بیا با هم...
بعد از آن که گفتی، دیگر تمام است. احساس می کنی همۀ دنیا را باخته ای.همه چیز را به یک باره از دست داده ای. افکاری مغشوش به سراغت می آیند و ذهن و فکرت را می آزارند .گفتم که دیگر تمام است، باید پای حرفت بایستی وگرنه یک عمر در آتشی که بر وجدانت زبانه کشیده باید بسوزی و دم نزنی .امّا می گویند چرا محکم نمی ایستی ؟می خواهم استوار باشم پس چرا او،خدایم این تردید را در دلم می پاشد که قدم هایم سست شود ،می داند که جا می زنم؟به خدا نه ...نخواهم ترسید امّا گاهی احساس می کنم هر چه که زمان می گذرد رابطه ها سنگین تر ،فاصله ها طویل تر و احساس ها سردتر می شوند دیگر نه آتشت تند است نه احساست جوش.عقل باز می گردد.عقل که برگشت فاتحۀ احساس را بخوان.سعی می کنی احساست را در حضور عقل پنهان کنی دوست داری احساست را چال کنی و بگویی که نه ،من این نیستم ،خودت را، احساست را، وجود واقعی ات را، پشت این مترسکِ مسخرۀ عقل پنهان می کنی که خود را همیشه موجّه جلوه دهی .در این امتحان های کوچک که باختی قید بزرگ تر ها را بزن .اوّلین قدم که سست شد دیگر ادامۀ راه ناممکن است.اگر چرخۀ روزگار بر وفق مراد تو شد آن موقع چه؟شادی یا غمگین؟شاکری یا شاکی؟این بار می خواهی چه بگویی؟آن موقع ها هم می خواهی در تنهایی کوچه ها آرام آرام قدم زنی تا فقط صدای پایت را بشنوی تا آرامشی بیابی، بعد فردا که صبح شد در پی به وجود آوردن دنیایی جدید برای خودت باشی که باز هم در پی آن تردید و دو راهی ،غم و شادی،ظلم و نامردی،بی محلّی و گوشه گیری،ترس و دودلی همۀ این ها باز هم در انتظارت است.امّا خسته و کلافه و بی قرار که می شوی فریاد می زنی:
این تنهایی میان شلوغی تا کی؟این سکوت مرگبار آزاردهنده تا کی؟این شک و دو دلی تا کی؟تا کی غم جای شادی؟تا کی حسرت جای خوشبختی؟تا کی اشک جای لبخند؟
امّا من ِ تنها نه،تو ِ تنها هم نه...بیا این چند زمان باقی مانده را ...با هم... به کمک هم... یکی یکی تردید را به بند بکشیم، درخت احساس را آبی بپاشیم تا آرامشی میوه دهد، کم محلّی را دفن کنیم تا شادی بیاورد، لبخند و مهر و عطوفت بکاریم تا آسمانمان آبی تر از همیشه باشد ...می خندی...شاید محال باشد ...خیالی نیست... امّا بیا تو را به جان فاطمۀ زهرا اگر محال است ما امکان پذیرش کنیم اگر سخت است آسانش کنیم اگر هراس آور است آرامش بخشش کنیم، امّا.. هم تو می دانی ،هم من ،به تنهایی، در خلوت و تنهاییمان این دست ها،این فکرها،این قلب ها،این احساس ها،جای تکیه می خواهند جای تکیه زدن به تکیه گاهی پر مهر، گرم و صدالبته استوار و محکم... فقط یادت باشد اگر می خواهی ادامه دهی تو را به خدا تنها نه ...با هم ...بیا با هم