی فیلم را به دوش می کشد.فیلم پر است از کلوزآپ هایی از صورت زمخت او که همزمان حس های متفاوتی را از خود بروز می دهند. شخصیتی که بدبختی از سر و روی زندگی اش می بارد در بیشتر لحظات فیلم احساسات پیچیده افسردگی،اندوه،درماندگی و از همه مهم تر عصبانیت را در سکوت اجرا می کند.فیلم با تاکید بر نماهای نزدیک از صورت جکی در پی منتقل کردن حس او بوسیله تصویر و به خصوص میمیک های صورتش است.به یاد بیاوریم لحظه ای که خشمگینانه در سکوت با آن بدن عریان تنومندش چون بوکسوری مشت می زد که ناخداگاه بازی «دنیرو»ی بزرگ در شاهکار اسکورسیزی(گاو خشمگین) را به یاد می آورد یا صحنه ای که برای انتقام از دست دادن مردانگی اش به پیش برونو می رود و همچون گاو خشمگینی صورتش را به صورت او می چسباند،ناله می کند و مویه می کشد.جذبه ماتیوس اسکونارتز در لحظات حضورش جذابیت بصری شگفتی به فیلم می بخشد. او در برخورد با دیگران چون هیولایی می نماید و در خلوتش همچون پسربچه معصوم و سرخورده ای می شکند.

پایان فیلم همان چیزی است که دقیقا مخاطب انتظار دارد. رنج و مشکلاتی که جکی در طول این درام تلخ به جان می خرد جایی باید پایان یابد و تصور این موقعیت جز با کشته شدن او غیر ممکن است.چنین کاراکتری که مخاطب دردش را می فهمد باید با از بین رفتنش راهی ایجاد کند برای رهایی و رستگاری خویش .زمانی که او در خانه لوسیا هورمون های مردانگی را یکی پس از دیگری به خود تزریق می کند تا خود را سرریز از مردانگی کند قدم های اولیه در مسیر رستگاری خویش را بر می دارد.لحظات پایانی فیلم،صورت او را در تاریکی می بینیم که گلوله خورده و زخمی نفس های آخر را می کشد اما «میشائیل روزکام» در نقش کارگردان تصویر پایانی فیلم را به جکی در دوران کودکی اش اختصاص می دهد که بر خلاف زمان مرگش در کادری جلوه می کند که با نور سفید محضی لبالب شده.انگار دیگر این بدبختی به پایان راه رسیده و شروعی برای رهایی  در انتظار است.

"نوبالغ"

"نوبالغ" ساخته جیسون ریتمن

"خود ویرانگری آگاهانه"

نویسنده: مرتضی مظفری

ماخذ:روزنامه اعتماد،سه شنبه 9 خرداد 1391

http://www.magiran.com/ppdf/3291/p0329124070101.pdf

http://www.etemaad.ir/PDF/91-03-09/10.pdf

 http://www.etemaad.ir/Released/91-03-09/299.htm    

                                                  «خود ویرانگریِ آگاهانه»

فیلمنامه شخصیت محور، چالشی اساسی برای بازیگران فیلم محسوب می شود به خصوص اگر قرار باشد بازیگر نقش اول در تمام سکانس های فیلم حضور داشته باشد. فیلم از یک طرف می تواند یک فرصت طلایی برای بازیگرش باشد تا در تمام مدت فیلم قدرت بازیگری اش را به رُخ تماشاگر بکشد و از طرفی دیگر عدم درک شخصیت توسط او می تواند چنین فیلم هایی را به فروپاشی کامل بکشاند.انتخاب «چارلیز ترون» برای چنین نقشی در فیلمی اینچنینی از درایت و هوش بالای سازندگان فیلم حکایت دارد.«ترون» در فیلم تلخ و عاشقانه Cider House Rules به راحتی به نامزدش که راهی جنگ شده خیانت می کند. در درام تلخ و نفس گیر گیرمو آریاگا (دشت سوزان) نقش زنی مستاصل را ایفا می کند که عشق و فرزندش را رها کرده و همچون زنی بدکاره از مسئولیت گریزان است.در فیلم وکیل مدافعه شیطان مغلوب وسوسه های فریبنده آل پاچینو می شود. چارلیز ترون استاد به تصویر کشیدن زنانی اغواگر،جاه طلب،افسرده،مغرور،مغلوب و از همه مهم تر «بحران زده» است.در انتخاب چهرۀ بازیگران مقابل او( بادی و بث) انگار تعمدی وجود داشته تا حسی متضاد در قبال شخصیت میویس در برابر اطرافیان او در بیننده شکل بگیرد. همان قدر که چهره «ترون» در فیلم شکست خورده،غمگین،گستاخ و آشوبگر است چهره بازیگران بادی و بث آرام، مهربان،متواضع و دوست داشتنی است.اوج این تضاد شخصیتی در سکانس درخشان مونولوگ گویی میویس در مقابل بث و دیگران در مهمانی خانه بادی شکل می گیرد.سکانسی کلیدی که سقوط کامل شخصیت میویس را نمایش می دهد.فریاد های بی پروای میویس با گستاخی که در لحن دیالوگ هایش موج می زند انگار تیر خلاصی است که آگاهانه خود به طرف خویش شلیک می کند.اجرای این سکانس تاثیرگذار و مهم کاملا مدیون بازی استثتایی و درخشان خانم«ترون» است.

«بعضی موقع ها برای اینکه خوب بشی باید چند نفر اذیت بشن»این یکی از جملات مهمی است که میویس برای رمانش آن رامی نویسد.سوالی که در ذهن بیننده بعد از شنیدن جمله فوق در پایان فیلم شکل می گیرد این است که آیا میویس در طول این سفر به نگاهی پخته تر در قبال زندگی و شخصیتش رسیده؟این تجارب تلخ و دست و پا زدن در مشکلاتش باعث شده بینشی عمیق در او ایجاد شود؟ میویس در پایان فیلم همان شخصیت آغاز اثر است.بحرانِ شخصیتی که او درگیر آن است مشکلی چنان عمیق به نظر می رسد که نمی تواند تنها با چند دیالوگ نصیحت گونه خواهر«مَت» که ظاهری شیرین عقل هم دارد حل شود. میویس به راحتی تحت تاثیر حرف های او قرار می گیرد و آنی متحول می شود. او تصمیم می گیرد این شهر و مردمش (بخوانید گذشته ناخوشایند زندگی اش) را فراموش کند. تحولی که در میویس در پایان فیلم رُخ می دهد از جنس آن تحول های سطحی است که با مرور زمان رنگ می بازند.این نوع تحول شخصیتی سطحی ،کاملا هماهنگ با کاراکتر او در طول فیلم و همچنین منطبق با لحن اثر است.کارگردان ظاهرا داستان تلخی را روایت می کند.گذشته غمگین شخصیت فیلم او بسیار تاریک است.مشکلات بزرگی همچون شکست عشقی در دوران نوجوانی،سقط جنین ناخواسته،ازدواج ناموفق، همه و همه دست به دست هم می دهند تا شخصیتی به غایت افسرده را نمایان سازند اما کارگردان عامدانه با انتخاب لحنی متفاوت تمام تلاشش را می کند تا از تشدید کردن این درام تلخ بپرهیزد،تا بتواند شخصیتی سطحی و نه عمیق خلق کند.صدای موسیقی سرخوشانه ای که میویس در ماشین با صدای بلند گوش می دهد،تاکید بر به در و دیوار کوباندن ماشین میویس در شب های بد مستی اش،دیالوگ های بی ادبانه و گاه کمیک او درباره  مَت و بادی ، تلخی فضای فیلم را می کاهد.«جیسن ریتمن» در نقش کارگردان به همراه فیلمنامه نویس فهیم اثر،خانم «دیابلو کودی» در دومین همکاری مشترکشان پس از فیلم موفق«جونو» بار دیگر همان لحن و فضا را برای قصه تلخشان در نظر می گیرند.جونو دختر بچه نوجوانی که در سنین نوجوانی مجبور شد به واسطه حاملگی ناخواسته اش زود تر از عرف معمول پا به دنیای بزرگان بگذارد انگار حالا بزرگ شده و در نقش میویس این فیلم ظاهر شده است.میویس می تواند آینده جونو باشد. زنی درمانده و در حال فرو رفتن که برای نجات خود و پرکردن خلا های زندگی اش دست به هر کاری می زند. ریتمن که سرخوشانه آینده تلخ جونو را با امیدواری به پایان برد این بار هم میویس را با امید و انرژی به سوی آینده محتومش هدایت می کند.

کارگردان برای بیان حرفش هر کاری می کند تا پیامش را در لحظه ای آرام و در پناه و آغوشی گرم به بیننده منتقل کند.کارکرد حضور شخصیت دوست داشتنی مَت در فیلم همین است. اینکه به مهملات و جملات بی ادبانه و گاه شنیع میویس گوش دهد،حال خرابش را با نوشیدنی هایی که خودش می سازد خوش کند و همچون وجدانی برای شخصیت به ظاهر بی وجدان او باشد تا بتواند در مواقع مناسب او را از عواقب کارش آگاه سازد.حضور مَت به کارگردان کمک شایانی کرده تا در این درام تلخ، میویس در امنیت و گرمای عاطفی بیشتری ریشه بحران های زندگی اش را بیابد.«جیسن ریتمن» درد تنهایی و فقدان محبت و عشق در زندگی را از عوامل اساسی در قدم گذاشتن در مسیر خود ویران گری ِ آگاهانه می داند.