کوچه

کوچه

حول‌و‌حوش ساعت سه بعدازظهر در کوچه‌ای خلوت آرام‌آرام در حال قدم‌زدن بودم. نمی‌دانم به چیزی در آن وقتِ روز،داشتم فکر می‌کردم و اصلاً به چه قصدی بیرون زده بودم، آن هم با این گرمای طاقت‌فرسا که لحظه‌ای زیر بار این آفتابِ سوزان ماندن، خون‌دماغی و سرگیجه از اولین نتایج این ولگردی‌های ظهرانه خواهد بود.همین‌طور که در کوچه سلانه‌سلانه در حال راه‌رفتن بودم ناگهان احساس کردم که در کوچه هیچ‌کس به جز من وجود ندارد.آرامشم بیشتر شد. احساس کردم در حال تجربه‌ی لذت نابی هستم. به راهم بی‌هدف ادامه دادم تا رسیدم به پیچ کوچه تا بتوانم ته مسیر را دقیق‌تر ببینم که مقصدم قرار است به کدام سمت‌و‌سو بینجامد.در همین حال، دختری را دیدم با قدی بلند و موهایی بلوند که داشت با حالتی متواضع و سربه‌زیر، آرام‌آرام طول کوچه را می‌پیمایید.او در کنار کوچه قدم می‌زد و من در وسط کوچه گز می‌کردم.فکرهای مغشوشی در کسری از ثانیه به ذهنم خطور کرد. گفتم حرکتی بکنم.کاری، چیزی، درخواستی ولی پیش خودم فکر کردم قبل از این که تصمیم بگیرم سعی کنم ابتدا روی چهره‌اش تمرکز کنم تا ببینم خوشم می‌آید یا نه. اگر مورد قبول واقع شد دل را به دریا می‌زنم و جلو می‌روم و اگر نه که هیچ، راهم را همین‌طور بی‌هدف ادامه می‌دهم. در همین اثنا ناگهان دیدم دختر سرش را بلند کرد. آرایش غلیظی کرده بود. از این نوع آرایش‌ها که به جای مزین کردنِ صورت به جذابیت، حال آدم را به هم می‌زند اما دیدم نباید بی‌انصافی کنم. مختصات چهره و طرحِ صورتش قابل‌قبول بود. گفتم کاری بکنم. نزدیک شدم. خواستم چیزی بگویم دیدم انگار مغزم سرشار از تهی است. انگار یک جعبه‌ی خالی  با خودم حمل می‌کنم نه این که هول شده باشم و تته‌پته بکنم اصلا انگار بلد نبودم چه باید بگویم:"خانوم ببخشید ..."گفتم اینجوری شروع کنم اما دیدم خیلی رسمی است. خیلی مودبانه به نظر می‌رسد. دیگر فاصله‌ی بین‌مان خیلی کوتاه شده بود و سر او کم‌کم داشت می‌چرخید و آگاه به شرایط دور و اطرافش ‌شده بود. مکثی کرد. ایستاد. به هم خیره شدیم. سه ثانیه سکوت شد. من دیگر گفتم هر چه بادا باد. باید سعی کنم چیزی بگویم وگرنه تا آخر امروز حسرت انجام ندادن این کار بر دلم می‌ماند. بالاخره آن لحظه به انتها رسید و دیدم انگار دیگر خودم نیستم که دارم به جای خودم کاری را انجام می‌دهم. آن‌طور که یادم می‌آید جمله‌ای گفتم به شدت نامفهوم و از موضع پایینْ که اصلا دوست ندارم دوباره اینجا آن را به خاطر بیاورم . نتیجه‌ای که این افتضاح به بار آورد تا چند روز را حالم را به هم ریخته بود و مریض شده بودم.سکوتی که در آن ثانیه‌ها بعد از آن خزعبلی که به هم بافتم ایجاد شد فکر می‌کنم تلخی و سنگینی‌اش به حدی بود که چند تا از تارهای موی سرم را درجا سفید کرد.دختر راهش را گرفت و به مسیرش ادامه داد.من بیچاره شده بودم. حالم خیلی بد بود.سریع به پشت سرم نگاه کردم تا ببینم کس دیگری هم شاهد این آبروریزی بوده یا نه؟خدا را شکر هنوز در کوچه کسی نبود.پیرمردی در خانه‌اش را باز کرد و در حال آب‌پاشی محدوده‌ی جلوی خانه‌اش بود.به او نزدیک شدم و درخواست کردم کمی آب بنوشم.هوا به قدری گرم بود که از سر و صورتم عرق می چکید.شلنگ آب سرد را روی سر وصورتم گرفتم تا حالم سرجایش بیاید.از پیرمرد تشکر کردم و به راهم ادامه دادم. مسیرم را به کوچه‌ی بغلی کج کردم.

جدال دو غول ِ بازیگری

جدال دو غول بازیگری در یک سکانس درخشان

 

 تقریباً نیمی از زمان فیلم گذشته و ما همچنان قلب‌مان تُندتُند می‌تپد که قرار است بالاخره چه زمانی این دو غول بزرگِ بازیگری رو در روی هم به گفت‌و‌گو بنشینند، تا صحنه از هیبت و عظمتِ سینما تزیین شود؟ آیا «مایکل‌مان» برنامه‌ریزی لازم را برای سکانس مورد نظرش انجام داده؟ این سکانس قرار است در چه حدواندازه‌ای در مقابل چشمان تشنه‌ی مخاطب در تماشای اُبهتِ این دو اُسطوره‌ی بازیگری قرار گیرد؟«مایکل‌مان» با به‌کارگیری موازنه‌ای حیرت‌انگیز، در مدت‌زمانی نزدیک به 7 دقیقه با گرفتن نماهایی درشت از صورت این دو بازیگر، صحنه را با دقت و ریزبینی مثال‌زدنی خود می‌چیند تا کفه‌ی ترازو به نفع یک طرف، سنگینی نکند. فارغ از ایجاز، عمق و زیبایی دیالوگ‌های دوطرف که هر دو به یک میزان کوبنده و سنگین بیان می‌شوند؛ «مایکل‌مان» در کارگردانی هم می‌کوشد با گرفتن 27 نمای کلوزآپ از صورت «آل‌پاچینو» و 26 نما از سیمای «رابرت‌دنیرو» تساوی بین دو قطب خیر و شر را برای تماشاگر ایجاد کند تا مخاطب را در تعلیق سکانس گیرا و ماندگار پایانی اثر نگه دارد.یک دزد باهوش،عاشق و بااراده در مقابل پلیسی وظیفه‌شناس،باوجدان و خانواده‌دوست در جای‌جای اثر تعارضی پرُرنگ را می‌سازند که مدام خود را فریاد می‌زند.«دنیرو» و «پاچینو» همچون قصه‌های کلاسیکِ جنایی- پلیسی در پی تعقیب‌وگریز یکدیگر، زندگی را سپری می‌کنند تا در یکی از مهیج‌ترین،نفس‌گیرترین و باشکوه‌ترین سکانس‌های دونفره‌ی تاریخ سینما نقطه‌ی اوج درام را بسازند و رو در روی یکدیگر بنشینند؛ آن‌ها صرف‌نظر از هر کنش و حرکتی تنها به دیالوگ گفتنِ صرف، بسنده می‌کنند.سکانس فسونگر رودررویی «آل‌پاچینو» با «رابرت‌دنیرو» در فیلم «مخمصه»، این اثر سترگ و بزرگ «مایکل‌مان»، تمام انتظارات تماشاگر را برآورده می‌کند و در حافظه‌ی تاریخ سینما ثبت می‌شود.چه چیزی در دیالوگ‌های مسحور‌کننده‌ی این دو کاراکتر بیش از همه مخاطب را مجذوب خود می‌کند؟ «آل‌پاچینو» در نقش مرد قانون،هشدار می‌دهد و «دنیرو» را از سرانجام ماجرا می‌ترساند اما ذره‌ای از اراده‌ی «دنیرو» برای ادامه‌ی راه کاسته نمی‌شود.بزرگترین ویژگی این سکانس که قطب خیر و شر را در کنار هم می‌نشاند؛ تسلط بی‌چون‌و‌چرای دو طرفِ نزاع است.می‌توان بارها این سکانس درخشان را به نظاره نشست و به چهره‌ی «دنیرو» خیره شد. به تمام اجزای ریز و پُرجزئیات صورتش، به میمیک‌های پیچیده‌ی چهره‌اشْ هنگامی که به دیالوگ‌های «پاچینو» گوش فرا می‌دهد. هر نوع احساس شرور و رنگارنگی را در صورت «دنیرو» شاید بتوان یافت اما دریغ از حتی ذره‌ای هراس و تزلزل در پیمودن ادامه‌ی این مسیر هولناک. و اما «پاچینو» با آن چشم‌های نافذ،خسته و مهربانش جلوی کسی نشسته که می‌داند برای او راه بازگشتی نیست. «پاچینو» با لحنی دلسوزانه اما از موضع قدرت و تحکم، با بهره‌گیری از تُنِ صدای خش‌دار و جذابش از جایگاه قانون، سرانجامِ «دنیرو» را تاریک می‌بیند. سکانس پایانی و زیبای مخمصه،درگیری «آل‌پاچینو» و «رابرت‌دنیرو» و در نهایت پایان اندوه‌بار «دنیرو» یکی از باشکوه‌ترین مرگ‌های تاریخ سینما را می‌سازد طوری‌که حتی بازیگری در قدوقواره‌ی «پاچینو»ی‌ بزرگ در ردای مامور قانون در مقابل تبهکار عظیمی چون شخصیت «دنیرو» کلاه از سر بر‌می‌دارد و در لحظه‌ی وداعِ زندگی، دست‌ در ‌دست او فیلم را به پایان می‌رساند.

جانگوی از بند رها شده

نگاهی به فیلم جانگوی از بند رها شده ساخته «کوئنتین تارانتینو»

ماخذ: روزنامهٔ اعتماد،پنجشنبه،۶ تیر ۱۳۹۲

http://etemadnewspaper.ir/PDF/92-04-06/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/92-04-06/299.htm#243328

 تجلیِ یک قهرمانِ ناب  

در بچگی که فیلم می‌دیدیم گاهی صحنه‌ای پیش می‌آمد که قهرمان داستان گرفتار موقعیت وحشتناک و خون‌باری می‌شد اما مردِ زخمیِ فیلم فریاد می‌کشید،شلیک می‌کرد،شهامت بی‌نظیری داشت و همه‌ی دشمنانش را لت‌و‌پار می‌کرد و سپس در موقعیت سخت دیگری گیر می‌افتاد و دوباره به طرز معجزه‌آسایی از مهلکه می‌گریخت و در نهایت در انجام هدفش هم کاملا موفق بود. وقتی از بزرگترمان می‌پرسیدیم چرا این‌گونه شد و واقعا چگونه این فرد کشته نشد و این همه کارهای محیر‌العقول انجام داد صرفا با این پاسخ مواجه می‌شدیم که این تنها یک «فیلم» است و نباید با قوانین زندگی جلوی چشمانت تطبیقش دهی.این ویژگی یکی از اصول و قواعد مسلم قهرمان‌پروری بود طوری که تماشاگر در سالن سینما می‌توانست به قهرمان فیلم تکیه کند و دلش می‌خواست جای او باشد.جدید‌ترین ساخته کوئنتین تارانتینو یک «فیلم» به تمام معناست با یک قهرمان تمام عیار. جانگوی از بند رها شده احیای دوباره‌ی همان قوانین گذشته برای خلق یک قهرمان است.جانگو یک تنه همه کار می‌کند و هیچ اتفاقی برایش در طول فیلم نمی‌افتد.درست در کورترین گره‌ی فیلمنامه حین اسارت بعد از مرگ کندی(با بازی شگفت‌انگیز لئوناردو‌ دی‌کاپریو) با ترفندی بچه‌گانه و مبتدیانه در میان انفجار چندین دینامیتْ جانگو چون قهرمانی نامیرا و شکست‌ناپذیر در میان آتش و انفجار با یک موسیقی پُرشور از میان دود غلیظی بیرون می‌آید،سوار اسبی بدون زین می‌شود و به حساب تمام بدمن‌های داستان می‌رسد. پس از مختصر تمرینی یک تیرانداز چیره‌دست می‌شود که از هر فاصله‌ای می‌تواند با تفنگش آدم بکشد،سرعت عمل شگفتی در تیر‌اندازی پیدا می‌کند و در حمام خونی که در سکانس‌های پایانی فیلم ایجاد می‌کند همه را سلاخی کرده و هیچ آسیب و حتی خراشی هم برنمی‌دارد.تحیر تماشاگر در سرعت پیشرفت جانگو در یادگیری مهارت تیراندازی و یا زنده ماندنش در جشن گلوله‌باران نهایی خانه کندی از نظر مخاطبی که محو تماشای فیلم شده می‌تواند قابل‌قبول باشد اما بعد از تماشای فیلم می‌توان به باورپذیری این صحنه‌ها شک کرد و تارانتینو را در منطق قصه‌گویی‌اش و اصول باورپذیری درام متهم به باسمه‌ای بودن اثر در سکانس‌هایی کرد.اما تارانتینو باکی از این انتقادها ندارد چرا که او خودآگاه به هر ضرب و زوری می‌خواهد جانگو را در آن اوجِ دست‌نیافتنی بنشاند تا هرچه می‌خواهد انجام دهد و هیچ اتفاقی برایش نیفتد.تارانتینو آگاه به ضعفِ منطق رئالیستی داستانش در لحظاتی است اما او با این کار علاوه بر ایجاد فضایی هجوآلود در اثر که می‌تواند فضای خونریزی و توحش فیلم را با طنزی سیاه تعدیل کند بر «فیلم» بودن اثر و همچنین حماسی‌سازی داستان و قهرمانش هم به طور همزمان تاکید می‌کند.تشخص قهرمان و غیر‌قابل‌دست‌یابی بودن شخصیت جانگو در بازی جیمی‌فاکس هم به وضوح مشاهده می‌شود.فاکس از جانگو شخصیتی غیرمنعطف،بااراده و خشن می‌سازد که دیالوگ‌هایش را با لحنی تخت اما مصمم بیان می‌کند که مدام فیگور می‌گیرد،ترسی از تهدیدات دشمنانش ندارد و پیوسته رو به جلو می‌تازد. تصنعی بودن بازی جیمی‌فاکس بیشتر از آن‌که او را در نگاه مخاطب غیر‌قابل‌باور جلوه دهد،تمایز و غیرقابل دسترس بودن این قهرمانِ شکست‌ناپذیر ِاغراق‌شده را القا می‌کند.از آن طرف کریستف‌والتز با آن لحن یکه‌ و کاریزمای کاراکترش به خصوص در سکانس ابتدایی فیلم؛ جذبه‌ی حضورش فیلم را تحت تاثیر قرار می‌دهد و ارتباط نزدیکی بین خود و تماشاگر برقرار می‌کند که همین ملموس بودن و جذابیت در کاراکتر دکتر شولتز او را شکننده‌تر و شمایل او را قابل‌فهم‌تر و متقاعدکننده‌تر در مقایسه با بازی فاکس در نقش جانگو می‌سازد.  

تارانتینو با استفاده از فیلمبرداری خاص خودش با آن کلوزوپ‌هایی که دوربین بعد از یک تراولینگ از صورت جانگو می‌گیرد به همراه موسیقی شنیدنی اثر که حال‌و‌هوای ژانر وسترن را در مخاطب زنده می‌کند شمایل یک قهرمان وسترن کامل را می‌سازد.ارجاع‌های پی‌در‌پی او به فیلم‌های مشهور این ژانر گواهی به این مدعاست به طور مثال در فیلم خوب،بد زشت ساخته ماندگار سرجیو لئونه که می‌توان آن را جزو فیلم‌های مهم ژانر وسترن محسوب کرد و در هر تحلیلی درباره این موضوع به آن ارجاع داد مثل دیگر آثار وسترن گاه برای نمایش واکنش یک شخصیت در شنیدن جمله‌ای مهم و یا دیدن صحنه‌ای تاثیرگذار به جای حرکت دوربین به سمت بازیگر،دوربین را از فاصله‌ای نسبتا قابله ملاحظه به سمت کلوزآپ شخصیت زوم می‌کردند تا اهمیت صحنه را پُر‌رنگ کنند اینجا هم تارانتینو چندین‌بار این تکنیک تقریبا منسوخ‌شده را احیا می‌کند که هم ادای دینی به فرم این گونه فیلم‌ها داشته باشد و هم حال‌و‌هوای ژانر وسترن را در ذهن مخاطب تداعی کند.یکی از تِم‌های اصلی ژانر وسترن مضمون انتقام یا نجات است.عموما در فیلم‌های وسترن پول یا دختری دزدیده می‌شود و قهرمان داستان طی سفری برای بدست آوردن پول یا نجات عزیزش راهی می‌شود و در نهایت با جنگ و خونریزی به هدفش می‌رسد یا در این راه جان می‌دهد. جان‌فورد در فیلم جویندگان سفر شخصیتش را برای پیدا کردن دختر خانواده ترتیب می‌دهد؛ کلینت ایستوود در فیلم درخشان نابخشوده قهرمانی را تصویر می‌کند که به خاطر بی‌حرمتی به زنان محل زندگی‌اش اسبش را برای انتقام زین کرده است.تارانتینو هم جانگو را در پی جست‌و‌جوی عشق گمشده‌اش راهی سفر می‌کند.فلاش‌بک‌های فیلم که شکنجه‌ی همسر جانگو را طی شلاق زدن نمایش می‌دهد انگیزه کافی به جانگو می‌دهد که تنها به مقصودش فکر کند نه به سختی‌ها و رنج‌های راه.جانگو عاصی است او دل برای کسی نمی‌سوزاند او یک یاغی به تمام معناستْ در خشونت کلامی و حتی خونریزی کمی از دکتر شولتز ندارد و بیشتر اوقات از او پیشی می‌گیرد. برای رسیدن به هدفش همان رفتاری را با هم‌نژادی‌هایش می‌کند که سفیدهای فیلم با آن‌ها می‌کنند.او مجاز به انجام دادن هر کاری است چرا که فیلم درباره اوست و نگاه فیلمساز در پی تشویق و تقدیس اعمال اوست و نه تقبیح آن پس مخاطب از کشتن آدم‌های مختلف که سد راه جانگو می‌شوند کیف می‌کند،خونریزی‌هایش را مبتنی بر قدرت ویران‌کننده و هوش بالایش می‌داند و کلا هر کاری این کاراکتر می‌کند تماشاگر لذت می‌برد و لب به تحسین او می‌گشاید.فواره‌های خون که با فشار زیاد و حجمی عظیم هنگام اصابت گلوله به پیکر کاراکترها در فضای فیلم پخش می‌شوند در حجم و شدت آن نسبت به دیگر صحنه‌های کشتار در دیگر فیلم‌ها عامدانه اغراق شده تا رنج زخم کینه‌ای که جانگو و مخاطب از دشمن به طور مشترک دارند با انهدام آن‌ها با پرقدرت‌ترین تفنگ‌ها و  وحشی‌گری ناب آرام گیرد و در نتیجه حسی از لذت از تماشای این لحظه‌ها در مخاطب شکوفا شود. این فیلم بستر مناسبی را فراهم می‌کند تا بتوان درباره یکی از مناقشه‌برانگیزترین مضامین آثار تارانتینو به گفت‌و‌گو نشست.اتهام ترویج خشونت که با ساخت هر فیلم از جانب این کارگردان به سوی او روانه می‌شود آیا منصفانه و درست است؟ فیلم‌های تارانتینو خشونت را تمجید و تبلیغ می‌کنند یا ناقد این مفوم‌اند؟چه کسی است که بتواند انکار کند لحظه‌ی حمله و دریدن سگ‌ها،جنگ خون‌آلود دو برده در جانگو لذت سادیستی خشونت را القا نمی‌کند؟تارانتینو در نوشتن داستان فیلم قاتلین بالافطره همکار الیور استون بوده و در آن فیلم به وضوح می‌بینیم دو کاراکتر داستان با چه طرز دهشتناکی می‌کشند و هیستریک می‌خندند و به راه خود باز هم ادامه می‌دهند.صحنه‌ی گوش بریدن در سگ‌های انباری و چشم درآوردن یک انسان و زیر پا له کردنش در بیل را بکش 2 را به یاد می‌آورید؟ قهرمان‌های تارانتینو از  آن دست کاراکترهای بی‌دست‌و‌پا و مظلومی نیستند که ستمی که شرایط به آن‌ها روا داشته را طاقت بیاورند و منفعل باقی بمانند آن‌ها ظلمی که از دنیای اطرافشان دریافت کرده‌اند را تبدیل به نیروی غیر قابل مهار انتقام می‌کنند و علیه شرایط با تمام وجود بر می‌آشوبند.شخصیت‌های تارانتینو جواب خشونت را با خشونتی مضاعف می‌دهند و از آن‌جا که این کاراکترها برای توجیه حربه‌ای که از آن استفاده می‌کنند بهانه‌ای خوب هم دارند پس دیگر مخاطب هم در همذات‌پنداری با خشم و توحش شخصیت همراه است و به قول معروف دلش از تلافی‌کردن خنک می‌شود.در مراسم اسکار سال 2013 جانگو جایزه بهترین فیلمنامه را از آن خود کرد از آن طرف میشاییل هانکه هم جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی غیر انگلیسی زبان را بُرد.هانکه همیشه به عنوان یکی از شاخص‌ترین مظاهر نقد خشونت(و صد البته رسانه) در سینما محسوب می‌شود.اگرچه در فیلم عشق هم می‌توان لایه‌هایی از خشونتِ ذاتی پنهان در زندگی را بررسی کرد اما صرف نظر از این فیلم و با توجه به بقیه‌ی آثار او از جمله بازی‌های مسخره و روبان سفید نگاه هانکه به خشونت در فیلم‌هایش همیشه موضعی انتقادی و برانگیخته بوده؛ کاراکترهای دنیای او همواره قربانی خشونت بوده‌اند تا عامل پیشبرنده‌ی آن اما قهرمان‌های تارانتینو در مقابل خشونت و ظلم ساکت ‌نمی‌نشینند و خشونت روا شده به خویش را چه بسا شدیدتر تلافی می‌کنند. در موقعیت‌های بغرنج شخصیت‌های آثار هانکه کاری از دستشان بر نمی‌آید. خشونت اعمال شده بر آنان بیشتر از آن‌که حسی از لذت را مانند آثار تارانتینو در مخاطب پدید بیاورد بیشتر حس تنفر و انزجار نسبت به این مفهوم را در تماشاگر برمی‌انگیزد.هانکه نگران جامعه‌ی امروزی ومردمان زخم‌خورده از خشونت و آمیخته به بی‌اخلاقی است اما تارانتینو برای جذابیت اثرش از هر وسیله‌ای استفاده می‌کند تا پیچ‌و‌خم‌های داستانش را غنی کند،اوج‌و‌فرود‌های جذابی برای درام تدارک ببیند و با نمایش خون و خون‌ریزی کشش و جاذبه‌ی حیرت‌انگیزی را خلق کند. تارانتینو فیلم می‌سازد تا سرگرم کند او کاری به نقد اجتماعی و پدیده‌های دنیای امروزی ندارد.در فیلم جانگو اگرچه داستان در مقطعی سیاه و ننگین از تاریخ ایالات‌متحده می‌گذرد که برده‌داری رواج داشت و تبلیغ می‌شد اما فیلم به هیچ‌عنوان در بررسی علل برده‌داری و کنکاش خشونت آن دوران و واکاوی آن شرایط تلاشی نمی‌کند و به هیچ‌وجه نمی‌توان فیلم را در نکوهش برده‌داری و نژادپرستی دانست چرا که اثر از این بستر صرفا برای داستانش استفاده کرده و فیلمساز هیچ موضعی در قبال این رویداد ندارد همان‌طور که در فیلم هم می‌بینیم جانگو برای رسیدن به هدفش با هم‌نژادی‌هایش گرچه به صورت مصنوعی و آگاهانه بنا بر توصیه دکتر شولتز وحشیانه رفتار می‌کند اما در درون هم تفکر آزادی‌خواهی و برابری نژادی در کاراکترش هویدا نیست.جانگو به دنبال قصد و منفعت شخصی خویش است او برای آزاد کردن همسرش علیه اربابانش می‌شورد حال دشمنان مقابلش از نظر نژادی، برای او فرقی نمی‌کنند همان‌طور که در فیلم‌ می‌بینیم خدمتکار وفادار کندی با بازی ساموئل‌ال‌جکسون یک فرد سیاه‌پوست انتخاب شده که در ظلم و ستم به هم‌نژادی‌هایش بسیار وقیح‌تر از ارباب سفید پوستش عمل می‌کند و جانگو هم در پایان به فجیع‌ترین وجه ممکن زندگی او را پایان می‌دهد.متلاشی کردن خانه‌ی باشکوه کندی در پایان فیلم نهایت لذت عقده‌گشایی جانگو علیه دشمنانش با هر نژادی است حال این آدم‌ها چه می‌خواهند سفید باشند یا سیاه. قهرمانان تارانتینو چه در این فیلم و چه در دو گانه‌ی بیل را بکش با انتقام علیه گناه‌کاران و جنایتکاران داستان چرخه‌ی خشونت را با بی‌رحمی تمام ادامه می‌دهند و سعی در به تصویر‌کشیدن داستان‌هایی جذاب برای مخاطب هستند تا آن‌ها را حین تماشای فیلم از فرط میخکوب شدن کیفور کنند.بازگردیم به هانکه و مضامین آثارش و تاکید بر این نکته که او فیلم می‌سازد تا مخاطب را بیشتر از آن‌که مسحور خود و تکنیک فیلمسازی‌اش کند به تعمق فرو برد و هشدار دهد.به فرم فیلم‌های هانکه دقت کنید. او در تمام آثارش از به ‌کارگیری موسیقی پرهیز کرده است(برخلاف تارانتینو که موسیقی همیشه یکی از اجزای اصلی ساختمان اثرش است)،دوربین در بیشتر سکانس‌های آثار او نماهای ثابتی می گیرد(برخلاف تارانتینو که دوربین بی‌قراری دارد) و ریتم آثارش تا حدی کند و ایستاست(برخلاف فیلم‌های تارانتینو که آثارش ریتمی تند و پُرکشش دارند).می‌توان خصوصیات مذکور این دو کارگردان را ناشی از بینش  هر کدام‌شان نسبت به هر پدیده‌ای تلقی کرد و به هیچ‌عنوان نباید هانکه را با برچسب «فیلمساز روشنفکر و عمیق» در مقابل تارانتینو با انگ «سرگرمی ساز سطحی» در مقابل یکدیگر قرار دارد و صرفا باید دنیای متفاوت‌شان را در کنار هم و در تقابل با هم پذیرفت و به تحلیل آن‌ها پرادخت.مقایسه‌ی فرم آثار هانکه در قبال موضوعی جنجالی همچون خشونت با سر و شکل فیلم‌های تارانتینو که صورت کاملا متفاوتی دارد می تواند کمک شایانی کند تا دوباره این پرسش را مرور کنیم که آیا آثار تارانتینو خشونت را تقدیس می‌کنند و عاملی برای جذابیت اثر هستند یا نه؟ این‌بار با قاطعیت بیشتری به این سوال پاسخ می‌دهیم: بله!