whiplash
آرزوهای بزرگ

سکانس پایانی فیلم «ویپلش» از لحاظ کارگردانی و اجرا بسیار موثر و گیراست. یک نوع نتیجهگیری برای فیلم و نقطهای سر خط. رسیدن به یک اوج در موسیقی و به زانو درآوردن اُستاد. کمکم جای شاگرد و مربی عوض میشود و دیگر این «اندرو» است که استاد خودبرتربین و مغرور خود «فلچر» را رهبری میکند.رسیدن به اوج مطلوب «فلچر» از چه مسیری گذشت؟ «اندرو» در کشمکشهای درونی خود با میزان استعداد و تواناییهای شخصیاش بالاخره پا به سرزمینی گذاشت که قدم زدن در آن مورد تایید استاد است. استادی که با لباس یکپارچهسیاه خود و آن لحن گزنده و ادبیات چکشی و رکیک، کاریزما از سر و صورتش میبارَد. شاگرد به طرز دیوانهواری در دنیای استاد سرگشته و حیران است و جاذبهی ویرانکنندهی استاد، او را تا یک قدمی مرگ هم میبَرد اما انگار در دیدگاه فلچر متلاشیشدن یک رابطهی احساسی، بحران هویت و انهدام اعتماد به نفس و در کل شخصیت فرد هزینههای کوچکی هستند برای تبدیل شدن به یک هنرمند ناب و واقعی. فیلمساز پایش را یک قدم هم جلو میگذارد و فدا شدن جان یک انسان را هم نمایش میدهد. یکی از شاگردان «فلچر» در این جنگ با خویشتن برای اثبات و تایید در مقابل این معدن جاذبه، خودش را در خانه دار میزند و استاد تنها برای دقیقهای برای او اشک میریزد و سپس دوباره پا به مسیری میگذارد که آن باور دارد. او به قول خودش در تلاش است تا چیزی از درون شاگردانش بیرون بکشد که ماورای آنچیزی است که همه انتظارش را دارند. استعدادی شگفتانگیز که برای استخراج آن باید تمام زندگی را فدا کرد. سکانس پایانی فیلم نقطهی ایدهآلی است برای «فلچر». به نظاره نشستن شاگردی که به تماممعنا برای موفقیت جان میکَنَد. خون و عرق از دستان و صورتش چکهچکه میکند. «فلچر» تمام و کمال به آنچه میخواسته رسیده است. مسیر تحقیر و توهین او به شدت جواب داده و حالا با افتخار نظارهگر رویش بذری است که مدتهاست آن را کاشته و حالا روی صحنه درو میکند. فیلم با این حس رضایت و فتح یک قلهی صعبالعبور به پایان میرسد و مخاطب میماند و دیدگاه کارگردان که بالاخره پریدن روی چنین پلهای از موفقیت و رضایت ارزشش را داشت؟ بزرگترین حسرت من هنگام دیدن فیلم بیجواب ماندن همین سوال است. من در پاسخ به چنین پرسشی لحظهای درنگ نخواهم کرد و با ضرسقاطع خواهم گفت:«نه» به هیچعنوان فتح این قله با چنین هزینهی گرافی ارزشش را نداشت. تحمل بار سنگین فحش و استهزا، از دستدادن یک رابطهی احساسی خوب،خود فرو رفتگی، افسردگی، رسیذن به نقطهای که با خودت میجنگی و در مقابل تناقضات فراوان باید یکییکی خودت را اثبات کنی و پیروز از میدان به در آیی و در نهایت به تماشا نشستن تکهتکه شدن شخصیت و روح و تمام وجودت. «اندرو» در سکانس درخشان پایانی گویی سرفراز و پیروز از این کارزار بیرون میآید اما مسئله اینجاست؛ آیا آیندهی او از مسیر «فلچر» میگذرد؟ تجربهی طعم شیرین موفقیت از این راه شیطانی با دستورالعملهایی خودویرانگرانه گذشت پس بیشک ادامه ی زندگی با تکیه بر همین تجربهی موفق و جواب پس داده ادامه پیدا خواهد کرد و این من را به شدت میترساند. «اندرو» در آینده تبدیل به هیولایی خواهد شد که برای تربیت شاگردانش و بیرون کشیدن آن نبوغ محض، اِبایی از به دار آویختهشدن شاگردانش ندارد. ایکاش فیلمساز پوچی و حضیض این اوج شکننده و لغزنده را هم به نمایش میگذاشت تا دیگر تَن مخاطبی مثل من در پایان فیلم نلرزد. «ویپلش» از معدود فیلمهایی است که با مجموعهای درخشان از ویژگیهای چشمگیر بازیگری،فیلمنامه و کارگردانی ساخته و پرداخته شده اما در پایان خروجی فیلم محتوای خطرناکی است که میتوان به راحتی از آن تعابیر فاشیستی هم بیرون کشید. فرم در کمال و محتوا برای من نامطلوب و گاه خطرناک. در پایان سوالی بیجواب باز هم پیش چشمان من است. در تحلیل و قضاوت یک اثر هنری کدام فاکتور بر دیگری تقدم دارد؟ فرم یا محتوا؟ «هنری جیمز» نویسندهی مشهور آمریکایی ـ بریتانیایی میگوید :« تنها فرم است که جوهره را حفظ میکند». «دمینشزل» جوان سیسالهی آمریکایی محتوایی ارائه داده که کاملا توسط یک فرم چیدهشده از فیلم بیرون میآید. چه با محتوای فیلم مشکل داشته باشیم یا نه( که من قطعا دارم) باید بپذیریم که «ویپلش» فیلم بسیار خوبی است که مخاطب را در پایان با انبوهی سوال بیجواب از سالن سینما بدرقه میکند.

