August Osage County 2013

وقتی تعداد شخصیت‌های یک فیلم افزایش می‌یابد و کاراکترهای داستان همه به خاطر یک بهانه‌ی به‌خصوص زیر یک سقف جمع می‌شوند؛ اصلی‌ترین و حساس‌برانگیزترین چالش فیلم و فیلمساز تببین «نقطه‌ی ثقل درام» است. فیلم قرار است با این همه کاراکتر، قدرت خود را بر روی کدام شخصیت فیلم متمرکز کند؟ فیلمسازهای ذوق‌زده از جمع‌کردن گروهی بازیگر مشهور و سرمست از نمایش تعداد زیادی نقش در یک مکان ثابت، سعی می‌کنند دوربین خود را تک‌تک به هرشخصیت، نسبت به زمان فیلم، نزدیک کنند و سپس در فرمولی نانوشته ذره‌بین و تمرکز خود را بر روی فرد بعدی این بازی پُرجمعیت قرار دهند. این روش خام‌دستانه و ابتدایی آسان‌ترین راه برای اتمام بازی است و طبعاً بی‌خاصیت‌ترین محصول‌ها را هم به بار می‌آورد. نتیجه فیلمی می‌شود پاره‌پاره که تعداد زیادی نقش را در کنار هم نشان می‌دهد اما به هیچ کدام به اندازه‌ی مکفی نمی‌پردازد. چنین فیلم‌هایی از هم گسسته می‌شوند و جسارت فیلمساز در بازی‌کردن در زمینی پُرخطر تعبیر به دست‌پختی بدمزه و آماتور می‌شود. نکته‌ی مغفول در ذهن سازنده‌ی فیلم، عدم تعیین «گرانیگاه» اثر است. نقطه‌ای که شخصیت‌ها تحت لوای یک فاکتور ثابت به اشتراک برسند و محتوای فیلم را به انسجام برسانند. تحقق نکته‌ی مذکور در بحث‌های تئوریک صورتی قابل فهم و آسان دارد اما با فوکوس کردن روی یک مصداق به خصوص می‌توان دریافت که به ثمر رساندن انسجام در فضایی شلوغ و پُرشخصیت، کاری بسیار دشوار و تا حدی غیرممکن برای فیلمساز می‌نماید و رسیدن به این هدف غایی، موفقیتی عظیم برای سازندگان یک فیلم سینمایی است. این مقدمه را گفتم تا برسم به این نکته که فیلم عجیب و حیرت‌انگیز August Osage County با موفقیت توانسته از پیچ این آزمون بزرگ و خطرناک عبور کند و فیلم را از مسیری پُرسنگلاخ و هزارتو، سنگین و موقر به مقصد برساند.

فیلم روی سه دختر بالغ خانواده (باربارا،آی‌وی و کارن) تمرکز می‌کند اما فیلمساز حواسش هست که تمام انرژی خود را به صورت ویژه صرف یکی از آن‌ها نکند بلکه کارگردان گاهی خواهران را به صورت جدا، زمانی به طور همزمان و در تقابل با یکدیگر و در موقعیتی دیگر آن‌ها را در کنار هم و در یک مسیر هم‌سو پرداخت می‌کند. درهم‌تنیدگیِ شخصیت‌پردازی دخترها زیر سایه‌ی سنگین کاراکتر وقیح و گستاخ مادر خانواده به اشتراک می‌رسد. فیلم انرژی زیادی روی شخصیت ویولت(مریل‌استریپ) صرف می‌کند اما با اعتمادبه‌نفسی دیدنی در لحظات قابل‌توجهی از فیلم دوربین را از او دور می‌کند و به سراغ شخصیت‌های دیگر می‌رود. نقطه نظر فیلم‌ساز ایستا و ثابت نیست بلکه نگرش او به جهان فیلم‌، دیدگاهی بی‌قرار و ناآرام است که مدام  نگاه زوم دوربین خود را از روی یکی بر‌می‌دارد و روی دیگری می‌گذارد. گاهی منظره‌ی از هم پاشیده‌شده‌ی خانواده را از لانگ‌شات نشان می‌دهد و از آدم‌های داستان دور می‌شود و سپس به سرعت دوباره به منطقه‌ی کلوزآپ شخصیت‌ها می‌رسد تا مخاطب آن‌ها را از دور و نزدیک مشاهده کند که چگونه در باتلاق خودساخته‌ی زندگی، هرچقدر بیشتر دست‌وپا می‌زنند بیشتر فرو می‌روند. این جابه‌جایی پیوسته‌ی «مرکز ثقل» فیلم از شخصیت پدر به مادر و سپس انتقال این جایگاه از مادر به دختران و در نهایت دست‌به‌دست کردن این موقعیت در فیلم، تحت پوشش مضمون «خانه» یا همان مفهوم «خانواده» نکته‌ی بارز عملکرد فیلم است.‌ نخ مشترک وصل‌دهنده‌‌ی این کاراکترها، گذشته و خانواده‌ای است که آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد. «باربارا» و «کارن» خانه را ترک کرده‌اند و رفته‌اند. هر دو زندگی‌های ناموفق و تلخی دارند. «آی‌وی» که در خانه مانده از افسردگی و تنهایی شدیدی رنج می‌برد و دل به عشق کسی بسته که فرجامی جز شکست و گناه برای او ندارد . خرده‌داستان‌های فیلم به داد هر نقش می‌رسد و شخصیت‌ها را لایه‌لایه و پیچیده می‌کند. «باربارا» به دلیلی نامعلوم پدر و مادرش را ترک کرده و هم‌اکنون علاوه بر مشکلات پُررنگی که با دخترش دارد از همسرش هم جدا زندگی می‌کند. «ویولت» می‌گوید که «بورلی»، «باربارا» را بیشتر از همه دوست داشته و نبود او در خانه افسردگی پدر را تشدید کرده است. همه تقصیر و گناهان خود را به گردن دیگری می‌اندازند. فضایی به شدت مسموم که تمام بندها و مرزهای حریم و حرمت بین فرزندان و والدین در آن از هم گسسته شده است. «باربارا» و «ویولت» به عنوان مادر و دختر؛ رکیک‌ترین الفاظ را روانه‌ی هم می‌کنند و چه اشاره‌ی ریز و ظریفی در فیلم به سرطان دهان «ویولت» می‌شود که به بهترین وجه ممکن دریدگی کلام او را در فیلم معنا می‌کند. خواهرانی که رابطه‌ی خانوادگی‌شان به قول «آی‌وی» در دیالوگی تلخ تعبیر به «یک مجموعه‌‌ی تصادفی سلولی» شده و دیگر هیچ‌نوع مِهر و وابستگی بین‌شان دیده نمی‌شود. فیلم مفهوم خانواده را که در اکثریت مطلق فیلم‌های آمریکایی ستایش شده به چالش می‌کشد و نمایی سیاه و ازهم‌پاشیده‌شده از آن نشان می‌دهد. «بورلی» و «ویولت» در نقش پدر و مادر خانواده هر دو معتادند. یکی با اعتیاد وحشتناکش به الکل،خود را عامدانه در رودخانه‌ای غرق می‌کند و مادر با وابستگی شدیدی که به قرص‌هایی رنگارنگ دارد مدام با کلامش به فرزندانش نیش می‌زند و تعادل روحی‌ ـ روانی ندارد. «آی‌وی» سرطانش را از ترس سرکوفت‌های مادر از همه مخفی کرده و دل به پسری بسته که در پایان می‌فهمد نتیجه‌ی نامشروع یک فساد خانوادگی است. انحراف اخلاقی در تار و پود اعضای خانواده درهم‌تنیده شده و پرداخت این فساد و خود ویرانگری شخصیت‌ها به صورت یک مجموعه‌ی کلی نمایش داده می‌شود. دختر «باربارا» رو به مواد مخدر آورده و همسر «کارن» می‌کوشد از او سوءاستفاده کند. شوهر «باربارا» قصد بازگشت به رابطه‌ی از هم گسیخته‌ی زناشویی‌اش را ندارد و به گفته‌ی دخترش با دختران جوان و جذاب سر می‌کند.«کارن» شخصیتی ویران دارد و با مرد ثرتمندی می‌گذراند که به دختر نوجوان خانواده هم رحم نمی‌کند. «ویولت» در کودکی گذشته‌ی تیره و تاری داشته و خاطرات سیاه بچگی از او مادری عصبی، هیستریک و نامتعادل ساخته است.

«تریسی لِتس» فیلمنامه‌ی اثر را که با جزئیاتی فراوان از نمایشنامه‌ای به قلم خودش اقتباس کرده، نگاهی سیاه و به شدت بدبین به بنیان خانواده دارد. او در فیلمنامه‌ی مشهور قبلی‌اش «جو قاتل/ Killer Joe 2011» ـ که «ویلیام‌فردکین» آن را کارگردانی کرد ـ به فساد و فضایی دیوانه‌وار در خانواده پرداخت و رابطه‌های خانوادگی را ارتباطاتی متوحش در آمریکا تصویر کرد. کارگردانی «ویلیام فردکین» که عامدانه تلاش داشت فضای فیلم را به تئاتر نزدیک کند و بازی‌های به شدت اغزاق شده و مصنوعی بازیگران فیلم همراه با فضای اروتیک فیلمنامه که اتمسفری سادیستیک و افراطی را به نمایش می‌گذاشت، نوک پیکان تیز نقد «تریسی‌لِتس» را کُند و بی‌رمق کرد. اما «لِتس» همان محتوای کلی را در دفرمه نمایش دادن و مرگ «رویای آمریکایی»  در فیلمنامه‌ی اخیر خود که باز هم اقتباسی موفق از نمایشنامه‌ی مشهور خودش است تکرار کرد. «جان‌ولز» کارگردان فیلم، به عنوان یک تهیه‌کننده و کارگردان فعال عرصه‌ی تلویزیون، انتخاب هوشمندانه‌ای در گزینش بازیگران فیلم از خود نشان داده. «مریل‌استریپ» و «جولیا رابرتز» که به گمانم هر دو بهترین نقش‌آفرینی کل کارنامه‌‌ی هنری‌شان را به اجرا گذاشته‌اند، تمام بار فیلم را در کنار هم به دوش می‌کشند. پرداخت فوق‌العاده‌ی سکانس غذا خوردن دسته‌جمعی خانواده، از اوج‌های فیلم چه به لحاظ کارگردانی و چه از نظر بازیگری محسوب می‌شود. این سکانس نفس‌گیر که زمان آن چیزی حدود بیست‌دقیقه طول می‌کشد ضرب‌شست اساسی سازنده‌ی فیلم در کارگردانی‌ست. این سکانس در ایجاد و نمایش بحران، حالتی پله‌کانی و تدریجی را طی می‌کند. از فضایی دوست‌داشتنی و آرام، کم‌کم به سمت یک تنش تمام‌عیار حرکت می‌کند. دیالوگ‌های «ویولت» در نقش مادر خانواده، فضایی مشوش و سنگین روی تمام شخصیت‌های فیلم تحمیل می‌کند. او به تمام اعضای خانواده‌اش حمله می‌کند. دیالوگ‌ها جوری نوشته شده که به صورت زنجیروار با شروع  تخریب یک عضو از خانواده به ترور شخصیت فرد دیگری پیوند می‌خورد. داستانک‌های فیلم که پرداخت کاراکترها را تکمیل می‌کنند آرام‌آرام در کنار میدان‌داری «ویولت» در این سکانس پیش می‌روند. «چارلز» جرقه‌‌ی افشای رابطه‌اش را با «آی‌وی» می‌زند. جدایی «باربارا» و همسرش عیان می‌شود. دختر «باربارا» تفکرات ناپخته‌ی نوجوانانه‌اش را به نمایش می‌گذارد و در نهایت جنون سرکش مادر خانواده در تقابل با شخصیت عصبی و کاریزماتیک «باربارا» به عنوان مهم‌ترین دختر پدر و رقیب بی‌چون‌و‌چرای مادر، بشکه‌ی باروت تحریک شده‌ی تنش و بحران فیلم را منفجر می‌کند. این تکه‌های به هم پیوند خورده همچون شبکه‌ای منظم و بزرگ، جزئیات ارتباطات اعضای خانواده را به هم می‌بافد. شخصیت‌ها در کنار هم پرداخت می‌شوند و بر هم تاثیر می‌گذارند و این روند کنش و واکنش منفردانه در کنار فعل و انفعال جمعی خانواده به صورت بسیار در هم تنیده‌شده‌ای به هم متصل می‌شوند و کلیتی منسجم در جهان فیلم خلق می‌کنند.

«مریل‌استریپ» ثابت می‌کند هنوز که هنوز است دود از کُنده بلند می‌شود. نقش او در فیلم را به جرأت می‌توان یکی از متفاوت‌ترین و چه بسا بهترین هنرنمایی کارنامه‌اش به حساب آورد. او در بیشتر فیلم‌های مشهورش مثل «کریمر علیه کریمر 1979» ،«عاشق‌شدن 1984»، «پل‌های مدیسون کانتی 1995»، «ساعت‌ها 2002»، «جولی و جولیا 2009» همیشه نقش زن‌هایی را بازی کرده که «عطوفت بی‌پایان مادرانه» یا «طینت نیک و مهربان زنانه» در کاراکترشان موج می‌زند اما او در فیلم    August Osage County  هیولای درون یک زن را در قامت مادری مستاصل و پریشان نشان می‌دهد. بازی به شدت بیرونی «استریپ» با استفاده از نوسان در تُن صدا و بازی کردن با «شدت و سرعت پرتاب دیالوگ» برای پرداخت شخصیتی مجنون که به صورت آنی از اوج عصبانیت و عصیان به اوجی دیگر در مهربانی و مادرانگی فرو می‌غلتد؛ قله‌ای از استعداد و توانایی‌های بی‌پایان بانوی سینمای آمریکا را اثبات می‌کند. سیگارکشیدن‌های مداوم و پی‌درپی او با کمک یک گریم فوق‌العاده،‌ چهره‌ی شکسته‌ی او را همراه با موهای کوتاه و سفیدش در تصویر کردن تمام‌وکمال ویرانی یک زن مسخ‌شده تصویر می‌کند.

 August Osage County مرثیه‌ای است برای فاجعه‌ی فروپاشی یک خانواده‌‌ی آمریکایی. فیلمی بی‌نهایت تلخ که کورسوی اُمید را به دشواری می‌توان در لابه‌لای آن جست.

Her

نگاهی به فیلم Her ساخته‌ی «اسپایک‌جونز»

دستاورد بزرگ «اسپایک‌جونز» در فیلم «Her» فارغ از مضامین متفاوت و تفکربرانگیز فیلم درباره‌ی تنهایی انسان و رابطه‌اش با مدرنیسم، تلاش مبتکرانه‌ی «جونز» در خلق یک شخصیت با حربه‌ی منفرد «صدا»ست. کوشش کارگردان در بوجود آوردن یک معشوق ایده‌آل تنها با امکان صدا و همچنین مزیت در دسترس بودن وقت و بی‌وقت او می‌تواند گامی مهم برای کارنامه‌ی «اسپایک‌جونز» باشد. دیالوگ‌های طبیعی و انسان‌نمای «سامانتا» همچون دختر پرشور و طراوتی که  علاوه بر واقف بودن کم و بیشش به حقایق زندگی، ظرفیتی بی‌نهایت از خود برای درک انسان به نمایش می‌گذارد. شخصیت‌پردازی «سامانتا» با تکیه‌ی تام‌وتمام بر «دیالوگ» از طریق نمایش تاثیر عینی بر شخصیت «تئودور» شکل می‌گیرد. بدین‌معنا که تماشاگر با تحول و دگرگونی «تئودور» طی رابطه‌اش با یک صدای غیرحقیقی، همان طور که انقلاب درونی مرد را مشاهده می‌کند؛ ناخودآگاه و به صورت موازی، عامل این دگردیسی را در ذهن خود تجسم می‌کند. به یک‌معنا، کارگردان با نمایش  ذهنی تاثیر یک عامل محرک بر انسان، علاوه بر دستیابی بر شخصیت‌پردازی معلول(تئودور) به پرداختی جامع و جذاب از علتی مجازی و ذهنی می‌رسد و حالتی عینی به آن می‌بخشد. پُردیالوگ فیلم این خطر را برای کارگردان داشته تا قصه‌ی خود را به یک نمایش رادیویی تقلیل دهد اما «اسپایک‌جونز» با هوشمندی کوشیده با به کارگیری تصاویر مختلفی از کاراکتر داستانش در موقعیت‌های مختلف ـ مخصوصا در خاطرات گذشته‌ ـ دیالوگ را نه به عنوان توضیح‌دهنده و مفسر تصویر بلکه همچون وسیله‌ای کارکردی جهت تعمیق احساسات ترک‌خورده‌ی آدم‌های داستانش به کار گیرد. دقت کنید به تصاویر عابرین پیاده در شهر و همچنین چهره‌های انسان‌های اجتماع هنگام گفت‌وگوی او با «سامانتا» روی پله‌های مترو که مخاطب حین گوش‌دادن به صحبت‌های آن‌ها، بسیار موجز و ظریف پی به همگانی بودن این درد و رنج در جهان فیلم می‌برَد. فیلم در عین تکیه‌ی پُررنگی که بر ستون دیالوگ در دنیای متن می‌دهد؛ قدر لحظات سکوت‌آمیزش را هم می‌داند. این‌که تمام خاطرات «تئودور» از «کاترین» با صدای زمان حال در صحنه، بر روی تصاویر صامت گذشته قرار گرفته تا حس مُردگی و حسرت و حالت‌عکس‌وار داشتن خاطرات خوش گذشته را به تماشاگر القا کند از دیگر بازی‌های «جونز» با فاکتور صدا در فیلم است.

تاثیر نوع وابستگی «تئودور» به دنیای تکنولوژیک مثل خواندن ایمیل‌، نوشتن نامه و بازی‌های کامپیوتری او را واداشته تا پس از یک شکست عاطفی در رابطه‌ی زناشویی‌اش خود را محصور تمام‌وقت تکنولوژی ببیند اما «سامانتا» علی‌رغم ظهورش در غالب صدایی انسانی از دنیای بی‌روح مدرنیسم، امتیاز از میان‌برداشتن شکاف حجیم و عظیم و وسیع بین تکنولوژی و انسان را با استفاده از قدرت «شهود» جذاب ذهن در دست دارد. او دیگر همچون امکانات تکنولوژیک سابق وسیله‌ای نیست تا «تئودور» از آن به عنوان یک سرگرمی صرف، برای پرکردن وقت خود استفاده کند بلکه «سامانتا» علاوه بر بهره‌بردن از مزیت‌های قبلی تکنولوژی، یک همدم انسانی و نوازشگر روحی محسوب می‌شود. وقتی تاثیرگذاری قلب و عواطف بشر در میان باشد و عوامل تحریک‌کننده از دنیای مجاز برآمده باشند؛ آن‌وقت است که کار به مشکل برمی‌خورد و بحران پدید می‌آید. تداخل این دو دنیا و تاثیرگذاری عاطفی دنیای مجازی بر جهان حقیقی انسان‌ها، عینیتی جنون‌آمیز و روان‌نژندانه پیدا می‌کند. آشکار شدن حماقت‌بار درهم‌تنیده‌شده‌ی این دو دنیا در چند صحنه‌ی فیلم حسی از شرم و حقارت را برای «تئودور» به بار می‌آورد مثلاً سکانسی که «تئودور» با یک زوج به تعطیلات رفته و «سامانتا» هم تنها با صدایش آن‌ها را همراهی می‌کند یا جایی که همکارش او را به همراه «سامانتا» به بیرون رفتن دسته‌جمعی تشویق می‌کند و «تئودور» با پرده برداشتن از مجازی بودن «سامانتا» حسی از شوریدگی شخصیت و تنهایی عجیب انسان را در فضای فیلم نشان می‌دهد. حبس «تئودور» در دنیای مدرن در صحنه‌ی هم‌کلامی شخصیت بازی کامپیوتری فوق‌پیشرفته‌ی او در خانه با «سامانتا» حکایت از موجودیت دیوارهای بلند و عظیم قلعه‌هایی درندشت است که با حصار‌های چنبره‌زده‌ی خود، تنهایی مدرن را در جهان شخصیت فیلم به رخ می‌کشند. «سامانتا» از یک دنیای مجازی با واسطه‌ی «تئودور» ارتباطی با شخصیت بازی کامپیوتری برقرار می‌کند و این وسط «تئودور» است که با ایزوله‌کردن خود از حقیقت هستی، رو به دالان‌های پیچ‌درپیچی در دنیای کامپیوتر و بازی آورده که مقصدی جز گمراهی و تاریکی ندارد.  

  اما سوالی که فیلم در ذهن مخاطب حک می‌کند این است که آیا داشتن یک رابطه‌ی احساسی مجازی در بهترین حالتش، می‌تواند جایگزین یک رابطه‌ی حقیقی شود؟ «اسپایک‌جونز» رابطه‌ی حقیقی گذشته‌ی تئودور را احساساتی از دست رفته همراه با تصاویری از خاطراتی شیرین می‌سازد که چیزی جز اندوه و  ناراحتی و خسران برای «تئودور» به ارمغان نیاورده است اما «سامانتا» علاوه بر پر کردن خلا تنهایی «تئودور» خواهان کندن تکه‌ای از روح او همچون همسر سابقش( ورژن حقیقی معشوق) نیست. این که «تئودور» در رابطه‌اش با «سامانتا» لحظاتی را تجربه می‌کند که به هیچ‌عنوان در رابطه‌ی غمگین و عاشقانه‌ی گذشته‌اش تجربه نکرده بیشتر به مجازی بودن «سامانتا» برمی‌گردد. او تنها با برگ‌برنده‌ی صداست که غم افسردگی «تئودور» را کم ‌می‌کند گرچه با به کار بستن ترفندهایی گاه احمقانه می‌کوشد وابستگی خود را به «تئودور» افزایش دهد اما همچنان با در دسترس نبودن خود وجهی ایده‌آل و دست‌نیافتنی برای خود می‌سازد که همین می‌تواند عامل اصلی جذابیت و درخشندگی شخصیت او باشد. قدرت درک «سامانتا» در این است که او هیچ‌گاه نمی‌کوشد خلوت بی‌نیاز «تئودور» از معشوق را پُر کند. او تنها در لحظاتی از پرده برون می‌آید که لزومش کارکردی و عاطفی محسوب شود؛ به همین خاطر گرچه عدم جسمیت او خلا و شکاف روحی عظیمی برای «تئودور» به حساب می‌آید و او را تا مرز نابودی رابطه‌اش با «سامانتا» پیش می‌بَرد اما انگار همین نبود جلوه‌ی فیزیکی معشوق در محتوای فیلم بر کفه‌ی لذت جسمانی از عشق نسبت به تحمل رنج عدم درک متقابل عاشق و معشوق چربیده و «اسپایک‌جونز» را به این سمت‌وسو سوق داده تا به هیچ‌عنوان حضور تکنولوژی را در قبال حضور واقعی و حقیقی بشر در لباس یک عشق عینی محکوم نکند. در صحنه‌ی درخشان حضور آن زن مامور‌شده‌ی کرایه‌ای در قامت صدای «سامانتا»، کارگردان صدای یک عشق تمام و کمال را در ترکیبی رقت‌انگیز در کالبد یک انسان دیگر به نمایش می‌گذارد و نتیجه‌ی دلخواهش را می‌گیرد. حس این سکانس و بازی «یوآکین‌فینکس» احساس غیرعادی بودن و حقارت را در صحنه می‌پراکند. این‌که تجلی یک عشق بی‌نقص در قامت یک انسان واقعی نتیجه‌ای تهوع‌آور و توهین‌آمیز به بار می‌آورد. «اسپایک‌جونز» با خلق این سکانس تکان‌دهنده خط بطلانی می‌کشد بر آرزو و تلاش انسان در به عینیت درآوردن یک عشق مجازی (شما بخوانید همان عشق ایده‌آل). کارگردان انگار تلاش داشته تا این مساله را در متن اثر تاکید کند که داستان پُرپیچ‌وخم تنهایی بشر با عشق حقیقی و مجازی حل نمی‌شود. همان‌طور که «کاترین» همسر سابق او به هر دلیلی «تئودور» را پشت سر گذاشت و رفت، «سامانتا»‌ها  هم یک روز همگی با هم، دست‌جمعی شهر را ترک می‌کنند و این وسط چیزی که باقی می‌ماند باز هم تنهایی بی‌‌حدوحصر بشر است که همچنان به عنوان یکی از عریان‌ترین حقایق زندگی روزمره، در فیلم جاری است و نفس می‌کشد. «اسپایک‌جونز» سکانس آخر فیلمش را به دو تک‌افتاده‌ی جهان ذهنش اختصاص می‌دهد که باز هم دست خالی و زخم‌خورده ناچارند هنگام سپیده‌ی صبح غم تنهایی و سرشکستگی خود را با عظمت و زیبایی شهر در‌هم آمیزند و خود را برای ادامه‌ی مسیر زندگی آماده سازند.  

حقه‌بازی آمریکایی(2013)

 «حقه‌بازی آمریکایی / American Hustle»  فیلم شلوغی است؛ شلوغ بدین‌معنا که تماشاگر را از فرط نمایش هیاهوی اتفاقات ریز و درشت، مستاصل و خسته می‌کند و او را وا می‌دارد پی‌در‌پی با فراموش کردن وقایع قبلی قصه به دنبال پیگیری روند اتفاق‌های بعدی داستان باشد. این وسط سوالی که پیش می‌آید این است که اصلا گره فیلم قرار است کِی و کجا بسط داده شود؟ فیلم انقدر دیر شروع می‌شود که ناچار است گره‌گشایی خود را در عرض چند دقیقه در سکانس پایانی با استفاده از چند فلاش‌بک و بهره‌گیری‌ دمُده از تکنیک «دیالوگ روی تصویر» مسئله‌ی تعلیق فیلمنامه را ختم‌به‌خیر کند. حجم عظیمی از دیالوگ‌های گوناگون که همگی از زبانی گزنده بهره می‌برند در فیلم تلنبار شده است. شخصیت‌های انبوهی که بیشترشان در هالیوود ستاره‌اند و حضور هر کدام‌شان برای یک فیلم اعتبار و فروش به ارمغان می‌آورد این‌جا همه دور هم جمع‌اند. از «رابرت‌دنیرو» بگیرید که یکی از فرعی‌ترین و خنثی‌ترین نقش‌های کارنامه‌اش را بازی کرده تا لویی‌سی‌کِی ـ استند‌آپ کمدین مشهور ـ که حضوری بی‌ربط و بی‌جا در فیلم دارد. این‌ها هم صر‌ف‌نظر از حضور ستاره‌هایی همچون «بردلی‌کوپر»‌،«کریستین بیل»،«ایمی ادامز» و «جنیفر لارنس» در فیلم است. ستاره‌ها جوری در فیلم کنار هم قرار گرفته‌اند که تساوی حضورشان تقریبا برقرار شود و همین عامل سبب شده که فیلمساز این جرات را پیدا نکند که با نزدیک شدن به هر نقش، پرداخت کاملی از شخصیت ارائه دهد. وقایع فیلم با سرعت بسیار زیاد همراه با چاشنی دیالوگ‌های پینگ‌پنگی در پروسه‌ای پرشتاب در فیلم اتفاق می‌افتد اما خروجی این ‌عوامل کارکردی معکوس پیدا می‌کند بدین‌معنا که حجم عظم دوز و کلک و فریب در فیلم به همراه پیدایش حادثه و اتفاق‌های مختلف به جای اینکه ضرباهنگ اثر را پرکشش و سریع کند، تماشای فیلم را تبدیل به تجربه‌ا‌ی کسالت‌بار و رخوت‌انگیز کرده است.  همه‌چیز به خصوص  شخصیت‌پردازی  و پرداخت کاراکترها در این روند سریع و تختِ‌گاز از دست رفته است و هیچ‌کدام از کاراکترها قابل باور و دوست‌داشتنی از آب در نمی آيند. نه عشقی بین «کریستین‌بیل» و «ایمی‌آدامز» بوجود می‌آید نه حضور «بردلی‌کوپر» می‌تواند این حقه‌بازی ماهرانه را تبدیل به یک مثلث عاشقانه کند. وضعیت «جنیفر لارنس» که بماند. کاملا یک‌لنگه‌پا و معلق در فضای اثر پرسه می‌زند. رابطه‌اش با «کریستین‌بیل» یک ارتباط پاره‌پاره و بی‌روح و احساس است که حتی لحظه‌ای هم نمی‌تواند بین او و «بیل» احساسی نوستالژیک از یک عشق از دست رفته ایجاد کند. آدم‌ها فرسنگ‌ها از خلق شخصیت دور می‌شوند و بیشتر به تیپ‌هایی خشک و بدون جذابیت نزدیک می‌شوند و تا مرز یک کاریکاتور هم پیش می‌روند. «حقه‌بازی آمریکایی» یک قدم رو به عقب برای «دیوید اُوراسل» است. «دفترچه‌ی کوچک خوشبختی/Silver Lining Playbook» فیلم موفقی بود که توانست با پایبندی به قواعد ژانر کمدی ـ رمانتیک و استفاده از پایان خوش و همچنین تمرکز روی شخصیت‌پرداری، تبدیل به فیلمی جذاب و مفرح شود اما این جا «دیوید اُوراسل» انگار محو و ذوق‌زده‌ی خلق فضای دهه‌ی هفتاد آمریکاست. او انقدر به جزئیات آن سال‌ها در آمریکا توجه وسواس‌گونه‌ای نشان داده که قصه و شخصیت‌پردازی را کاملا فراموش کرده و یادش رفته که تنها بوجود آوردن دقیق و پرجزئیات یک دوران از کشور آمریکا مثل چهره‌پردازی و طراحی خاص لباس و همچنین مراودات آدم‌ها در کنار توجه وافر به موسیقی پاپ دهه‌ی هفتاد؛ اصلا نمی‌تواند فاکتور مهمی در موفقیت یک فیلم محسوب شود.«حقه‌بازی آمریکایی» شبیه جعبه‌ای می‌ماند که دور زَر ورق پیچیده شده اما وقتی این پوسته‌ها را کنار می‌زنی چیزی جز هیچی و پوچی دستت را نمی‌گیرد.  

جاذبه Gravity

رهایی از اندوه فقدان

درام «جاذبه Gravity» بر اساس شخصیت «رایان» شکل می‌گیرد یعنی بر خلاف بیشتر فیلم‌های  فاجعه‌محور که زنان در ابتدا از دست می‌روند و همچون یک ناجی در طول سفر، اُمید و انگیزه را به قلب شخصیت مرد داستان تزریق می‌کنند تا آن‌ها قادر باشند این مسیر سخت و طاقت‌فرسا را برای بقا ـ برای رسیدن به بینشی عمیق‌تر نسبت به زندگی ـ کسب کنند. «آلفونسو کوآران» اما متهورانه شخصیت مرد داستانش را در اوج فاجعه از قصه حذف می‌کند تا این بار مرد را در جایگاهی بنشاند که همچون یک را‌ه‌بلد، مسیر زندگی را در میان هجوم رعب‌آور سکوت، به شخصیت زن داستان نشان دهد. فیلم «چشمه»(دارن آرونوفسکی،2006) را به یاد بیاورید. «ایزی»(ریچل وایس) بار سفر مرگ را بسته بود و می‌کوشید با آرام کردن همسرش در پذیرش حقیقت هستی، چشمان او را بازتر کند. در فیلم «خاکستری»(جو کارناهان،2011) همسر «آتوی» همچون یک ناجیِ به‌حقیقت‌رسیده، ادامه‌ی مسیر را برای آتوی هموار می‌کرد. انگار زنان نیرویی قدرتمندتر داشتند و به گوهر ناب هستی زودتر از مردان دست پیدا کرده بودند و با رجعت زودهنگام‌شان از زمین به دنیایی دیگر کمک می‌کردند تا مردها را به رستگاری برسانند. نگاه اثیریِ عاملیت زن بر مرد در دو فیلم از کارنامه‌ی آبرومند «آلفونسو کوآرون» هم موجود است. بازیگوشی و سوداهای ویران‌کننده‌ی اِستلا(جینت پالترو) در «آرزوهای بزرگ/1998» آن قدر بر شخصیت مرد(ایتان هاوک) غلبه دارد که او را متحول می‌کند و مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. قدرت و سِحر زن در قصه در تاثیری که بر شخصیت‌های مرد داستان  می‌گذارد، در فیلم بی‌پروای کوآرون «و مادر تو هم»(2001)، به وضوح دیده می‌شود. اما در «جاذبه» این معادله حالت عکس به خود می‌گیرد. «جرج‌کلونی» در شمایل یک مرد جذاب و آرام که با بازی بی‌نظیر خود کاملا آرامش و شوخ‌طبعی ظاهرش را تبدیل به متانت و بزرگواری در عمق شخصیتش هم کرده؛ در پایان همچون انسانی متحیر از عظمت هستی در لحظات پایانی زندگی‌اش هم مبهوت رمز و راز و شگفتی دنیاست. او همچون مردهای سرخوش،  در فضا رادیو گوش می‌دهد و می‌کوشد رکورد راهپیمایی انسان در فضا را بشکند که همین مورد آخر در لحظات مرگش از یک شوخی مفرح در فیلم، تبدیل به قرینه‌ای تلخ و غم‌انگیز در لحظه‌ی وداعش می‌شود. دکتر رایان استون(ساندرا بولاک) تحت تاثیر بی‌چون‌وچرای اوست. رایان در نااُمیدانه‌ترین لحظه‌ی سفر، که خود را تسلیم فضا می‌دید، در رویاهایش کوالسکی را می‌بیند که مسیر نجات و امید را برای پیمودن راه به او گوشزد می‌کند. کوالسکی در مسیر پایانی مرگ‌آلودش به رایان می گوید« تو از من خوشت میاد نه؟ چون من زیباترین چشم‌های آبی دنیا رُ دارم» انگار او ریشه‌ی عشق را در روح رایان می‌پرواند تا همین نیروی معجزه‌آسای عشق در بحرانی‌ترین نقطه‌ی سفر در قاموس یک رویای شیرین برای او تداعی شود و بتواند مسیر و راه نجات برای بقای او باشد. کوالسکی جان کلام حرفش را در تحمل رنج بشر و قدم گذاشتن در مسیر آرامشِ روحی در لحظات وداعش با رایان بر زبان می‌آورد و او را در سکوت بی‌پایان و تنهایی عظیم فضا رها می‌کند: «تو باید یاد بگیری که بتونی فراموش کنی». رایان سالم به زمین می‌رسد و خاک زمین را با اُمید و اشتیاق در دستانش می‌فشارد. این دیگر همان خاک و سرزمینی نیست که او را در غم فقدان دخترش به انزوا کشانده بود. کوآرون راه رهایی و رستگاری بشر از اندوه را از طریق مرگ، برای رایان برنمی‌گزیند بلکه او را با شور و طروات،سالم و خندان به زمین باز می‌گرداند تا زندگی را بر روی کره‌ی خاکی با تمام وجود ستایش کند.   

ایستگاه فروت‌ول Fruitvale Station-2013

ایستگاه مرگ در شب سال نو

«ایستگاه فروت‌وِل» از ظلم و جنایت و تبعیضی می‌گوید که همچنان بر سیاهان آمریکایی روا داشته می‌شود. وقایع هولناکی که حتی بعد از به تخت نشستن اولین رئیس‌جمهور سیاه آمریکا در گوشه و کنار این کشور پیوسته رُخ می‌دهد. فیلمساز با نشان دادن نقطه‌ی اوج فیلم در ثانیه‌های آغازین اثر، به روشنی هشدار می‌دهد که نهایت این ماجرا، محتوم به داشتن پایانی تلخ و تراژیک است. یک نوع اعلام خطر زهرآگین که همچون تلنگری مدام به یاد مخاطب می‌آورد که این مرد و زن و دختر عاقبت خوشی نخواهند داشت. تاکید کارگردان بر استفاده از «دوربین‌روی‌دست» علاوه بر ایجاد تنش در صحنه و حس ناامنی، به فضای مستندگونه‌ی فیلم هم کمک می‌کند. دوربینی که مشوش و بی‌قرار، کاری می‌کند که حتی نمایش کاراکترها در شادترین و پرانرژی‌ترین صحنه‌ی فیلم(ثانیه‌های تحویل سال و رقص همگانی در مترو) دل مخاطب را بلرزاند و به او یادآوری کند که پوسته‌ی این سُرور و پایکوبی، به شدت لرزان و شکننده خواهد بود. زندگی ناچیز «اُسکار» به هر ضرب‌ و زوری در دنیای فیلم رو به جلو می‌رود. شرایط نابسامان مالی و مشکلات رابطه‌ی احساسی‌اش گرچه اوضاع را برای او متزلزل و ناامن کرده اما خطر وقوع و ورود یک فاجعه از بیرونِ دنیایِ کاراکتر به درون زندگی او، در سرتاسر فیلم پخش شده است. این دلشوره و نگرانیِ مخاطب از عاقبت «اُسکار» در صحنه‌ی کشته‌شدن آن سگ بی‌نوا در خیابان ـ جلوی دیدگان اسکار ـ بیش از هر‌چیز نمایانگر به صدا درآمدن زنگ خطر برای دنیای اوست که نتایجش خارج از اختیار و کنترل خواهد بود. سرانجامی اسفناک که بیشتر از آن‌که تماشاچی را غرق در ظلمت و ناراحتی کند او را لبریز از غیظ و خشمِ ناشی از بی‌عدالتی می‌کند. ادعای فیلم مبنی بر ساخته‌شدنش بر اساس یک داستان واقعی و همچنین تصویر حقیقیِ دختر «اُسکار» در پایان فیلم، حجمی عظیم و بی‌پایان از احساس اندوه و خشم را در قلب مخاطب انبار می‌کند.

زندانی‌ها (2013)

       

مسئله‌ی «ریتم» در سینما همیشه به عنوان یک دغدغه‌ی تعیین‌کننده در جذب مخاطب و به‌بندکشیدن تماشاچی در دنبال کردنِ روایتِ داستان، مورد توجه فیلمسازان بوده است. این که چگونه هالییود توانست صرفا با اتکا به نمایش رخدادهای پی‌درپی در فیلم و اضافه کردن صحنه‌های پرُزرق‌وبرق و تصویر کردن اکشن‌هایی عظیم، ریتم فیلم‌هایش را ترمیم کند، نکته‌ای قابل توجه به شمار می‌آید. حال این سکه یک روی دیگر هم دارد. این که چگونه می‌توان از دام تکرار این کلیشه‌های هالییودی عبور کرد و با حذف پیدایش پشتِ سر هم اتفاق‌های رنگارنگ، همچنان ریتم فیلم را حفظ کرد و مخاطب را میخکوب نگاه داشت. یک فاکتور مهم در این راه ایجاد و خلق یک تعلیق منظم و حساب شده در فیلم است.این که با معلق نگه داشتن مخاطب در کشف راز اثر، کارگردان تماشاچی را جلو بَرَد و از حوصله و تحمل او پاسداری کند. تریلر جنایی «زندانی‌ها» همچون فیلم‌های نوآر کلاسیک با پایبندی به قواعد ژانر کوشیده به این نکته توجه وافری داشته باشد. تعلیق زود هنگام اثر تا آخرین ثانیه‌های فیلم همچون تار عنکبوتی پیرامون روح مخاطب در هم می‌تند و او را در فضای فیلم حبس می‌کند. پرداخت شخصیت‌ها و قطره‌چکانی اطلاعات در آشکار کردن رمز و راز اثر، ریتم  فیلم  را منظم و بدون سکته تا انتها جلو می‌برد. اتفاق گم شدن بچه‌ها در دقایق ایتدایی، به عنوان رخداد مهم و اساسی فیلم در آغاز، پیش‌برنده‌ی درام محسوب می‌شود و فیلم با پخش ریز ریز اطلاعات، مشت خود را حالا‌حالا‌ها باز نمی‌کند.

«جیک جیلنهال» کارگاه کنجکاو و آرام فیلم «زودیاکِ» دیوید فینچر، اینجا با همان شکل و شمایل اما به شدت مضطرب و متعهد ـ با چشمانی که عمق اضطراب و استیصال خود را با پرش‌های عصبی پلک‌ها نشان می‌دهد  ـ به فضای این فیلم پرتاب شده است. تقابل «کارآگاه لوکی» با «باب تیلور»  و آن کشیش مست و رویارویی «کلر» با «الکس» دو مسیر متفاوت در فیلم می‌سازند که در عین توازی، در نهایت با اشتراک راهشان، حل معمای فیلم را به سرانجام می‌رسانند. ظرافت فیلم اینجاست که هر دوی این‌کاراکترها در مسیری که می‌پیمانند مدام در تقابل و تضاد با یکدیگرند اما سهم هر دو به یک اندازه پازل این معما را حل و به حفظ موازنه‌ی تعلیق فیلم کمک می‌کند.

استفاده‌ای که کارگردان از فضاسازی در فیلم کرده بسیار  آموختنی است.صحنه‌های کلیدی فیلم مثلا سکانس ناپدید شدن بچه‌ها و جستجوی ابتدایی والدین، بازداشت الکس(پل‌دانو) در ماشین مخوفش و سرانجام سکانس کلیدی نجات دخترک توسط کارآگاه، همگی در فضاهایی تیره و به‌شدت بارانی فیلمبرداری شده تا حس ناامنی و مبهم بودن فضا را همراه با دلشوره و ابهام در عاقبت ماجرا به مخاطب القا کند. اتمسفر نمناک و بارن خورده ی فیلم احساس خطر و قدرت قطب شر ماجرا را تشدید می‌کند و به کارگردان اجازه می‌دهد تا آس پایانی‌اش را در فضایی تاریک و وهم‌آلود در دست داشته باشد و به موقع آن را رو کند.

داستان‌های جنایی کلاسیک پایان‌هایی معلوم و معین دارند. اصولاً راز ماجرا کشف می شود اما رنجی که کاراکترها در طی این سفر  تحمل می‌کنند همچنان تر و تازگی این گونه فیلم‌ها را حفظ می‌کند.این که یک واقعه‌ی هولناک، همچون یک سونامی خانمان‌سوز، شخصیت‌ها را با خود می‌بَرد از قواعد ابتدایی این نوع فیلم‌هاست اما اینکه در پایان چه کسی در این بن‌بست تاریک، کم‌اشتباه‌ترین عمل را انجام می‌دهد مورد قضاوت تماشاگر قرار می‌گیرد. «جیک جیلنهال» نماینده ی قانون و عدالت در تقابل با تفکر به شدت مذهبی و متکی به باورِ ایمانِ «هیوجکمن» خودنمایی می‌کند و هر دو در این راه جز خسران و تزلزل در باورهایشان چیزی نصیب‌شان نمی‌شود و تمام عظمت «زندانی‌ها» همین است. شخصیت‌هایی محکم،بااراده و مصمم در افکار که در انتها پایه‌ی قدرت،عقاید و افکارشان شروع به لرزش می‌کند و وجود این نکته‌ی مهم است که درام فیلم را در تاریکی، تشدید و تعمیق می‌کند.    

disconnect-2012

در آرزوی یک دنیای حقیقی

«دیس‌کانکت» پرده از دنیایی برمی‌دارد که در ظاهر، با لباسی پوشیده و موقر، نشانگر شعور و کلاسِ ارتباط‌های صمیمیِ انسان‌هایِ مدرنِ امروزی است. آدمیانی که در اوج تنهایی در حقیقت زندگی‌شان، با شمایلی متفاوت سعی در اجتماعی نشان دادن وجهه‌ی موجه خود هستند و می‌کوشند در پس نمایش تصویری مدرن و امروزی از خود در این فضا، عقده‌های فروخورده‌ و طماع خود را با آن سیراب کنند. «دیس‌کانکت» جسورانه زشتی و کثیفی «دنیای مجازی» را برملا می‌کند. تصویر پلشت و ننگین انسان‌هایی بزدل که خود را پشت کلماتی که به ظاهر بوی همدلی‌ می‌دهد تطهیر می‌کنند و با عکس‌هایی دلرُبا و جذاب دل مخاطب را با خود به سرزمینِ خیال‌های دور می‌برند. تصویر مهیب بهره‌کشی و استثمار آدمی در صنعت «پورنوگرافی مجازی» یکی از چندین پیام‌ کوبنده‌ی سازندگان «دیس‌کانکت» محسوب می‌شود. جوانانی بی‌نام‌و‌نشان که برای ارضای جنسی کاربران اینترنتی، شخصیت و روح خود را تکه‌ پاره می‌کنند و رسانه‌هایی پوپولیست که با واکاوی زندگی این انسان‌ها، تصویری افسونگر و ناجی از خود می‌سازند. «دیس‌کانکت» فیلمی است که با در هم تندیدن چند داستان مختلف در تار و پود یکدیگر، در تلاش است تا هسته‌ی بحرانِ تمام داستانک‌های اثر را ناشی از سرمنشا «فضای مجازی» بداند. کلماتی که به سادگی تمام، با فشار دادن چند دکمه برای آدمیانی محو و نامرئی فرستاده می‌شوند گاه می‌تواند به چه نتایج دهشت‌باری ختم شود که قابل‌باور نیست. تنهایی زوج‌هایی که رابطه‌شان به سردی گراییده و برای فرار از تنهایی به دنیای مجازی و چت‌روم‌هایی بی‌ در و پیکر پناه می‌برند و عاقبت دست از پا درازتر و فریب‌خورده، بیشتر در تنهایی‌شان فرومی روند از دیگر تصاویر باز دارنده‌ی اثر به حساب می‌آید.  روایت هولناک بازی کردن با احساسات انسان‌ها، به خصوص در زمان نوجوانی، در قاموس آی‌دی‌هایی تقلبی در ردای دخترانی زیباروی که تنها اسباب خنده وسرگرمی  برای عده‌ای می‌آفریند و در آن‌سو، فاجعه و جنایت به بار می‌آورد از دیگر وجوه کارکردی فیلم محسوب می‌شود. «دیس‌کانکت» یک هشدار به تمام معناست. هشدار به جوامع مدرن بشری. تلنگری به انسان امروزی که محصور و محبوس دنیای مجازی است،انسانی که از درد تنهایی و فقدان رابطه‌ای حقیقی و انسانی، برای التیام زخم‌هایش به فضایی پناه می‌برد که نه تنها چیزی عایدش نمی‌‌کند بلکه سر‌خورده و مورد تعرض واقع شده، با دستی خالی‌تر از همیشه و تنها‌تر از قبل با زخمی عمیق‌تر از گذشته به دنیای حقیقی‌اش باز می‌گردد. «دیس‌کانکت» ثابت می‌کند که می‌توان با تمرکز بر یک تِم واحد، داستان‌هایی را به طور موازی و مجزا در کنار هم روایت کرد و از دل هر قصه با داستان و شخصیت‌هایی متفاوت ـ همراه با دغدغه‌های متمایز ـ احساسی یکسان بیرون کشید و در مجموع محتوا را در انسجامی یک‌پارچه از قالب فرمی چیده‌شده استخراج کرد.

به نام پدر

 رابطه بین پدر و فرزند به تنهایی و در غیاب حضور مادر در فیلم‌های سینمایی چگونه به تصویر کشیده شده؟ چرا در آثار سینمایی همیشه این موقعیت خاص نوعی بحرانِ عاطفی شکل می‌دهد و شرایطی دراماتیک به وجود می‌آورد؟ آیا فقدان حضور مادر نقشی در کمبود عاطفه در پرورش فرزند بوجود نمی‌آورد؟پدر تا کجا می‌تواند به تنهایی مهر مادری را جبران کند و اصولا نبود مادر چه تاثیری بر خود پدر نسبت به نگرشش در تعلیم فرزند می‌گذارد؟شیوه‌های رفتاری پدر چه تمایز به خصوصی نسبت به اصول تربیتی مادر دارد؟پدر در نقش و جایگاهش قرار است در تربیت فرزند چه چیزهایی را به او بیاموزد؟ چرا دیواری بین پدر و فرزند در ابتدا حایل است و نیت پدر در چشم فرزند در نگاه نخست خیر نمی‌آید و فرزند در مقابل فرامین پدر مقاومت می‌کند؟چرا در انتها همین غیر منعطف بودن و خشونت ِ کلامی و رفتاری پدر گاه به شیرینی رابطه‌ی بین آن‌ها می‌انجامد و اتفاقا همین تنبیه و مجازات‌ها علاقه بین آن‌ها را دو چندان می‌کند؟ این سوال‌ها و چندین پرسش دیگر همواره ذهن مخاطب را در برابر آثاری که رابطه‌ی پدر و فرزندی را نشان می‌دهد به چالش ‌کشیده. می‌توان سوال‌های بسیاری را به این لیست اضافه کرد و بیشتر در پی چرایی و چگونگی اعمال و رفتار پدر بود. این نوشته می‌کوشد ابعاد پیچیده و چند وجهی شخصیت پدر در قبال فرزند که موجب بلوغ فکری فرزند می شود را تشریح کند وگرنه در تاریخ سینما هستند پدرهایی بی مسئولیت و ظالم که با به جای گذاشتن یادی چرک و ننگین از خود در خاطرات فرزند،حال و آینده‌ی بچه‌شان را تباه کرده‌اند به طور مثال در فیلم از هم گسیختگی(تونی کای،2011) فضای مسمومی که پدر برای فرزندش ایجاد کرده زندگی دختر و نوه‌اش را به سیاهی کامل کشانده و نابود کرده است. در فیلم پسری با دوچرخه(برادران داردن،2011) قصه‌ی پسر بچه‌ای عاصی و یاغی روایت می‌شود که خشم و غیظ غیر قابل مهار موجود در رفتارش ارتباط مستقیمی با پدر بی‌وجدان و بی‌مسئولیتی دارد که او را رها کرده. آندری زویاگینتسف در فیلم النا(2011) رابطه پدر و دختری را به تصویر می‌کشد که سرمای بینشان ملموس و دافعه‌برانگیز است یا در فیلم درخشش(استنلی کوبریک،1980) داستان پدر روان‌پریشی تعریف می‌شود که این بار در هیبت یک جک نیکلسونِ ترسناکْ کمر به قتل فرزند و همسر خود بسته.در جو قاتل(ویلیام فردکین،2011) فیلم در فضایی می‌گذرد که مملو از خشونت و مشنگی است.کاراکترهایی خود آزار و دیگر آزار در کنار هم زندگی می‌کنند و پدر خانواده هم یکی از این دیوانگان ِسادیست این جمع است.می‌توان نام فیلم‌هایی که در آن پدر به جای تجسم مهربانی و مقاومت در زندگی تصویر هیولایی دهشتناک را برای فرزندْ رقم زده بیشتر ادامه داد اما هدف این نوشته همان‌‌طور که اشاره شد بیشتر تاکید بر پدرهایی با ویژگی‌های مثبت است نه منفی.

جایگاه مادر به واسطه‌ی برخورداری از ویژگی بی‌بدیل عطوفت و محبت که به هیچ وجه با عقل و منطق سازگاری ندارد همیشه بستری دراماتیک برای فیلمسازان فراهم کرده تا بتوانند جایگاه مادر را به خاطر ویژگی‌های منحصر به فردش راحت‌تر به تصویر بکشند چرا که آنچه که بیشتر از همه چیز می‌تواند بر ذهن تماشاگر تاثیر بگذارد احساسات است که خصوصیات یک مادر ابزاری ساده و موثر برای یک کارگردان ایجاد می‌کند تا از آن برای رسیدن به این مقصود بهره ببرد.اما موقعیت پدر در آثار نمایشی به کل متفاوت از جایگاه مادر محسوب می‌شود.پدر به واسطه حضور مقتدارنه و زمختش در کانون خانواده بیشتر در نقش یک حامی و به طور کل سرپرست شناسانده می شود پس به خاطر حفظ جایگاهش و جلوگیری از خدشه وارد شدن به آتوریته و قدرت پنهانش همواره کوشیده محبت و عشق خود را به فرزند نه از راه مستقیم و برونی بلکه از طریق علاقه و عشقی عملی به اثبات برساند.ابراز عشق کلامی برای پدر نوعی تهدید در شکستن جبروت و موقعیت الگوساز خود است که در بیشتر آثار سینمایی فرو ریزی این احساسات در مقابل فرزند اکثرا در لحظات اوج فیلم یا بخش‌های پایانی اثر رُخ می‌دهد یعنی این نوع برانگیختگی احساسی که در ظاهر پدر اتفاق می‌افتد موقعیتی ناب و نایاب برای فیلمساز فراهم می‌کند که این بار بر خلاف ظاهر همیشگیِ نقش پدر که کاراکترش سرشار از کاریزما و جذبه است به شمایلی رمانتیک در شخصیت او دست پیدا کند و بُعد‌های شخصیتی جایگاه پدر را بیشتر کشف کند.هنگامی که آن ظاهر خشن و با اراده‌ی پدر که قدرت و تحکم در آن موج می‌زند پوسته بیرونی‌اش بشکند و نیت پدر آشکار شود؛هنگامی که فیلمساز گریه‌های نهان پدر را عیان کند و زمانی که کارگردان مهر پدرانه را از وجه عملی به عرصه کلامی بکشاند آن وقت است که می‌توان گفت شخصیت چند وجهی یک پدر در یک اثر سینمایی می‌تواند چه کارکرد فوق‌العاده و مهمی از خود بروز دهد.خلق چنین لحظه‌هایی در آثار سینمایی می‌تواند موقعیتی دراماتیک خلق کند چرا که غرور پدر که همیشه به عنوان وسیله‌ای جهت پیشبرد خانواده در حرکت به مسیر دلخواه خویش است در لحظات عاطفی می‌شکند و پدر، تنهایی و سیرت درونش بیشتر عریان می شود و این فروپاشی در ظاهر ِخشن پدرانه، عاطفه و عشق را بیشتر آشکار می‌کند در نتیجه علاوه بر غلیان احساسات مخاطب، صحنه‌ای حماسی در مقابل چشمان فرزند و تماشاگر به وجود می‌آید.پس شاید بتوان این گونه نتیجه‌گیری کرد که نمایش احساسات یک پدر و اشک‌های او می‌تواند تاثیری به مراتب بیشتر بر مخاطب بگذارد نسبت به تصویر کشیدن گریه کردن مادر که به واسطه ویژگی‌های طبیعی و ذاتی‌اش چیزی عجیب به نظر نمی‌رسد.اصولا فروپاشی احساسی پدر بیشتر از این که ناشی از یک ویژگی ذاتی و طبیعی باشد دلیلی از رنج و بار عاطفی موقعیت ایجاد شده برای اوست. کشف زیرلایه‌های کاراکتر پدر بیشتر اوقات در موقعیت‌هایی بغرنج شکل می‌گیرد و پازل این تصویر شکوهمند ذره‌ذره در مقابل چشمان فرزند و تماشاگر تکمیل می‌شود. پدر در رابطه با فرزند همیشه سعی در ایفای نقش یک حامی را دارد پشتیبانی که در شرایط بحرانی با حضورش دلگرمی فرزند می‌شود، پشت فرزندش می‌ایستد.پدر ایستادگی را می‌آموزاند؛مقاومت در شرایط سخت را؛ اینکه به جای دادن ماهی به فرزند باید به او ماهی‌گیری آموخت.با ذکر ویژگی‌های مثبت پدرانه در چند فیلم سعی می‌کنم بیشتر به ابعاد شخصیتی یک پدر در آثار سینمایی در مواجهه با فرزندانش بپردازم.

در فیلم من سام هستم(جسی نلسون،2001) پدری به تصویر ‌کشیده می‌شود که به خاطر معلولیت ذهنی‌اش قادر به نگهداری فرزند نیست او متهم به این است که در جایگاه یک پدر نمی‌تواند نقش یک پناهگاه ِ امن را برای دخترش ایفا کند.اما چه چیزی به غیر از بازی شگفت شون پن در نقش پدر، ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد؟شون پن حتی توانایی این را ندارد که بتواند یک کار ساده را انجام دهد و شغل و درآمدی داشته باشد چه برسد به تعلیم قواعد و قوانین اجتماعی- اخلاقی. اما چرا رابطه‌‌‌ی شون پن و دخترش را دوست داریم و دلمان می‌خواهد به هر قیمتی این پدر و دختر در کنار هم زندگی کنند؟ جسی نلسون پدری را نشان می‌دهد که ویژگی رهبری و عملگرا بودن در زندگی را به خاطر عقب‌ماندگی ذهنی ندارد.خصوصیاتی که می‌تواند تشخص جایگاه پدر را نشان دهد. کشش در ایجاد رابطۀ بین این پدر و دختر گرچه حائز هیچ کدام از انواع مسئولیت‌های پدرانه برای تربیت فرزند نیست اما واجد همان عشق و شور پدرانه در بزرگ کردن فرزند است.نکته‌ای که در هیچ یک از قوانین رسمی دادگاه‌ها به آن اشاره نشده و نوعی قانون نانوشته محسوب می‌شود. در فیلم در جستجوی شادی(گابریل موچینو،2006) ویل اسمیت نقش پدر در به در و خانه به دوشی را ایفا می‌کند که می‌کوشد حتی سخت‌ترین شرایط را هم چون نمایشی برای فرزندش تبدیل به داستانی فانتزی کند و برایش این قصه خیالی را در فضایی مصیبت‌بار بازی کند .این گونه می شود که بهانه شب بیرون خوابیدن و بی‌خانمانی، دایناسورهایی هستند که وحشیانه حمله کرده‌اند پس باید برای حفظ جان به گوشه‌ای از شهر پناه برد و شب را صبح کرد.در فیلم زندگی زیباست(روبرتو بنینی،1997) پدر دقیقا همان کاری را برای فرزندش در شرایط سخت و مرگبار انجام می‌دهد که ویل اسمیت در فیلم مذکور انجام داد؛ لحظه پایانی و مرگ پدر در زندگی زیباست همچون یک سمفونی باشکوه در مقابل چشمان فرزند اجرا می‌شود.پدر می‌داند که فرزندش طاقت دیدن این صحنه ی غم‌انگیز را ندارد پس لحظات آخر زندگی را هم مثل تمام طول فیلم برای او نقش بازی می‌کند و موقعیت ایجاد شده را برای او تغییر می‌دهد و زندگی چرک و خونین واقعی را با عشقی پدرانه تبدیل به فیلمی پرشور و کمدی می‌کند.روبرتو بنینی در زندگی زیباست تصویری بسیار پرشکوه و ایده‌آل از شمایل یک پدر ارائه می‌دهد. استیون دالدری در فیلم گوش‌خراش و فوق‌العاده نزدیک(2011) از تام هنکس پدری می‌سازد که با مرگش معمایی برای فرزندش طراحی کرده.مسیر کشف این معما همان شکوفایی و بلوغ فرزند است.پسر در این فیلم به پدرش همچون الهه‌ای اعتقاد دارد و هرچه که او گفته را توشه راه قرار می‌دهد و دل به دریا می‌زند.پدر مُرده اما حضور او در ذهن پسر انقدر سایه افکنده که انگار تجسم فیزیکی هم دارد.پدر در کل، تصویر یک الگوی بی‌نقص را در ذهن فرزند می‌سازد.او همچون رهبری کاریزماتیک در زندگی فرامین و اخلاق و کردارش به چشم فرزند نیک می‌آید و فرزند با تمام وجود تلاش می‌کند تا مقلد او باشد.ترمه در فیلم جدایی نادر از سیمین(اصغر فرهادی،2011) رابطه‌ای تنگاتنگ و گرم با پدرش دارد و بسیار تحت تاثیر اوست.صحنه درخشان پمپ بنزین و سکانس کلیدی درس پرسیدن پدر از دختر تاکید بر نقش پدر به عنوان یک معلم در زندگی را دارد.پدر مفاهیم غلط تثبیت شده در کتاب‌ها را زیر سوال می‌برد و به دخترش می‌آموزد که چگونه باید در جامعه حقش را بگیرد. پدر نادر،پیرمردی فرتوت و مبتلا به بیماری آلزایمر نمایش داده می‌شود که عاملی اساسی برای فرزندش در عدم مهاجرت به کشوری خارجی است.اصغر فرهادی پدر را نمادی از آب و خاک و میراث فرزند نشان می‌دهد که دل کندن از آن برای او امکان‌پذیر نیست. در فیلم زیبا و بدیع جانوران حیات وحش جنوب(بنت زیتلین،2012) این بار هم پدر در غیاب حضور مادر که انگار به ابدیت پیوسته پایگاهی غیرقابل جایگزین برای دخترش دارد.دختری که در شرایطی غیر قابل باور زندگی می‌کند.در محیطی بدوی و خشن که خشم طبیعت هم زندگی‌شان را فرا گرفته چشم و گوشش به جایگاه پدر است.آدم‌های فیلم مدرنیته را تهدیدی برای زندگی خود می‌دانند و به هیچ وجه راضی به خروج از منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کنند نیستند.دختر در فیلم در کنار دنیای واقعی در فضایی سورئال از حیواناتی وحشی می‌ترسد.پدر به او با خشمْ مهر را می‌آموزد.ایستادگی و مقاومت در هر شرایطی را. اینکه چگونه در موقعیتی بحرانی بتوانیم خود را زنده نگه داریم و از مهلکه بگریزیم؛ درست شبیه همان تصویر الگوساز پدر و تعالیمش که آندری زویاگینتسف در فیلم شگفت بازگشت(2003) به تصویر کشید.یکی از برادران فیلم، مطیع بی‌چون و چرای پدر می‌شود و گوش به فرمان اوست اما دیگری اطاعت و احترام بیش از حد به پدر را خطری برای غرور و استقلال خود می‌بیند.آیا واقعا دنباله‌روی از دستورات پدر خدشه‌ای به فردیت شخص و ضربه‌ای به منیت و غرور اوست؟پدری که زویاگینتسف در فیلم بازگشت به تصور می‌کشد گرچه مدتی در دنیای فرزندانش غایب بوده و ظاهری خشن و غیر‌ منعطف دارد اما شخصیت او پر از رمز و راز نامکشوف است.او انگار افقی را می‌بیند که فرزندانش،میدان دیدشان ناتوان از رویت آن است.او قرار است پسرانش را آگاهانه در مسیر مشکلاتی سخت قرار دهد؛به آن‌ها میان‌بُرهایی برای گریز از مشکلات بیاموزاند و در هزار‌توهای زندگی،آن‌ها را با تجربیات بدست آمده‌شان تنها بگذارد تا راهشان را همچنان ادامه دهند. پدران قرار است از خود میراثی به جای بگذارند که فرزندان در ادامه راه از این گنجینه استفاده کنند. در پایان فیلم جانوران حیات وحش جنوب دختر دیگر از کابوس حیوانات غول‌پیکر دنیای جلوی چشمانش به واسطه حضور پدر و تعلیمات او نمی‌ترسد و بر ترس مرگ پدر هم فائق می‌آید.برادران فیلم بازگشت تنها با تأسی از رفتار پدر و کارهایی که در مواقع بحرانی و خاص انجام می‌داد می‌توانند پس از مرگ پدر از آن جزیره زیبا و سحرانگیز جان سالم به در ببرند.انسان در کانون خانواده است که بزرگ می‌شود،تجربه کسب می‌کند و به بلوغ می‌رسد. پدر در این نهاد نقشی اساسی برای فرزند دارد.پدر در چنین فیلم‌هایی از دیگاه کودک چون الهه‌ای می‌نماید که اعمال و رفتارش الگو می‌سازد.فرزندان ادامه‌ دهندگان راه پدرانشان هستند.آن‌ها راه ناتمام پدرانشان را تکمیل می‌کنند و تجربه و توشه مسیرشان همان اندوخته‌ای است که از پدر به ارث برده‌اند.فرزند از پدر می‌آموزد که برای زندگی چگونه در شرایط سخت باید «مرد عمل» بود،مشکلات را طاقت آورد و با تمام وجود به جنگ آن‌ها رفت.               

منبع: سایت ماهنامه‌ی فیلم،نقد خوانندگان

http://www.film-magazine.com/reviews/world/319/

لویی

یک کمدی متفاوت

سریال کمدیِ درخشانِ «لویی» در هجوم سیل‌آسای سریال‌های طنز آمریکایی به طرز بسیار ناجوانمردانه‌ای دیده نشده است. در پُرمخاطب نبودن چنین سریالی در نزد تماشاگر عام، می‌توان دلایل متعددی را برشمرد و «لویی» را به خاطر جسارت متهورانه‌اش در شکستن مرزهای کلیشه‌‌وار که با فرمول‌های یکسان از مخاطب سال‌هاست خنده می‌گیرندْ ستود. شهامت «لویی» در بیان کردن بعضی معضلات زندگی زناشویی با دیالوگ‌هایی هزل‌گونه که همچنین رفاه،فرهنگ،سیاست و رابطه‌های احساسی مردمان آمریکا را هجو می‌کند به فرم سریال تَر و تازه‌گی خاصی بخشیده است. «لویی» در مقابل تمام سریال‌های کمیک که بر طبل تبلیغ «رویای آمریکایی» می‌کوبند گستاخانه می‌ایستد و جسورانه به سبک اکثریت سریال‌های متداول طنز حمله می‌کند. سریال «فرندز»، «آشنایی با مادر»، «خانواده‌ی مدرن» و چندین‌وچند سریال دیگر که آمریکا را مکانی رنگی و زیبا برای دوستی و عاشقی نمایش می‌دهند درست در نقطه‌ی مقابل سریال «لویی» قرا می‌گیرند. «لویی سی‌کِی» این اِستندآپ کمدین مشهور با تاکید بر فیلمنامه‌هایی به شدت طراحی شده و ظریف، همراه با دیالوگ‌های زیاد که بیشترشان بداهه به نظر می‌رسند و گاه در بیان مسائل با اعتمادبه‌نفسی دیدنی از مرز وقاحت هم عبور می‌کنندْ می‌کوشد بر مسیری ضدجریان تابلویی به غایت چرک، نااُمید و نااَمن از ایالات‌متحده نشان دهد. علاقه‌ی لویی به نمایش «بدشانسی» در زندگی که به صورت پی‌درپی و افراطی در سریال برای شخصیت اصلی اثر اتفاق می‌اُفتد بیانگر نوع نگرش و بینش «لویی» نسبت به زندگی است. سریال کوشیده «لویی» را همیشه نه در جدال با بخت تلخ زندگی خویش بلکه او را تنها تسلیم و بازنده در مقابل جبر زندگی نشان دهد و همچنین با تمسخر و به استهزا گرفتن همه چیز از جمله قوانین جبر‌گونه‌ی زندگی کوشیده خود را آرام کند. استفاده‌ی لویی از dirty language در تمام سه فصل پخش شده کمک می‌کند تا سریال تصویر پُررنگ «رویای‌آمریکایی» و به خصوص تقدیس بنیان «خانواده» و «عشق» را مخدوش کند. رئالیسم تصویر شده در سریال همراه با طنز بسیار ابسورد و پوچی که لویی در تک‌تک سکانس‌های سریال درنظر می‌گیرد کمک وافری به مجموعه کرده تا امضای کارگردان را در هر اپیزود داشته باشد. طنزی ابسورد که از هرگونه ایده‌آل‌گرایی در عشق،خوشبختی،خوشحالی و موفقیت در آمریکا که مدام در سریال های طنز مختلف به خورد مخاطب داده شده پرهیز می‌کند و تصویری به شدت واقعی و جبرگرا از کشور آمریکا نشان می‌دهد. در برخی اپیزودهای سریال، بستر کمیک مجموعه کاملا فراموش شده و صرفاً داستانی با پس‌زمینه‌ی بسیار تلخ روایت می‌شود. «لویی» رابطه‌های عاشقانه‌ی دنیا را پوچ، بی‌سرانجام و غیرممکن نشان می‌دهد و لحن سریال در ضمن کمدی بودن ناگهان به شدت جدی،تلخ و عبوس می‌شود و فرم اثر به سمت یک کار رئال فوق‌العاده غمگین حرکت می‌کند. در همین نقاط است که سازنده‌ی اثر غم و شادی را در کنار هم نشان می‌هد تا خط فکری خود را از سازندگان مرسوم سریال های کمیک رایج به شدت جدا کند.

بهترین پیشنهاد (2013)

یک پیشنهاد بی‌شرمانه

                  

«جوزپه تورناتوره» راوی عشق‌های به سرانجام نرسیده است. مردانی که تمام و کمال تلاش می‌کنند تا آن احساسِ نابِ ایده‌آل را که در ذهن‌شان پرورانده‌اند به منصه‌ظهور بیاورند و به خیال شیرین آن، رنگ واقعیت ببخشند. کاراکترهای داستان‌های او همواره در رسیدن به عشق زندگی‌شان ناکام مانده‌اند، زخم برداشته‌اند و خاطره‌ی آن عشق‌های به یغما رفته، زندگی‌شان را به تلاطمی طوفانی کشانده است. «آلفردو» در «سینما پارادیزو» به دلایلی «توتو» را در رسیدن به وصال محبوبش ناکام گذاشت. «توتو» در قبال فدا کردن زندگی خویش در علاقه‌‌ی دیوانه‌وارش به سینما،محبوبش را از دست داد و در تمام طول زندگی‌ با خاطره‌ی نوستالژیک این احساسِ به سرانجام نرسیده سَر کرد. در «مالنا» اوضاع در پس‌زمینه‌ی جنگ،فقر و فساد می‌گذشت و عشق ناکام پسرک به «مالنا» برای او خاطره‌ی غم‌انگیزی شد که تنها از او ناظری ناتوان می‌ساخت که در حال فروپاشی همه‌جانبه‌ی معشوقش می‌بود بدون اینکه قارد به انجام کاری باشد. حتی در «زن ناشناس» اگرچه پایان فیلم حسی از اُمید و شادی را در دل مخاطب زنده می‌کرد اما مسیر زجرانگیر به ثمر رسیدن عشق - در این فیلم البته یک عشق مادرانه- مشروط به تحمل و زجرهای سنگین و کمرشکنی می‌شد. اوضاع وخیم و خون‌آلود پس از جنگ در ایتالیا چه در «باریا» و چه در «مالنا» روند زندگی مردان تورناتوره را مختل کرده است. جامعه‌ی فقیر و پلشت و پرنیرنگ «ستاره‌ساز» همچون «مالنا» یادآور تباهی احساسات ناب مردمان سرزمین تورناتوره است. تورناتوره در جدیدترین ساخته‌اش«بهترین پیشنهاد(2013)» کاراکتر داستانش را همچون بیشتر فیلم‌هایش شیفته‌ و شیدای هنر نشان می‌دهد. «توتو» و «آلفردو» در «سینما پارادیزو» دل‌بسته‌ی سینما بودند. «مورلی» در «ستاره‌ساز» با سینما و کشف استعداهای بازیگری روزگار می‌گذراند. در «افسانه‌ی‌1900» موسیقی و به خصوص نوای پُرشور پیانو یکی از اجزای اصلی ساختمان اثر محسوب می‌شد. و در «بهترین پیشنهاد» علاقه‌ی وسواس‌گونه‌ و خانمان‌برانداز «آقای اولدمن» به تابلوهای نقاشی خودنمایی می‌کند. تورناتوره در «بهترین پیشنهاد» محبوبِ مرد را پشت پرده پنهان می‌کند، وجهی دست‌نیافتنی و ایده‌آل از او می‌سازد و بدین‌ترتیب مسیری را برای مرد قصه فراهم می‌کند که با آمدن معشوق و از پرده برون افتادنِ تمثالِ محبوب، سیر اصلی آن شور و اشتیاق ته‌کشیده و پژمرده دوباره به طرز بسیار محرک و دلچسبی در ردای یک ناجی برای او شکوفا شود. اینجاست که مخاطب دلش همچنان به نیروی معجره‌آسای عشق گرم می‌شود اما تورناتوره ورق را بر‌می‌گرداند و هسته‌ی اصلی تصویر این عشق ایده‌آلِ مرد را تابلویی دست‌نیافتنی،غیر‌ممکن،منافق،فریب‌کار،طماع،ریاکار و از همه نگران‌کننده‌تر «کلٌاش» نمایش می‌دهد. عشق دقیقا همان بلایی را از مسیری دون و خائنانه بر سر آقای اولدمن می‌آورد که خود او برای تصاحب آن تابلوهای وسوسه‌انگیز و زیبا از آن سود می‌جست. این بزرگترین بلایی است که تورناتوره بر سر مفهوم عشق تا به حال در تمام آثارش آوار کرده است.

پیش از نیمه‌شب

غروب عشق

 اگرچه در «پیش‌ از طلوع» و «پیش از غروب» زمان اندک بود و فرصت دیدار محدود؛ اما عاشق و معشوق  با انگیزه‌ای مهارنشدنی به تمام جزئیات زندگی در حرف‌هایشان رنگی دلپذیر و طعمی شیرین و باطروات می‌بخشیدند. در «پیش از نیمه شب» حصار تحدیدکننده‌ی زمان از بین رفته و وصال به معنای واقعی کلمه متجلی شده؛ با تمام این اوصاف زن و مرد بی‌اعتنا به عبور زمان، همچنان اهمیتی به آن سکوت‌های زجرانگیز روزمرگی و کسالت‌های رخوت‌آلود میان‌سالی نمی‌دهند. آن‌ها هنوز عقاید و افکارشان را با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر برای هم بیان می‌کنند و مدام در موافقت یا مخالفتِ با یکدیگر، این بازی هیجان‌انگیز را ادامه می‌دهند.طراوت عشق و  تب‌وتاب شناخت یکدیگر، بعد از زندگی مشترک با سرعتی وصف‌ناپذیر رو به افول می‌رود و تماشاگر منتظر است تا ببیند این سقوط و سرخوردگی در رابطه ـ شما بخوانید وصال یا همان قتل‌گاه عشق ـ بالاخره قرار است در کدام نقطه‌ی اثر همچون زخمی کهنه دوباره تازه شود؟

«سلین» در بخش‌های پایانی فیلم در خلال گفت‌وگو‌های بی‌شمار اثر اعتراف می‌کند که دیگر «جسی» را دوست ندارد و تحمل زندگی مشترک برای او امکان‌پذیر نیست. این همان نقطه‌ی بحرانی و واقع‌گرایانه‌ای است که 18 سال برای تماشایش صبر کرده‌ایم. کدام یک از این دو شخصیت بار گناه بیشتری در اضمحلال این رابطه را به دوش می‌کشند؟ «ریچارد لینک لیتر»با تقسیم کردن بار خطا و تقصیر بین هر دو کاراکتر، می‌کوشد دلیل اصلی این فروپاشی را بیشتر بر گردن بازیِ زندگی بیندازد تا بازیگران این میدان. مصیبتی که گذران زندگی بر مفهوم عشق می‌آورد و آرام‌آرام هسته‌ی اصلی و در اصل ایده‌آل آن را منهدم می‌کند در جای‌جای اثر می‌خرامد. در این که زندگی گاهی چنان هجوم می‌آورد تا معناها رنگ ببازند و دل‌ها از امید خالی شود شکی نیست. لحظاتی که دیگر نمی‌توان راه گریز و امیدی یافت و استیصال آغاز می‌شود و چراغ شکستْ روشن.یک نوع بن‌بستِ تاریک در رابطه.گویی دو طرف دیگر به هیچ‌عنوان حرف همدیگر را نمی‌فهمند و این خود می‌تواند آغاز درام زندگی باشد. رفتار پایانی «جسی» و «سلین»  مرهمی موقتی برای این درد است. این که با تمام سختی‌ها و واقف بودن به حقیقت فانی عشق و مفهوم بی‌رحم عبور زمان، باید کمی رها کرد، اندکی آسان‌تر گرفت و دست از کنکاش و جست‌وجو برداشت و توقعات خویش را با واقعیت بیشتر تطبیق داد.در حرف شاید آسان باشد که بتوان دست از ایده‌آل‌گرایی کشید و تن به حقیقت هستی داد.انگار «جسی» و «سلین» در پایان این حقیقت را پذیرفته‌اند؛ حالا نوبت ماست که تصمیم بگیریم. آن‌ها شاید توانستند؛ ما می‌توانیم؟

شکار/The Hunt

نگاهی به فیلم شکار(2012) ساختهٔ «توماس وینتربرگ»

ماخذ: روزنامه‌ی اعتماد،چهارشنبه،۳۰ مرداد ۱۳۹۲

http://etemadnewspaper.ir/PDF/92-05-30/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/92-05-30/299.htm#248936

شرارت کودکانه

فیلمنامهٔ شکار بر پایهٔ یک تهمت و شک بنا می‌شود. در فیلم‌هایی که کارگردان می‌خواهد ظن تماشاگر را نسبت به شخصیتی در انجام یا عدم انجام کاری برانگیزد اصولاً چالش فیلمساز در ایجاد موازنه‌ای بین هر دو طرف قضیه شکل می‌گیرد بدین‌معنا که هم متهم بتواند دلایلی قانع‌کننده برای بی‌گناهی خودش داشته باشد تا بتواند آماج حملات روانه شده به سویش را دفع کند هم شاکی دلایل قابل‌قبولی برای انگ‌زدن در چنته داشته باشد.حال کارگردان اگر به یکی از این دو طرف تمایل بیشتری نشان دهد چه اتفاقی می‌اُفتد؟بدون شک زوایهٔ نگاه اثر در تایید یک طرف ماجرا سوق داده می‌شود. اگر فیلمساز تلاش کند تا دوربین خود را به سمت شاکی فاجعهٔ رخ‌داده‌شده نزدیک کند نتیجه‌اش رنج تماشاگر در تحمل ظلم و جنایتی است که بر شاکی پرونده روا شده و نتیجهٔ مستقیم‌تر آن ایجاد انزجار از متهم ماجرا؛ اما اگر دوربین فیلمساز صدوهشتاد درجه بچرخد و طرف متهم بایستد آن‌گاه بی‌گناهی شخص و رذالت آدم‌های قصه در ایجاد جوی ملتهب برای متهم و روانهٔ سیل تهمت‌های رنگارنگ می‌تواند موقعیتی مظلوم و تراژیک برای او بسازد و طرف شاکی ماجرا را ظالم،بی‌فکر و سطحی‌نگر که حاضر به گفت‌و‌گو نیست جلوه دهد.اما حالا فرض کنیم دوربین کارگردان در بین این دعوا در وسط ماجرا مکثی داشته باشد و حق را بین هر دو طرف تقسیم کند. این‌که حقیقتِ گمشده کجاست و اصولاً واقعیت در میان پَستی و بلندیِ زندگی کجا خود را نهان کرده و چگونه باید در حست‌و‌جوی آن باشیمْ می‌تواند چالشی عظیم‌تر برای فیلمساز داشته باشد.این ایده‌آلترین نقطه برای قرارگیری نگاه فیلمساز در یک بحران است و اصولاً در بن‌بست است که درام عمق می‌گیرد، یعنی با توجه به این‌که شواهد مستدلی موجود است که شخصی کاری را انجام داده از طرفی مدارکی واضح‌تر داریم که فرد مرتکب آن کار نشده است. این بن‌بست در نرسیدن به جوابِ قطعی یکی از ویژگی‌های فیلم‌هایی است که می‌کوشند در بستر رئالیسم لحن خود را انتخاب کنند. اصولاً لغزیدن در طرفداری در نزاع بین دو طرف برای یافتن حقیقت کاری بسیار آسان‌تر و کم‌دست‌اندازتر برای کارگردان می‌تواند باشد چرا که با مدارک معقولی که از یک طرف در دست دارد می‌تواند طرف مقابل را به راحتی تخطئه کند و برای کاراکترهایی که ظلمی به آن‌ها روا شده دل بسوزاند و تماشاگر را تحت تاثیر قرار دهد. در فیلم شک(جان‌پاتریک‌شانلی،2008) اتهامی که از طرف مریل‌استریپ به فیلیپ‌سیمورهافمن زده می‌شود با توجه به خرده‌اطلاعاتی که در طول خط قصه‌ی فیلم در فضای اثر چیده شده مخاطب را در برزخ تصمیم‌گیری قرار می‌دهد تا نتواند تصمیم قاطعی دربارهٔ شخصیت هافمن به عنوان یک کشیش دلسوز یا یک بیمار جنسی بگیرد.فیلم شک صرف‌نظر از تمام نقاط ضعف فیلمنامه و کارگردانی‌اش نمونهٔ بارزی است از تلاش فیلمساز در ایستادن در نقطه‌ای ناظر به جای قاضی. اما روند پُررنگ شدن ادله‌های شاکی و رنگِ واقعیت به‌خود‌گرفتن دلایل شاکیان در به‌بندکشیدن تدریجی متهم را می‌توان در فیلم تحسین‌شدهٔ جشن (توماس‌وینتربرگ،1998) هم پیگیری کرد.آنجا هم ابتدا اطلاعات ریزی کم‌کم با سایه‌ای از شک‌و‌شبهه آرام‌آرام در طول درام به مخاطب تزریق می‌شود و وینتربرگ در پایان دوربینش را طرف شاکیان ماجرا نگه می‌دارد و از شخصیتِ پدر هیولایی دون و شیطان‌صفت می‌سازد که در نهایت توسط فرزندانش طرد می‌شود.پدر در جشن اگر به سزای اعمالش می‌رسد، محق به چشیدن طعمِ لگدمال شدنِ غرورش در مقابل همگان است چرا که در طول فیلم با توجه به زاویهٔ نگاه کارگردان او یک جنایتکار مریض است که با اعمال و رفتار شنیع خود زندگی فرزندانش را تباه کرده است. وینتربرگ در شکار حالا این‌بار بر خلاف جشن متهم ماجرا را مبرا از گناهانی که به او روا می‌دارند می‌کند.کارگردان به هیچ‌عنوان تلاش نمی‌کند نگاه بی‌طرفانه‌ای به جدلِ ایجاد شدهٔ مابین دو دوست قدیمی داشته باشد. دوربین کاملاً جانبدارانه در یک طرف قضیه می‌ایستد و طرف مقابل را محکوم می‌کند. نگاه او به لوکاس (با بازی حیرت‌انگیز مدز‌میکلسون) نزدیک‌تر است و سعی در محکوم کردن طرف شاکی دعوا را دارد. دغدغهٔ داستان بیشترین نیروی خود را صرف بسط دادن مهفوم آبروی یک فرد و چگونگی نابودی آن در جامعه‌ای بی‌رحم می‌کند.شخصیت لوکاس، این معلم خوش‌طینت و مهربان، صرفاً با تهمت یک کودک خردسالِ نامتعادل که بر اساس تذکر لوکاس که ناشی از ابراز علاقهٔ غیر‌معمول دخترک به او شده بود نیست‌ونابود می‌شود.اصولاً در چنین فیلم‌هایی برای این که بتوان موقعیت متهم ماجرا را بیش از حد ترحم‌انگیز،ضعیف و ستم‌دیده نمایش داد طرف مقابل را به همان اندازه باید ظالم، بی‌منطق و متکی بر استدلال‌هایی سست در گفت‌و‌گو و به طور کلی «احمق» به تصویر کشید.معلمی مهربان با صورتی معصوم که حتی هنگام دستشویی رفتن بچه‌ها هم مجبور به تمییز کردن اجباری آن‌ها می‌شد - که این رفتار بچه‌ها هم ناشی از گستاخی در کردارشان که نتیجهٔ تربیت خانوادگی ضعیفی است که داشته‌اند می‌شود - چگونه محتمل است به یک‌باره زیر بار سنگین‌ترین حملات از طرف مدیر کودکستانی که در آن کار می‌کند و همچنین  دوستان گرمابه‌وگلستانش قرار گیرد؟هروقت که آن دخترکِ خردسالِ به‌ظاهر روان‌پریش می‌خواهد اعتراف کند که به دروغ این حرف را زده شخصیت‌ها مدام به صورت حماقت‌باری جلوی حرف زدنش را می‌گیرند و انکار او از حرف‌های قبلی‌اش را ناشی از اثرات روانی سوء‌استفادهٔ‌جنسی که برایش اتفاق‌ افتاده می‌دانند.کلاً دخترک چرا به یک‌باره تصمیم می‌گیرد که چنین حرفی را بزند؟ ریشهٔ اتهامی که کلارا (با بازی خیر‌کنندهٔ آنیکا ودرکوپ) به معلم می‌زند در فیلم فقط به صحنه‌ای مربوط می‌شود که کودک در ابراز محبت به معلم با پاسخی منطقی روبرو می‌شود و دخترک را برآشفته می‌کند. دیالوگ‌هایی که دخترک دربارهٔ لوکاس می‌گوید به خاطر گوش دادن به حرف‌های برادرش در خانه است که آن عکس غیر‌اخلاقی و مستهجن را از جلوی چشمان او گذراند. در ثانی گیریم این کودک روان‌پریش است بقیه بچه‌های کودکستان که معلم رابطه‌ای بسیار‌خوب با آن‌ها دارد چرا به یک‌باره همه‌با‌هم هم‌دست می‌شوند که آبروی مربی مهربان‌شان را ببرند؟طبق چه کنشی در فیلم بچه‌ها از او عقده پیدا می‌کنند؟مدیر کودکستان در دیالوگی رو به بعضی از والدین می‌گوید که آثار کابوس‌های شبانه به خاطر فاجعهٔ رخ‌داده شده در بعضی از بچه‌ها دیده شده و این از نظر وینتربرگ بدین‌معنی است که کودک یک شیطان‌ِ دیوانهٔ به‌تمام‌معناست که میل و اشتهای آن‌ها به دروغ‌گویی و شرارت سر به فلک می‌کشد. چرا والدین،دوستان و صمیمی‌ترین دوست لوکاس(تئو) عمق حماقت‌شان همه به بی‌نهایت میل می‌کند و هیچ دلیل مستدلی در اتهام‌زنی ندارند؟ ایدهٔ زیرزمین خانهٔ لوکاس و بعد رد آن در طول فیلم که توسط پلیس انجام می‌شود آیا نمی‌توانست از همان اول توسط مدیر کودکستان انجام شود و با تحقیق و تفکر دست به کارهای جدی‌تری بزنند تا اینکه از همان اول صرفاً بر پایهٔ یک ادعای سادیستی از یک کودک به ظاهر نامتعادل، آبرو و شخصیت یک فرد را به بازی بگیرند تا او را در موقعیت مظلوم در مقابل چشمان تماشاگر قرار دهند؟ این‌ها همه دم‌دستی‌ترین ابزارهای کارگردان برای موقعیت مظلوم کاراکتر اول قصه‌اش محسوب می‌شود.ایده‌های اعصاب‌خوردکنی مانند حمله با سنگ به خانهٔ لوکاس، کشتن سگ او و همچنین ایدهٔ نپخته و جانیافتادهٔ حمله به او  در پایان فیلم که قصد تعلیق در اثر را دارد بدین‌معنا که این قصه هنوز توسط دشمنان لوکاس سرِدراز دارد، جز ایجاد یک هیجان باسمه‌ای چه کارکرد دیگری می‌تواند داشته باشد؟ از همه بدتر رفتار رذیلانهٔ مسئولین فروشگاه با لوکاس است. آن‌ها حتی بعد از اینکه لوکاس توسط پلیس تبرئه شده، او را بدون هیچ دلیل قابل‌قبولی زیر بار کتک لِه می‌کنند و ثابت می‌کنند شهری که توسط کارگردان به نمایش درمی‌آید «هِرت‌«ترین جای جهان است. درست هنگام خروج لوکاس از فروشگاه تئو و خانواده‌اش او را با سروصورتی خوینین می‌بینند و از انجام کارهای وقیحانه‌شان احساس پشیمانی می‌کنند. یک تمهید ساده‌انگارانهٔ دیگر از جانب وینتربرگ برای به لجن کشیدن این شهر و مردمانش و همچنین تقدیس موقعیت مظلوم و زجر‌کشیدهٔ لوکاس. شهری که به‌راحتی می‌توان تهمت زد، آبروی انسانی را به باد داد و زندگی‌اش را نابود کرد.لوکاس چرا بعد از حمله به خانه‌اش و کشته شدن سگ محبوبش به پلیس شکایت نمی‌کند؟چه کسی سگ را می‌کشد و به خانهٔ او حمله می‌کند؟چه کسی در پایان به سمت او شلیک می‌کند؟چه کسی به غیر از خانوادهٔ کلارا و بقیه والدین مدرسه می‌تواند زخم‌خورده از او باشد؟ تئو (با بازی توماس‌بولارسن که در جشن هم در کنار وینتربرگ بود) دوست صمیمی اوست و از قرار معلوم در مراسم جشن تیراندازی مارکوس(پسر لوکاس)شرکت کرده و در بخشی از فیلم برای دلجویی از رفیق گذشته‌اش برای او شام می‌برد و با او رابطه‌اش بهبود یافته.با توجه به تمام این موارد این تعلیق چه منطق و کارکردی در فیلمنامه دارد؟ اصولاً سعی در پاسخ دادن دادن به این سوالات بیهوده است چرا که کارگردان صرفاً می‌خواسته به هر اجباری ظلم‌های مغرضانه‌ای را علیه لوکاس انجام دهد بی‌آن‌که منطق درستی در اثر بچیند،فضا را باورپذر بیافریند و قصه‌اش را دراماتیزه کند. وینتربرگ تمام تلاشش را می‌کند که جامعه‌ای تصویر کند که  قادر است به یک‌آن یک رفیق شفیق، یک معلم رئوف و دلسوز و یک انسان معتمد را در کسری از ثانیه تبدیل به یک قربانی برای آن اجتماع کند.این‌که مرز باریک و حساس بین یک آدم خوب و شمایل یک شیطان را به خود گرفتن از دیگاه انسان‌های اطراف‌مان از یک تارمو هم نازک‌تر است، بزرگترین حرفی است که وینتربرگ تلاش می‌کند تا آن را بیان کند.محیط بی‌رحمی که از معصوم‌ترین فرد جامعه انتقام می‌گیرد و آبروی او را با بی‌رحمی جلوی همگان ذبح می‌کند تا خود به آرامش برسد و تاوان اشتباهات خود را گردن دیگری بیندازد. وینتربرگ حواسش نبوده که اگر جامعهٔ لوکاس،دوستان و همکاران محل کارش همگی به اتفاق آدم‌هایی ظالم باشند که تنها تا نوک بینی‌شان قادر به رویت هیچ اُفقی نیستند، ناخودآگاه با زیر سوال بردن همه چیز اولین کسی که بیش از همه از جانب تماشاگر زیر بار انتقاد وینتربرگ قرار می‌گیرد خود لوکاس است چرا که او تا به حال در شهری زندگی کرده که نمی‌دانسته چه آدم‌هایی دور‌ و ‌اطرافش زندگی می‌کنند. این شرایط بیش از همه لوکاس را از نگاه مخاطب سزاوار هجمه قرار می‌دهد. لوکاس شخصیتی است که تنها با اتهام یک کودک آبروی زندگی و اعتماد اجتماعی‌اش به یغما می‌رود. می‌توان به این نکته صحه گذاشت که با این روش کارگردان، لوکاس هم جزو همین قماش آدمیان محسوب می‌شود و جزء آن‌هاست اما مشکل از جایی شروع می‌شود که کارگردان لوکاس را در یک طرف ماجرا و مردم شهر را با شمشیرهایی آخته در نبرد با لوکاس در طرف دیگر قصه نشان می‌دهد.

 شرارت کودکان و چیستی دلایل این خصیصهٔ هولناک خود می‌تواند آزمونی دشوار برای فیلم‌ساز باشد تا با واکاوی شرایط تربیت و زندگی کودک به دلایل این خوی شیطانی در کودکان پی ببرد.وینتربرگ به جای تلاش در ریشه‌یابیِ این کنش از جانب کودک، صرفاً بازخورد این عمل در جامعه را نشانمان می‌دهد.میشائیل‌هانکه در اثر سترگ و بزرگ خود روبان‌سفید(2009) با ترسیم جامعه‌ای فاسد که کودکانش در آن از انواع و اقسام شکنجه‌های روحی و جسمی رنج می‌برند،بچه‌ها را منبع و الهامِ اصلیِ شر در جامعه تصویر می‌کند. کودکانی که زیر بار سخت‌ترین تعالیم دینی کمر خم می‌کنند،تحت سیطرهٔ فاسدترین حکومت‌ها رشد می‌کنند و در نهایت به نسلی هولناک و وحشتناک به نام فاشیسم در آلمان تبدیل می‌شوند اما وینتربرگ در شکار تنها با اشاره‌های جزئی به زندگی کلارا و شرایط تنهایی و افسردگی او در خانواده، خشم و غیظ خود نسبت به جوامع مدرن در اروپای شرقی را عریان می‌کند.او به شدت رذالت این شهر و مردمانش را پررنگ می‌کند و تمام بنیان‌های اخلاقی جامعه را بسیار لغزان و شکننده نمایش می‌دهد.شرایط تربیت خانوادگی،محل رشد کودک در محیط خانواده همیشه دلیلی بوده تا کاراکترهای فیلم‌های وینتربرگ عقوبت ناخوشایند خود در آینده و همچنین رفتار غیرقابل‌قبول‌شان در زندگی را با آن توجیه کنند.فرزندان سرخورده‌ٔ فیلم جشن بعد از چندین سال همچنان عقده و حقارت تلخ گذشته را به دوش می‌کشند اما در انتها انتقام خود را از پدر بیمارشان می‌گیرند.مادر لاآبالی فیلم زیردریایی(توماس وینتربرگ،2010) هم با ساخت شرایطی وحشتناک برای دو پسرش زندگی آن‌دو را در آینده به شدت تحت شعاع خود قرار می‌دهد طوری که کار یکی به اعتیاد و خودکشی می‌رسد و دیگری در اوج افسردگی در فراهم آوردن شرایط قتل انسانی سهیم می‌شود.زخم بحران‌های از کودکی به جامانده تا سال‌ها دست از سر آدم‌های وینتربرگ برنمی‌دارد.

دوربین کنش‌گر

ملاحظاتی درباره‌ی حرکت دوربین در سینما

دوربین در اکثر قریب به اتفاق آثار سینمایی حالتی نظاره‌گر داشته و بیشتر در تلاش است تا در تمام لحظه‌های فیلم بازتاب‌دهنده‌ی درون و برون کاراکترها باشد تا بتواند روایتی که شخصیت در آن نقش تعیین‌کننده‌ای را به عهده دارد نمایش دهد.این شخصیت است که در فیلم همواره در پیچ‌و‌خم روایت حضوری انکار‌ناپذیر دارد. دوربین همواره آغاز و پایان آدم‌های قصه را با هیجان و تاکیدی بیشتر به تصویر می‌کشد. بازیگر را دنبال می‌کند و شاهدگر عمل شخصیت در بیشتر لحظه‌های زندگی اوست. نمایانگر سوژه‌ی مقابل خود و نمایش‌دهنده‌ی احساس و بینش او نسبت به زندگی است. فیلم‌های بسیاری در تاریخ سینما موجودند که در آن دوربین برای دقایقی در سکانسی به خصوصْ این نقش همیشگی و کلیشه‌ای خود را کنار می‌گذارد وسعی می‌کند که این بار برخلاف همیشه به جای تاباندن نور سوژه بر پرده‌ی نقره‌ای سینما خود به صورت سوژه‌ای کنش‌گر درآید و در مواقعی بدون نشان دادن بازیگری در مقابل خود به تنهایی متهورانه کنش‌گری کند و معادلات فیلم را بر‌هم بریزد و یا انتظار تماشاگر را همچنان در تعلیقی گیرا نگاه دارد.آنچه جلوی چشمان دوربین اتفاق می‌اُفتد بیشتر نمایش رخدادی است که به دلایلی سببی در طول درام به دست آدم‌های داستان در حال اتفاق است و دوربین می‌کوشد با حرکت خود تنها منظور،احساس و حرف بازیگران صحنه را بهتر عیان و منتقل کند. در سه مثالی که در  ادامه  بدان اشاره می‌کنم دوربین نه به عنوان همراه برای شخصیت و تبیین کنش کاراکتر بلکه به عنوان مولد رخدادی منفرد،تاثیرگذار و اصلی در متن اثر به کار گرفته شده است.

در فیلم روانی( آلفردهیچکاک،1960) بعد از قتل کاراگاه در خانه‌‌ی «نورمن‌بیتس» دوربین، شخصیت و تماشاگر همه در هیجان و اضطرابِ کشفِ این راز به سر می‌برند و تماشاچی منتظر است تا ببیند که بالاخره مادر نورمن چه جور آدمی است و قاتل این کاراکترها بالاخره کیست.زمانی که نورمن قصد انتقال مادر از اتاق همیشگی‌ به زیرزمین خانه را دارد یکی از کارکردهای مستقل دوربین در آثار سینمایی را مشاهده می‌کنیم که در لحظه، معادلات را به هم می‌ریزد تا راز فیلم همچنان سر به مُهر بماند.هنگامی که نورمن به اتاق می‌رود تا مادر خود را بردارد دوربین او را  دنبال می‌کند اما هنگامی که نورمن به اتاق وارد می‌شود دوربین  روی پله‌ها متوقف می‌ماند و رفته‌رفته به سمت دیوار سالن حرکت می‌کند و در بالاترین نقطه‌ی اتاق و روی سقف مستقر می‌شود تا ما همچنان نتوانیم چهره‌ی مادر نورمن را ببینیم. حرکتی که دوربین خود در این سکانس می‌کند برخلاف راهبرد قبلی‌اش در تمام طول فیلم بوده یعنی همیشه همراه شخصیت و در حال تماشای او بوده ولی این بار دوربین برای تماشاگر تعیین‌تکلیف می‌کند که چه چیزی را باید ببیند و چه رازی را هنوز نباید بفهمد. دوربین اجازه‌ی همراهی با نورمن در ورود به آن  اتاق را به تماشاگر نمی‌دهد. به یک معنا، در آن لحظه هیچکاک با این تکنیک تماشاگر را از حالتی شرکت‌کننده و فعال به بیننده‌ای ناظر وناتوان در دیدن حقیقت تقلیل می‌دهد تا اِشتها و هوسش برای کشف این معما تا پایان فیلم فزون‌تر از قبل شود.مادر پیر نورمن که در آغوش او از نمای عمودی دیده می‌شود کاملاً  کارکردی در راستای همان نمای سوپرایمپوز (برهم‌نمایی) معروف پایانی فیلم از صورت نورمن دارد که دوگانگی شخصیت او و حل شدن این دو کاراکتر(نورمن و مادرش) را در یک کالبد به خوبی نمایش می‌دهد.

سکانس پایانی فیلم همشهری‌کین(اورسون ولز،1941) یکی دیگر از کارکردهای منفردانه‌ی دوربین در فاش کردن حقیقت فیلم محسوب می‌شود. رازی که شخصیت جست‌وجوگر تامپسن عاجز از کشف آن است و در پایان هم در یافتن این حقیقت به شکستش اعتراف می‌کند..وقتی تامپسن بعد از گشت‌وگذارهای پی‌درپی و گفت‌وگو با اطرافیان «چارلزفاسترکین» در کشف معنا و چیستی واژه‌ی «روزباد» ناتوان می‌شود و تماشاچی را در کشف این رمز نااُمید می‌کند؛ این دوربین «اورسون‌ولز» است که با رفتن تامپسن و دور و اطرافیانش صحنه را مجال مناسبی می‌بیند تا راز کین را فاش کند. دوربین در یک حرکت طولانی آرام‌آرام به سمت کوره‌ای می‌رود که متعلقات کین در آن می‌سوزند. مطمئناً کشف معنای روزباد تنها یکی از چندین وجوه کارکردی همشهری‌کین محسوب می‌شود اما به عنوان یکی از مهم‌ترین ابعاد معماگونه‌ی اثر در انتها توسط دوربینی فاش می‌شود که جست‌وجوگر و بی‌قرار کلمه‌ی روزباد را در کوره‌ای بر روی سورتمه‌ی کودکی کین می‌یابد. دوربین وظیفه ای را انجام می‌دهد که تمام پیچ‌وخم‌های روایت که برای کاراکتر تامپسن توسط ولز طراحی شده بود ناتوان از انجام آن است.تامپسن در گفت‌وگوهای زیادی که با اطرافیان کین دارد به نتیجه‌ی خاصی نمی‌رسد اما دوربین همچون دستی از بیرون و از نقطه‌نظری کنجکاو  این معمای لاینحل و نهفته در دالان‌های پیچ‌در‌پیچ فیلم را حل می‌کند.

سکانس پایانی فیلم حرفه-خبر‌نگار (میکل‌آنجو آنتونیونی،1975) یکی دیگر از کنش‌گری‌های دوربین در ایجاد خلق فضایی هماهنگ با کاراکتر فیلم و همچنین اتمسفر اثر است. آنتونیونی در برداشتی بلند دیوید‌لاک(جک‌نیکلسن) را در سکانس پایانی فیلم در اتاق هتل تنها می‌گذارد،از میان میله‌های پنجره‌ی اتاق با آن هیبت به تدریج بیرون می‌رود و از هتل فاصله می‌گیرد و پس از گشت‌وگذاری در فضای بیرون هتل دوباره از همان پنجره به داخل اتاق بر‌می‌گردد تا تصویر جسد لاک را نشان تماشاگر دهد. آنتونیونی در لحظات پایانی زندگی لاک،او را تنها می‌گذارد و برای دقایقی از رویداد اصلیِ فیلم خارج می‌شود و دوباره به آن بازمی‌گردد. تنها گذاشتن لاک در زمان مرگ علاوه بر هم‌راستایی با شخصیت انزواطلب او در فیلمْ می‌تواند نوعی سازنده‌ی فضای فعال در خارج از قاب هم باشد.دوربین با خارج شدن از اتاق لاک مدام ذهن تماشاگر در ساخت رخدادی که آن پشت در حال وقوع است تحریک می‌کند و مدام حواس تماشاگر را به آن سو معطوف می‌کند تا نسبت به هرگرونه رویداد و صدا که در اتاق اتفاق می‌افتد حساس‌تر شود و جنب‌و‌جوش خارج کادر را در فضای ذهنی بسیار ملموس‌تر از تماشای اتسفر عینی آن بیابد. آنتونیونی با استفاده از یک برداشت بلند در یک پلان سکانس با حفظ وحدت مکان و رخداد به ابهام ذهنی اثر در کشف لایه‌های پنهان شخصیتی همچون دیویدلاک که مدام به دلیلی نامعلوم از گذشته‌اش می‌گریزد موکداً صحه می‌گذارد.حرکت آهسته‌ی دوربین در سکانس پایانی همچون ریتم کند و سنگین فیلم در تمام اثر به ایجاد شخصیت گوشه‌گیر و افسرده‌ی لاک و فضای سرد و دل‌مُرده‌ی فیلم کمک شایانی می‌کند.

دوربین در این سه فیلم و در بسیاری از فیلم‌هایی دیگر با کارکردهای این‌چنینی که بدان اشاره شد به هیچ عنوان در پی ایجاد دیدگاهی از خود به عنوان منبعی متافیزیکی یا فرابشری نیست. دوربین چنان آشکارا و دُرُشت حرکت می‌کند که بیشتر در پی فاصله‌گذاری بین جهان اثر و تماشاگر است تا بیشتر به مخاطب این مفهوم را القا کند که در حال تماشای یک فیلم سینمایی است.فیلمی که مؤلف آن(اینجا هیچکاک،ولز و آنتونیونی) عامدانه خود را از خارج اثر به کمک دوربین به دنیای متن پرتاپ می‌کند تا با کنشی عیان، تماشاگر را به سمت‌و‌سوی دلخواه خود هدایت کند. مسیری که کاراکترها،فیلمنامه و روایت ناتوان از انجام آن بودند و تنها این دوربین متحرک و کنش‌گر کارگردان است که قادر است این راه را به سرانجام برساند.

فقط خدا می‌بخشد( 2013)

       خدای کشتار

                       
«نیکلاس ‌ویندینگ ‌رفن» ثابت می‌کند که «رانندگی/Drive2011» تنها یک اتفاق بوده و یک کارگردان می‌تواند در اثر جدیدش به جای برطرف کردن نقاط ضعف فیلمنامه‌ی فیلم قبلی،تمام آن ایده‌های باسمه‌ای را بسط دهد و در فیلمی جدید با غرور و اعتمادبه‌نفسی مثال زدنی به مخاطب هدیه کند.تمجیدهای بیش از حدی که از قیلم متوسط «رانندگی» شد ـ تصاحب نخل طلای کارگردانیِ جشنواره‌ي کن بی تاثیر نبود ـ کارگردان را در توسعه‌ی ایده‌های نپخته‌ی فیلم قبلی و همچنین بی‌منطقی کنش کاراکترها جسورتر کرده است.«فقط خدا می‌بخشد/Only God Forgives2013» همان داستانِ نیم‌بندِ «رانندگی» را هم ندارد.یک داستان کم‌رمق با شخصیت‌هایی به شدت کاریکاتوری و اغراق‌شده که حرف زدن بلد نیستند و تنها به حماقت‌بارترین صورتِ ممکن به روی هم شمشیر و تفنگ می‌کِشند.«ویندینگ رفن» با نمایش بی‌پرده‌ترین خشونت‌ها در فیلم از قبیل سَربُریدن،پاره کردن گلو،پاشیدن روغن داغ به صورت شخصیت،چشم در‌آوردن،گوش بریدن،فرو کردن چاقو بر دست و پا و چندین‌وچند عمل مهوع دیگر به کمک فیلتر قرمز رنگِ دوربین که به صورت افراطی در اکثر صحنه‌های اثر استفاده شده، احساسی خون‌آلود از سیاهی و خفگی در سرتاسر اتمسفر فیلم ایجاد می‌کند.کاراکتر پلیس فیلم؛ همچون یک هیولای به‌تمام‌معنا در نقش یک مامور قانون، دست کمی از جنایتکارترین و جانی‌ترین بذهکاران دنیا ندارد.یک پلیس وحشی و روانی که در پایان، آواز رومانتیک هم می‌خواند و همواره با برکشیدن شمشیری از پشت؛ تلاش می‌کند مفهومی آیینی از سنت‌های آسیای شرقی را همراه توحش به فیلم سنجاق کند تا این ملغمه‌ی شورِ کارگردان برای تماشاگر به خوبی سِروْ شود.شخصیت‌پردازیِ «رایان گاسلینگ» با آن سکوت‌های مرموز و مخوفش در فیلم «رانندگی» بسیار به نفع فیلم تمام شد.«ویندینگ رفن» با کمک تمام ویژگی‌های گاسلینگ در فیلم «رانندگی» به خصوص در صحنه‌ی درخشان آسانسور توانست با مهارتی ستودنی و استفاده از نورپردازی هوشمندانه در به وجو آوردن میزانسن‌هایی حساب‌شده ابعاد خیر و شر درونی گاسلینگ را به نمایش بگذارد. صحنه‌ی رانندگی «رایان گاسلینگ» با محبوبش در غروب آفتاب از دیگر کارکردهای تصویری فیلم در پرداخت شخصیت محسوب می‌شود.اما «رایان گاسلینگ» در «فقط خدا می‌بخشد» همچون یک روح سرگردان از یک سکانس به چند سکانس جلوتر منتقل می‌شود.بیشتر اوقات سکوتی غیرمعقول را بَرمی‌گزیند و در صحنه‌ای دیگر فریادی مصنوعی می‌زند و کلا بسیار غیرقابل پیش‌بینی است. پرورندان و بسط انگیزه‌ی کاراکتر که یکی از مهم‌ترین اصول درام‌نویسی در باورپذیریِ پرداختِ شخصیت در دید مخاطب محسوب می‌شود به هیچ عنوان در کاراکتر او مثل تمام شخصیت‌های فیلم دیده نمی‌‌شود. مخاطب بعد از تماشای فیلم از خود سوال می‌کند که این فیلم چگونه با این شکل و شمایل توانسته به بخش مسابقه‌ی جشنواره‌ی فیلم کن در سال 2013 راه یابد؟

جدال دو غول ِ بازیگری

جدال دو غول بازیگری در یک سکانس درخشان

 

 تقریباً نیمی از زمان فیلم گذشته و ما همچنان قلب‌مان تُندتُند می‌تپد که قرار است بالاخره چه زمانی این دو غول بزرگِ بازیگری رو در روی هم به گفت‌و‌گو بنشینند، تا صحنه از هیبت و عظمتِ سینما تزیین شود؟ آیا «مایکل‌مان» برنامه‌ریزی لازم را برای سکانس مورد نظرش انجام داده؟ این سکانس قرار است در چه حدواندازه‌ای در مقابل چشمان تشنه‌ی مخاطب در تماشای اُبهتِ این دو اُسطوره‌ی بازیگری قرار گیرد؟«مایکل‌مان» با به‌کارگیری موازنه‌ای حیرت‌انگیز، در مدت‌زمانی نزدیک به 7 دقیقه با گرفتن نماهایی درشت از صورت این دو بازیگر، صحنه را با دقت و ریزبینی مثال‌زدنی خود می‌چیند تا کفه‌ی ترازو به نفع یک طرف، سنگینی نکند. فارغ از ایجاز، عمق و زیبایی دیالوگ‌های دوطرف که هر دو به یک میزان کوبنده و سنگین بیان می‌شوند؛ «مایکل‌مان» در کارگردانی هم می‌کوشد با گرفتن 27 نمای کلوزآپ از صورت «آل‌پاچینو» و 26 نما از سیمای «رابرت‌دنیرو» تساوی بین دو قطب خیر و شر را برای تماشاگر ایجاد کند تا مخاطب را در تعلیق سکانس گیرا و ماندگار پایانی اثر نگه دارد.یک دزد باهوش،عاشق و بااراده در مقابل پلیسی وظیفه‌شناس،باوجدان و خانواده‌دوست در جای‌جای اثر تعارضی پرُرنگ را می‌سازند که مدام خود را فریاد می‌زند.«دنیرو» و «پاچینو» همچون قصه‌های کلاسیکِ جنایی- پلیسی در پی تعقیب‌وگریز یکدیگر، زندگی را سپری می‌کنند تا در یکی از مهیج‌ترین،نفس‌گیرترین و باشکوه‌ترین سکانس‌های دونفره‌ی تاریخ سینما نقطه‌ی اوج درام را بسازند و رو در روی یکدیگر بنشینند؛ آن‌ها صرف‌نظر از هر کنش و حرکتی تنها به دیالوگ گفتنِ صرف، بسنده می‌کنند.سکانس فسونگر رودررویی «آل‌پاچینو» با «رابرت‌دنیرو» در فیلم «مخمصه»، این اثر سترگ و بزرگ «مایکل‌مان»، تمام انتظارات تماشاگر را برآورده می‌کند و در حافظه‌ی تاریخ سینما ثبت می‌شود.چه چیزی در دیالوگ‌های مسحور‌کننده‌ی این دو کاراکتر بیش از همه مخاطب را مجذوب خود می‌کند؟ «آل‌پاچینو» در نقش مرد قانون،هشدار می‌دهد و «دنیرو» را از سرانجام ماجرا می‌ترساند اما ذره‌ای از اراده‌ی «دنیرو» برای ادامه‌ی راه کاسته نمی‌شود.بزرگترین ویژگی این سکانس که قطب خیر و شر را در کنار هم می‌نشاند؛ تسلط بی‌چون‌و‌چرای دو طرفِ نزاع است.می‌توان بارها این سکانس درخشان را به نظاره نشست و به چهره‌ی «دنیرو» خیره شد. به تمام اجزای ریز و پُرجزئیات صورتش، به میمیک‌های پیچیده‌ی چهره‌اشْ هنگامی که به دیالوگ‌های «پاچینو» گوش فرا می‌دهد. هر نوع احساس شرور و رنگارنگی را در صورت «دنیرو» شاید بتوان یافت اما دریغ از حتی ذره‌ای هراس و تزلزل در پیمودن ادامه‌ی این مسیر هولناک. و اما «پاچینو» با آن چشم‌های نافذ،خسته و مهربانش جلوی کسی نشسته که می‌داند برای او راه بازگشتی نیست. «پاچینو» با لحنی دلسوزانه اما از موضع قدرت و تحکم، با بهره‌گیری از تُنِ صدای خش‌دار و جذابش از جایگاه قانون، سرانجامِ «دنیرو» را تاریک می‌بیند. سکانس پایانی و زیبای مخمصه،درگیری «آل‌پاچینو» و «رابرت‌دنیرو» و در نهایت پایان اندوه‌بار «دنیرو» یکی از باشکوه‌ترین مرگ‌های تاریخ سینما را می‌سازد طوری‌که حتی بازیگری در قدوقواره‌ی «پاچینو»ی‌ بزرگ در ردای مامور قانون در مقابل تبهکار عظیمی چون شخصیت «دنیرو» کلاه از سر بر‌می‌دارد و در لحظه‌ی وداعِ زندگی، دست‌ در ‌دست او فیلم را به پایان می‌رساند.

جانگوی از بند رها شده

نگاهی به فیلم جانگوی از بند رها شده ساخته «کوئنتین تارانتینو»

ماخذ: روزنامهٔ اعتماد،پنجشنبه،۶ تیر ۱۳۹۲

http://etemadnewspaper.ir/PDF/92-04-06/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/92-04-06/299.htm#243328

 تجلیِ یک قهرمانِ ناب  

در بچگی که فیلم می‌دیدیم گاهی صحنه‌ای پیش می‌آمد که قهرمان داستان گرفتار موقعیت وحشتناک و خون‌باری می‌شد اما مردِ زخمیِ فیلم فریاد می‌کشید،شلیک می‌کرد،شهامت بی‌نظیری داشت و همه‌ی دشمنانش را لت‌و‌پار می‌کرد و سپس در موقعیت سخت دیگری گیر می‌افتاد و دوباره به طرز معجزه‌آسایی از مهلکه می‌گریخت و در نهایت در انجام هدفش هم کاملا موفق بود. وقتی از بزرگترمان می‌پرسیدیم چرا این‌گونه شد و واقعا چگونه این فرد کشته نشد و این همه کارهای محیر‌العقول انجام داد صرفا با این پاسخ مواجه می‌شدیم که این تنها یک «فیلم» است و نباید با قوانین زندگی جلوی چشمانت تطبیقش دهی.این ویژگی یکی از اصول و قواعد مسلم قهرمان‌پروری بود طوری که تماشاگر در سالن سینما می‌توانست به قهرمان فیلم تکیه کند و دلش می‌خواست جای او باشد.جدید‌ترین ساخته کوئنتین تارانتینو یک «فیلم» به تمام معناست با یک قهرمان تمام عیار. جانگوی از بند رها شده احیای دوباره‌ی همان قوانین گذشته برای خلق یک قهرمان است.جانگو یک تنه همه کار می‌کند و هیچ اتفاقی برایش در طول فیلم نمی‌افتد.درست در کورترین گره‌ی فیلمنامه حین اسارت بعد از مرگ کندی(با بازی شگفت‌انگیز لئوناردو‌ دی‌کاپریو) با ترفندی بچه‌گانه و مبتدیانه در میان انفجار چندین دینامیتْ جانگو چون قهرمانی نامیرا و شکست‌ناپذیر در میان آتش و انفجار با یک موسیقی پُرشور از میان دود غلیظی بیرون می‌آید،سوار اسبی بدون زین می‌شود و به حساب تمام بدمن‌های داستان می‌رسد. پس از مختصر تمرینی یک تیرانداز چیره‌دست می‌شود که از هر فاصله‌ای می‌تواند با تفنگش آدم بکشد،سرعت عمل شگفتی در تیر‌اندازی پیدا می‌کند و در حمام خونی که در سکانس‌های پایانی فیلم ایجاد می‌کند همه را سلاخی کرده و هیچ آسیب و حتی خراشی هم برنمی‌دارد.تحیر تماشاگر در سرعت پیشرفت جانگو در یادگیری مهارت تیراندازی و یا زنده ماندنش در جشن گلوله‌باران نهایی خانه کندی از نظر مخاطبی که محو تماشای فیلم شده می‌تواند قابل‌قبول باشد اما بعد از تماشای فیلم می‌توان به باورپذیری این صحنه‌ها شک کرد و تارانتینو را در منطق قصه‌گویی‌اش و اصول باورپذیری درام متهم به باسمه‌ای بودن اثر در سکانس‌هایی کرد.اما تارانتینو باکی از این انتقادها ندارد چرا که او خودآگاه به هر ضرب و زوری می‌خواهد جانگو را در آن اوجِ دست‌نیافتنی بنشاند تا هرچه می‌خواهد انجام دهد و هیچ اتفاقی برایش نیفتد.تارانتینو آگاه به ضعفِ منطق رئالیستی داستانش در لحظاتی است اما او با این کار علاوه بر ایجاد فضایی هجوآلود در اثر که می‌تواند فضای خونریزی و توحش فیلم را با طنزی سیاه تعدیل کند بر «فیلم» بودن اثر و همچنین حماسی‌سازی داستان و قهرمانش هم به طور همزمان تاکید می‌کند.تشخص قهرمان و غیر‌قابل‌دست‌یابی بودن شخصیت جانگو در بازی جیمی‌فاکس هم به وضوح مشاهده می‌شود.فاکس از جانگو شخصیتی غیرمنعطف،بااراده و خشن می‌سازد که دیالوگ‌هایش را با لحنی تخت اما مصمم بیان می‌کند که مدام فیگور می‌گیرد،ترسی از تهدیدات دشمنانش ندارد و پیوسته رو به جلو می‌تازد. تصنعی بودن بازی جیمی‌فاکس بیشتر از آن‌که او را در نگاه مخاطب غیر‌قابل‌باور جلوه دهد،تمایز و غیرقابل دسترس بودن این قهرمانِ شکست‌ناپذیر ِاغراق‌شده را القا می‌کند.از آن طرف کریستف‌والتز با آن لحن یکه‌ و کاریزمای کاراکترش به خصوص در سکانس ابتدایی فیلم؛ جذبه‌ی حضورش فیلم را تحت تاثیر قرار می‌دهد و ارتباط نزدیکی بین خود و تماشاگر برقرار می‌کند که همین ملموس بودن و جذابیت در کاراکتر دکتر شولتز او را شکننده‌تر و شمایل او را قابل‌فهم‌تر و متقاعدکننده‌تر در مقایسه با بازی فاکس در نقش جانگو می‌سازد.  

تارانتینو با استفاده از فیلمبرداری خاص خودش با آن کلوزوپ‌هایی که دوربین بعد از یک تراولینگ از صورت جانگو می‌گیرد به همراه موسیقی شنیدنی اثر که حال‌و‌هوای ژانر وسترن را در مخاطب زنده می‌کند شمایل یک قهرمان وسترن کامل را می‌سازد.ارجاع‌های پی‌در‌پی او به فیلم‌های مشهور این ژانر گواهی به این مدعاست به طور مثال در فیلم خوب،بد زشت ساخته ماندگار سرجیو لئونه که می‌توان آن را جزو فیلم‌های مهم ژانر وسترن محسوب کرد و در هر تحلیلی درباره این موضوع به آن ارجاع داد مثل دیگر آثار وسترن گاه برای نمایش واکنش یک شخصیت در شنیدن جمله‌ای مهم و یا دیدن صحنه‌ای تاثیرگذار به جای حرکت دوربین به سمت بازیگر،دوربین را از فاصله‌ای نسبتا قابله ملاحظه به سمت کلوزآپ شخصیت زوم می‌کردند تا اهمیت صحنه را پُر‌رنگ کنند اینجا هم تارانتینو چندین‌بار این تکنیک تقریبا منسوخ‌شده را احیا می‌کند که هم ادای دینی به فرم این گونه فیلم‌ها داشته باشد و هم حال‌و‌هوای ژانر وسترن را در ذهن مخاطب تداعی کند.یکی از تِم‌های اصلی ژانر وسترن مضمون انتقام یا نجات است.عموما در فیلم‌های وسترن پول یا دختری دزدیده می‌شود و قهرمان داستان طی سفری برای بدست آوردن پول یا نجات عزیزش راهی می‌شود و در نهایت با جنگ و خونریزی به هدفش می‌رسد یا در این راه جان می‌دهد. جان‌فورد در فیلم جویندگان سفر شخصیتش را برای پیدا کردن دختر خانواده ترتیب می‌دهد؛ کلینت ایستوود در فیلم درخشان نابخشوده قهرمانی را تصویر می‌کند که به خاطر بی‌حرمتی به زنان محل زندگی‌اش اسبش را برای انتقام زین کرده است.تارانتینو هم جانگو را در پی جست‌و‌جوی عشق گمشده‌اش راهی سفر می‌کند.فلاش‌بک‌های فیلم که شکنجه‌ی همسر جانگو را طی شلاق زدن نمایش می‌دهد انگیزه کافی به جانگو می‌دهد که تنها به مقصودش فکر کند نه به سختی‌ها و رنج‌های راه.جانگو عاصی است او دل برای کسی نمی‌سوزاند او یک یاغی به تمام معناستْ در خشونت کلامی و حتی خونریزی کمی از دکتر شولتز ندارد و بیشتر اوقات از او پیشی می‌گیرد. برای رسیدن به هدفش همان رفتاری را با هم‌نژادی‌هایش می‌کند که سفیدهای فیلم با آن‌ها می‌کنند.او مجاز به انجام دادن هر کاری است چرا که فیلم درباره اوست و نگاه فیلمساز در پی تشویق و تقدیس اعمال اوست و نه تقبیح آن پس مخاطب از کشتن آدم‌های مختلف که سد راه جانگو می‌شوند کیف می‌کند،خونریزی‌هایش را مبتنی بر قدرت ویران‌کننده و هوش بالایش می‌داند و کلا هر کاری این کاراکتر می‌کند تماشاگر لذت می‌برد و لب به تحسین او می‌گشاید.فواره‌های خون که با فشار زیاد و حجمی عظیم هنگام اصابت گلوله به پیکر کاراکترها در فضای فیلم پخش می‌شوند در حجم و شدت آن نسبت به دیگر صحنه‌های کشتار در دیگر فیلم‌ها عامدانه اغراق شده تا رنج زخم کینه‌ای که جانگو و مخاطب از دشمن به طور مشترک دارند با انهدام آن‌ها با پرقدرت‌ترین تفنگ‌ها و  وحشی‌گری ناب آرام گیرد و در نتیجه حسی از لذت از تماشای این لحظه‌ها در مخاطب شکوفا شود. این فیلم بستر مناسبی را فراهم می‌کند تا بتوان درباره یکی از مناقشه‌برانگیزترین مضامین آثار تارانتینو به گفت‌و‌گو نشست.اتهام ترویج خشونت که با ساخت هر فیلم از جانب این کارگردان به سوی او روانه می‌شود آیا منصفانه و درست است؟ فیلم‌های تارانتینو خشونت را تمجید و تبلیغ می‌کنند یا ناقد این مفوم‌اند؟چه کسی است که بتواند انکار کند لحظه‌ی حمله و دریدن سگ‌ها،جنگ خون‌آلود دو برده در جانگو لذت سادیستی خشونت را القا نمی‌کند؟تارانتینو در نوشتن داستان فیلم قاتلین بالافطره همکار الیور استون بوده و در آن فیلم به وضوح می‌بینیم دو کاراکتر داستان با چه طرز دهشتناکی می‌کشند و هیستریک می‌خندند و به راه خود باز هم ادامه می‌دهند.صحنه‌ی گوش بریدن در سگ‌های انباری و چشم درآوردن یک انسان و زیر پا له کردنش در بیل را بکش 2 را به یاد می‌آورید؟ قهرمان‌های تارانتینو از  آن دست کاراکترهای بی‌دست‌و‌پا و مظلومی نیستند که ستمی که شرایط به آن‌ها روا داشته را طاقت بیاورند و منفعل باقی بمانند آن‌ها ظلمی که از دنیای اطرافشان دریافت کرده‌اند را تبدیل به نیروی غیر قابل مهار انتقام می‌کنند و علیه شرایط با تمام وجود بر می‌آشوبند.شخصیت‌های تارانتینو جواب خشونت را با خشونتی مضاعف می‌دهند و از آن‌جا که این کاراکترها برای توجیه حربه‌ای که از آن استفاده می‌کنند بهانه‌ای خوب هم دارند پس دیگر مخاطب هم در همذات‌پنداری با خشم و توحش شخصیت همراه است و به قول معروف دلش از تلافی‌کردن خنک می‌شود.در مراسم اسکار سال 2013 جانگو جایزه بهترین فیلمنامه را از آن خود کرد از آن طرف میشاییل هانکه هم جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی غیر انگلیسی زبان را بُرد.هانکه همیشه به عنوان یکی از شاخص‌ترین مظاهر نقد خشونت(و صد البته رسانه) در سینما محسوب می‌شود.اگرچه در فیلم عشق هم می‌توان لایه‌هایی از خشونتِ ذاتی پنهان در زندگی را بررسی کرد اما صرف نظر از این فیلم و با توجه به بقیه‌ی آثار او از جمله بازی‌های مسخره و روبان سفید نگاه هانکه به خشونت در فیلم‌هایش همیشه موضعی انتقادی و برانگیخته بوده؛ کاراکترهای دنیای او همواره قربانی خشونت بوده‌اند تا عامل پیشبرنده‌ی آن اما قهرمان‌های تارانتینو در مقابل خشونت و ظلم ساکت ‌نمی‌نشینند و خشونت روا شده به خویش را چه بسا شدیدتر تلافی می‌کنند. در موقعیت‌های بغرنج شخصیت‌های آثار هانکه کاری از دستشان بر نمی‌آید. خشونت اعمال شده بر آنان بیشتر از آن‌که حسی از لذت را مانند آثار تارانتینو در مخاطب پدید بیاورد بیشتر حس تنفر و انزجار نسبت به این مفهوم را در تماشاگر برمی‌انگیزد.هانکه نگران جامعه‌ی امروزی ومردمان زخم‌خورده از خشونت و آمیخته به بی‌اخلاقی است اما تارانتینو برای جذابیت اثرش از هر وسیله‌ای استفاده می‌کند تا پیچ‌و‌خم‌های داستانش را غنی کند،اوج‌و‌فرود‌های جذابی برای درام تدارک ببیند و با نمایش خون و خون‌ریزی کشش و جاذبه‌ی حیرت‌انگیزی را خلق کند. تارانتینو فیلم می‌سازد تا سرگرم کند او کاری به نقد اجتماعی و پدیده‌های دنیای امروزی ندارد.در فیلم جانگو اگرچه داستان در مقطعی سیاه و ننگین از تاریخ ایالات‌متحده می‌گذرد که برده‌داری رواج داشت و تبلیغ می‌شد اما فیلم به هیچ‌عنوان در بررسی علل برده‌داری و کنکاش خشونت آن دوران و واکاوی آن شرایط تلاشی نمی‌کند و به هیچ‌وجه نمی‌توان فیلم را در نکوهش برده‌داری و نژادپرستی دانست چرا که اثر از این بستر صرفا برای داستانش استفاده کرده و فیلمساز هیچ موضعی در قبال این رویداد ندارد همان‌طور که در فیلم هم می‌بینیم جانگو برای رسیدن به هدفش با هم‌نژادی‌هایش گرچه به صورت مصنوعی و آگاهانه بنا بر توصیه دکتر شولتز وحشیانه رفتار می‌کند اما در درون هم تفکر آزادی‌خواهی و برابری نژادی در کاراکترش هویدا نیست.جانگو به دنبال قصد و منفعت شخصی خویش است او برای آزاد کردن همسرش علیه اربابانش می‌شورد حال دشمنان مقابلش از نظر نژادی، برای او فرقی نمی‌کنند همان‌طور که در فیلم‌ می‌بینیم خدمتکار وفادار کندی با بازی ساموئل‌ال‌جکسون یک فرد سیاه‌پوست انتخاب شده که در ظلم و ستم به هم‌نژادی‌هایش بسیار وقیح‌تر از ارباب سفید پوستش عمل می‌کند و جانگو هم در پایان به فجیع‌ترین وجه ممکن زندگی او را پایان می‌دهد.متلاشی کردن خانه‌ی باشکوه کندی در پایان فیلم نهایت لذت عقده‌گشایی جانگو علیه دشمنانش با هر نژادی است حال این آدم‌ها چه می‌خواهند سفید باشند یا سیاه. قهرمانان تارانتینو چه در این فیلم و چه در دو گانه‌ی بیل را بکش با انتقام علیه گناه‌کاران و جنایتکاران داستان چرخه‌ی خشونت را با بی‌رحمی تمام ادامه می‌دهند و سعی در به تصویر‌کشیدن داستان‌هایی جذاب برای مخاطب هستند تا آن‌ها را حین تماشای فیلم از فرط میخکوب شدن کیفور کنند.بازگردیم به هانکه و مضامین آثارش و تاکید بر این نکته که او فیلم می‌سازد تا مخاطب را بیشتر از آن‌که مسحور خود و تکنیک فیلمسازی‌اش کند به تعمق فرو برد و هشدار دهد.به فرم فیلم‌های هانکه دقت کنید. او در تمام آثارش از به ‌کارگیری موسیقی پرهیز کرده است(برخلاف تارانتینو که موسیقی همیشه یکی از اجزای اصلی ساختمان اثرش است)،دوربین در بیشتر سکانس‌های آثار او نماهای ثابتی می گیرد(برخلاف تارانتینو که دوربین بی‌قراری دارد) و ریتم آثارش تا حدی کند و ایستاست(برخلاف فیلم‌های تارانتینو که آثارش ریتمی تند و پُرکشش دارند).می‌توان خصوصیات مذکور این دو کارگردان را ناشی از بینش  هر کدام‌شان نسبت به هر پدیده‌ای تلقی کرد و به هیچ‌عنوان نباید هانکه را با برچسب «فیلمساز روشنفکر و عمیق» در مقابل تارانتینو با انگ «سرگرمی ساز سطحی» در مقابل یکدیگر قرار دارد و صرفا باید دنیای متفاوت‌شان را در کنار هم و در تقابل با هم پذیرفت و به تحلیل آن‌ها پرادخت.مقایسه‌ی فرم آثار هانکه در قبال موضوعی جنجالی همچون خشونت با سر و شکل فیلم‌های تارانتینو که صورت کاملا متفاوتی دارد می تواند کمک شایانی کند تا دوباره این پرسش را مرور کنیم که آیا آثار تارانتینو خشونت را تقدیس می‌کنند و عاملی برای جذابیت اثر هستند یا نه؟ این‌بار با قاطعیت بیشتری به این سوال پاسخ می‌دهیم: بله!

مزایای سر به زیر بودن

نگاهی به فیلم «مزایای سر به زیر بودن   / The Perks Of Being a Wallflower » ساخته «استیفن چبوسکی»

سکوتم از رضایت نیست...

مشخصه بارز درام‌های به اصلاح «تین ایجری» خلق فضایی رنگارنگ و پر زرق و برق است  که بیشتر اوقات در میان دانش‌آموزان جامعه آمریکا رُخ می‌دهد. فیلم برای این نوجوانان فضایی ایجاد می‌کند تا بتوانند با تمام وجود شادی کنند و درگیر رابطه با آدم‌های مختلف شوند و بدون دغدغه از رابطه‌ای عاطفی به رابطه‌ای دیگر نقل‌ مکان کنند.بی‌ قید و بندی و به قول معروف «عشق و حال کردن» اِلمان‌هایی هستند که کارگردانان این آثار در بوجود آوردن  اتمسفری رنگی با به کارگیری بازیگرانی که از لحاظ ظاهری زیبا هستند از آن سود می‌برند.این نوع فیلم‌ها جامعه آمریکا را مکانی برای کیف کردنِ قشر نوجوان به ویژه در مدارس به تصویر می‌کشند که هر دغدغه‌ای دارند جز درس خواندن. اغتشاش در روایت و حفره‌های عظیم منطقی در فیلمنامه،کارگردانی ضعیف و به شدت تلویزیونی، شخصیت‌هایی به غایت باسمه‌ای،بازیگرانی بی‌استعداد که تنها نان زیبایی قیافه‌شان را می‌خورند،تاکید بر نمایش پارتی‌های شبانۀ آن‌چنانی،رابطه‌هایی به شدت سطحی همراه با احساسات زودگذر،زوم کردن بر نوعی بی بند و باری و آدم‌هایی که کاملا خوشحال به نظر می‌رسند و کاری نمی‌کنند جز نوشیدن، رقصیدن ،فریاد زدن و از بین بردن هر گونه خط قرمز در رابطه با جنس مخالف تنها چند ویژگی اصلی از خیل موارد ثابتی است که یک شمای کلی از این نوع آثار را نشان می‌دهد.                               

 فیلم «مزایای سر به زیر بودن» ساخته «استیفن چبوسکی» با روایت داستان چند نوجوان و دوست در یک مدرسه در نگاه اول یه سیاق همان فیلم‌های از رنگ و لعاب افتاده و کلیشه‌ای مذکور شباهت دارد اما فیلمساز به سرعت در آغاز فیلم می‌کوشد از کلیشه‌ها و ابتذال فیلم‌های این‌چنینی دوری کند و بیشتر بر پرداخت کاراکترها،جزئیات در فیلمنامه و بازی‌های یکدست تمرکز کند و می‌توان گفت در تمام این موارد موفق عمل کرده.فضای گرم و شیرینی که در فیلم ایجاد می‌شود با توجه به نور کم هر صحنه از فیلم به خصوص صحنه‌های گفت‌و‌گو‌های دونفره‌ی «چارلی» و «سَم» در میهمانی‌ها و به ویژه در آن شب برفی در زیر نور ماه با توجه به نوع دیالوگ‌نویسی مناسبش که جمله‌ها کاملا برای نوجوانی با سن و سال نه چندان زیاد نوشته شده باورپذیر است و همچنین از لحاظ فرم بصری رویا‌گون و تماما عاشقانه به نظر می‌رسد.چبوسکی که فیلمنامه اثر را از رُمانی به همین نام به قلم خودش اقتباس کرده؛ در فیلم بیشتر در به تصویر کشیدن شخصیت چارلی با بازی بسیار خوب «لوگان لرمن» متمرکز می‌شود.پسری منزوی و گوشه‌گیر که در ارتباط مشکلی اساسی دارد.هم‌کلاسی‌هایش او را مدام اذیت می‌کنند و دست می‌اندازند.آشنایی چارلی با سَم و «پاتریک» روزنه امیدی برای او می‌شود تا بتواند در میان هم‌سن‌و‌سال‌هایش بیشتر خود‌نمایی کند،راحت‌تر با آن‌ها بجوشد و در ارتباط با آدم‌های زندگی‌اش موفق‌تر عمل کند.چبوسکی در میان نور‌های خوش‌رنگ و فضای خوش‌گذرانی فیلم، نوجوانان داستانش را در پس‌زمینه‌ای افسرده نمایش می‌دهد.چارلی دوست صمیمی‌اش خودکشی کرده،سَم مورد سوء‌استفاده دوستان پدرش در دوران کودکی قرار گرفته و پاتریک از کودکی تمایلات متفاوت جسمی-روحی‌اش او را به چالش کشیده. در میان فضای پر زرق و برق و مهمانی‌های خوشحالِ هر روز و هر شب فیلم، نوعی غم افسردگی و انزوا در صورت کاراکترهای اثر نهفته است. شخصیت‌ها می‌خندند اما نه با تمام وجودشان. حرف‌ها و احساسات قلبی‌شان را فرو می‌خورند و بیشتر در تنهایی‌شان پنهان می‌شوند.در سکانش درخشان گفت‌و‌گوی نهایی چارلی و سَم،پسرک عاشق در برابر سوال دختر مبنی بر این که چرا تا به حال به من ابراز علاقه نکرده‌ای کاملا در هم میریزد و می‌شکند.مگر چه مشکلی پیش روی این دو وجود دارد که نمی‌توانند با وجود علاقه‌ای که به یکدیگر دارند در رابطه‌ای عاطفی با هم قرار بگیرند؟زمانی که یکی آماده است آن یکی از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برد و هنگامی که غرور تحقیرشده‌اش را بازسازی می‌کند آن وقت دیگر دیر شده و طرف مقابل در رابطه‌ای عاطفی با شخص دیگری است.انگار همیشه قرار است یک جای کار بلنگد حتی زمانی که بارقه‌های وصال بین چارلی و سَم پر رنگ می‌شود سَم باید برای ادامه تحصیلات به شهری دیگر برود و چارلی بماند و خاطرات گذشته و ویرانش که او را می‌آزارد و راهی بیمارستان می‌کند.روایت خاصی که چبوسکی در طول فیلم درباره گذشته چارلی در مورد گناهکار دانستن خود در مورد مرگ عمه‌اش به کار می‌بندد علاوه بر اینکه به عنوان یک داستانک موجز در طول اثر به شخصیت‌پردازی چارلی کمک شایانی می‌کند،علت عدم اعتماد به نفس چارلی و ساکت بودنش در بیشتر مواقع را توجیه می‌کند.

 «لوگان لرمن» در استفاده از حسی که در بطن کاراکتر رها می‌سازد کاملا جسارت بروز یافتن عشق و احساسات را از شخصیت چارلی می‌گیرد که این کار بسیار به نفع نقش تمام شده.چارلی پسری بی‌ دست و پا و خنگ نیست او تنها از عدم اعتماد به نفس رنج می‌برد؛هم ظاهر قابل قبولی دارد هم آدم بااستعدادی در مدرسه محسوب می‌شود او تنها از سر به زیری بیش از حد رنج می‌برد و جسارت در شخصیتش دیده نمی‌شود.در طول فیلم دیدیم اگر شرایطی مناسب برای او مهیا شود به خوبی می‌تواند پسری جذاب هم به نظر بیاید.لرمن کاملا مشخصات شخصیت را فهمیده و در ارائه نقش به خصوص لحظات عاطفی بسیار موفق عمل می‌کند. از طرف دیگر «اِما واتسون» با بازی درخشان و پُر‌شورش در نقش سَم یک دختر پُر انرژی و جذاب به نظر می‌آید که با خنده‌هایش عشقی دست‌نیافتنی برای چارلی به نظر می‌آید.سَم خاطرات از گذشته به جا مانده در رابطه‌هایش او را می‌آزارد و در لحظاتی در میان شلوغی و شادی به گوشه‌ای در کنار چارلی پناه می‌برد.او مدام دنبال رابطه و عشقی می‌گردد که لایقش باشد اما هر چه می‌گردد بیشتر چیزی نمی‌یابد.«اِما واتسون» تمام سعی‌اش را کرده تا خود را از قالب کلیشه‌ای نقش‌اش در مجموعه فیلم‌های «هری پاتر» خارج کند و شکل و شمایل یک دختر نوجوان امروزی و مدرن را به تصویر بکشد. و اما ضلع سوم این فیلم؛«ازرا میلر» بازیگر نقش پاتریک که انگار هیچ رد و نشانه‌ای از فیلم مشهور قبلی‌اش «باید درباره کوین حرف بزنیم» در او دیده نمی‌شود.پاتریک مدام می‌خندد و به راحتی رابطه‌ای دوستانه و گرم با چارلی برقرار می‌کند.در عین حال که سرخوش و بی‌خیال زندگی را سپری می‌کند اما بسیار شکننده می‌نماید حالا مشخصات این کاراکتر را مقایسه کنید با ویژگی‌های شخصیت اصلی فیلم قبلی ازرا میلر که در آن‌جا نقش پسری روان‌پریش و جانی را بر عهده داشت که با نگاهش وحشت به پا می‌کرد. این‌ها همه تلاش و موفقیت ازرا میلر برای به بار نشاندن نقش پاتریک و فهم او در ایجاد تفاوت بین کارهایش را به اثبات می‌رساند.

روابط عاطفی نوجوانان و انتخاب‌های اشتباهشان در مورد افرادی که فکر می‌کنند آن‌ها را دوست دارند اما بزرگترین ضربه‌ها را از همین انسان‌ها می‌خورند و بیشترین تحقیرها را طی رابطه با این افراد متحمل می‌شوند از بزرگترین چالش‌های دوران بلوغ یک نوجوان است.چارلی در دیالوگی تاثیرگذار در مورد همین مسئله در جواب سوال سَم می‌گوید:«ما عشقی را می‌پذریم که تصور می‌کنیم لایقش هستیم».این جمله می‌تواند پیام بسیار زیبای فیلم هم باشد که فیلمساز بدون هر‌گونه خود‌ نمایی و شعار زدگی بسیار آرام و در فضایی عاشقانه در بافت قصه به مخاطب القا می‌کند.چبوسکی پایان فیلمش را به سمت فضایی می‌برد که می‌توان حس شادی واقعی را در صورت کاراکترهای داستان دید اما کارگردان می‌داند که باید حس خوشی را نه به دلیل رسیدن چارلی و سم به یکدیگر در فیلم به تصویر بکشد بلکه نمایش این سرمستی باید ناشی از کسب نوعی بینش بالغانه نسبت به زندگی باشد.کاراکترها تجربه کسب می‌کنند و پوست می‌اندازند تا تعریف و تفاوت احساسات زود گذر با عشق را در بحبوبه دوران نوجوانی بیشتر درک کنند.در پایان فیلم سَم و چارلی می‌فهمند که لیاقتشان بیشتر از انسان‌هایی بوده که با آنان در رابطه بوده‌اند و شایستگی‌شان را بیش از پیش  می‌دانند و درست در همین نقطه است که روزنه‌های اعتماد به نفس و عشق به طور همزمان در وجود آن‌ها می‌درخشد و کم‌کم نوعی بلوغ در شخصیت‌شان شکوفا می‌شود.فیلم به طرز ظریفی، گذار از دوران نوجوانی به بلوغ را در میان نوجوانان آمریکا به تصویر می‌کشد که چگونه در میان رنج و زخم‌های از گذشته به جا مانده،حسرت احساسات ناگفته و مشکلات چالش برانگیز رابطه، شخصیت‌شان قوام می‌یابد و درک و شعورشان نسبت به دنیای پیرامون عمیق‌تر و واقع‌بینانه‌تر می‌شود.

ماخذ:ماهنامه فیلم،اردیبهشت ۹۲، نقد خوانندگان

داگویل

شهر گناه

ستایشگران «لارنس فون تریر» بیشترین تحسین خود را برای چه فیلمی نثار او می‌کنند؟دلدادگان فون تریر او را برای تلاش غبطه‌برانگیزش در خلق رقاصه‌ای تمجید می‌کنند که در تاریکی چنان با اندوه و سرگشتگی پیچ و تاب می‌خورد که خیل آهنگ‌های ریتمیک و فضای موزیکال اثر هم نتوانست رنج و غم بی‌پایان تماشاگر در تحمل یکی از اندوه‌بار‌‌ترین،سیاه‌ترین و کمر‌شکن‌ترین اختتامیه‌های تاریخ  سینما را کم کند.تماشای سکانس پایانی فیلم «رقصنده در تاریکی» همچون جام زهری می‌ماند که تمامی ندارد و تماشاگر، محتوم به سرکشیدن یک نفس و کامل آن است. تلخی اعدام شخصیت فیلم و زندگی غم‌بارش سر‌انجامی فاجعه‌بار برای او رقم می‌زند که مخاطب را در برزخ رنج قرار می‌دهد که به هیچ عنوان راهی برای گریز از آن نیست. اما من در کنار ستایش این فیلم درخشان همچنان وابسته و دل‌بسته یکی دیگر از فیلم‌های اویمْ «داگویل» این شاهکار مهجور و دوست‌داشتنی و به شدت تلخ و عمیق.فون تریر در داگویل از هیچْ همه‌چیز می‌سازد. از یک لوکیشن تئاتری که فضایش هیچ وجه بصری جذابی برای تماشاگر ندارد؛ اتمسفری که به شدت مصنوعی و در نگاه نخست غیرقابل باور می نماید را برای فیلم انتخاب می کند؛ برای فیلمش راوی بر می‌گزیند که فصل به فصل داستان را بازگو کند و بیشتر بر «فیلم» بودن اثر تکیه کند اما او هرچه بیشتر جلو می‌رود کاراکتر‌هایش بیشتر بسط پیدا می‌کند وداستانش بیشتر و بیشتر عمق و تلخی بی‌پایانی را بر فیلم تحمیل می‌کنند.آدم‌های به ظاهر معصوم،بیمار،علیل و دوست‌داشتنی شهر داگویل که در ابتدای اثر از فرط معصومیت؛ احساس ترحم تماشاگر را هم بر می انگیختند با مرور زمان نقاب‌های تزویر و ریای‌شان را با بی‌رحمی از چهره بر‌می‌کشند و چه بلاهایی سر گریس(با بازی فسونگر نیکول کیدمن) می‌آورند و تماشاگر  آن لحظه است که تازه می فهمد که فون تریه چه جادوگر ماهر و بی‌رحمی است.وقتی زنجیر به پای گریس می بندند،تهمت به او می زنند،مجسمه‌های دوست‌داشتنی‌اش را با حقارت جلوی چشمانش می‌شکنند و به هر بهانه‌ای به او تعرض می‌کنند و در خفت‌بار‌ترین موقعیت‌ها طعم تلخ تجاوز را به او می‌چشانند دیگر انگار یادت نیست که این همان فیلمی است که در یک فضای مصنوعی و دکور وار می‌گذشت.آدم‌ها چنان شنیع و با قساوت؛ فضایی مسموم از داگ ویل به نمایش می‌گذارند که تماشاگر با عمق وجودش این فضای تصنعی را بیشتر از هر شهر واقعی و خشن دنیای مدرنِ امروزی،ملموس‌تر و باور‌ پذریر‌تر می‌یابد.داگویل در کنار خشونت زاید الوصف و بیر‌حمانه‌ی سکانس پایانی‌اش علاوه بر تلخیِ سهمگینی که بر دوش تماشاگر سوار می‌کند بیشتر مخاطب را به این وا می‌دارد که فون تریر چرا در پایان؛ آن گریسِ مظلوم و دوست‌داشتنی را در چنان موقعیت دهشتناکی قرار داد تا آن تصمیم انتحاری و غیر ‌قابل پیش‌بینی را بگبرد؟تصمیمی که گریس در انتهای فیلم می‌گیرد را می‌توان نوعی یک تفکر بسیار رادیکال و خشن از جانب فون تریر در قبال فساد و معصیتِ شهرِ گناهِ داگویل تعبیر کرد.پیشنهاد فون تریر در انتها هیچ کدام از آن مسیرهای از پیش امتحان شد‌ه‌ی قبلی در برابر ظلم و گناه و فساد نیست؛ ارزش راه حل‌های از قبل به کار گرفته شده‌ی سازش،بخشش،آموزش،تربیت و پرورش انسان‌های فاسد و گناه‌کار؛ همه از نگاه فون تریر رنگ باخته‌اند و او به تمام این راه‌کار‌ها پوزخند می‌زند. بغضِ خشمِ تماشاگر،گریس و فون تریر در پایان اثر در تحملِ این همه ظلم و بی رحمی با تمام وجود می ترکد و کارگردان جسورانه به سر منشا و قلب تپنده‌ی گناه و فساد یورش می برد.فون تریر به هیچ عنوان خواهان اصلاح آن «دیوار تا به ثریا کج رفته» نیست؛ او می کوشد بیشتر از آن‌که به ترمیم و نوسازی این دیوار معیوب بپردازد؛ خشت اول که کج نهاده شده را ویران کند و چه چیزی مهیاتر و رادیکال‌تر از حربه‌ی خشونت و انتقام و انهدام هر آدمِ رذل،بی شرف و پست فطرت این دنیای پر گناه؟ گریس با تمام وجودش با ترکیبی توامان از رنج و لذت تک‌تک آدم‌های این شهر گناه را به گلوله می‌بندد تا ریشه‌ی رذالت،انحراف و فسادِ داگویل را کاملا از جا بکند و بسوزاند.   

پذیرایی ساده

نگاهی به «پذیرایی ساده» ساخته «مانی حقیقی»

                                                   یک فیلم مغرور و بی‌منطق!

در مواجهه با فیلمی مثل «پذیرایی ساده» چه رویکردی را باید در پیش بگیریم؟ آیا مخاطب حق این را دارد تا بتواند درباره‌ی منطق قصه،دلیل کنش شخصیت‌ها و باورپذیری داستان سوال کند؟یا این که تمام این پرسش‌ها از جانب طرفداران فیلم وسازنده‌ی اثر بلافاصله با پاسخ‌هایی از این دست که فضای فیلم در لامکانی و لازمانی می‌گذرد و اصولا اتمسفر فیلم در بستری سورئال و ابسورد شکل می‌گیرد محکوم به شکست است و می‌توان به هیچ سوالی جواب نداد؟بهتر است برای شروع بحث به چند صحنه از فیلم اشاره کنیم.ترانه علیدوستی(لیلا) نصفه شب بالای تپه‌ای با پیرمردی که در ابتدای فیلم با زور به او پولی را داده‌اند در حال صحبت است و او را متقاعد می‌کند که کاوه (مانی حقیقی) هبچ گاه باز نمی‌گردد که پول‌ها را از پیرمرد پس بگیرد.پیرمرد بیچاره هم که آدمی معتقد به خدا،پیغمبر و قرآن است و دغدغه پول حلال و حرام را دارد مُصر است که کاوه حتما به قولش وفادار خواهد ماند و برخواهد گشت؛ تا اینجا مشکلی نیست اما هنگامی که یک عده آدم ترسناک ِ موتور‌سوار، لیلا (ترانه علیدوستی) را محاصره می‌کنند و می‌خواهند پول‌ها را از او بدزدند تصویر حضور پیرمرد از دید فیلمساز محو می‌شود.یعنی اینکه پیرمرد  معتقدی که پول را قبول نمی‌کرد در بالای آن تپه نشسته و نظاره‌گر حمله به یک دختر نوجوان در نیمه شب در یک بیابان تاریک است و اصلا برایش مهم نیست چه اتفاقی جلوی چشمانش در حال وقوع است. جواب این بی‌منطقی چیست؟پیرمرد اصلا در آن لحظه کجاست؟ آیا صرفا با جمله‌ای از این دست که فضای فیلم ابسورد و پوچ است و نباید زیاد دنبال منطق گشت می‌توان توجیه‌گر چنین گاف بزرگی در فیلم شد؟ هنگامی که لیلا پول‌ها را از دست می‌دهد چگونه در آن موقع شب و در آن تاریکی مطلق می‌تواند دوباره خود را به گشت‌های جاده‌ای برساند و در پایان خود را به کاوه نزدیک کند؟به این دلیل که فضای فیلم سورئال است؟چرا گشت بین جاده‌ای در ابتدای فیلم دنبال ماشین کاوه و لیلا نمی‌روند و آن‌ها را دستگیر نمی‌کنند؟صرفا به این دلیل که آن‌ها عاشق آن هزار‌ تومانی‌هایی شده‌اند که حداکثر ده تا 15 میلیون ارزش برایشان داشت؟ چرا به آن ماشین شلیک نمی‌کنند؟کدام پلیسی را در این مملکت سراغ داریم(مخصوصا نواحی مرزی که وظایفشان بسیار خطیر‌تر است و به تعبیری بسیار غیر قابل اغماض‌تر رفتار می‌کنند) که اسلحه گرفته‌ شده را از شخصیت‌ها را دوباره به آن‌ها بازگرداند و بگوید که این را هم با خود ببرید چرا که برای ما دردسر‌ساز می‌شود؟در توجیه این همه بی‌منطقی صرفا با یک جواب فضای ابسورد،سورئال و پوچ می‌توان سوال‌کننده را خلع سلاح کرد یعنی اینکه من در فضای فیلمم هر کاری می‌توانم بکنم بدون آن که دلیل آن را بفهمی و بدانی که به چه می‌خواهم برسم.نتیجه شلم شوربا و ملغمه ای می‌شود که اصلا معلوم نیست قرار است چه هدفی را دنبال کند.منطقه‌ای که شخصیت‌های فیلم در آن پخش ِ نذریِ پول را در پیش گرفته‌اند ناحیه‌ای مرزی در کشور است و پیرمرد ابتدای فیلم اذعان می‌کند که در گذشته در این منطقه موشک فرود آمده و در بخش داستان آن قاطر رو به مرگ می‌بینیم که شیشه‌های مشروبات الکی روی زمین ریخته شده پس مطمئنا فیلم در یکی از شهرهای مرزی ایران که در زمان جنگ ایران و عراق صدمه دیده روی می‌دهد آن وقت باید گفت کدام لامکان؟در طول فیلم تاکید بسیاری به ماشین مدل بالای کاوه و لیلا می‌شود و اصرار زیادی روی «پلاک ایران11» آن می‌شود و همچنین تاکید کاوه و لیلا بر این که ما از "تهرون" آمدیم( لهجه ادای تهرون هم برای خودش حکایتی است) پس چرا باید گفت فیلم بی‌زمان است؟این نوع از پلاک ماشین و همچنین این نوع از مدل اتومبیل برای چند سال اخیر است فیلم در فضایی امروزی می‌گذرد در محیطی واقعی آن وقت اتفاقات فیلم و رویدادهایش با هیچ منطقی سازگار نیست و جواب این است که فضا ابسورد است و فیلم لامکان و لازمان.منطق محو شدن آن قاطر رو به موت و پیدا شدن دوباره‌اش در انتهای فیلم چیست؟آیا حیوانات و اشیا و آدم‌ها و ماشین‌ها در این فضا امکان ناپدید شدن و دوباره پیدا شدن را دارند؟خیر! فقط از دید فیلمساز این مورد در جاهایی اتفاق می‌افتد که شخصیت در مهلکه‌ای گیر کرده مثلا نصف شب در بیابانی و یک‌دفعه با پلیس دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شود تا فیلم در گره‌ی کوری گیر نکند.آن قاطر کجا رفت؟بله آن قاطر را به شکل معجزه‌آسایی محو می‌کنیم و نگهش می‌داریم برای صحنه پایانی تا به یک اختتامیه نمادین و باشکوه برسیم.دلیل این کارها چیست؟ابسور و لامکانی و لازمانی؟این دیگر چه نوعی از فیلمسازی است؟فیلمساز به جای این که فضایی ابسورد و پوچ خلق کند که کاراکترها با توجه به منطق آن فضا کارهایشان توسط تماشاگر قابل‌قبول برسد فضایی در هم و بر هم می‌سازد طوریکه آن‌جا که به نفعش باشد از منطق رئال استفاده می کند و آن‌جا که قصد دارد حرف مهمی بزند از منطق سورئال و ابسورد بهره می‌برد.شخصیت رذلی که در طول داستان با نگاه تحقیر‌آمیزش هر چه از دهنش در می‌آید بار آدم‌های حوالی آن منطقه می‌کند و صرفا با کیسه‌های هزار تومانی رابطه‌ی برادری را به سخره می‌گیرد،بچه‌ی مرده یک پدر معلم را از او می‌خرد تا به کجا برسد؟ له کردن شخصیت‌های فیلم توسط انسان‌های با‌کلاس و از «تهرون» آمده به شهری بد‌بخت و لب مرزی و تحقیر آن‌ها و تاکید بر این که هر چیز، هر آدم و هر ارزش و شرفی را می‌توان صرفا با 5 میلیون پول نقد خرید نگاه خشمگین  و پر غیظی نسبت به دنیای پیرامون و همچنین ایجاد حسی از «توهم خود برتر بینی» در فیلمساز نیست؟ در نهایت آدم‌های آن منطقه همه یکی پس از دیگری غرور و منیت‌شان را به سرعت می‌فروشند و حتی یکی پیدا نمی‌شود که اوقات کاراکترهای اصلی  قصه را تلخ کند؛جلوی آن‌ها بایستد و دو کلمه حرف حساب بزند. همه‌ی  آدم‌های مقابل کاوه و لیلا از حماقت و بی وجدانی بی ‌حد و حصری رنج می‌برند تا فیلمساز مصمم‌تر از قبل کاوه و لیلای عاقل و فهیم داستانش را تحریک کند تا به نقطه اوج داستان برسند. کدام نقطه‌ی اوج؟ همان لحظه‌ای که کارگردان خودش را آماده می‌کند تا کنار جسد آن نوزاد مُرده بخوابد،برای او قبر بکند، ضجه‌زنان و گریان سگ‌های آماده برای خوردن جسد نوزاد را دور کند تا بتواند به یک تحول و دگرگونی ناب برسد.اینجا آدم‌های سطحی،حریص و بی شرفِ داستان وسیله‌ای می‌شوند تا کاراکترهای اصلی قصه که پولدار و بی‌نیاز از مال دنیا هستند بتوانند از مرحله مادی‌گرایی عبور کنند و با برنامه از قبل طراحی شده‌ی فیلمساز شرایطی برایشان فراهم شود تا به خود‌شناسی برسند و نوعی نگاه عاقل اندر سفیه‌ به دنیا و آدم‌های پیرامونشان داشته باشند.

سی دقیقه نیمه شب

نگاهی به فیلم "سی دقیقه نیمه‌شب" ساخته "کاترین بیگلو"

گزارش یک قتل

«اسامه بن لادن» چگونه کشته شد؟ شخصی که اسم بردن از نامش در آمریکا لرزه به اندام مردمان این کشور می انداخت و با تاسیس «القاعده» یکی از مخوف ترین تشکیلات تروریستی دنیا را پایه گذاری کرد، اَبر قدرت جهان را به چالشی اساسی کشید و تا می توانست با طراحی عملیات های انتحاری و خونبار به امنیت غرب تجاوز کرد و ادعای قدرت آن ها را با گستاخی به استهزا کشید. دو فیلم آخر خانم «کاترین بیگلو» به مسئله جنگ آمریکا در خاورمیانه می پردازد؛ بلوایی که بن لادن به پا کرد و پای آمریکا را به منطقه کشید.بن لادن که بود؟از به چالش کشیدن آمریکا چه سودی می برد؟آمریکا که ادعای سلطۀ قدرتش در جهان او را نوعی به پلیس دنیا تبدیل کرده  چگونه 12 سال طول کشید تا بن لادن را به دام بیاندازد؟آیا واقعا مغز متفکر این عملیات طولانی و طاقت فرسا برای یافتن بن لادن یک زن بوده؟زنی که در فیلم به عنوان رهبر متفکر پیدا کردن این تروریست مشهور شناسانده می شود توسط کارگردانی به تصویر کشیده می شود که هم جنس اوست.آیا انتخاب «جسیکا چستین» به عنوان شکارچی بن لادن در فیلمی که کارگردان آن هم زن است نوعی تحقیر القاعده محسوب نمی شود؟

بیگلو در فیلم قبلی اش «محفظه رنج» در قبال جنگ افروزی های آمریکا رویکردی منتقدانه از خود به نمایش گذاشت. او نشان داد که چگونه آدم های داستانش در برابر این واقعه خونین  هزینه می دهند، می میرند و با مشکلات روانی بسیاری حتی پس از جنگ مواجه می شوند .بیگلو تمام تلاشش را به کار بست تا در کنار روایت داستان  و نمایش مرارت های تیم خنثی کنندۀ بمب ، کمی به شخصیت اول فیلم هم نزدیک شود و از مهلکه ای که او گیر کرده هم سخن بگوید اما فیلمساز در فیلم اخیرش «سی دقیقه نیمه شب» سعی می کند حس کنجکاوی مخاطب در آگاهی از چگونگی قتل اسامه بن لادن را به تصویر بکشد.کارگردان در اثر اخیرش کاملا از شخصیت پردازی کاراکترهایش غافل می ماند و فیلم را به روایتی کاملا «گزارشی» تبدیل می کند که آدم هایش بدون هیچ شخصیتی،ماشین وار با تمام وجود می کوشند تا به مقصودشان برسند.خانم بیگلو در دو فیلم اخیرش یک نکته را فراموش کرده و آن این است که در فیلم به جای ایجاد کنش و درام در بطن اثر صرفا حرکت شخصیت ها در بستری را مد نظر قرار داده که در این راه هر گرۀ کوری به دست شان باز می شود.شخصیت ها در مسیری مستقیم،معین و قابل پیش بینی حرکت می کنند و با سرعت رو به جلو می تازند؛داستان هیچ گاهی به پیچی نمی رسد که عبور از آن برای کارگردان دشوار باشد.مشکلات یکی پس از دیگری به راحتی حل و فصل می شوند و نتیجۀ مطلوب حاصل می شود. اصولا چالش و نقطه کوری در فیلم دیده نمی شود و آگاهی بیننده از مرگ بن لادن با توجه به اطلاعاتی که از دنیای خارج اثر کسب کرده سطح هیجان تماشای سکانس پایانی فیلم را کاسته چرا که تماشاگر می داند پایان داستان به مرگ او ختم می شود.اطلاعاتی با هزاران بدبختی بدست می آید؛ در کنار هم چیده می شود و سپس نتیجه گیری می شود که سرشاخه های ارتباط با بن لادن چه کسانی هستند و راه دسترسی به آن ها چگونه است. اطلاعات و سطح ظاهری داستان به شدت در برابر کاراکترهایش پر رنگ است و اثر روح و  زیر لایه ای در قبال شخصیت هایش پیدا نمی کند و صرفا مشتی مدارک و سی دی و هارد باقی می ماند که تنها در سطح بودن فیلم را بیشتر فریاد می زند.فیلم هیچ وظیفه ای در خود نمی بیند جز اطلاع رسانی.فیلمساز در قبال این رویداد مهم سیاسی در دنیا هیچ موضع گیری خاص و بی طرفانه ای ندارد و صرفا درباره جزئیات این واقعه انگار مستندی ساخته که به جای آدم های واقعی عده ای بازیگر معروف نقششان را ایفا می کنند و از آن بدتر اینکه با مرور زمان در فیلم نگاه فیلمساز بینشی جانبدارانه به خود می گیرد و به جای موشکافی و تحقیق درباره پدیده ی بن لادن و واکنش آمریکا نسبت به این معضل صرفا فیلم را به بیانیه ای سیاسی در تایید اعمال ایالات متحده در خاورمیانه  تبدیل می کند. نگاه کاترین بیگلو در فیلم همسوی تیم یابنده ی بن لادن است و شکنجه ها و توطئه های مختلفی که در فیلم برای یافتن بن لادن انجام می شود از زاویه دید فیلمساز مباح است و در بهترین حالت نگرشی کاملا خنثی به قضیه دارد.در بخش های ابتدایی فیلم شخصیت زن داستان با دیدن شکنجه ای که همکارش برای گرفتن اعتراف از یک متهم استفاده می کند در یک لحظه متاثر می شود اما در انتهای فیلم می بینیم که خود این زن هم که گویا قهرمان داستان محسوب می شود و قرار است مخاطب شجاعت و پیگیری او را تمجید کند دست به شکنجه می زند و دیگر هیچ حسی از عذاب وجدان یا ناراحتی در او آشکار نیست.حالا واقعا باید پرسید چرا «جان مک کین» این سناتور تند روی جمهوری خواه به فیلم «سی دقیقه نیمه شب» حمله کرده و از بیگلو به خاطر نمایش شکنجه انتقاد کرده؟آقای مک کین هم انگار مبتلا به درد توجه صرف به ظاهر و محتوای اثر است بی آن که بداند به کارگیری فرمی که کاترین بیگلو در نظر گرفته کاملا شکنجه را برای دفاع از خاک ایالات متحده تمجید می کند نه تقبیح و هیچ موضع گیری تندی هم درباره این موضوع ندارد. در پایان فیلم اعلام می شود که هویت قهرمان داستان که «جسیکا چستین» نقشش را ایفا می کند مشخص نیست و هیچ گاه این راز که چه کسی مغز متفکر این حمله استراتژیک بوده افشا نخواهد شد.کارگردان چستین را در انتها با هواپیمایی اختصاصی بدرقه می کند تا از تصویر قهرمان گمنام داستانش تجلیل  کند.همان طور که قهرمان داستان با هواپیما پرواز می کند همزمان کارگردان هم  شخصیت هنری اش سقوط می کند چرا که این کار، او را فیلمسازی سفارشی ساز و به تعبیری حکومتی که تنها با ساخت این فیلم منافع آمریکا را تامین می کند و از اقدامات دولت کشورش دفاع می کند جلوه می دهد. پس  تکلیف نگاه مستقل فیلمساز در اثر چه می شود؟اگر بن لادن در یازده سپتامبر به گواه حرف شکنجه گر فیلم بیش از 3000 آمریکایی را به خاک و خون کشید پس موضع فیلمساز درباره لشگر کشی های آمریکا به خاورمیانه و آواره شدن صد ها هزار  انسان بی گناه که پس آن اتفاق روی داد چیست؟نهایتا از جانب طرفداران فیلم بتوان گفت شکنجه هایی که در اثر  نمایش داده می شود  رویکردی منتقدانه به عملکرد ایالات متحده در مورد دریافت اطلاعات از متهمان دارد اما  این نکته هم در فیلم با شگردی به شدت محافظه کارانه نمایش داده می شود و فیلمساز با نمایش تقدیم غذا و نوشیدنی به متهم بعد از اعتراف، رویکرد جسورانه اش در تصویر کردن چنین لحظاتی را به باد می دهد. در هیچ لحظۀ فیلم کارگردان به شخصیت های داستانش نزدیک نمی شود و از چرایی و چگونگی موقعیت ایجاد شده برایشان حرفی نمی زند. همکار جسیکا چستین که در ابتدا وظیفه شکنجه  را بر عهده داشت ناگهان در میانه فیلم حذف می شود و دختری باقی می ماند که همچون انسانی که مغزش را شستشو داده اند حتی در برابر رئیسش در CIA هم با حالتی رُبات وار و مرموز از خدمت دوازده ساله اش در این سازمان می گوید و هیچ دغدغه و اولویتی در زندگی ندارد جر کشتن بن لادن.مسئله دیگری که مطرح است این است که فیلم چه اطلاعات بکر و تازه ای درباره روند کشته شدن بن لادن به مخاطب می دهد؟گویا خانم بیگلو برای ساخت فیلم مدارکی از CIA دریافت کرده تا فیلمش را با انطباق بیشتری نسبت به واقعیت بسازد اما جزئیات داستانی فیلم برای تماشاگری که پیگیر دائم ماجرا بوده حرف تازه ای ندارد.اما از تمام این نکات منفی اثر که بگذریم می توان به دو نکته مثبت فیلم هم اشاره کرد.فیلمنامه با توجه به دیالوگ های زیادی که دارد در ریتم فیلم خللی ایجاد نمی کند و این را می توان نقطه قوت کارگردانی بیگلو در نظر گرفت.اطلاعات گفتاری زیادی که در طول داستان رد و بدل می شود به هیچ عنوان خسته کننده نیست و اتفاقا باعث بوجود آوردن ریتمی جذاب در فیلم شده.کارگردانی سکانس درخشان عملیات قتل بن لادن می تواند گواهی بر توانایی کاترین بیگلو در کارگردانی باشد.فیلمبرداری در شب در فضایی تاریک و مخوف با به کارگیری تقطیع سریع نماها و عدم استفاده آگاهانه از موسیقی در سکانسی که دیالوگ در لوکشین هایی تنگ وتار به حداقل حجم ممکن خود رسیده تعلیق و اضطراب مناسبی در سکوت ایجاد می کند.فیلم های خانم بیگلو ظاهری با شکوه و عظیم دارند که تماشاچی را با ریتم سریع مجذوب خود می کنند اما به شدت از درون تهی هستند و شالوده و بنیان محکمی ندارند. شاید بتوان با مهارت در اجرا دل بسیاری از مخاطبان را به دست آورد اما  تفکر عقب ماندۀ فیلمساز از این کاخ های عظیم که به لحاظ ظاهری زیبا هستند ماندگاری نمی سازد که هیچ؛بلکه فراموشی زود رس و پوچی درونشان را در ذهن بیننده به رخ می کشد.     

silver linings playbook

نگاهی به دفترچه امیدبخش (2012) ساخته دیوید اُ.راسل

ماخذ: روزنامه اعتماد،یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱

http://etemadnewspaper.ir/PDF/91-12-13/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-12-13/299.htm#232253

«عاشق بی‌قرار»

                                    

 

یکی از چند ویژگیِ فیلم های کمدی رمانتیک که در بستری عاشقانه و مفرح شکل می‌گیرد؛بیشتر اوقات به تصویر کشیدن عاشقی شکست خورده و افسرده است که از نگاه دیگران نامتعادل و بازنده به نظر می آید.در طول داستان،کاراکتر بحران زده درگیر ماجرایی با شخصی دیگر می شود که با مرور زمان این فرد جدید می تواند جایگزینی در ردای معشوقی جدید برای او باشد که ابتدا نقاب یک دوست اجتماعی،همکار یا مشاور  را به صورت خود زده و تحت لوای انسانی نوع دوست که نیت خیری جز کمک کردن به کاراکتر افسرده داستان را ندارد پایش به ماجراهای اثر باز می شود و کم کم ارتباطی عمیق میان این دو شکل می گیرد و با مرور زمان ریشه های عشق و علاقه میان این دو  فرد بوجود می آید.محبت بوجود آمده بیشتر اوقات صورتی دوجانبه به خود می گیرد تا خیال تماشاگر بابت انتهای این داستان عاشقانه که پس زمینه کمدی آن هم به تعدیل فضای غم انگیز داستان کمک می کند راحت باشد که این شخصیت های منزوی که با مشکلات زیاد و سختی در زندگی دست و پنجه نرم می کنند در انتها خوشبخت شده اند و رنگ شادی واقعی را زین پس در زندگی جدیدشان تجربه می کنند. شخصیت ها در پایان داستان پس از عبور کردن از کشمکش هایی که با خود و طرف مقابلشان دارند به آرامش دست پیدا می کنند و به تعریفی متفاوت از عشق و چه بسا متعالی تر از عشق قبلی خود می رسند.پایان خوش می تواند یکی از قواعد تثبیت شده این گونه فیلم ها باشد. تماشای رنج شخصیت های داستان و چالشی که کاراکترها در ایجاد رابطه ای جدید با آن مواجه هستند و همچنین  پشت سرگذاشتن خاطرات به جا مانده از رابطه قبلی که ذهن و روحشان مدام با آن در تقابل است به مخاطب کمک می کند تا در انتهای خوشِ فیلم به آسایشی برسد و در پایان، خوشحال از سالن سینما بیرون رود. در درام های عاشقانه و کلاسیک که در مسیری جدی داستانشان را پی ریزی می کنند زن و مرد، محبت بوجود آمده در فضای رابطه را به سرعت می پذیرند و یکدیگر را قبول می کنند اما در کمدی رمانتیک هایی که اخیرا در سینمای آمریکا ساخته می شود عاشق و معشوق پیوسته در تقابل با یکدیگرند،آن ها همدیگر را زیر سوال می برند،دست به انکار همدیگر می زنند و چالش های زیادی در آینده رابطه می بینند.مردان این فیلم ها از تعهد و عشقی جدید گریزانند و زن ها بر خلاف مردها می کوشند عشق خود را غیر مستقیم ابراز کنند و مرد را در مقابل احساس بوجود آمده در رابطه وادار به تسلیم کنند. در فیلم«خواهر خواهرت(2011)» ساخته «لین شلتن» تام با وجو اینکه یک سال از مرگ برادرش گذشته اما هنوز نتوانسته غم فقدان برادرش را تحمل کند و بسیار افسرده است.پس شرط اول قصه فراهم است؛ وجود یک انسان شکست خورده و افسرده پس ضلع دوم آن هم سریع شکل می گیرد؛وجودی زنی به نام آیریس با بازی بسیار خوب «امیلی بلانت» که دقیقا قرار است همان نقش تعریف شده خود در این گونه فیلم ها را از خود به نمایش بگذارد. او سعی می کند اوضاع به هم ریخته تام را سر و سامانی ببخشد و در طول فیلم می فهمیم که او عاشق تام شده. در فیلم «صید ماهی آزاد در یمن(2011)» ساخته «لاس هالستروم» دو همکار مجبور می شوند در محلی دور افتاده به پرورش صید ماهی در یمن بپردازند.آلفرد با بازی «ایوان مک گریگور» با همسرش مشکل دارد و در آستانه جدایی از اوست و هریت با بازی امیلی بلانت( که گویا در این جور نقش ها و فضاها عملکرد باورپذیری از خود بروز می دهد.به اینها باید بازی بسیار خوب او در فیلم جنایی-اکشن «لوپر(2012)» هم اشاره کرد که در نقش مادری تنها و افسرده فضای دراماتیک درام را پر رنگ می کند و در مجموع فوق العاده ظاهر شده) نقش زنی را ایفا می کند که نامزدش به جنگ رفته و خبری از او نیست.در طول فیلم دو شخصیت مدام از خاطرات رابطه قبلی شان می گویند و بسیار اندوهگین هستند.زن بعد از شنیدن شایعه مرگ نامزدش در جنگ در هم می شکند اما این مرد است که او را دلداری می دهد. درست هنگامی که علاقه ای بین آن ها شکل می گیرد نامزد قبلی هریت سر و کله اش پیدا می شود اما زن عشق جدید را که در دوران افسردگی وشکست همراه و همیارش بوده را بالغانه تر از رابطه قبلی خود می بیند و رابطه قبلی اش را فراموش می کند. با وجود تقابل و تفاوت های شخصیتی در بین شخصیت های دو فیلم مذکور ،پایانی تماما خوش، رقم می خورد. «دیوید اُ.راسل» دقیقا همین فرمول را در مورد تازه ترین ساخته اش «دفترچه امید بخش» بر می گزیند؛وجود یک پناهگاه عاطفی و امن برای کاراکتر بحران زدۀ قصه.شخصیت در خود فرو رفته و اینجا تا حدودی نا متعادل از لحاظ روانی به هیچ وجه بعد از مشکلی که برایش ایجاد می شود در قصه تنها رها نمی شود بلکه همیشه کسی هست که او را با همین شرایط فلاک بارش هم بپذیرد و عاشق او شود.او را دوست بدارد و تمام تلاشش را جهت بهبودی او به کار گیرد.تیفانی با بازی «جنیفر لارنس» دقیقا همین وظیفه را به عهده می گیرد او با شگردی که در طول رابطه اش با پت(بردلی کوپر) بر می گزیند سعی می کند او را از این حال و هوا خارج کند و در نهایت بتواند عشق خود را به پت نشان دهد.باز هم طبق همان فرمول، مرد که در ابتدا از رابطه گریزان است؛ در پی نفی تیفانی بر می آید اما با مرور زمان این عشق را می پذیرد؛حتی احساس جدیدش به تیفانی را بسیار کامل تر نسبت به همسر قبلی خود(نیکی) می یابد و در نهایت باز هم یک پایان خوش دیگر رقم می خورد. «دفترچه امید بخش» فیلمی است که کاملا به  قواعد ژانر فیلم های کمدی رمانتیک وفادار می ماند و از چارچوب آن خارج نمی شود.لحظه های کمدی فیلم بسیار کنترل شده و بامزه در طول داستان به نمایش در می آیند و کاملا در خدمت اتمسفر رمانس فیلم قرار می گیرند.لحظه های بکر و کمیک اثر مثل فریاد و نقد پت نسبت به همینگوی در نیمه شب،تعصب افراطی پدر پت نسبت به تیم ورزشی مورد علاقه اش،پسر سمج همسایه که اصرار به مصاحبه وقت و بی وقت با پت را دارد،شرطبندی های حماقت بار پدر درباره نتیجه بازی های تیم محبوبش ، اعتقاد نامتعارف پدر به دستگاه کنترل از راه دور تلویزیون و تاثیرش بر نتیجه مسابقه،تعقیب پت توسط تیفانی هنگام دویدن و دیالوگ های بامزه بین او و پت در مورد مزایای مشترک استفاده از داروهای روانی و چندین مورد دیگر طراوت شیرینی به فضای فیلم می بخشند و شادی تعدیل شده ای را در لحن فیلم ایجاد می کنند.یکی دیگر از نقاط قوت فیلم بازی های بسیار خوب اثر است.جنیفر لارنس در فیلم های «دشت سوزان»،«استخوان های زمستانی» و «بازی های گرسنگی» بیشتر شخصیتی کم حرف،مرموز و درون گرا را به تصویر می کشد که قربانی شرایط زندگی شده و اعمال و رفتارش به سختی قابل پیش بینی است اما او در این فیلم،در یکی از متفاوت ترین نقش های کارنامه آبرومندش، نقش زنی گستاخ،نا متعادل و به شدت برون گرا را بازی می کند که با صدایی بلند حرف می زند،ظاهری نه چندان معصوم در مقایسه با کارهای قبلی اش از خود ارائه می دهد و در شخصیتش خشونتی هم دیده می شود اما بهره وری لارنس از سیمای معصومش به او کمک زیادی می کند تا بتواند قلب مخاطب را تسخیر کند و دوست داشتنی به نظر بیاید.از طرف دیگر بردلی کوپر در بهترین نقش آفرینی کارنامه کم فروغش کاراکتری را می سازد که از عارضه اختلال دو قطبی رنج می برد.کوپر لحظات جنون آمیز بازی اش را سرخوشانه اجرا می کند و استیصال نقش را به خوبی نمایش می دهد.

می توان فیلم هایی با پایان خوش را خلاف واقعیت دانست و فیلمساز را متهم در به تصویر کشیدن نوعی خوشبینی افراطی در اثر کرد و در نتیجه بینش و نگرش کارگردان را نسبت به دنیا سطحی تلقی کرد.اما چه باک؟ دیوید اُ.راسل یکی از امید بخش ترین فیلم های سال 2012 را تا به حال ساخته است.کارگردانی که هنوز به نیروی قلب انسان ها معتقد است و داستانی را روایت می کند که مخاطب را با امید و اشتیاق و ایمان به معجزه عشق در تحمل و حل مشکلات در زندگی در پایان فیلم بدرقه می کند. 

مُرشد

مرشد

در سکانسی از فیلم «مگنولیا» ساخته «پُل توماس اندرسون» باران می آید با این تفاوت که به جای قطرات آب این بار قورباغه از آسمان به سمت زمین پرتاب می شود. مدت های زیادی از زمان تماشای این فیلم گذشته اما همچنان به این فکر می کنم که معنای آن سکانس واقعا چه بود؟این گیجی و بن بست در عدم رسیدن به پاسخ در دریافت و درک فیلم با توجه به مختصات دقیق اثر حسی در من به وجود می آورد که انگار مشکل به هیچ عنوان از فیلم نبوده بلکه این فهم من است که در برابر غنا و عمق اثر زانو می زند.حالا بعد از تماشای «مُرشد» جدید ترین ساخته این کارگردان حس انسان مدهوش و زبان بسته ای را دارم که انگار فیلمی دیده پرُ از سکانس هایی شبیه آن بخشِ بارانِ قورباغه در فیلم «مگنولیا».احساس می کنم «مُرشد» بسیار حجیم تر از قدرت ذهنی من ِ مخاطب طرح ریزی شده.در لحظاتی حین تماشای فیلم زیر سلطۀ قدرت بصری کارگردان در تماشای قاب ها و خلق شخصیت هایی پیچیده و چند وجهی احساس لِه شدگی را داشتم.از آن لحظاتی است که می دانی فیلم دارد با روح و روانت چه می کند اما زبانت بسته شده و قادر به بیان آنچه حس کرده ای نیست و نیاز به گذر زمان داری تا بفهمی فیلم و فیلمساز چه بلایی سرت آورده اند.فیلم بزرگ آقای اندرسون را باید چندین بار به تماشا نشست و روی تک تک موقعیت ها و سکانس هایش تمرکز کرد.این نوع فیلم ها، آثاری محسوب می شوند که دیر هضم می شوند و برای فهم آن تحقیق و مطالعۀ بسیار لازم است.«خوآکین فینکس» و «فیلیپ سیمور هافمن» درتمام سکانس های دو نفره ای که در کنار هم بازی می کنند تداعی گر دو غول مسلم بازیگری هستند که هیچ کدام در مقابل قدرت دیگری کم نمی آورد و نمی بازد.«دنیل دی لوییس» در سکانس درخشان و پایانی فیلم «خون به پا می شود»(یکی دیگر از شاهکارهای ناب پل توماس اندرسون) آن کشیش جوان،سوء استفاده گر و ترسوی فیلم را زیر مشت و لگد می گیرد و فریاد بر می آورد و ادعای پیامبری می کند حالا در انتهای فیلم مرشد آقای اندرسون در هیبت «دنیل دی لوییس» فیلم خون به پا می شود در ذهن من تداعی شده که فریاد پیامیرگونه ای در ساخت و کارگردانی اثر بر می آورد و بسیاری از فیلم ها و فیلمسازهای هم عصر و رقیبش را زیر قدرت، تکنیک و فهم خود در فیلمسازی به چالش می کشد و لِه می کند.

فصل کرگدن

"فصل کرگدن" ساخته "بهمن قبادی"

ملغمۀ شور!

         

واقعا هر چقدر فکر می کنم نمی توانم برای این سوال ها پاسخی پیدا کنم. چرا «بهمن قبادی» در فیلم «فصل کرگدن» از «مونیکا بلوچی» استفاده کرده؟چرا حضور «بهروز وثوقی» با آن قدرت و صلابت بی نظیرش در بازیگری صرفا به انسانی مسخ و یخ زده تقلیل یافته که نمی تواند دو کلمه دیالوگ بگوید؟کارکرد نقشی که «آرش لبافی» در فیلم بازی می کند چیست و بود و نبودش چه تاثیری بر درام فیلم می گذارد؟خانم بلوچی فارسی را با لهجه ای کاملا غیر ایرانی ادا می کند و می خواهد نقش یک دختر ایرانی را بازی کندغافل از اینکه این انتخاب و این لهجه باورپذیری فیلم را بیچاره کرده. هرکس «بهمن قبادی» را نشناسد فکر می کند او یک کارگردان نابلد و بی تجربه است که اصلا نمی داند و نمی فهمد انتخاب بازیگر،هدایت بازیگر و فیلمنامه چیست و چه کار کردی در اثر دارد در صورتی که در فیلم «لاک پشت ها هم پرواز می کنند» او با فیلمبرداری در لوکشین هایی بسیار سخت در خارج از ایران با عده ای کودک؛ فیلمی بسیار درخشان و تاثیر گذار ساخت که هنوز که هنوز است نام دو شخصیت اصلی فیلمش «کاک ستلایت» و «آگرین» در همان یک نمایشی که به همت بچه های کُرد دانشگاه در یکی از آمفی تئاترهای دانشکده مان دیدم از خاطرم نرفته.«در لاک پشت ها...» فیلمنامه،بازی ها، موسیقی فوق العاده «حسین علیزاده» در کنار قصه بسیار پر پیچ و خمی که قبادی در فیلم به کار گرفته مخاطب را مسحور فضا و قدرت او در کار گردانی می کند.صحنه های نفس گیر تقلای اسب ها در «زمانی برای مستی اسب ها» لحظه های درخشان دیگری در کارنامه بهمن قبادی است اما او در جدیدترین ساخته اش با بهره گیری از محبوبیت و جذبه حضور اسطوره بازیگری سینمای ایران«بهروز وثوقی»،شهرت خوانندگی«آرش» و اعتبار  بین المللی خانم «بلوچی» بدترین استفاده را کرده.هر کدام از این سه بازیگر را در اشتباه ترین موقعیت ها قرار داده و فیلمی را ساخته که انگار از اول فیلمی بدون فیلمنامه،بدون منطق،بدون شخصیت پردازی و بدون هر گونه اصول اولیه منطقی در روایت داستان پردازی یک فیلم  بوده. وقتی فیلمسازی سینما را وسیله ای برای خویش می کند تا بتواند عقاید سیاسی اش را با آن تبلیغ کند آن وقت همین بلا سرش می آید.«کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد» و همین فیلم آخر بیانیه های تند و تیزی سیاسی محسوب می شوند که برای پیشبرد مضمون سیاسی خودشان، دست به دامان هرگونه اغراق در فیلمسازی می شوند و بر هر اصلی در روایت و ساخت یک فیلم پا می گذارند.فیلمساز تمام تلاشش را می کند تا بتواند حرفش را تا سر حد ممکن غلیظ و بلند فریاد بزند او صرفا به پیام فیلم فکر می کند تا به چگونگی «بیان» پیام اثر؛ در نتیجه حاصل کار ملغمه ای بی بو و بی خاصیت از کار در می آید که پُر می شود از دکلمه های شعر وار،بازی های بد،صحنه هایی اروتیک در بستری مصنوعی و تاریک و قصه ای کم رمق واعصاب خرد کن که تماما  یک فیلم ضعیف را بوجود می آورند.«بهمن قبادی» دقیقا همان مسیر «محسن مخملباف» را طی می کند؛ او می رود تا مثل مخملباف بدترین فیلم های کارنامه سینمایی اش را زین پس بسازد چرا که غیظ و خشمی که در نگاه او موج می زند تمام خلاقیتش را به یغما برده و نابود کرده.«محسن مخملباف» روزگاری در ایران با ساختن«ناصر الدین شاه آکتور سینما»،«هنرپیشه»،«دستفروش» و «بایسیکل ران» در اوج خلاقیت، هنرمندی و محبوبیت به سر می برد اما همین که خواست در حیطه ای فیلم بسازد که اتمسفر آن را نمی شناخت و «محتوا» را ارج می نهید قبل از آن که «فرم» را دریابد به آثار سخیفی چون«سکس و فلسفه» و «فریاد مورچگان» رو آورد؛ در فیلم اول تلاش شد تا عنوان اثر به کلمه "سکس" مزین شود و در دومی کارگردان کوشید؛ بدن عریان یک مجری مشهور کانال خبری را نشان دهد،خدا را انکار کند و به زن و شراب تقدیس بخشد تا فضای متفاوت فیلم را پر رنگ کند حالا قبادی هم مونیکا بلوچی را انتخاب کرده تا فقط او را عریان کند،به لجن بکشد و حس ترحمی از جانب تماشاگر به سبب زیبایی فیزیکی او بگیرد تا از آزادی دفاع کند،تاریخ را با بغض فاش کند و چون یک فعال سیاسی موضع گیری سفت و سختی درباره ایران داشته باشد اما آقای قبادی باید بداند که شان سینما و هنرمند بسیار والاتر از این حرف هاست و مقصد راهی که او میرود دقیقا همان ترکستانی است که محسن مخملباف مدتی است به انتهای آن رسیده و در آن سکنی گزیده.  

غیر ممکن

نگاهی به فیلم The Impossible(2012)  

ماخذ: روزنامه اعتماد،چهرشنبه،18 بهمن ماه 1391

http://etemadnewspaper.ir/PDF/91-11-18/09.pdf 

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-11-18/299.htm#229592
                                                      

    «توحش طبیعت»

                    

فاجعه مهیب سونامی سال 2004 در کشور تایلند که بیش از دویست هزار نفر را در کام مرگ فرو برد؛ بستری برای کارگردان اسپانیا تبار اثر «خوان آنتونیا بایونا» می سازد که در عمق فاجعه و نیستی،در میان هیاهوی انسان ها برای بقا، با به نمایش گذاشتن تصاویر هولناک اجساد آدم ها و  ویرانی هایی که تا چشم کار می کند افق را از منظر خود پر کرده اند؛درامی فاجعه محور را خلق کند.فیلمساز با به نمایش گذاشتن شخصیت هایی رنج کشیده،زخمی و ناامید در میان مرگ و خون و توحش طبیعت با تاکید بر احساس فقدان و تنهایی بشر می کوشد تابلوی تمام قدی از ستایش و تکریم خانواده را ترسیم کند.این فیلم باز هم یکی از ده ها نمونه از آثار سینمای غرب محسوب می شود که ثابت می کند آن ها چگونه به بنیان خانواده احترام می گذارند و  چه تلاش غبطه برانگیزی در به تصویر کشیدن  عظمت و شکوه این نهاد از خود نشان می دهند.تصویر وفاداری و ایثار که در جای جای روابط  کاراکترها در فیلم به نمایش گذاشته می شود، زیرلایه ای عاطفی و پرشور برای فیلم فراهم می کند تا اثر بتواند روابط عاشقانۀ میان یک زوج،بده و بستان های یک پدر با فرزندانش و در نهایت تصویری عاطفی از مهری مادرانه را خلق کند. مخاطب دلزده از دنیای مدرنِ امروزی، که دیگر داشتن یک خانواده یا رابطه جدی برایش تبدیل به اولویتی با رتبه ی چندم شده با تماشای غیر ممکن می تواند از طریق تحریک احساسات و تاثیری  که فیلم بر افکار و عقایدش در این مورد خاص می گذارد خواهش تشکیل خانواده را در خود ببیند.خواسته ای که بشر امروزی در جوامع پیشرفته روز به روز بیشتر در حال دورشدن از انجام آن است.

 «ماریا» با بازی فوق العاده «نائومی واتس» که معلوم است رنج فیزیکی بسیاری را در اجرای این نقش چالش برانگیز تحمل کرده همراه «هنری» با بازی بسیار خوب «ایوان مک گریگور» صاحب سه پسر هستند که برای تعطیلات کریسمس به کشوری آسیایی سفر کرده اند تا بتوانند در کنار یکدیگر اوقات خوشی را بگذرانند. با وقوع سونامی هتل زیبا و مکان های تفریحی فیلم به تلی از خاک و ویرانه تبدیل می شود تا فیلمساز بتواند در میان خشم و خشونت طبیعت، در دل این ویرانه های بی کران،احساسات پرشور انسان ها نسبت به هم نوع خود را به تصویر بکشد.فیلم مدام دل نگران این خانوادۀ دو پاره شده از یکدیگر است.فرزند بزرگ خانواده در این جهنم ِ زمینی، حامی مادر می شود و پدر مشغول حفاظت از دو پسر خردسال خود است. هر یک در سویی آواره شده اند و در پی نجات و دیدار همدیگر در تلاشند.توماس(با بازی خیره کننده تام هولاند) در ابتدای فیلم در هواپیما  رفتاری بچه گانه که تناسبی با سن و سالش هم دارد از خود بروز می دهد که تذکر و نصیحت مادر را در پی دارد اما او در طول این فاجعه دهشتناک کم کم شخصیتش پوست می اندازد و در میان رنج و مصائب جلوی چشمانش تکیه گاهی محکم برای مادر بحران زده اش می شود؛کودکی را در میان ویرانی ها نجات می دهد و پس از مدتی شاهد این واقعه است که آن کودک در بیمارستان پدرش را یافته و با شادی در آغوش پدرش می خندد.لحظات بسیاری از فیلم،زاویه نگاه اثر از دید اوست پس می توان فیلم را قصه بزرگ شدن و تحول شخصیتی او هم دانست که با رویرو شدن با چنین حادثه ای مجبور است زودتر از عرف معمول مَرد شود و حقایق تلخ زندگی رابفهمد. 

 صحنه عظیم و شگفت سونامی که بدون درنگ فیلم آخرت ساخته «کلینت ایسوود» را به یاد می آورد؛ با جزئیات و کارگردانی حیرت آوری به تصویر کشیده شده که در ابتدای درام مخاطب را میخکوب می کند.تاکید بر جزئیات این واقعه و دوربینی که مدام در میان آب های روان وخروشانی که همه چیز را با خود می برد و نابود می کند در تلاطم است؛ وجه بصری فیلم را بسیار غنی می کند طوری که بدون شک در قضاوت میان صحنه های سونامی فیلم آخرت با این فیلم،خوان آنتونیا بایونا قطعا قوی سبقت را  از کلینت ایستوود می رباید.کارگردان با استفاده از نماهایی در لانگ شات دست و دل بازی خویش را در به تصویر کشیده شدن هرچه واقعی تر این حادثه خرج می کند و فیلم با به کارگیری جلوه های ویژه سنجیده و کم حجم، فضای مستند گونه ای به اثر می بخشد که در باورپذیری حال و هوای داستان کمک زیادی به تماشاگر می کند.

فیلم از مشکلاتی هم رنج می برد.کارگردان با به کارگیری عنصر دم دستی تصادف که قادر به باز کردن هر گره کوری در هر فیلمنامه ای محسوب می شود در صحنه بیمارستان هنگام رویارویی توماس با برادرانش و در آغوش کشیدن پدرش گره کور جدایی این خانواده را براحتی باز می کند و صاحب اثر به صورتی تحمیلی دقایق ماقبل رویایی پدر با پسرانش را مبتنی بر حسی از تعلیق می آفریند که به جای جذابیت برای اثر می تواند نوعی به هم ریختگی در تمرکز تماشاگر در توجه به عمق فاجعه پیش آمده و همچنین به آزار روحی-روانی تماشاگر منجر شود.لحظه ای که پدر سه فرزندش را در آغوش می کشد فیلم با به کار گیری موسیقی پر سوز و گداز بر روی تصاویر بیش از حد احساساتی شده و  کارگردان نمی تواند شیفتگی خود  را نسبت به نجات این خانواده پنهان کند اما کارگردان با بهره گیری از سیطرۀ فضای تلخی که بر فیلم حاکم کرده، حس سرانجام خوش این خانواده را در اندوه اتمسفر فیلم غرق می کند و این یکی از نقاط قوت اثر به حساب می آید.فیلمساز در پایان به تماشاگر گوشزد می کند که چه خانواده هایی در این حادثه مرگبار جان باختند و چه فرزندانی یتیم شدند. صورت گریان و غمگین «نائومی واتس» در انتهای فیلم،تاکید تاثیرگذار بایونا در مورد روح و روان خانواده ای جان سالم به در برده  از این مهلکه است که باید زین پس با مرور خاطرات این واقعه، رنج عظیمی را به دوش بکشند.

نیمه شب در پاریس

نیمه شب در پاریس

بازیگر نقش اول فیلم  «نیمه شب در پاریس»، بازی و وجنات و نوع دیالوگ گویی اش بسیار شبیه به خود «وودی آلن» است دقیقا شبیه به کاراکتر خود «آلن» در تمام فیلم هایش که در آن بازی کرده؛شخصیتی خُل وضع که در این جا کاملا همسو با فضای کمدی و خوش رنگ فیلم هم هست.حالا می خواهم بگویم آلن چرا همیشه در بیان حرفی که می خواهد درفیلمش بیان کند کاراکتر اول داستانش را زیاد جدی نمی گیرد؟این مسئله می تواند نشات گرفته از ویژگی شخصیتی خود آلن باشد. انگار کارگردان سعی می کند تا حرف مهمی بزند اما در آخر به مخاطب گوشزد می کند که زیاد حرفم را جدی نگیر چرا که شخصیت فیلمم هم زیاد این مسائل را جدی نمی گیرد. در «نیمه شب در پاریس» شخصیت اصلی هم از نوعی مشنگی در رفتارش استفاده می کند و به قول انگلیسی ها خیلی “easy going” است.حسرت نوستالژی گذشته و نمایش این خواهش در تمام دوران که همه آرزوی زندگی در دورانی طلایی که صرفا در گذشته رُخ داده را دارند در شمایل فردی که خیلی رها و آزاد با مسائل برخورد می کند و غم و شادی که در وجوش است به عمق نمی رسد و در سطح باقی می ماند؛احساسی به مخاطب القا می کند که انگار  آلن در فیلم هایش آگاهانه به شخصیت خود می خندد و عقایدش  را به سُخره می گیرد.

دو قهرمان ِ اسکورسیزی

دو قهرمان ِ اسکورسیزی

«رابرت دنیرو» در فیلم های «مارتین اسکورسیزی» به خصوص«گاو خشمگین»، و «راننده تاکسی» به شدت تنها و شکست خورده است اما کاراکتر او در بحران ساکت نمی نشیند و از خود کنشی به نمایش می گذارد که می تواند معادلات را بر هم زند؛دنیرو عاصی است و علیه شرایط بر می آشوبد،عاقبت او در فیلم ها حسی از قهرمان بودن را به تماشاگر القا می کند،گرچه اشتباه می کند و پای اشتباهاتش می ایستد اما "مردانه" تصمیم می گیرد،با شهامت زندگی می کند و شرافت مندانه  جان می دهد. اما «لئوناردو دی کاپریو» در آثار  متاخر مارتین اسکورسیزی به ویژه «جزیره شاتر» و «هوانورد» در بحران منفعلانه رفتار می کند و تعادل روحی-روانی اش به هم می ریزد،سر در گم است و قادر به حل مشکل یا حتی تغییر اوضاع نیست؛او تسلیم شرایط می شود و بین دو راهی های زندگی اش در برزخ گیر می کند و پا در هواست.تماشاگر به دنیرو می تواند تکیه کند اما دی کاپریو شکننده تر  از سختی های مشکلات پیش رویش است.زمانه قهرمان داستان های اسکورسیزی را دچار تحول و دگرگونی کرده؛این روزها مردهای دنیای اسکورسیزی که روزی روزگاری تکیه گاهی محکم در سالن سینما برای تماشاگران پرده نقره ای محسوب می شدند تبدیل به پناهگاه هایی ناامن و متزلزل شده اند که هر لحظه امکان ریزش و سقوط آن ها محتمل است. مَرد های این روزهای دنیای اسکورسیزی در بحران سر شکسته می شوند،استیصال را می چشند و تا مرز جنون قدم می گذارند.

عشق

نگاهی به فیلم «عشق» جدیدترین ساخته "میشائیل هانکه"

 برنده نخل طلا در جشنواره کن 2012

ماخذ: روزنامه اعتماد،سه شنبه ۱۲دی ۱۳۹۱

http://etemadnewspaper.ir/PDF/91-10-12/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-10-12/299.htm#225724
                                                           

 «مرگِ عشق»

 شخصیت های آثار «میشائیل هانکه» همواره درگیر مشکلاتی می شوند که در بستری اجتماعی آزارشان می دهد؛ریشه مصائب آنان در مناسبات فاسد اجتماعی و روابط بنیان های زور و قدرت نهفته. هانکه در «پنهان» با لحنی نیش دار به انتقاد از رسانه پرداخت که چگونه می تواند  با سرک کشیدن های بی رحمانه اش حقایق پنهان زندگی افراد جامعه را بیرون بریزد و گاه یک شخص و خانواده را تا مرز فرو پاشی کامل بکشاند.  در «معلم پیانو» در گیری های درونی معلمی را به نمایش گذاشت که وجه بیرونی اجتماعی اش در تضاد کاملی مقابل تمایلات درونی روحش می ایستد و چگونگی تضاد بین صورت و سیرتِ شخصیت، سرخوردگی و در نهایت جنون به بار می آورد.هانکه در شاهکار بی بدلیش «روبان سفید» رادیکالیسم کلیسا در تعلیم و تربیت فرزندان،زد و بند های سیاسی،فساد پنهان انسان های موجه اجتماع و در نهایت واکاوی ریشه نسلی از فرزندان آلمان را به تصویر کشید که چگونه با توحش خو گرفتند و بزرگ شدند و در نهایت انتقام ظلمی که پدرانشان به آن ها روا داشتند را در قالب آتشی شعله ور و غیر قابل مهار به نام فاشیسم با به آتش کشیدن جهان به منصه ظهور گذاشتند.

 در فیلم «عشق» هانکه بسیار آرام تر از دیگر آثارش با فیلمنامه ای بر پایه دو شخصیت و در یک مکان ثابت، درامی کوچک اما تکان دهنده خلق می کند. حکایت داستان عشق به کلی متفاوت از دیگر آثار هانکه به حساب می آید.او این بار پس از دقایق ابتدایی اثر که دوربین تنها در یک نمای ثابت و بی حرکت(که یکی از ویژگی های سینمای هانکه همین نماهای ثابت فیلم های اوست) تصویر تماشاگران کنسرت موسیقی را نمایش می دهد و به سرعت به محلی بسته باز می گردد و تا انتهای فیلم از آن خانه خارج نمی شود. هانکه دغدغه های اجتماعی اش را کنار می گذارد و این بار روابط یک زوج کهن سال را می کاود که تنها با آگاهی پیشینه موسیقایی آن ها که هیچ نقطه مهمی هم در فیلم به حساب نمی آید سعی در به تصویر کشیدن رنج و مصائب دنیای پیری را دارد. اینکه چگونه باید انسان ها دورانی از کهن سالی را بگذارند و خود را برای خطری چون کهولت و انواع بیماری های لاعلاج آماده کنند.نام فیلم بیانگر فضایی است که انگار می خواهد  باز هم با به نمایش گذاشتن روابط عاشقانه کلیشه ای همان مسیر آثار پیش از خود را طی کند اما هانکه برای گریز از این دام به هیچ عنوان در به تصویر کشیدن رابطه ای عاشقانه اغراق نمی کند و حقیقت تلخ فرجام یک رابطه زناشویی را نمایش می دهد؛عدم استفاده از موسیقی که در تمام آثار هانکه برای گریز از افتادن به ورطه احساسات گرایی به کار می رود و بازی های درخشان دو بازیگر فیلم کمک شایانی به هانکه می کند تا بتواند حرف تلخ خود را در این فیلم بزند.    

«دلیلی برای ادامه زندگی وجود نداره.من می دونم که زندگی فقط بدتر میشه.چراباید زندگیمون رو به هر دومون تحمیل کنم؟»این یکی از آن دیالوگ های نافذی است که کاراکتر زن داستان هنگامی که اوضاعش هنوز رو به وخامت نگراییده خطاب به همسرش بیان می کند. هانکه مفهوم عشق که یکی از بزرگ ترین خواسته های زندگی انسان است را به چالش می کشد. اما براستی معنای حقیقی این واژه پر رمز و راز که احتمالا روزانه بار ها در آمال و آرزوهای به وقوع پیوسته یا ناممکن خود آن را به کار می بریم چیست؟ عشق یکی از مناقشه برانگیز ترین کلمات زبان بشری است که انسان از ابتدا تا انتهای مسیر زندگی خویش پیوسته در خواهش رسیدن به وضعیت ایده آل این احساس است. تاثیر گذر زمان بر رابطه ای که با عشق شروع شده چیست؟  آیا عبور ثانیه های زندگی ریشه های عشق بین دونفر را استحکام می بخشد یا تضعیف می کند؟وفاداری و از خود گذشتگی چه اندازه ای از معنای عشق را در بر می گیرند؟عاشق و معشوق پیوسته تا پای جان برای ادامه زندگی همدیگر می جنگند یا اتمام زندگی یکی توسط دیگری به بهانه راحت کردن آن طرف از لجنزار رنج دنیوی قابل توجیه است؟«میشاییل هانکه» فیلمساز بزرگ اتریشی می کوشد در مدت زمانی نزدیک به 120 دقیقه در فضایی آرام  با ریتم کند با استفاده از  قاب هایی ثابت ، قصه ای خلوت را خلق کند تا در بارۀ سوال های بی جوابی که حول و حوش موضوع عشق می گردند بتواند جوابی پیدا کند.افتتاحیه فیلم و یافتن جسد زن در خانه و نمایش مرگ او هر گونه انتظار اتفاقی جدید در فیلم را ملغی می کند و این بار بر خلاف فیلم «پنهان» که اثر بر حسی کُشنده از یک تعلیق پر اضطراب بنا شده بود، عمدا از به کارگیری این شگرد خودداری می کند چرا که عاقبت شخصیت زن داستان که همانا مرگ اوست برای فیلمساز حائز اهمیت نیست بلکه چگونگی روند مرگ تدریجی کاراکتر زن برای کارگردان اولویت دارد.به تصویر کشیدن رنج شخصیت زن داستان و تحمل این رنج از جانب  مرد در نگهداری از همسرش آزمونی برای وفاداری و عشق او محسوب می شود. رها کردن روح زن مریض داستان از جسم رنجورش که توسط مرد عامدانه صورت می گیرد با توجه به نامه هایی که بعد از مرگ برای او می نویسد و گل هایی که روی جنازه او پرپر می کند یک پاسخ تمام و کمال "آری" به خواسته همسرش است.گاهی نیروی عشق برای آزاد کردن انسانی که پیوسته در حال عذاب است دست به قتل عمد می زند و با احساس ناب خود، او را از فاجعه زندگی اش می رهاند.فیلم هانکه به هیچ عنوان در پی رد گیری اخلاقیات و نقد آن در متن اثر نیست و سعی دارد کنش شخصیت مرد داستان را بدون قضاوت از نگاه فیلمساز نمایش دهد.فصل نفس گیر سیلی زدن مرد به زن می تواند تاثیر گذر زمان در تحمل رابطه ای پرمخاطره برای یک زوج را نمایش دهد که کلنجار رفتن با مشکلی غیر قابل حل در یک رابطه  و دست و پنجه نرم کردن با آن گاه می تواند به خستگی مفرطی از جانب یکی بیانجامد و گاه تا مرز کتک زدن به یک انسان افلیج هم پیش رود؛ هر چه که بر زمان فیلم افزوده می شود تلخی وزنه این نگاه بر فیلم سنگینی می کند و روند احساسات مرد نسبت به همسرش به سمت نوعی پذیرش از دست دادن او از انسانی زنده به موجودی نباتی سوق پیدا می کند که نتیجه ای جز کرختی برای احساسات مرد ندارد.مرد دیگر همچون سیر ابتدایی فیلم نگاهی از عشق در او دیده نمی شود و کارها صرفا از روی انجام وظیفه شکل می گیرد.پس مرد آن تصمیم مهم را می گیرد و برای آزاد کردن زن از دردهایش و جلوگیری از مرگِ عشق رابطه شان اقدام به قتل همسرش می کند.این اقدام مرد علاوه بر زنده نگه داشتن عشق خود نسبت به همسرش می تواند حاوی پیامی از سوی فیلم و فیلمساز برای مخاطب باشد که تنها راه نجات از رنج های بی پایان انسان در دنیای به بن بست رسیدۀ زندگی ؛ تنها مرگ است که نجات بخش و عامل رهایی به نظر می رسد.همان طور که فیلم در پی نتیجه گیری از اقدام مرد نیست اما حسی از رضایت را در صورت مرد بعد از اتمام این کار در او نشان می دهد که هیچ حسی از عذاب وجدان در او هویدا نیست.نگاه هانکه به مرگ به عنوان تنها وسیله ای برای آزادی از رنجِ ناشی از یک اتفاق مهلک در زندگی، شباهت بسیاری به نگاه «کلینت ایستوود» در فیلم «عزیز ملیون دلاری» دارد.آن جا هم ایستوود پاسخ «هیلاری سوانک» را در اتمام زندگی اش با قطع کردن شیر اکسیژن در بیمارستان به عنوان جلوگیری از درد و رنجی بی انتها برای او به کار بست.«آلخاندرو آمنابار» در فیلم «دریای درون» با خلق شخصیتی که بر اثر حادثه ای فلج شده بود کاراکتری ساخت که مصمم به اتمام زندگی خویش به صورت قانونی بود.«خاویر باردم» در فیلم دریای درون با تمام وجود کوشید تا بتواند با قانون کشورش بجنگد و از راه قانونی به رنج لایتنهایی خود پایان دهد.انگار در این موضوع خاص ایستوود، آمنابار و هانکه قاطعانه تنها راه حل این فاجعه غیر قابل تحمل را مرگ می دانند و در بیان حرف تلخشان که بسیار گزنده و بُرنده می نماید هیچ ابایی ندارند.

نطفۀ فیلم عشق در ذهن میشائیل هانکه از جایی بسته شد که عمه اش در سن 93 سالگی برای رهایی از بیماری که از آن عذاب می کشید دست به خودکشی زد؛شخصیتی دوست داشتنی برای هانکه که او را در در روستایی خارج از وین بزرگ کرده بود اما هانکه توانست او را به موقع پیدا کند و به بیمارستان برساند هنگامی که او در بیمارستان به هوش آمد هانکه را برای نجات دادنش از مرگ سرزنش کرد اما این زن در عملی کردن تصمیم خود از پای ننشست و برای دوم دوباره هنگامی دست به خودکشی زد که هانکه به بهانه جشنواره ای از کشور خارج شده بود  و این بار توانست خواسته خود را با موفقیت اجرا کند.وقتی از هانکه پرسیدند هنگامی که خبر مرگ عمه خود را شنیدید چه حسی داشتید او پاسخ داد:«خیلی خوشحال شدم». هانکه در عشق تمام تلاشش رابه کار می بندد تا بتواند این نوع خوشحالی خویش را در بطن اثر جاری نکند؛دوربین هانکه همچون دیگر آثارش در سکوت و سکون لحظه انفجار درام را به نمایش می گذارد و در پی تلاشی نیست تا این کنش مرد را تمجید یا تقبیح کند و همه چیز را به قضاوت تماشاگر می سپارد اما با تمام این اوضاع به وضوح حس هانکه به حس شخصیت مرد داستانش نزدیک تر است و فیلم و فیلمساز با درد و کنش او در قبال این وضعیت بحرانی همذات پنداری می کنند.

زنگار و استخوان

نگاهی به "زنگار و استخوان" آخرین ساخته ژاک اودیار

ماخذ:روزنامه اعتماد،چهرشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۱

http://etemadnewspaper.ir/PDF/91-09-15/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-09-15/299.htm

استخوان های شکسته

فیلم بازیگران.یکی از اوج های «ماریون کوتیار» در بازیگری؛در نقش زنی که با ازدست دادن یکی از مهم ترین اعضای بدنش در بحران فرو می رود.از سوی دیگر بازیگر مقابل او؛«ماتیوس شونارتز»،هنرمند توانمند و تنومند فیلم "کله گاوی"(bullhead) با صورتی سنگی که به سختی می توان احساساتی را در آن یافت دو قطبِ مهم ِآخرین فیلم «ژاک اودیار» را می سازند. هر دوشخصیت در گیر و دار مشکلات خودشان در نقطه ای از زندگی به یکدیگر می رسند و با هم بُر می خورند.کدام یک قرار است تاثیری شگرف بر دیگری بگذارد و تحولی در او  ایجاد کند؟آیا رابطه تشکیل شده بین این دو به توازنی می رسد تا بتوان مدعی شد که هر دوی این کاراکترها به فهمی عمیق تر از زندگی و پیرامونشان رسیده اند و حالا با آرامش می خواهند در پایان، کنار یکدیگر زندگی کنند؟ یا این که تنها یکی تاثیر می گذارد و دیگری تنها سودش را می بَرد و آن یکی معلق در فضای داستان رها می شود؟ فیلمنامه "زنگار و استخوان" بر خلاف فیلم قبلی سازنده اش فاقد آن پیچیدگی های داستانی در پرداخت کاراکترهای قصه و  بی بهره از هر گونه افت و خیز  داستانی در روایت است."زنگار و استخوان" داستان ساده ای دارد که تنها با استفاده از یک شوک در فیلمنامه(قطع شدن پاهای «استفانی») قصه خود را بدون هیچ بالا و پایینی، آرام و با حوصله تعریف می کند. ژاک اودیار نقش پیچش داستانی فیلمنامه را بر خلاف "یک پیام آور" که داستان و فراز و فرود آن، برگ برنده فیلم محسوب می شد،عمدا کم رنگ می کند و به جای آن دوربین خود را بر روی شخصیت های اثر زوم می کند و درست در همین نقطه است که باعث می شود فیلم به کیفیت و ارزشی همپای "یک پیام آور" نرسد.

حضور ماریون کوتیار پس از سپری شدن تقریبا پانزده دقیقه از ابتدای فیلم و حذف او از روند اصلی قصه در بیست دقیقه پایانی اثر، نوعی تاکید ژاک اوردیار بر فرعی بودن این شخصیت در فیلمنامه محسوب می شود ضمن اینکه کارگردان با این تمهید می کوشد تا شخصیت «علی» را در مرکز ثقل فیلم قرار دهد.از طرفی چفت و بست فیلمنامه به اندازه اثر قبلی اودیار محکم نیست و در مواقعی روابط علِّی و معلولی فیلمنامه می لنگد اما نمی توان منکر این قضیه شد که مهم ترین حُسن فیلم جدید آقای اودیار علاوه بر بازی های درخشان و قدرت بصری او در کارگردانی که منجر به فضاسازی های خاصی در فیلم شده؛نمایش احساسات ناب و نایاب آدم های شکست خوردۀ دنیای اثرش است که بدون افتادن به ورطه سانتیمانتالیسم و  ملودرام به بار می نشیند.

بحرانی که «استفانی» درگیر آن است بسیار عمیق تر و غم انگیز تر از چالشی است که «علی» با آن دست و پنجه نرم می کند.اگر «استفانی» مربی هنرمندی است که وال های عظیم الجثه ای را به رقص و تعظیم  وا می دارد و در این راه دو پایش را هم از دست می دهد،«علی» پدر بی مسئولیت و بی احساسی است که جز یاغی گری و دوز و کلک راهی دیگر برای امرار معاش نمی داند.شخصیت زن قصه که از حجم سنگین اندوه از دست دادن پاهایش رنج می برد توسط کارگردان در موضعی قرار می گیرد تا عاملی باشد برای «علی» برای احساس مسئولیت بیشتر در زندگی و کمک به داشتن احساس عشقی پدرانه به فرزندش و همچنین کمک به تکامل شخصیتش. در نهایت «استفانی» نقشی اساسی برای «علی» در زسیدن به درکی بالغانه از عشق را بازی می کند.آن "دوستت دارم" پایانی فیلم که از جانب «علی» خطاب به «استفانی» بیان می شود قرار است همان نقطه تحول اصلی فیلم باشد که تمام مقدمات و داستان فیلم را نوعی به سرانجام برساند اما آیا برای رسیدن به این نقطه نشانه هایی که منجر به تحول «علی» شده در فیلم به نمایش در می آید؟ او به قدر کفایت بی مسئولیت هست که تنها به خاطر یک تشر جدی از طرف خواهرش و رو شدن دستش در مقابل او به یک آن،فرزند،خواهر و زنی که با او در رابطه است را رها کند و سر به ناکجا آباد بگذارد.نگاه او به «استفانی» در طول فیلم همواره خنثی و خالی از محبت بوده او حتی در طول رابطه اش با او با زن های دیگری هم در مقابل چشمان «استفانی» گستاخانه رابطه برقرار می کند و از این نظر برای خود حد و مرزی قائل نیست.رها کردن شخصیت «استفانی» در بیست دقیقه پایانی فیلم و نمایش موفقیت «علی» در مواجهه با نجات پسرش نمی تواند روند تحولی قانع کننده برای مخاطب باشد همان طور که رابطه «علی» با «استفانی» به خصوص بعد از قطع شدن پاهایش که نوعی اصرار کارگردان بر تداوم این رابطه منطق دراماتیک اثر را هم تشکیل می دهد؛ با توجه به شخصیت عیاش و لاآبالی «علی» فاقد دلیل منطقی و قابل پذیرش از سوی تماشاگر به نظر می رسد.صحنه به هوش آمدن «استفانی» در بیمارستان و آگاهی از قطع شدن پاهایش به مدد بازی فوق العاده ماریون کوتیار؛ همراهی «استفانی» با «علی» برای شرطبندی در مسابقات مشت زنی که وحشیانه و  بَدوی وار در طول فیلم نمایش داده می شود و همچنین بازگشت دوباره «استفانی» به محل آن حادثه وحشتناک و خلوت کردن او با آن وال غول پیکر که یکی از درخشان ترین صحنه های فیلم هم هست نوعی تاکید اودیار بر نمایش بحران «استفانی»، مهم بودن این شخصیت و اهمیت رنج او  محسوب می شود.پس در نتیجه، سرانجام این شخصیت مهم ترین چالش فیلم و مساله اصلی اثر  باید در نظر گرفته شود اما انگار دوربین ژاک اودیار در بخش پایانی فیلم ناگهان صد و هشتاد درجه می چرخد و  تصویر خود را از زندگی استفانی و علی به سمت زندگی علی ِ تنها تغییر می دهد و در بخش پایانی فیلم استفانی را حذف می کند و دوربینش را با علی تنها می گذارد.علی در پایان فیلم چرا به استفانی ابراز عشق می کند و از دیدگاه مخاطب متحول می شود؟به ازای کدام کنش در فیلم این تحول قابل قبول است؟اودیار برای این مسئله مهم،سکانس بسیار حیاتی و نفس گیر غرق شدن پسر علی،«سام» را در نظر می گیرد.علی استخوان های دستش را با تمام قدرت بر لایه ضخیمی از یخ می کوبد تا فرزندش را از مرگ برهاند این همان کنشی است که تحول علی را در پایان فیلم توجیه می کند اما سوالی که پیش می آید این است که این کنش که ارتباط مستقیمی با پسر علی دارد چه ربطی می تواند با استفانی برقرار کند؟استفانی به ازای کدام عمل در رابطه اش با علی موجب تغییر در شخصیت او می شود؟استفانی خود با مشکل بزرگی می جنگد و بیش از کمک کردن به دیگران و بالاخص علی خود محتاج توجه و یاری انسان های دور و اطرافش است علی نه تنها به او کمک نمی کند بلکه هنگامی که اوضاع را به ضرر خود می بیند همه چیز را زیر پا می گذارد و از مهلکه می گریزد.استفانی در یک موضع انفعالی به سر می برد و قادر به تغییری در ذهن و روح علی نیست پس آن نقطه ابراز علاقه علی به استفانی ارتباط منطقی با اعمال و رفتار شخصیت ها برقرا نمی کند و می تواند جمله ای از سر احساسات زود گذر و سطحی باشد تا لحظه ای حیاتی و منقلب کننده برای فیلم و مخاطب چرا که فیلم به اندازه کافی برای پذیرش این تحول توسط تماشاگر،زمینه چینی نکرده و این بزرگ ترین مشکل اثر آقای اودیار است؛فیلمنامه ای با شخصیت های دوست داشتنی اما با حفره هایی در منطق روایت و شخصیت پردازی که انسجام اثر را متزلزل می کنند.

از هم گسیختگی

Detachment /از هم گسیختگی

محصول سال 2011 آمریکا

کارگردان: تونی کای

 ماخذ:ماهنامه‌ی سینمایی 24،فروردین 1392

                                                          بار هستی

یک فیلمنامه پر جزئیات با استفاده از مصالح کافی و مناسب در پرداختِ کاراکترهایی متعدد به همراه حضور تنها یک شخصیت اصلی و بهره گیری از چندین کاراکتر فرعی در بستر روایتی که داستانک هایی با حس و مضمونی یکسان با مشکلاتِ شخصیت اصلی،که به صورت موزون و منسجم در کنار خط اصلی قصه در حال روایت هستند باعث می شوند تا «از هم گسیختگی» فیلمی اثر گذار و قابل تامل درباره موضوعات مختلفی چون مشکلات نوجوانان جامعۀ جدید آمریکا،ضعف های سیستم آموزشی ایالت متحده در مدارس، اثرات مرگ بار سرخوردگی که نتیجه زخم های کودکی بوجود آمده از بزرگ شدن در فضای مسموم خانوادگی است باشد.فرم مستند گونه فیلمساز در به کارگیری گاه افراطی دوربین روی دست و  بازی درخشان «آدرین برودی» رئالیسم موجود در اتمسفر فیلم را پررنگ  می کند.

«هِنری»از آن معلم هایی نیست که خواهان تحولی عمیق در شاگردانش باشد و راه و رسم زندگی را به آنان بیاموزد. او به هیچ عنوان نمی کوشد در شمایل یک انسانِ با تجربه، شاگردانش را با امیدواری و بدون واقع بینی به سوی آینده ای روشن راهنمایی کند؛او بر خلاف معلمان اینچنینی در سینما که «رابین ویلیامز» مظهر تمام و کمال چنین نقش هایی محسوب می شود؛خود بدتر از شاگردانش در حال فرو رفتن در مشکلات خویش است. اگر «رابین ویلیامز» کاری کرد که شاگردانش در «انجمن شاعران مرده» در پایان فیلم جشن دگردیسی و انقلاب درونشان را با پریدن روی میزهای کلاس هَوار بکشند،«برودی»  تنها سعی در همدری با رنج و مشکلات دانش آموزانش و حتی در مواقعی صحه گذاشتن بر غیرقابل حل بودن بحران هایی خاص در زندگی دارد. اگر «رابین ویلیامز» مسیر شادی و تغییر را برای «مَت دیمون» در «گود ویل هانتینگ» ترسیم کرد«برودی» با تمام فهم و شعورش تنها با  تزلزل در نوع واکنشی که در قبال بحران یکی از شاگردانش از خود نشان داد باعث خودکشی و مرگ دختری شد.

شخصیت هایی چون «هِنری» در فیلم از «هم گسیختگی» در زمانه امروز قهرمان هایی هستند که قدرت و جذابیت آن ها در زور بازو و هیکل تنومندشان نیست بلکه وسعت عطوفت و مسئولیت پذیری بی حد و حصرشان در برابر دیگران و همچنین درک عمیق از رنج آدمی است که از آن ها شمایل یک قهرمان تمام عیار امروزی را می سازد.

جایی برای پیرمردها نیست

شر مطلق

چرا «برادران کوئن» از خیر نمایش  سکانسی که می توانست به یکی از مهیج ترین و مهم ترین بخش های  فیلم «no country for old men» تبدیل شود به راحتی می گذرند؟سکانش رویارویی نهایی «خاویر باردم» و «جاش برولین» قطعا می توانست نقطه اوج داستان باشد چرا که در این بازی موش و گربه که حجم عظیمی از فیلمنامه را در بر می گیرد مخاطب منتظر است تا ببیند بالاخره این کشمکش به چه سرانجامی می رسد. تصویری که «کوئن ها» از «لیولین» در فیلم می سازند شمایل مردی است بسیار جسور و شجاع که برای بدست آوردن پول و نگهداری آن دست به هر کاری می زند و راه نجات زندگی اش را در حفظ پول و از میان برداشتن «چیگور» می داند.شخصیتی که می تواند همدلی مخاطب را برانگیزد چرا که نه تنها شجاعت او در نگهداری پول ها و همچنین نقشه برای فرار، کارآمدی و نبوغ او را پر رنگ می کنند؛ ایستادگی او در مقابل شیطانِ مسلمی مانند چیگور و به چالش کشیدن وی حسی از تحسین را نسبت به او  ایجاد می کند.در رویایی پر زد و خرد چیگور و لیولین در خیابان هنگامی که لیولین به سختی می تواند چیگور را زخمی کند،تماشاگر موقعیت «باردم» را نسبت به گذشته شکننده تر می یابد.اگر هیولایی غیر قابل کنترل به نظر می رسید که آدم های جلوی راهش را مثل آب خوردن از جلوی مسیرش بر می داشت این بار  آسیب پذیر تر در دیدگاه بیننده جلوه می کند طوری که می تواند در یک درگیری گلوله هم بخورد و حتی پا به فرار بگذارد.اما کوئن ها مرگ لیولین توسط چیگور را بر خلاف استراتژی قبلی شان در به تصویر کشیدن نزاع بین این دو، نشان نمی دهند و این بار روایت خود را برای اولین بار در طول فیلم با دوربین روی دست با نماهای پی. اُ. وی از دید کلانتر(با بازی درخشان تامی لی جونز) بر می گزینند.صحنه ای به شدت تاثیرگذار و رعب آور. وقتی نتایج اعمال دهشتناک چیگور را از دید کلانتر می بینیم کوئن ها به نتیجه ای دو چندان مرعوب کننده در تحت تاثیر قرار دادن  تماشاگر می رسند. تصویر جسد زنی که  روی آب های استخر خانه اش معلق مانده  و پیکر خونین لیولین بر روی زمین حس تخیل بیننده را تحریک می کند تا  از خود بپرسد چگونه لیولین به این راحتی تسلیم چیگور شد؟تمام این سوال های بی جواب به نفع چیگور و ضرر لیولین تمام می شود چرا که مخاطب قدرتی بیش از آنچه تا به حال از چیگور دیده را در این رویارویی برای او قائل می شود و همچنین موقعیت ضعف و شکنندگی خاصی برای لیولین در مقابل قدرت چیگور در نظر می گیرد که این قدرت مرگبار و آن ضعف و تسلیم به هیچ عنوان نمی توانست به روشی غیر از این نوع روایت به سرانجام برسد اما قطعا در این بازیِ برادران کوئن،چیگور مقتدرانه به جایگاه هیولایی و خدشه ناپذیرش بر می گردد و هراس از کشته شدن لیولین و از دست رفتن موقعیت متزلزل او در برابر چیگور که از ابتدای قصه همراه تماشاگر بود رنگ حقیقت به خود می گیرد و این گونه می شود که حتی یک تصادف وحشتناک مرگبار هم نمی تواند او را از پا در آورد و این جاست که چیگور این قصه را تمام و کمال به نفع خود تمام می کند و بازی را می بَرد.

مورد عجیب آنجلیکا

                                                 داستانی کوتاه درباره عشق !

«مانوئل دی الیویرا» فیلمساز کهن سال پرتغالی در 103 سالگی،در زمانه ای که تصویر عشق ناب در فیلم های امروز سینما بیشتر با واقعیت زندگی تماشاگر گره خورده و نمایش خیال خوش آن حتی به صورت ناممکن جایش را به تصویری پرمخاطره و بیشتر اوقات تهی از مفهوم داده،می کوشد با روایتِ دل دادن یک عکاس گوشه گیر و تنها به روح دختری جوانمرگ شده، اثری در باب عاشقی کردن انسان با ارواح را خلق کند.تصویر های گاه و بی گاه روحی که مدام در رویاها و اوهام «ایساک» نمایان می شود نوعی نمایش گر عدم توانایی عاشق در رسیدن به وصال محبوبش است.کارگردان در بیشتر این صحنه ها قصد دارد با سادگی و عدم تکلف در فرم اثرش و همچنین گریز از اغراق در بازی بازیگران،فیلم را از افتادن به دام یک اثر ترسناک با پس زمینه عشق برهاند و در این مورد موفق عمل کرده است. دوربین در بیشتر نماهای فیلم  ثابت است و به ندرت حرکت می کند. قصه بیشتر در فضاهایی که سکون و سکوت در آن موج می زند روایت می شود و فیلمساز با خلق انسان هایی صورت سنگی و بدون روح قصد دارد کاراکترهایی تخت و بی حس و حال خلق کند که در فضایی کرخت،نه برای چیزی خوشحال می شوند و نه برای مرگ عزیزی اشک می ریزند. سکانس نرسیدن دست های ایساک به دست های «آنجلیکا» هنگامی که او را رها و آزاد در بالای تخت خویش در هوا معلق می بیند بیانگر  عشقی است که موجودیت حقیقی ندارد و شکلی انتزاعی به خود گرفته.کارگردان رسیدن عاشق به معشوق را به خصوص در تصویر ایده آلیستی آن، جز با جدا شدن روح از جسم انسان(بخوانید مرگ عاشق) ممکن نمی داند و پایان فیلم چیزی نیست جز مُردن ایساک و نمایش پرواز روح او به همراه آنجلیکا و تحقق این رویا.«مورد عجیب آنجلیکا» داستان کوتاه و ساده ای  است درباره یک عشق ایده آل و ناب اما ناممکن. 

ماخذ:ماهنامه سینمایی 24،آبان 91

نوادگان

"مجازات یک خیانتکار"

«الکساندر پین» در آخرین ساخته اش «نوادگان» با انتخاب لحنی متفاوت و همچنین استفاده از موقعیت هایی فانتزی و با کمک شخصیتی خُل وضع گونه(دوست پسر ِ دختر جرج کلونی) دنبال راهی می گردد تا بتواند تلخی فضای فیلم را بکاهد.برای مثال صحنه ای که این پسر از پدر بزرگ خانواده به خاطر گستاخی که در دیالوگ هایش موجود است یک مُشت ِ حسابی می خورد و همچنین نوع دویدن خاص ِ جرج کلونی به سمت آن خانه برای یافتن حقیقت، باعث می شوند تا فضای فیلم به یک درام تلخ جدی تبدیل نشود و فیلم به سمت نوعی "جدی نگرفتن یک فاجعۀ احساسی" که اتمسفر سیاه فیلم را هجو می کند پیش رود. حالا سوالی که پیش می آید این است که "پین" از انتخاب این لحن و فضا که به شدت در مقابل مفهوم تلخ فیلمش می ایستد، چه سودی می برد؟آیا فیلمساز می کوشد فیلم را از ورطه افتادن به دام احساسات گرایی برهاند تا بتواند مخاطب را به جای غرق کردن در شراکت با احساسات "کلونی" او را وادار به فکر و تعمق در چرایی و چگونگی اضمحلال یک رابطۀ احساسی هدایت کند؟آیا این فضا اساساً همراهی تماشاگر را در موافقت با جدی نگرفتن این مشکل بزرگ به بار نمی آورد؟ آیا این شگردِ "پین" در خلق فیلمش لطمه ای به احساسی که مخاطب باید از فیلم دریافت کند و مد نظر کارگردان بوده نمی زند؟آیا می توان با انتخاب لحنی شوخ که آگاهانه بوسیله صاحب اثر انتخاب شده و در ضمن به شدت توسط او تعدیل و کنترل می شود به سراغ یک شکستِ عشقی با پس زمینه تکان دهنده خیانت رفت؟

 مادر خانواده در نقش زنی که به همسر و خانواده اش خیانت کرده بر روی تخت بیمارستان زمین گیر شده و اطرافیانش یکی یکی بالای جسم بی جانش حاضر می شوند و زبان گلایه می گشایند.کارگردان، زنِ قصه را عامدانه  در موضعی منفعل قرار می دهد تا از او چهره ای بسازد که توان پاسخگویی به اتهاماتی که به او می زنند را نداشته باشد تا  از این طریق راهی پیدا کند تا گناهکار داستانش را مجازات کند."الکساندر پین" فرصت دفاع از زن را می گیرد تا نتیجه گیری اخلاقی مورد نظرش را بدون دغدغه و هیچ چالشی پر رنگ کند.به یک معنا،صاحب اثر تقصیر  مرد را در مقایسه با گناهان زن بسیار کمرنگ جلوه می دهد  و در پایان این زن ِ داستان است که مقصر اصلی این ماجرا شناخته می شود و با مرگش جز خاطره ای بد از خود و گذشته اش چیزی بر جای نمی گذارد.حال این نتیجه گیری اخلاقی که در پایان در مضمون فیلم  آشکار می شود آیا می تواند در بستر فرمی ارائه شود که "جدیت" و "اندوه" در آن به شدت کاسته شده  و جایش را گاه به شوخی  و فضایی طنز آمیز داده است؟ زن،قربانی گناهان خودکرده خویش می شود اما مرد در این محکمه بدون هیچ پاسخی به اشتباهاتش با وجدانی آرام تر نسبت به زن و همچنین با در اختیار داشتن  فضایی با تنش کمتر که کارگردان برای او فراهم آورده می تواند به راحتی از این مهلکه اخلاقی بگریزد.

سال گذشته در مارین باد

خاطرۀ یک عشق فراموش شده!

«سال گذشته در مارین باد» فیلم مشهور و جنجالی«آلن رنه» کارگردان پُرآوازۀ فرانسوی، قواعد سینمای کلاسیک را تغییر می دهد و تبدیل به مثالی می گردد از آغاز راهی که «رنه» مظهر آن شناخته می شود:«سینمای مدرن».در فیلم های سینمای کلاسیکْ آغاز،نقطه اوج و پایان مشخص در فیلم وجو دارد و فیلم قصه خود را خطی و سر راست تعریف می کند.آلن رنه در «سال گذشته در مارین باد» با به کارگیری فرمی پیچیده در صدد است سر و شکل قصه ساده خود را تغییر دهد تا بتواند به حس و مفهومی متفاوت در مقایسه با نمایش خطی داستان خود برسد.شخصیت هایی بی نام  همراه با دوربینی که مدام در راهرو ها و سالن هایی مجلل و بزرگ در حرکت است و خاطرات کاراکتر مرد داستان را مرور می کند،مونوگ های طولانی که در ابتدای فیلم بر روی تصاویر شنیده می شود و تلاش شخصیت مرد داستان در متقاعد کردن زنی که رابطه خویش را با او از یاد برده و موسیقی پر حجم و شلوغی که چیزی جز اضطراب و تشویش ایجاد نمی کنند عواملی را می سازند تا فیلم به یک معمای چندوجهی و پیچیده و حتی غیر قابل رمزگشایی تبدیل شود. آیا عشقی در تابستان گذشته در مارین باد بین شخصیت های داستان فیلم اتفاق افتاده یا نه؟سوالی که بعد از سال ها هنوز جواب شفافی برای آن پیدا نشده و عده ای فیلم را یک معمای غیرقابل حل نامیدند.«آلن رنه»در مصاحبه ای در این مورد بیان می کند: «من فکر نمی کنم «سال گذشته در مارین باد» یک معما باشد...هر تماشاگری راه حل خود را برای این مساله پیدا می کند اما این راه حل برای همه نمی تواند یکسان باشد».«پالین کایل» منتقد شهیر آمریکایی فیلم  را یک «فاجعۀ بی هدف»  می خواند و آثار رنه را به شدت می نوازد:«رنه چیزی جز فرم نیست،بی هیچ فهمی از شخصیت یا احساس». آدم های مارین باد هیچ تلاشی در جهت بروز احساسات و به تصویر کشیدن کاراکتری چند وجهی از خود ندارند.آدم های اثر انگار در محیطی زندگی می کنند که زمان ایستاده و فضا یخ زده.مبهوت و حیران صرفا درباره گذشته حرف می زنند و در تلاشند خاطرات خوش آن را به یاد بیاورند. زن داستان میان واقعیت جلوی چشمانش که چیزی جز به یاد نیاوردن داستان محبوب خویش است و ایده آل گرایی مرد که چیزی جز ساختن تصویری ایده آل از او در شمایل یک معشوق ناب است گیر کرده. در دالان های پیچ در پیچ ذهن انسان،داستان های عاشقانه پر رمز و رازی نهفته است.کدام یک از این افکار آرزوهای به وقوع نپیوسته ما در زندگی هستند؟کدام یک از این خیال ها را در گذشته تجربه کرده ایم و از یاد برده ایم اما بعد از مدتی خواهان تجربه مجدد آن هستیم؟عشقی که مرد داستان در حرف هایش به آن اشاره کرده آیا چیزی جز ایده آل های ذهنی اش نیست که می کوشد در راه تحقق آن در تصویر زنی مجهول الهویه بسازد؟چرا مرد به دانستن این عشق آگاه است و زن آن را فراموش کرده؟چرا زن در انتهای فیلم تسلیم حرف های مرد می شود و داستان را باور می کند؟آیا او هم آرزوی عشق نداشته اش را در شمایلی مردی مبهم و رویاگون می خواهد بیابد و جامه ای خوش رنگ و رنگین به خیال به وقوع نپوسته و محالش بپوشاند؟ فیلم بیشتر در پی خلق فضایی است که عده ای درگیر آن شده اند نه در پی به تصویر کشیدن انسان هایی که در فضایی گنگ گیر کرده اند.برای همین است که آدم داستان او به قول پالین کایل شخصیت و احساس ندارند چرا که مقهور فضایی شده اند که درون و برون خود را در آن گم کرده اند.مدام از گذشته ای حرف می زنند که تصویر تاریک و مبهمی دارد و در پی آرزوی ساختن آینده ای هستند که در گذشته ای فراموش شده آن را تجربه کرده اند.

شکارچی The Hunter

شکارچیThe Hunter  

کارگردان: Daniel Nettheim

محصوی سال 2011 سینمای استرالیا

ماخذ:ماهنامه سینمایی ۲۴،شهریور ۱۳۹۱

 

رمز و راز طبیعت!

«ویلم دافو»بازیگر سرشناس آمریکایی با صورتی یخ زده ،خسته و ریش های نتراشیده با تفنگی در دست قرار است از یک سو غرق در طبیعت بکر وحشی شود و از طرف دیگر نقش یک حامی را برای خانواده ای بدون پدر بازی کند.« دنیل نِتهم» کارگردان استرالیایی اثر که  بیشتر فعالیت های هنری اش معطوف به سریال سازی است پس از یازده سال با درامی ماجراجویانه در دل طبیعتِ استرالیا،قصه ای خلوت و کم دیالوگ خلق می کند.«خاکستری» ساخته «جو کارناهان» نوعی مرثیه سرایی برای انسانی است که در نبردی نابرابر با طبیعت وحشی شکست می خورَد،می شکند و به شناختی بهتر از خود و پیرامونش می رسد اما در «شکارچی»،کارگردان بیشتر از آن که قهرمانش را شکست خورده،مقهور و عاصی در مقابل طبیعت نشان دهد او را متحیر و سرگشته در فضایی پر رمز و راز نشان می دهد.کارگردان با ایجاد حس اطمینان از قدرت کاراکتر در کنترل کردن خطرات محیطی برای حفظ جانش بیشتر می کوشد با خلق ايماژ‌هايي در سکوت نوعی اشتیاق به کشف و شهود در قلب طبیعت دست نخورده را از خود نشان دهد.رابطه «مارتین» با «لوسی» و فرزندانش،«بایک» و «ساس» با بازی های فوق العاده شان، از فصل های درخشان فیلم به حساب می آیند.مارتین با وارد شدن خود به خانه مُردۀ آن ها روح زندگی را در محیط خانواده می دمد.مادر همیشه در خواب که چون مرده ای می ماند را بیدار می کند، ترانس‌هاي برق‌ از کار افتاده را تعمیر می‌کند و فیلم را پر از حس تعلق به خانواده و عشق می کند اما کار گردان آنقدر هوشمند است که این خانه شیرین و زیبا را برای مارتین با آتش زدنش همچون خیالی از دست رفته  از بین ببرد و او را دوباره در دل طبیعت بی رحم تنها بگذارد.صحنه پایانی فیلم که بسیار شبیه به سکانس پایانی فیلم «ناشناس» ساخته «جوزپه تورناتوره» است، نمایش گر آغوش پرمهر و پدرانۀ مارتین برای بایک است. همين ظرافت‌هاست كه باعث مي‌شود فیلم بدون تحمیل احساسات، قلب مخاطب را تسخیر کند. شكارچي يك درام كوچك، اما شگفت‌انگيز است.

مرتضی مظفری

زنی در طبقه پنجم

The Woman in the Fifth

«زنی در طبقه پنجم» ساخته «پاول پالیکوفسکی»

ماخذ:روزنامه اعتماد،سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱

http://www.magiran.com/ppdf/nppdf/3291/p0329124730101.pdf

------------------------------------------------------

۳۱۶ کلمه(پاراگراف سوم) به علت محدودیت فضا در روزنامه حذف شده. متن کامل بدین شرح است:

------------------------------------------------------

«اندوه بی پایان»

                                             

فیلم هایی چون «زنی در طبقه پنجم» از یک قاعده کلی پیروری می کنند.ابتدا داستان شخصی را می بینیم که در اطراف زندگی اش داستان های عجیب و غریبی اتفاق می افتد.ظاهر شخصیت داستان معمولا آرام،درون گرا و افسرده است و در ظاهر، از آن انسان هایی می نماید که آزارشان به هیچ کس نمی رسد. اما کم کم خشونت های مشکوکی در اطراف شخصیت اتفاق می افتد و این روند پی در پی در فیلم تشدید می شود و در نهایت به قتل و خونریزی کسی منتهی می شود.پیچ پایانی چنین فیلم هایی در جایی اتفاق می افتد که ناگهان تلنگری از طرف شخص،دکتر و به خصوص پلیس به کاراکتر مشکوک فیلم زده می شود که مسبب این اوضاع و خشونت ها و به ویژه قتل ها خود اوست و نه کس دیگر.اینجاست که کارگردان چنین آثاری بیننده را به یکباره شوکه می کند و در نظر خود سوپرایز جذابی برای مخاطب می سازد .کارگردانان این آثار، سیلی محکمی که فیلم به یکباره در دقایق پایانی آن به مخاطب زده را به دید یک غافلگیری جذاب برای بیننده می پندارند و فکر می کنند تماشاگر با چرخش شخصیتی کاراکتر از یک انسان معصوم و خجالتی به یک انسان جانی و متوهم نه تنها ناراحت بلکه کیفور  هم می شود.می توان بر کلیشه ای بودن چنین آثاری از فرط زیاد ساخته شدنشان صحه گذاشت.چنین موضوعاتی که در فیلم های مشابه زیادی با این تم خاص ساخته شده اند نقاط ضعف و قوت خاص خودشان را دارند اما نکته ای که در چنین فیلم هایی بسیار حیاتی است آماده کردن تماشاگر برای پذیرش نقطه اوج داستان است.کارگردان باید با تمرکز بر جزئیات رفتاری کاراکترش حسی از شک را به بیننده منتقل کند  تا در بعضی از لحظات مخاطب بتواند به اجزای زیرلایه ای شخصیت که در پوسته بیرونی او قابل مشاهده نیست دست پیدا کند تا بتواند در تماشای مجدد اثر با تاکید کردن بر بعضی از صحنه ها و دیدن علائم رفتاری شخصیت فیلم، دلیل رفتار کاراکتر را در انتهای اثر بیشتر درک کند و شخصیت و رفتار پایانی اش برای او قابل فهم تر باشد. رو دست زدن به مخاطب برای کارگردان نباید کاری دشوار باشد اما اگر زمینه چینی کافی در فیلم برای این اتفاق در نظر گرفته شده باشد به فیلم ارزش بیشتری می بخشد.«مارتین اسکورسیزی» در فیلم درخشان «جزیره شاتر» صحنه هایی دو پهلو برای شخصیت«تدی» با بازی «لئوناردو دی کاپریو» در نظر می گیرد تا تماشاگر را در برزخ تصمیم گیری بگذارد. فیلم تماشاگر را در انتها در انتخاب شخصیت تدی به عنوان انسانی مظلوم که ابزاری است برای آزمایش دکترها که مدعی اند او همسرش را به جرم کشتن فرزندانش به قتل رسانده یا فردی جانی و متوهم، بین دو راهی می گذارد و این جاست که فیلم راه خود را در ذهن تماشاگر باز می کند تا بتواند خود درباره عاقبت شخصیت اثر با توجه به المان های تعبیه شده در فیلم تصمیم گیری کند.فیلم «پنجره مخفی» ساخته «دیوید کوئب» با بازی درگیر کنندۀ «جانی دپ» کم و بیش  همین مسیر را می پیماید.«دیوید فینچر» در شاهکار بی بدیلش«باشگاه مشت زنی» نشانه هایی مبنی بر خیالی بودن شخصیت «تایلر» با بازی درخشان «برد پیت» را در فیلم به ظرافت به بیننده نشان می دهد تا هنگام گره گشایی فیلمش، مخاطب هوشیار، لذت کشف خودش را ببرد.«ذهن زیبا» ساخته «ران هاوارد» هم دقیقا علائم رفتاری خاصی برای «جان نش» با بازی «راسل کرو» در نقش انسانی متوهم که از بیماری اسکیزوفرنی رنج می برد در نظر می گیرد.در بازبینی تمام آثار ذکر شده به ظرافت تصویری خاصی پی می بریم.اینکه کارگردان اگر برگ برندۀ نابی در فیلم به منظور متحیر کردن تماشاگر رو کرده ناشی از حواس پرتی و عدم دقت بیننده در توجه به فیلم و تمرکز بر تمام کلیات فیلم بوده نه فقط صرفا چرخش صد و هشتاد درجه ای شخصیت که کارکردی جز جذابیت کاذب و کشش بی منطق برای اثر ندارد. «زنی در طبقه پنجم» ساخته «پاول پاليكوفسكي» کارگردان لهستانی تبار، می کوشد با دادن نشانه هایی در جای جای اثر علائمی کوچک و ظریف به بیننده منقل کند تا بتواند خالق شخصیتی باشد که از  افسردگی عمیقی رنج می برد و در  فضایی خیالی- واقعی زندگی می کند.اولین دیدار تام با  «مارگیت» در مهمانی که صاحب کتابفروشی ترتیب داده رخ می دهد.مارگیت در این مهمانی از نگاه تام با کسی حرف نمی زند و به سرعت به گوشه ای می رود.در اولین گفت و گویشان با هم در مهمانی، محلی خلوت و آرام را برای صحبت کردن انتخاب می کنند. هنگامی که تام  از کافه به او زنگ می زند مارگیت بدون آن که تام هنوز حرف زده باشد او را می شناسد و او را به خانه اش دعوت می کند.این رفتار ها از مارگیت خود نوعی شک را در بیننده بر می انگیزد و به مخاطب کمک می کند که آمادگی افشای هویت شخصیت زن را به عنوان انسانی که زنده نیست داشته باشد. محل کار تام با رفت و آمد آدم های مشکوک، شرور و خلاف کار که تنها با فشار دادن دکمه ای از سوی تام برای ورود و خروج آن ها خلاصه می شود و لامپی که شدت نور آن مدام کم و زیاد می شود و خونی که به زمین ریخته شده، همه فضایی پر از ابهام و سوال را برای تماشاگر می سازد. فیلم تا لحظه بر ملاکردن هویت واقعی مارگیت مبنی بر مرده بودن او با نشانه هایی کوچک سعی می کند با استفاده از شخصیت او  فضایی سورئال و رازآمیز خلق کند.مارگیت را می توان بخشی شیطانی از روح غمگین و وجود افسرده تام دانست که تمام تلاشش را می کند تا به او القا کند که او برای خلق آثار هنری باید  از قید و بندهای غل و زنجیرشده به پایش رها شود.مارگیت از تام می خواهد که دختر،همسر سابق و معشوقه لهستانی اش را فراموش کند و تا ابد پیش او بماند. خواستار نوعی گریز از مسئولیت پذیری در زندگی و منزوی شدن در خود برای خلق آثار ادبی اما تام در گفت و گوهایش با مارگیت زندگی آرمانی اش را هنگامی می بیند که جایزه ادبی برده و همزمان دخترش در حال یادگیری پیانو از همسرش است.تام عشق به خانواده و موفقیت در خلق هنر را با هم می خواهد اما مارگیت در نقش بخشی از اندوه درون او می خواهد تام را به طرف سلب مسئولیت از زندگی و انزوا بکشاند.مارگیت معتقد است که خلق و زایش هنری محصول دوران رنج و غم آدمی است و هنرمند برای خلق اثری ناب باید بهایی گزاف پرداخت کند.فیلم نوعی نمایش گر چالش تام با واقعیت خواسته های درونی روحش و ایده آل گرایی اوست.

ویژگی های ظاهری تام با آن عینک بزرگ و چشمان همیشه خسته که اندوه و سرگشتگی خاصی در آن ها نمایان است و همچنین ظاهر شلخته و غمگینش فضایی تاریک و افسرده را در فیلم می سازند. کارگردان، پاریس را به عنوان لوکیشن فیلم که یکی از زیباترین شهرهای جهان است بر می گزیند اما دوربین خود را به هتلی در پاریس متمرکز می کند که سیاهی و کثیفی از در و دیوار آن می بارد.پالیکوفسکی عامدانه لوکیشن هایی را در نظر می گیرد که حس بدبختی و سیاهی (مثل اقامتگاه تام)و همچنین رازآمیزی محیط به فضای اثر القا شود. تاکیدهای چند باره بر تصویر جنگلی که سکوت در آن موج می زند و همچنین تصویر جغدی آرام که روی شاخه درختی نشسته در ایجاد چنین حس و حالی کمک زیادی به فیلم کرده است. «وودی آلن» در فیلم «نیمه شب در پاریس» با لحنی شوخ و شنگ، تصویری فوق العاده چشم نواز و کارت پستالی از شهری را نشان داد که مبدا هنر و تمدن جهان است اما پالیکوفسکی،پاریس را شهری نشان می دهد که مقصد پایانی نویسنده ای منزوی،متوهم و اندوهگین است که در آستانه ورود به وادی جنون،چشمه خلق هنرش در حال خشکیدن است.

کشته شدن «عمر» توسط «سزار» در فیلم بدون دلیل منطقی انجام می شود و فیلم در پی کشف انگیزه این قتل نیست.چرا سزار باید این غول تنومند سیاهپوست را بکشد؟و اگر سزار این کار را کرده چرا جنازه را به صورت مبتدیانه در محل رها کرده؟ رابطه با مارگیت که نمایانگر دنیای توهم زده تام است، تنها بخش کوچکی از زندگی او را در بر می گیرد.چرا تام توهمش تنها در خانه ای مشخص و در منطقه ای معین از پاریس شکل می گیرد؟چرا او در اقامتگاهی که در آن زندگی می کند هیچ نوع خیالی را در ذهن نمی پروراند؟ اینکه فیلمنامه برای شخصیت مارگیت شناسنامه ای با پیشینه واقعی در شهر پاریس می سازد این سوال را پیش می آورد که چه نیازی در روح تام باعث بوجود آوردن شخصیتی واقعی به نام مارگیت در ذهنش می شود؟ مارگیت زنی است که در پی کشته شدن همسر و دخترش در  یک تصادف، از رانندۀ مسبب این حادثه  انتقام می گیرد  و سپس خود را می کشد از طرف دیگر تام از همسر سابقش به دلیل مشکلات روانی جدا شده و خواهان به حضانت گرفتن دخترش است و به همین دلیل به پاریس آمده.ارتباط بین این دو آدم با دو قصه ناهمسان در زندگی و با درد و رنج های متفاوت چیست؟ فیلم هیچ پاسخ منطقی به این سوال ها نمی دهد.مارگیت به تام می گوید که هر دوی ما در زندگی چیزهای زیادی از دست داده ایم و به یکدیگر تعلق داریم.این تنها جمله ای است که می توان ارتباط  این توهم  را با زندگی تام توجیه کرد اما این ارتباط و نحوه ساخت این خیال باید در طول  فیلم با منطق محکم تری در بافت اثر جا می افتاد تا مخاطب می توانست دلیل ساخت این خیال را در ذهن تام بیشتر درک کند.

«ایتان هاوک» بازیگر توانای فیلم که در تمام سکانس ها حضور دارد می کوشد  با لحنی آرام و در بعضی لحظات صدایی خش دار با آن وضع لباس پوشیدن خاصش،شمایل یک انسان بسیار معمولی و دافعه برانگیز را در فیلمی شخصیت محور از خود بسازد.غم عریان در چهره او هنگام گوش دادن به آوازی که «آنیا» برای او می خواند و اشک هایی که در چشمان او حلقه زده نشان دهنده اوج احساس و انرژی است که او در فیلم از خود بروز می دهد.او در فیلم های دیالوگ محوری چون «پیش از غروب» و «پیش از طلوع» با اتکا به دیالوگ های زیاد،شخصیتی برون گرا را از خود نشان می داد اما در این فیلم با دیالوگ هایی به مراتب کمتر تنها با اتکا به چشمانی بهت زده و مات و رفتاری تخت و بی حس و حال به کمک میمیک های پیچیدۀ صورتش، غم افسردگی کاراکتری در خود فرو رفته را نمایش می دهد که اندوه درونش پایانی ندارد.

 

«جوکر» وارد می شود

کشتار در «كلرادو» فاجعه آفرید

«جوکر» وارد می شود !

همزمان با آغاز اکران جدید ترین و جنجالی ترین ساخته «کریستوفر نولان» کارگردان مشهور آمریکایی که با آثار مطرحی چون «تعقیب»،«پرستیژ»،«بتمن آغاز می کند»،«شوالیه تاریکی» و«اینسپشن» علاقه مندانی زیادی را در سرتاسر جهان مجذوب خود کرد، فاجعه ای بس اندوهبار آخرین ساخته او بر تریلوژی بتمن،فیلم «شوالیه تاریکی بر می خیزد» را تحت شعاع خود قرار داد.جوانی روان پریش به نام «جیمز ایگن هولمز» دانشجوی رشته دارو سازی،در روز بیستم ژوئیه 2012 برابر با سی ام تیرماه 1391، در سینمایی در شهر دنور در ایالت كلرادوي آمریکا با تفنگی پُر رو به جمعیت در سینما که در حال تماشای فیلم بودند آتش گشود و پنجاه تن را زخمی کرد و  جان دوازده نفر را در جا گرفت.هولمز با لباسی سراسر سیاه ،کلاه خود ضد شورش بر سر و جلیقه ضد گلوله در سالن سینما حاضر شد و دست به این جنایت هولناک زد.هولمز با موهایی قرمز رنگ و تجهیزاتی که با خود به همراه داشت، شمایلی «جوکر» وار به خود گرفت و خود او هم به این موضوع اذعان داشت که او یک جوکر است.

برای تمام علاقه مندان فیلم های بتمن، جوکر شخصیتی آشناست.دشمن قسم خورده بتمن،کاراکتری شرور و بدذات که در مقابل افکار و ایده های بتمن می ایستد و آرمانِ شهر و مردمش را از بین می برد.عقاید مقابل جوکر،توسط بتمن که با نقاب و شنلی سیاه چون شبهی در شهر پنهان است نمایندگی می شود.«تیم برتن» خالق اولین بتمن بر پرده نقره ای سینما بود.او با انتخاب «مایکل کیتون» در نقش بتمن و «جک نیکلسون» در نقش جوکر،اولین فیلم سینمایی را در این باره ساخت.جک نیکلسون با بازی فوق العاده و درگیرکننده،شخصیتی شرور و دلقک وار را خلق کرد و یکی از عوامل موثر جذابیت فیلم محسوب می شد.او به خاطر این نقش بیش از 55 میلیون دلار دستمزد گرفت و حتی قرار بود در سال 1999 در فیلم پیروزی بتمن دوباره حضور داشته باشد اما این پروژه لغو شد.صحنه مرگ جوکر با آن خنده های شیطانی از بخش های خیره کننده بازی  جک نیکلسون محسوب می شود.بعد از این فیلم چند نسخه دیگر از بتمن ساخته شدند که فاقد هر گونه جذابیت های بصری و مفهومی بودند و صرفا جهت فتح گیشه تولید شده بودند.در سال 2005 کریستوفر نولان کارگردان تازه کار سینمای آمریکا با فیلم بتمن آغاز می کند فیلمی گرم و جذاب ساخت.از ویژگی های این فیلم عدم حضور جوکر در مقابل بتمن است و صرفا چند خرابکار با بتمن مبارزه می کنند.«راجر ایبرت» منتقد سرشناس آمریکا و جهان درباره این فیلم نوشت:« این همان بتمنی است که من سالهاست منتظرش هستم، فیلمی قابل پذیرش تر، این فیلمی است که من نمیدانستم که باید منتظرش باشم یا نه، به این خاطر که نمی دانستم آیا تاکید بیشتر بر داستان و شخصیت ها و کم اهمیت جلوه دادن قسمت های اکشن، همان چیزی بود که این فیلم لازم داشت. فیلم به صورت دراماتیکی شما را سرگرم می کند».نولان دو سال بعد تصمیم گرفت ادامه ای بر فیلم بتمن خودش با نام شوالیه تاریکی بسازد و این بار شخصیت معروف جوکر در این داستان کمیک استریپ را به فیلم اضافه کرد.او نقش جوکر را به «هیث لجر» فقید سپرد و همین عامل تبدیل به برگ برنده نابی برای او  و فیلم شد چرا که به ناگهان در اوایل سال 2008 جسد هیث لجر را در آپارتمانش در نیویورک  بر اثر استفاده بیش از حد مواد مخدر پیدا کردند.این خبر حاشیه های زیادی برای فیلم درست کرد و مردم را مشتاق به دیدن اثر کرد.قطعا بهترین بازی هیث لجر در کارنامه هنری اش و خیره کننده ترین شخصیت در فیلم شوالیه تارکی از آن اوست.بازی این بازیگر آن قدر درخشان و درگیرکننده است که همه یکپارچه از منتقدان گرفته تا سینما دوستان و مردم او را ستودند.در مراسم اسکار همان سال در غیاب او جایزه  بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برای ایفای نقش جوکر به خانواده او که با چشمانی گریان و چهره ای اندوهگین به روی سن آمده بودند تقدیم کردند.  

«جوکر» در فیلم «شوالیه تاریکی» قهرمان شب،حافظ آسایش گاتهام سیتی را به زانو در می آورد. «جوکر» نه تنها امنیت ظاهری و اخلاقی شهر را به بند می کشد بلکه آرمان خوبی،دوستی و پاکی انسان را نیز نابود می کند.این جاست که «جوکر» فخرفروشانه،سرخوش و مغرور سرش را از نماد قانون شهر،از اتومبیل پلیس بیرون می آورد و یک تنه خوبی را اسیر زندان تاریک بدی می کند.در پایان این شب تاریک هم، محکوم و مظلوم شهر کسی نیست جز حافظ آسایش و  بانی امنیت آن. «بتمن» شکست خورده، نه تنها در این بازی نابرابر خود را مغلوب بلکه آرمان هایش را هم در مقابل ذات سیاه «جوکر»مصلوب و خونین می بیند.این جاست که در پایان، صورت سوخته «هاروی دنت» را به سمت قسمت نسوخته اش بر می گردانند تا تنها دروغ گوی این بازی طرف خیر باشد.خیری که به دروغ گفت ما پیروزمندانه مقابل عقاید شر «جوکر» فائق آمدیم و چه کسی غیر از «بتمن» هزینه این دروغ را می دهد؟«بتمن»،قهرمانِ داستان،باید در سیاهی این شب تاریک،این بار از دست خودی ها پا به فرار بگذارد تا همگان همچنان در این توهم خودساخته باقی بمانند که «جوکر» بازنده این بازی نابرابر شد،تا همگان به دروغ بدانند که خیر مقابل شر پیروز شد چرا که هنوز مردم شهر توانایی هضم این حقیقت تلخ را ندارند.

حالا دوباره با آغاز اکران جدید ترین فیلم از سری فیلم های بتمن این بار در غیاب جوکر ،جوانی مرموز و مجنون با شمایلی جوکر وار ،بیرون از پرده و در سالن سینما،شرارت را گسترش می دهد و دست به جنایت می زند. کریستوفر نولان در بخشی از  اعلامیه اش در واکنش به کشتار كلرادو در سالن نمایش شوالیه تاریکی برمی خیزد نوشت: « به عقیده من سینما یکی از گونه های مهم هنر آمریکایی ست و تجربه ی تماشای فاش شدنِ یک داستان روی پرده سینما یک سرگرمی مهم و لذتبخش است. سالن‌های سینما مثل خانه من هستند و این ایده که کسی به این معصومیت و مأمنِ سرشار از امید به چنین شکلی تحمل ناپذیر تعرض کند برایم آزاردهنده است. هیچ یک از ما نمی‌توانیم تماما عمق احساساتمان را برای قربانیانِ بی‌گناهِ این جنایت رعب آور اعلام کنیم؛ اما همواره آنها و خانواده‌ هایشان در اذهان ما هستند.» این گونه است که حتی با مرگ هیث لجر و عدم حضور نقش جوکر در آخرین فیلم نولان،این شخصیت بد ذات و شرور همچنان در میان مردمان دنیا با چهره ها و شمایل متفاوت زندگی می کند.

In Darkness

In Darkness در میان تاریکی                                               

«نگهبان ظلمت»

به تصویر کشیدن مظلومیت یهودی ها در مقابل جنایت نازی ها در جنگ جهانی دوم دیگر موضوع یکه و نابی برای سینما نیست. فیلم پیانیست(2002) ساخته رومن پولانسکی  و فهرست شیندلر(1993) ساخته استیون اسپیلبرگ تنها دو اثر ساخته شده پیرامون این موضوع هستند.خانم آنژيكا هولاند کارگردان شناخته شده  لهستانی با فیلم مطرحی چون اروپا، اروپا(1990) که درباره پسری یهودی در آلمان نازی که می کوشید هویت یهودی اش را پنهان کند قبلا حول این موضوع فیلم ساخته بود اما او این بار با استفاده از فیلمنامه دیوید شامون که اقتباسی است از کتاب «در گنداب راه های شهر لووف» نوشته رابرت مارشال که بر اساس ماجرایی واقعی نوشته شده می کوشد با انتخاب لوکیشنی جدید در فضایی تنگ و تار،محیط تاریک و اندوه باری را خلق کند.سپری شدن بیشتر لحظات فیلم در مجرای فاضلاب شهر لووف بیشترین ریسک را برای کارگردان داشته اما خانم هولاند با به کارگیری دوربین روی دست ،ریتم سریع،استفاده از شش زبان متفاوت (اعم از آلمانی،لهستانی،اوکراینی،...) و نور پردازی های طاقت فرسا که با چراغ قوه انجام شده تمام تلاشش را کرده تا جنبه رئالیستی اثر را تشدید کند تا بتواند بدین روش از طریق به کار گیری جذابیت های بصری  در فرم  فیلمش مخاطب را مجذوب خود کند تا پای قصه بارها تعریف شده اش در سینما بنشیند. یهودی ها، کاراکتری معصوم و مظلوم  در بیشتر فیلم های این چنینی دارند اما کارگردان تلاش می کند با خلق شخصیت هایی متفاوت و گاه خاکستری در میان آن ها این تصویر کلیشه ای را بشکند.فیلم یا داشتن بازیگران نسبتا زیاد در فضایی محدود تمام سعی خود را کرده تا در حد معقولی به هر شخصیت نزدیک شود تا بتواند بیشترین تمرکزش را بر کاراکتر لئوپولد سوشا بگذارد.فیلم تلاش می کند تا بتواند روند تحول شخصیتی یک کارگر کاتولیک کانال های فاضلاب شهر از انسانی سودجو که به بهانه پول محافظ زندگی یهودیان شده را  به شمایل انسانی فداکار  که ناجی زندگی یهودی ها می شود را نشان دهد و در این مسیر می توان گفت که کم و بیش موفق عمل کرده است.

پرسه در مه

نقد فیلم "پرسه در مه" ساخته بهرام توکلی

به بهانه ورود به شبکه نمایش خانگی

"خیال ِ نقش ِ یار"

ماخذ:روزنامه اعتماد،شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱

http://etemadnewspaper.ir/PDF/91-04-31/11.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-04-31/298.htm#208036

--------------------------------------------------------------------

به علت محدودیت فضا باید متن اصلی را کوتاه می کردم به خاطر همین مطلب چاپ شده در روزنامه ۹۱۲ کلمه به انتخاب خودم با کمی تغییر از 1243 کلمۀ نسخه اصلی است.نقد کامل را در زیر مشاهده می کنید.این نقد در سایت ماهنامه سینمایی فیلم در بخش نقد خوانندگان هم منتشر شده:
http://film-magazine.com/reviews/iran/110/

--------------------------------------------------------------------

خیالِ نقشِ یار

«پرسه در مه» ساخته «بهرام توکلی» از فرم روایت خطی فاصله می گیرد و با استفاده از فلاش بک و فلاش فوروارد ترتیب زمانی فیلم را آگاهانه به هم می ریزد.فیلم روایت کننده نوازنده پیانویی است که آرام آرام برای خلق یک اثر یکه و ناب در خویش فرو می رود و این عمیق شدن در روح و روانش او را به جنون می رساند.فیلم داستان گفته نشده و نابی نیست.در سینما شاهد آثاری با چنین مضامینی بوده ایم؛در فیلم «پی» اولین ساخته «دارن آرونوفسکی» ریاضی دان نابغه ای در پی بدست آوردن عدد کامل «پی»، تعادل زندگی اش از بین می رود و شوریدگی و جنون  نصیبش می شود.«پرسه در مه» را در لحظاتی می توان مشابه فیلم «ذهن زیبا» ساخته «ران هاوارد» دانست به خصوص شباهت انکار ناپذیر نوشتن نت های موسیقی بر روی در اتاق امین که همانند نوشتن فرمول های ریاضی بر روی در و پنجره اتاق توسط «جان نش»دانشمند معروف است. وسواس فکری شخصیت امین،جان نش و کاراکتر فیلم «پی» در نزدیک شدن به موضوعی همراه با غرور کاذب منجر به نوعی بحران هویت در شخصیتشان می شود.چنین چالشی در پی اثبات نبوغ،نتیجه ای جز خود آزاری و در نهایت خود ویرانگری برای شخصیت ندارد.

فیلم بیشتر در پی آن است تا بتواند خود را از زاویه دید امین روایت کند.مونولوگ های طولانی و پی در پی که از ابتدا تا انتهای اثر از او می شنویم آگاهانه شخصیت ها و خود امین را از زاویه دید راوی قضاوت می کند مثلا راوی و خود امین اعتقاد دارند که رویا با روان شناس او رابطه ای پنهانی دارد اما در فیلم صحنه ای مبتنی بر صحت این قضیه نمی بینیم اما شخصیت رویا با حرف های راوی توسط تماشاگر قضاوت می شود.اینکه مقدمه یک اتفاق را بعد از پایان آن ماجرا می بینیم مثل صحبت کردن امین با استاد و بعد می فهمیم که قبل از آن رویا با استاد درباره جدا شدنش با او صحبت می کرده یا این که مدام بین زندگی رویا و تئاتری که در حال بازی است روایتی موازی برقرار می شود که می تواند خود نوعی بازتاب زندگی رویا باشد همگی نمایانگر تشویش زمانیِ ذهن امین است.این فرم روایت  به مخاطب کمک می کند به درون روح و روان در هم ریخته امین نفوذ کند. صدای سوت ممتدی که امین مدام از آن صحبت می کند که در شیارهای مغزش پیچیده را به صورت آزار دهنده ای همیشه همراه با او می شنویم. توکلی با این کار تماشاگر را همدرد رنج امین در شنیدن این صدای گوش خراش می کند تا بدین طریق درد امین را برای مخاطب ملموس تر جلوه دهد.«دوست دارم قبل از جدا شدن از این دستگاه ها زندگی کرده باشم حتی یک زندگی فرضی» این جمله را در ابتدای فیلم بر روی صفحات سیاه تیتراژ از زبان راوی می شنویم.کاملا همگون با دنیای تاریک فردی که تمام روح و فکرش را سیاهی گرفته و در آستانه رها شدن از جسم خویش می کوشد راهی برای رهایی خودش پیدا کند.تمام ماجراها و داستان هایی که برای امین در طول فیلم اتفاق می افتند داستان هایی ساختگی یا به قول خود او «یک زندگی فرضی» برای او هستند.«دختر بچه ای تو کوچه ما بود...تو ذهنم تصویر اونو تو بزرگسالی می سازم بعد اسمشو می ذارم رویا» توکلی از همان ابتدا،به بیننده القا می کند که داستان فیلم نوعی رویاپردازی فردی است که در دو قدمی مرگ، حسرت آرزوهای به وقوع نپیوسته اش را این بار با ساخت خیال آن متجلی می کند.دقت کنید به نور آبی آرامش بخش بیمارستان یعنی محل رویا پردازی امین و همچنین حضور دوباره همین فیلتر آبی رنگ در فصل بیرون رفتن امین و رویا در طبیعت که صحنه را از رهایی و نوعی حس رویایی شیرین و خوش طعم پر می کند.نور صحنه های مربوط به تئاتری که رویا در آن بازی می کند بیشتر معطوف به چراغی کم نور در فضایی تاریک است که خود گواهی است بر داستانی در دل داستانی دیگر در ذهن و روح امین که در حال روایت آن است.توکلی برای به تصویر کشیدن رویا در فیلم در وجه فرمالیستی اثرش نشانه هایی می گذارد که می توان بر رویایی بودن داستان فیلم بیشتر صحه گذاشت. بخش مربوط به انتظار رویا در کوچه  و همچنین عروسی رویا و امین که تصاویر به صورت اسلوموشن و با حالتی کشیده شده برای تماشاگر نمایش داده می شوند خود دلیلی است بر عدم واقعیت و رویایی بودن آن اتفاق. می توانیم داستان های اتفاق افتاده برای او را الهام گرفته از زندگی واقعی خود او و عقده های فرو خورده اش در داشتن زندگی اینچنینی بدانیم.عشق های کودکی از دست رفته،عدم توانایی در بروز نبوغ هنری،لذت بردن از خود آزاری و علاقه به جلب کردن توجه دیگران به خود ویژگی هایی است که راوی برای شخصیت امین در داستان زندگی اش می سازد نوای پیانویی که در بیشتر فیلم به گوش می رسد به خصوص ملودی که امیر در جلسه تمرین تئاتر رویا می نوازد و همچنین آهنگی که در زمان پریشان حالی اش در کنسرتی اجرا می کند پر از تشویش و اضطراب است.«حامد ثابت» آهنگ ساز فهیم اثر،حجم بیشتری از موسیقی فیلم را به ساز پیانو اختصاص می دهد.در بخش های آغازین و مخصوصا سکانس های مربوط به تئاتر، پیانو به همراه ارکستر سازهای زهی موسیقی شلوغ، راز آمیز و پر اضطرابی را برای دنیای فیلم خلق می کنند اما هر چه که به پایان فیلم نزدیک تر می شویم و گره های درام یکی پس از دیگری برای بیننده باز می شود؛تنها نوای پیانو در فضایی خلوت با آرامشی بیشتر بر روی تصاویر می نشیند.انگار این نت های آرام و آبی رنگ،موسیقی است که در ذهن خود امین نواخته می شوند.زمانی که رویا، امین را در شمال پیدا می کند و او را آرام در گوشۀ خانه ای می بیند که با انگشتی قطع شده گوشه اتاق کز کرده به طرف او می رود اما توکلی دوربینش را آرام با یک تراولینگ بلند و حساب شده به عقب می کشد تا خلوت عاشق و معشوق را به هم  نزند.نمای فوق العادۀ رو به بالای دوربین هنگام دوش گرفتن امین که نوعی حس بارش آرامش بر روی سر او و تماشاگر را دارد یا نماهای بسته و نزدیک از چای ریختن در لیوانی کوچک در کنار ساحل دریا نقاط  اوج لطیفی از فیلم را می سازند.

«لیلا حاتمی» همواره در نقش هایش نوعی سکوت در جای جای بازی اش قرار می دهد تا به شخصیت خویش نوعی متانت و صبوری ببخشد.سکوت های رویا در برابر دیالوگ های گستاخانه امین،حسی از ابهام همراه با صبر و تحمل در برابر مشکلات،حسرت حرف های ناگفته و از همه مهم تر ایثار را به شخصیت رویا می افزاید.«شهاب حسینی» در نقش یک موزیسین روان پریش تمام تلاشش را می کند تا عصبانیت،آشفتگی و جنون ذهنی اش را در وجه درونی شخصیت اعمال کند تا لایه بیرونی کاراکتر.صحنه درخشان جدال لفظی او با استاد از اوج های بازی شهاب حسینی است.او عصبانیت و استیصال خود را خارج از عرف کلیشه ای انسان های افسرده و به طور عام متوهم که همیشه همراه با داد و فریاد های احساسی و بیان حرف های غیر منطقی  همراه است اجرا می کند.او با بقضی در گلو همراه با چشمانی قرمز که اشک در آن به وضوح حلقه زده دیالوگ هایش را به آرامی با موجی از نفرت خطاب به استادش بیان می کند. حالا دقت کنید به دیالوگ های راوی که با آرامش زیادی بیان می شوند، لحنی که کاملا بیانگر روحی آزاد شده از جسمی رنجور  است که آرامش را یافته و در پناه آن سخن می گوید.

«خوابم میاد» ساخته رضا عطاران

«خوابم میاد» ساخته «رضا عطاران»

نویسنده: مرتضی مظفری

ماخذ:روزنامه اعتماد،چهارشنبه، ۲۸تیر ۱۳۹۱

http://etemadnewspaper.ir/PDF/91-04-27/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-04-28/298.htm#207776

خلاقیت به تنهایی کافی نیست !

فیلم «خوابم میاد» باز هم همان معضل کلیشه ای و اصلی سینمای ایران یعنی نبود یک فیلمنامه درست و چارچوب دار را به رُخ تماشاگر می کشد. سوالی که با دیدن این فیلم در ذهن متبادر می شود این است که آیا تنها با داشتن تک ایده های ناب و درخشان در ایجاد کمدی موقعیت و بهره مندی از بازی های یکدست و فوق العاده(به خصوص اکبر عبدی و ناصر گیتی جاه) می توان به نتیجه ای قابل قبول در خلق یک فیلم کمدی رسید؟

«خوابم میاد» شروعی پر از بداعت، ذوق و قریحه دارد که مخاطب را مشتاق به پیگیری فیلم می کند.حضور اکبر عبدی با بازی فوق العاده اش در نقش یک زن،خود می تواند امتیاز ویژه ای برای هر کارگردانی باشد تا به فضای شوخ و شنگ مورد نظر خود نزدیک شود.لوندی خاصی که در بازی عبدی دیده می شود به خصوص آن نوع خاص بیرون آوردن زبانش و لحن یکه و کمیک او در بیان دیالوگ ها، طنازی منحصر به فردی به فضای فیلم می بخشد.عطاران با به کارگیری تکنیک فلاش بک و روایت خاطره های کودکی اش که با نریشن گویی بی حس و حال و تلخ او که به صورت موزون و منسجم در بافت فیلم جا می افتند شروع امیدوارکننده ای دارد.او آگاهانه به این نکته واقف است که در ساخت یک کمدی سر و شکل دار و موفق خلق لحظه های کمدی موقعیت بر ساخت سکانس هایی متکی به طنز کلامی ارجح است و این نکته بسیار مهمی است که او هم در سریال هایش به خصوص خانه به دوش،ترش و شیرین و بزنگاه و هم در اولین اثر سینمایی اش خود را ملزم به انجام آن می داند. رضا در شرح توصیف محتویات شربتی که مادرش برای او می آورد از کلمه ای استفاده می کند که می تواند از مخاطب به راحتی خنده بگیرد اما عطاران در این شیوه خنده گرفتن از بیننده زیاده روی نمی کند و به سمت خلق صحنه هایی می رود که خنده تماشاگر ناشی از موقعیت ایجاد شده برای کاراکتر است نه صرفا دیالوگی که درآن صحنه بیان می شود.به یاد بیاوریم خاطره برخورد توپ به صورت(!) رضا در زمان کودکی با توجه به زاویه دید خود توپ در مسیری که دارد حرکت می کند،دامن پوشیدن رضا بعد از خیس کردن خودش،خاطره بامزه یکی از همبازی های دختر دوران کودکی اش در کوچه و تغییر شمایل او بعد از سال ها،تیپ جاهلانه رضا که در محله شان به همراه رفقایش دختران را نگاه می کردند،گریم متفاوت اکبر عبدی در نقش زنی جوان در زمان بچگی رضا با آگاهی تماشاگر از بازی کردن نقش مادر رضا توسط یک مرد،صحنه نوشیدن آب میوه های خنک در کافه مشرف به دکه پاستیل فروشی، خود نوعی از اوج خلاقیت بازیگر و کارگردانی است که بعد از سال ها تجربه اندوزی در ساخت سریال در تلویزیون به ساخت اولین فیلم سینمایی کمدی اش رو آورده است.تمام مزایای ذکر شده بیشتر به نیمه اول فیلم یعنی قبل از حضور پر رنگ مریلا زارعی بر می گردد اما با بیشتر شدن شخصیت دختر پاستیل فروش در فیلم،انسجام روایی و منطق فیلمنامه به یکباره در هم می ریزد و لحن فیلم از یک کمدی پوچ در بستر فضایی افسرده که تشخص اثر محسوب می شد به یک لحن جدی و الکن تغییر پیدا می کند.عدم پرداخت شخصیت ها به خصوص نقش مریلا زارعی ضربه ای اساسی به فیلم وارد می کنند.مثلا آن طور که در فیلم مشاهده می کنیم رضا انسانی خجالتی است. پیشنهاد رابطه  به دختر پاستیل فروش می توانست به یکی از نقاط کمدی اصلی فیلم تبدیل شود اما عطاران به راحتی قید نمایش این سکانس را می زند و دختر را آماده و مشتاق در یک کافی شاپ منتظر رضا نمایش می دهد.آن همه نمایش انتظار رضا و نوشیدن آب میوه های مختلف در کافه انگار همه الکی بوده اند و کارکردی نداشته اند. حضور مریلا زارعی در خصوص رابطه اش با رضا منطق خاصی ندارد و رابطه عاطفی بین آن دو شکل نمی گیرد. اصلا نمی فهمیم این دختر کیست و چرا وارد رابطه با آدمی همچون رضا شده است.بلاتکلیفی که در شخصیت دختر نمایان است این سوال را مطرح می کند که او به چه دیدی به رضا نگاه می کند؟انسان ابله و دست و پاچلفتی که می خواهد از او برای کمک گرفتن به منظور فراهم کردن پول برای خرید کلیه کمک بگیرد یا مردی که حداقل احساسی به او دارد، نیمه گمشده رضاست و همچون فرشته مهربانی خواهان پایان سیکل بدشانسی های زندگی اوست. بخش های مربوط به آدم ربایی و پرسه های شبانه برای دزدی پول از هیچ عقلانیتی پیروی نمی کنند.انگار فیلمنامه به نقطه ای می رسد که دیگر قصه ای برای تعریف کردن و حرفی برای گفتن نداشته باشد. بخش های یخ و خنثی مربوط به بازی حسین محب اهری و ویشکا آسایش کاملا بی ربط و ناهماهنگ از منطق جذاب و قابل دفاع نیمه اول  فیلم است.در نیمه دوم انگار عقلانیت اثر از دید تماشاگر زیر سوال می رود و فیلم با ریتمی کند همچون صحنه پایانی آن در سراشیبی سقوط می افتد.لحن جدی آدم ربایی آن هم از نوع مصنوعی و خل وضع گونه اش چه تناسبی با لحن شاد ،خلاقانه و  کمیک منحصر به فرد نیمه اول فیلم دارد؟ یک فیلم سینمایی از زمان شروع  تا پایان آن به عنوان یک کلیت واحد شناخته می شود و  نمی توان با قسمت کردن آن به بخش های مجزا آن را متصور شد.انسجام چه از لحاظ فرم و چه از نظر محتوا برای خلق یک اثر سینمایی لازم است که «خوابم می آد» فاقد آن است.

عطاران در اولین قدم در مسیر فیلمسازی اش مخاطب را از ظهور یک فیلمساز خلاق و خوش قریحه در زمینه کمدی آگاه می کند که برای خنداندن تماشاگر به شعور مردم توهین نمی کند و از نمایش لوده بازی های مرسوم این روزهای سینمای کمدی ایران که صفت سخیف براستی برازنده این آثار است استفاده نمی کند. این امتیازها می تواند شروطی لازم برای پیشرفت او باشند اما مطمئنا  کافی نیستند.عطاران باید برای ساخت فیلم های بعدی اش از فیلمنامه نویسان کمدی درجه یکی کمک بگیرد و وقت بیشتری صرف نوشتن فیلمنامه هایش بکند در غیر این صورت در بر روی همین پاشنه  خواهد چرخید.  

"خاکستری" ساخته «جو کارناهان»

The Grey

«خاکستری» ساخته «جو کارناهان»

ماخذ: روزنامه اعتماد،سه شنبه،۲۷ تیر ۱۳۹۱

نویسنده:مرتضی مظفری

http://etemadnewspaper.ir/PDF/91-04-27/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-04-27/299.htm

--------------------------------

۲۴۶ کلمه از انتهای پاراگراف آخر در روزنامه به علت محدودیت فضا حذف شده.متن کامل بدین قرار است:

--------------------------------

"رقص گرگ ها"

 سقوط هواپیما در یکی از سردترین قسمت های کره زمین،برف،گرگ،طبیعت بکر وحشی و از همه مهم تر سپردن نقش اول فیلم به بازیگری تنومند،قد بلند و قدرتمندی به نام «لیام نیسون» همه دست به دست هم می دهند تا امتیاز های ویژه و برگ های برنده نابی را برای هر کارگردانی فراهم کنند تا فیلمی بسازد با ریتمی سریع،هیجانی،نبرد های جذاب با حیوان های وحشی و گرفتن قاب های کارت پستالی از طبیعت دست نخورده و اهمیت دادن بیش از حد به صحنه های اکشن. عوامل ذکر شده همان طور که می تواند فاکتور هایی برای جذب بیننده باشد همزمان می تواند کارگردان را از ضرورت پرداخت شخصیتی کاراکترهایش باز دارد.امتیاز چنین فیلمنامه هایی هر کارگردانی را وسوسه می کند تا فیلمی پر کشش همراه با صحنه های زد و خورد انسان با حیوان و مشقت و تلاش آدمی برای زنده نگه داشتن خویش بسازد. مهم ترین چیزی که در این بین از بین می رود به تصویر کشیدن روابط عمیق انسانی است. کارگردان باید حواسش باشد ،امکاناتی که فیلمنامه به او می دهد اعم از جغرافیای داستان،حادثه ای که فیلم بر محور آن می چرخد و حیوانات وحشی که تهدیدی برای شخصیت های اثر به حساب می آیند، باید بستری بسازند برای او برای خلق شخصیت هایی چند وجهی و دغدغه دار تا بتواند بدین طریق به فیلم خویش عمق ببخشد. «جو کارناهان» کارگردان فیلم، کاملا می توانست مسحور فضا،مکان، گرگ ها و حوادث اکشن فیلمنامه شود اما او هوشمندانه در میان اتفاق های جذاب و پر تعلیق فیلم که حادثه و اتفاق آن لحظه می تواند محوریت آن سکانس باشد،عامدانه به سراغ شخصیت هایش می رود،اجازه می دهد خاطره های کوچکی از گذشته شان تعریف کنند، از عشق ها و حسرت هایشان بگویند تا شخصیت خودشان را بیشتر در مقابل چشمان تماشاگر بسط دهند. خاکستری به راحتی می توانست به آن دسته از فیلم های ابلهانه ای تبدیل شود که عده ای در منطقه ای گیر افتاده اند و موجوداتی وحشی می خواهند دخلشان را در آورند اما صاحب اثر به هیچ وجه اجازه نمی دهد که این عوامل برفیلم سایه بیندازند و زیرکانه فیلم را از ورطه آثاری جذاب با ریتم سریع ولی سطحی و پوچ می رهاند.نمونه دم دست این قضیه فیلم Taken ساخته «پیر مارل» با بازی همین بازیگر نقش «آتوی» یعنی لیام نیسون است.کارگردان این اثر فیلم را پر از صحنه های بزن بزن و اکشنی می کند که شخصیت نقش اول آن همچون انسان بزن بهادری قدرتمند، همه انسان های شرور و خلاف کار را یکی پس از دیگری شکست می دهد و در نهایت به دختر دزدیده شده اش می رسد.اما حالا نگاه کنید به شخصیت آتوی با بازی همین بازیگر در فیلم خاکستری. مونولوگ ابتدایی و تاثیرگذار او در افتتاحیه فلیم با آن موسیقی کم حجم و سنجیده،دیالوگ ها و عملکرد او بلافاصله بعد از سقوط هواپیما بیننده را مجذوب این شخصیت می کند طوری که تماشاگر می داند میان این تعداد اندک انسان هایی که بعد از سقوط هواپیما جان سالم به در برده اند انگار او با بقیه فرق دارد،با تجربه تر است و سختی های زیادی کشیده.آتوی بعد از سقوط هواپیما به یکی از سرنشینان در حال مرگ درباره حسی که او درگیر آن است و احساس او در مقابل مرگ و پیش بینی چگونگی مواجهه او با لحظات پایان زندگی اش نکاتی را گوشزد می کند.او با بیان چنین دیالوگی چنان فضای فیلم را مجذوب خود می کند که افراد گروه، به همراه تماشاگران فیلم ،حسی از پختگی را در شخصیت او به وضوح می بینند.لحن بیان دیالوگ ها که آرام،با صدایی خش دار و مطمئن بیان می شوندکمک شایانی به کارناهان می کند تا بتواند از شخصیت آتوی یک قهرمان زخمی و جذاب تمام عیار بسازد. انگار او تمام حالاتی که برای آن فرد رو به مرگ توضیح می دهد را قبلا تجربه کرده،مردن را چشیده و دوباره با کوله باری از تجربه به دنیای افسرده اش بازگشته است.

         «تالگت» هنگام عبور از آن پرتگاه مخوف عینکش به ته دره می افتد ، در این هنگام دوربین برای لحظاتی صحنه را به صورت اسلوموشن نمایش می دهد. حس این لحظه و در ادامه برخورد او با درخت و جان دادنش همراه با موسیقی که صحنه را از روح خود پر می کند، نوعی مرثیه سرایی برای انسانی است که در نبردی نابرابر با طبیعت وحشی رنج می کشد، می شکند و در نهایت به شناختی بهتر از خود و جهان پیرامونش می رسد.تالگت هنگام مرگ تصویر دخترش را می بیند که موهایش را به صورت او می کشاند، درست مانند توصیف همان لحظه ای که او در میانه های فیلم از دوست داشتنی ترین و بهترین لحظه های زندگی اش از آن یاد می کرد،این صحنه خود گواهی بر درستی حرف آتوی در دقایق ابتدایی فیلم به آن مردی است که پس از سقوط در هواپیما جان می داد هم هست.

         در طول فیلم چندین بار شاهد حمله وحشیانه گرگ ها به آتوی و دوستانش هستیم.کارگردان بین هر حمله ،به شخصیت هایش کمی فرصت می دهد تا با هم صحبت کنند، از درد هایشان بگویند و شگفت زده از موقعیتی که در آن گیر افتاده اند شکایت کنند. کارگردانی صحنه های یورش گرگ ها و سکانس های مربوط به هم نشینی بازماندگان هواپیما، باهم کاملا متفاوت است.کارناهان ریتم سریع،برش چکشی نماها همراه با موسیقی پرحجم و ضرب دار را در فصول جنگ گرگ ها با انسان بر می گزیند و آگاهانه بعد از حضور گرگ ها و نزاع آن ها، با نمایش نماهای دور از انسان که مهجور، مستاصل و تنها در میان این طبیعت درنده تک افتاده به کارگردانی خود تشخص می بخشد. به یاد بیاوریم نماهای دور فوق العاده از آتوی بعد از مرگ آخرین بازمانده گروه ، نمای نسبتا دوری از او در میان شاخ و برگ در ختان همراه با موسیقی آرام و اندوه باری که به خوبی هر چه تمام تر تنهایی و شکست او را نمایش می دهد. حالا نگاه کنید به فصل نفس گیر تعقیب و گریز گرگ ها با آتوی و «هندریک» که در نهایت منجر به گیر افتادن او میان صخره ای در رودخانه و خفه شدنش می شود.کارناهان در سرتاسر این سکانس کلیدی که طول زمانی آن تقریبا سه دقیقه است بیش از شصت برش می زند.این برش های پی در پی و همچنین استفاده بجا از دوربین روی دست ریتمی تند و سریع را نتیجه می دهد و فضای رئالیستی اثر را تشدید می کند.

    «جو کارناهان» برای به تصویر کشیدن قصه آدم های خاکستری در فضایی سرد،زیر بار هیچ جلوه ویژه کامپیوتری در خلق برف و کولاک نرفت.او لوکیشن فیلم را به منطقه اسمیترز در ایالت بریتیش کلمبیا در کانادا انتقال داد.ناحیه ای با دمای منفی چهل درجه سانتیگراد که کاملا هماهنگ با آب و هوای منطقه سردسیر آلاسکا باشد. کولاک های شدید برفی که در فیلم مشاهده می کنیم همه واقعی اند و رنج بازیگران فیلم در تحمل سردی آب و هوا کاملا حقیقی است.لیام نیسون برای نزدیکی به شخصیت آتوی  و فضای فیلم و درگیری با گرگ ها حاضر شد خوردن گوشت گرگ را تجربه کند تا به حسی ملموس تر از شخصیتی برسد که در وسط آلاسکا گرگ می کشد و گوشت آن را کباب می کند و می خورد.

         کارگردان در میان این فضای درنده و خونین، عشق را فراموش نمی کند. تصویر های گاه و بی گاه همسر آتوی که همچون راهنمایی برای مسیر پر پیچ و خم او خود نمایی می کند. حسرت از دست دادن عشق و فقدان رابطه عاطفی، آتوی را تا مرز خودکشی می برد اما این نجواهای همسرش است که در لابه لای خاطراتش با او همیشه برای ادامه این مسیر طاقت فرسا به او امید می دهد.در طول فیلم چندین بار دیالوگ «نترس» را از زبان همسر اتوی خطاب به او در ذهنش می شنویم این دیالوگ و نحوه نمایش آن که آشکارا فیلم تحسین شده «چشمه» ساخته «دارن آرونوفسکی» را به یاد می آورد، نگاهی والا و لطیف به زن(معشوق) دارد. زن در این نگاه، انسانی است که با مرگ خویش به نگاهی پخته تر در قبال حقیقت رسیده و پی در پی همچون راه بلدی وفادار به همسرش(مرد قصه-عاشق) که چند پله از او پایین تر است یاری می رساند. «ایزی» با بازی «ریچل ویسز» در فیلم چشمه بارها در اوهام همسرش ظاهر می شود و دیالوگ «تمومش کن»(finish it) را بیان می کند. در خاکستری همسر آتوی مدام به او گوشزد می کند که در حین پیمودن این مسیر نترسد(Don’t be afraid). انگار زنان چون معشوقانی دلسوز و با تجربه این راه را تا انتها رفته اند و به همسرانشان چون عاشقانی سرگشته کمک می کنند تا این راه را تا انتها بپیمایند و به وصال آن ها برسند. پایان چینن فیلم هایی چیزی جز مرگ شخصیت اصلی اثر نیست که خود آغاز رهایی و رستگاری اوست اما کارناهان نبرد پایانی آتوی با گرگ آلفا،همان گرگی که زوزه اش در ابتدای فیلم مانع خودکشی او شد را به بیننده نشان نمی دهد چرا که این جنگ نابرابر که به احتمال قوی آتوی بازنده آن است نتیجه اش مهم نیست آن چه اهمیت دارد رفتن این مسیر تا آخر است که آتوی قهرمانه تا انتهای راه آن را پیموده است.

«کلّه گاوی»

«کله گاوی» ساخته «میشائیل روزکام»

"شکسته ایستادن"

نویسنده: مرتضی مظفری

ماخذ: روزنامه اعتماد،21 خرداد 1391

http://www.etemadnewspaper.ir/PDF/91-03-21/11.pdf

http://www.etemadnewspaper.ir/Released/91-03-21/299.htm

                                                        "شکسته ایستادن"

برخی شخصیت های افسرده در گذشتۀ زندگی شان زخم هایی بر می دارند که مدام در طول زندگی با آن می جنگند تا راهی بیابند برای آرام کردن خویش . مدام در کلنجار با خود و دیگرانند تا درد این زخم را التیامی ببخشند. در تنهایی شان می لولند و هوس انتقام،هر روز وسوسه شان می کند تا روزی علیه شرایط برآشوبند، با آگاهی به این نکته که وارد شدن به این مهلکه سخت برای آن ها بازی دو سر باخت است.«کله گاوی» حکایت یکی از همین زخم خورده هاست.در افتتاحیه فیلم  مردی را می بینیم با قدی بلند،هیکلی تنومند و صورتی زخمی با برآمدگی مشخصی که بر روی بینی اش خودنمایی می کند همه نشانه هایی از یک مرد خشن،قوی و شرور را دارد.سی دقیقه آغازین فیلم مقدمه ای است درباره درگیری عده ای موسوم به مافیای هورمون گاو با پلیس اما کارگردان در دقیقه بیست و هفتم فیلم به کمک تکنیک فلاش بک گذشته شخصیت اصلی فیلمش را می کاود.فیلم مدام زمان حال و گذشته شخصیت را نشان می دهد و روایت  به صورت خطی نمایش داده نمی شود.کارگردان می توانست از کودکی «جکی» و اتفاقاتی که برای او افتاده فیلم را شروع کند و به زمان حال او و مشکلات کنونی اش برسد اما سازنده اثر عمدا با به کارگیری فلاش بک های زمانی و رفت و آمد در زمان حال و گذشته به پرداخت شخصیتی بهتری دست پیدا می کند.پشت این هیکل ورزیده و صورت خشن انگار دنیایی دیگر وجود دارد. هرچه بیشتر از اولین فلاش بک و روایت تلخ و تاثیرگذار از دست رفتن مردانگی جکی توسط پسربچه ای روان پریش با آن نماهای تکان دهنده و سکوت محضی که هنگام فرار جکی از دست برونو گوش بیننده را کر می کند می گذرد مخاطب بیشتر می فهمد که پشت صورت این غول تنومند ِ بی شاخ و دم پسربچه ای خوش سیما و معصوم نهفته است که ناخواسته زندگی اش در کودکی دچار تلاطمی شده که اثرات جانبی اش بنا نیست دست از سر او بردارد. وجود این رفت و برگشت های زمانی،ظاهر نخراشیده و ترسناک جکی با آن قد بلند که قلدرگونه با اطرافیانش حرف می زند را در دید تماشاگر می شکند.حالا مخاطب می تواند با درد تنهایی و سرخوردگی های زجرآور او در سرتاسر فیلم راحت تر همذات پنداری کند. 

اولین مواجهه جکی با «لوسیا» در کودکی از نکات جالب توجه فیلم است.جکی که در حال صحبت با دوستش است ناگهان دختربچه ای را می بیند.کارگردان در لحظات کوتاهی زمان را از دید جکی برای تماشاگر کند می کند.ثانیه های گذرا از چشم او که به صورت اسلوموشن نمایش داده می شودحسی از اهمیت این شخصیت در داستان و روند تاثیرگذاری او بر شخصیت اصلی فیلم و دلداگی او به لوسیا را بازتاب می دهد.هنگامی که پدر جکی عصبانی و آشفته برونو را کشان کشان به سمت جکی می کشاند تا به او بفهماند که چه بلایی بر سر پسرش آورده در میان آن هیاهو  چشمان مات و مبهوت جکی را می بینیم که برای لحظه ای بی اعتنا به اتفاقات پیش آمده و نمایش مضحک جلوی چشمانش،لوسیا را دنبال می کند که در سمتی دیگر برای لحظه ای پدیدار و ناگهان محو می شود.انگار قرار است درد و رنج بی پایانی برای او باقی بماند و عشق و آرزوی کودکی چون لحظه ای از مقابل چشمان او بگریزند.کارگردان با نمایش تنهایی های جکی،تاکید های گاه و بی گاه بر ولو شدن او بر روی زمین و افسردگی های غمگینش در وان حمام که انگار تنها مجال او در این دنیا برای آرامش است،سطح فاجعه کودکی او را در دید بیننده عمیق جلوه می دهد.حسرت در عدم توانایی ارتباط با جنس مخالف می توانست از طریق نمایش داد و فریادهای احساسی و درد دل کردن او با اطرافیانش شکلی اغراق شده به خود بگیرد اما صاحب اثر آگاهانه از این کلیشه های نخ نما عبور می کند و با نمایش صحنه هایی منطبق با منطق و بافت اثر بیشترین تاثیر را بر بیننده می گذارد.نگاه کنید به نگاه پر از خشم و حسرت جکی به زنی که پشت ویترین یک مغازه همچون کالایی برای تن فروشی خود نمایی می کند که حس ناتوانی جنسی او را به تلخی هر چه تمام تر به بیننده منتقل می کند یا حس حسرت نداشتن رابطه ای عاطفی با تماشای زن و مردی که عاشقانه در کافه ای که او در آن جا نشسته با یکدیگر رفتار می کنند.این ها همه صحنه هایی هستند که زیرکانه توسط کارگردان بدون آن که به دام احساسات گرایی رقیق بیفتند نمایش داده می شود.  

«ماتیوس اسکونارتز» در نقش جکی یک تنه تمام بار معنایی فیلم را به دوش می کشد.فیلم پر است از کلوزآپ هایی از صورت زمخت او که همزمان حس های متفاوتی را از خود بروز می دهند. شخصیتی که بدبختی از سر و روی زندگی اش می بارد در بیشتر لحظات فیلم احساسات پیچیده افسردگی،اندوه،درماندگی و از همه مهم تر عصبانیت را در سکوت اجرا می کند.فیلم با تاکید بر نماهای نزدیک از صورت جکی در پی منتقل کردن حس او بوسیله تصویر و به خصوص میمیک های صورتش است.به یاد بیاوریم لحظه ای که خشمگینانه در سکوت با آن بدن عریان تنومندش چون بوکسوری مشت می زد که ناخداگاه بازی «دنیرو»ی بزرگ در شاهکار اسکورسیزی(گاو خشمگین) را به یاد می آورد یا صحنه ای که برای انتقام از دست دادن مردانگی اش به پیش برونو می رود و همچون گاو خشمگینی صورتش را به صورت او می چسباند،ناله می کند و مویه می کشد.جذبه ماتیوس اسکونارتز در لحظات حضورش جذابیت بصری شگفتی به فیلم می بخشد. او در برخورد با دیگران چون هیولایی می نماید و در خلوتش همچون پسربچه معصوم و سرخورده ای می شکند.

پایان فیلم همان چیزی است که دقیقا مخاطب انتظار دارد. رنج و مشکلاتی که جکی در طول این درام تلخ به جان می خرد جایی باید پایان یابد و تصور این موقعیت جز با کشته شدن او غیر ممکن است.چنین کاراکتری که مخاطب دردش را می فهمد باید با از بین رفتنش راهی ایجاد کند برای رهایی و رستگاری خویش .زمانی که او در خانه لوسیا هورمون های مردانگی را یکی پس از دیگری به خود تزریق می کند تا خود را سرریز از مردانگی کند قدم های اولیه در مسیر رستگاری خویش را بر می دارد.لحظات پایانی فیلم،صورت او را در تاریکی می بینیم که گلوله خورده و زخمی نفس های آخر را می کشد اما «میشائیل روزکام» در نقش کارگردان تصویر پایانی فیلم را به جکی در دوران کودکی اش اختصاص می دهد که بر خلاف زمان مرگش در کادری جلوه می کند که با نور سفید محضی لبالب شده.انگار دیگر این بدبختی به پایان راه رسیده و شروعی برای رهایی  در انتظار است.

"نوبالغ"

"نوبالغ" ساخته جیسون ریتمن

"خود ویرانگری آگاهانه"

نویسنده: مرتضی مظفری

ماخذ:روزنامه اعتماد،سه شنبه 9 خرداد 1391

http://www.magiran.com/ppdf/3291/p0329124070101.pdf

http://www.etemaad.ir/PDF/91-03-09/10.pdf

 http://www.etemaad.ir/Released/91-03-09/299.htm    

                                                  «خود ویرانگریِ آگاهانه»

فیلمنامه شخصیت محور، چالشی اساسی برای بازیگران فیلم محسوب می شود به خصوص اگر قرار باشد بازیگر نقش اول در تمام سکانس های فیلم حضور داشته باشد. فیلم از یک طرف می تواند یک فرصت طلایی برای بازیگرش باشد تا در تمام مدت فیلم قدرت بازیگری اش را به رُخ تماشاگر بکشد و از طرفی دیگر عدم درک شخصیت توسط او می تواند چنین فیلم هایی را به فروپاشی کامل بکشاند.انتخاب «چارلیز ترون» برای چنین نقشی در فیلمی اینچنینی از درایت و هوش بالای سازندگان فیلم حکایت دارد.«ترون» در فیلم تلخ و عاشقانه Cider House Rules به راحتی به نامزدش که راهی جنگ شده خیانت می کند. در درام تلخ و نفس گیر گیرمو آریاگا (دشت سوزان) نقش زنی مستاصل را ایفا می کند که عشق و فرزندش را رها کرده و همچون زنی بدکاره از مسئولیت گریزان است.در فیلم وکیل مدافعه شیطان مغلوب وسوسه های فریبنده آل پاچینو می شود. چارلیز ترون استاد به تصویر کشیدن زنانی اغواگر،جاه طلب،افسرده،مغرور،مغلوب و از همه مهم تر «بحران زده» است.در انتخاب چهرۀ بازیگران مقابل او( بادی و بث) انگار تعمدی وجود داشته تا حسی متضاد در قبال شخصیت میویس در برابر اطرافیان او در بیننده شکل بگیرد. همان قدر که چهره «ترون» در فیلم شکست خورده،غمگین،گستاخ و آشوبگر است چهره بازیگران بادی و بث آرام، مهربان،متواضع و دوست داشتنی است.اوج این تضاد شخصیتی در سکانس درخشان مونولوگ گویی میویس در مقابل بث و دیگران در مهمانی خانه بادی شکل می گیرد.سکانسی کلیدی که سقوط کامل شخصیت میویس را نمایش می دهد.فریاد های بی پروای میویس با گستاخی که در لحن دیالوگ هایش موج می زند انگار تیر خلاصی است که آگاهانه خود به طرف خویش شلیک می کند.اجرای این سکانس تاثیرگذار و مهم کاملا مدیون بازی استثتایی و درخشان خانم«ترون» است.

«بعضی موقع ها برای اینکه خوب بشی باید چند نفر اذیت بشن»این یکی از جملات مهمی است که میویس برای رمانش آن رامی نویسد.سوالی که در ذهن بیننده بعد از شنیدن جمله فوق در پایان فیلم شکل می گیرد این است که آیا میویس در طول این سفر به نگاهی پخته تر در قبال زندگی و شخصیتش رسیده؟این تجارب تلخ و دست و پا زدن در مشکلاتش باعث شده بینشی عمیق در او ایجاد شود؟ میویس در پایان فیلم همان شخصیت آغاز اثر است.بحرانِ شخصیتی که او درگیر آن است مشکلی چنان عمیق به نظر می رسد که نمی تواند تنها با چند دیالوگ نصیحت گونه خواهر«مَت» که ظاهری شیرین عقل هم دارد حل شود. میویس به راحتی تحت تاثیر حرف های او قرار می گیرد و آنی متحول می شود. او تصمیم می گیرد این شهر و مردمش (بخوانید گذشته ناخوشایند زندگی اش) را فراموش کند. تحولی که در میویس در پایان فیلم رُخ می دهد از جنس آن تحول های سطحی است که با مرور زمان رنگ می بازند.این نوع تحول شخصیتی سطحی ،کاملا هماهنگ با کاراکتر او در طول فیلم و همچنین منطبق با لحن اثر است.کارگردان ظاهرا داستان تلخی را روایت می کند.گذشته غمگین شخصیت فیلم او بسیار تاریک است.مشکلات بزرگی همچون شکست عشقی در دوران نوجوانی،سقط جنین ناخواسته،ازدواج ناموفق، همه و همه دست به دست هم می دهند تا شخصیتی به غایت افسرده را نمایان سازند اما کارگردان عامدانه با انتخاب لحنی متفاوت تمام تلاشش را می کند تا از تشدید کردن این درام تلخ بپرهیزد،تا بتواند شخصیتی سطحی و نه عمیق خلق کند.صدای موسیقی سرخوشانه ای که میویس در ماشین با صدای بلند گوش می دهد،تاکید بر به در و دیوار کوباندن ماشین میویس در شب های بد مستی اش،دیالوگ های بی ادبانه و گاه کمیک او درباره  مَت و بادی ، تلخی فضای فیلم را می کاهد.«جیسن ریتمن» در نقش کارگردان به همراه فیلمنامه نویس فهیم اثر،خانم «دیابلو کودی» در دومین همکاری مشترکشان پس از فیلم موفق«جونو» بار دیگر همان لحن و فضا را برای قصه تلخشان در نظر می گیرند.جونو دختر بچه نوجوانی که در سنین نوجوانی مجبور شد به واسطه حاملگی ناخواسته اش زود تر از عرف معمول پا به دنیای بزرگان بگذارد انگار حالا بزرگ شده و در نقش میویس این فیلم ظاهر شده است.میویس می تواند آینده جونو باشد. زنی درمانده و در حال فرو رفتن که برای نجات خود و پرکردن خلا های زندگی اش دست به هر کاری می زند. ریتمن که سرخوشانه آینده تلخ جونو را با امیدواری به پایان برد این بار هم میویس را با امید و انرژی به سوی آینده محتومش هدایت می کند.

کارگردان برای بیان حرفش هر کاری می کند تا پیامش را در لحظه ای آرام و در پناه و آغوشی گرم به بیننده منتقل کند.کارکرد حضور شخصیت دوست داشتنی مَت در فیلم همین است. اینکه به مهملات و جملات بی ادبانه و گاه شنیع میویس گوش دهد،حال خرابش را با نوشیدنی هایی که خودش می سازد خوش کند و همچون وجدانی برای شخصیت به ظاهر بی وجدان او باشد تا بتواند در مواقع مناسب او را از عواقب کارش آگاه سازد.حضور مَت به کارگردان کمک شایانی کرده تا در این درام تلخ، میویس در امنیت و گرمای عاطفی بیشتری ریشه بحران های زندگی اش را بیابد.«جیسن ریتمن» درد تنهایی و فقدان محبت و عشق در زندگی را از عوامل اساسی در قدم گذاشتن در مسیر خود ویران گری ِ آگاهانه می داند.

«لوهاور»

پرونده ای برای «لوهاور»

جدید ترین ساخته «آکی کوریسماکی»

نویسنده: مرتضی مظفری

ماخذ: روزنامه اعتماد،25 اردیبهشت 1391

http://www.etemaad.ir/Released/91-02-25/299.htm

http://www.magiran.com/ppdf/3291/p0329123940101.pdf

http://www.etemaad.ir/PDF/91-02-25/10.pdf

 «رد عمیق اندوه»

مردمان ساکن در بندرگاه ها،انسان هایی آرام به نظر می رسند انگار این موهبت آرامش را از دریا هدیه گرفته اند.انسان آرام کمتر حرف می زند و بیشتر در تنها یی اش فرو می رود.با گذر زمان آرامش جایش را اندک اندک به افسردگی و کرختی می دهد و انسان ِ بندرنشین می ماند و هوای مدام بارانی با آسمانی ابری،دلگیر و مه آلود و شهری که آرامش را پشت سر گذاشته و به یکنواختی و روزمرگی رسیده است.

"مارسل ماکس" یکی از آن بندر نشینان ِ مهاجر است.سن و سالی از او گذشته،صورتش هیچ احساسی را از خود بروز نمی دهد. آرام است و زندگی ساده ای دارد.کوریسماکی در آخرین اثرش از فضای شهر بندری «لوآور» در خلق شخصیت های خاموشش کمک می گیرد.مارسل شغل محقر واکس زنی را در پیش گرفته و در ظاهر انسانی صورت سنگی می نماید. از آن آدم هایی است که کمتر حرف می زنند، وجود درد در زندگی را پذیرفته اند و از زندگی کوچک و محزونشان راضی اند و شکایتی ندارند.در آغاز فیلم تصویر خیرۀ چشمان مارسل و دوست مهاجر ویتنامی اش را می بینیم که تنها با چشمانی مات پاهای انسان های عابر در ایستگاه قطار را دنبال می کنند تا از بین آن ها یکی بخواهد کفشش را برقی بیندازد و پول اندکی به آن ها بدهد.ارزش صورت و وجنات انسان ها دیگر برای مارسل رنگ باخته است. او تنها تصویر کفش های انسان های عابر را دنبال می کند حال آن شخص می خواهد یک دزد گنگستر باشد خواه کشیش یک کلیسا. هر دو برای مارسل یکسانند حتی وقتی که یکی از مشتریانش بلافاصله بعد از واکس زدن کفشش توسط عده ای کشته می شود مارسل بی تفاوت به اوضاع پیرامونش می گوید:«خوشبختانه وقت برای حساب کردن پولشو داشت».

فیلم کانتینرهای حجیمی را نشان می دهد که با کالاهای متفاوتی در بندر آرام گرفته اند.کوریسماکی با نمایش صحنۀ شنیده شدن صدای گریه یک نوزاد در یکی از کانتینرها مضمون اصلی فیلمش،مهاجرت غیرقانونی را شروع می کند. محموله های عظیمی که به جای کالا انسان جابجا می کنند. مهاجرانی که به خیال داشتن زندگی بهتر به ناچار و خلاف قانون روی به سرزمین هایی می آورند که ساکنان آن جا به چشم یک تروریست به آن ها نگاه می کنند و حتی برای بازداشتشان به صورت آماده باش و با اسلحه به استقبالشان می روند.پسر بچه سیاه پوستی که با رویای دیدن مادرش در لندن سر از لوآور در آورده از میان ماموران می گریزد و به مارسل پناه می برد. رسانه های تلویزیونی خبرِاز بین بردن کمپ مهاجران غیرقانونی را می دهند و روزنامه ها، پسر بچۀ آفریقایی ِسیاه بخت ِ فراری را مسلح و عضوی از گروه القاعده می خوانند.

«لوآور» فیلم بی ادعا و ساده ای است. داستان خود را سر راست و بدون لکنت تعریف می کند. دوربین در بیشتر نماهای فیلم ثابت است و حرکتی نمی کند.تنها هنگام دردکشیدن همسر مارسل(آرلتی) و آگاهی از بیماری اش و همچنین هنگام معالجه موفقیت آمیز بیماری صعب العلاج او، دوربین با یک تراولینگ،کلوزآپ شخصیت آرلتی را می گیرد که نشانی باشد بر تاکید بحران یا شادی موقعیت ایجاد شده.کوریسماکی همه چیز را با طمانینه و بی تکلف بیان می کند و برای  رساندن پیامش حتی از داشتن یک پایان خوش هم هیچ ابایی ندارد.

مارسل و همسرش فرزندی ندارند.مارسل در برابر ادریسا وظیفه ای پدر گونه پیدا می کند. شرایط زندگی اش سر و سامانی ندارد و اوضاع مالی اش خوب نیست و به دوست مغازه دارش به خاطر خریدهای فراوان بدهکار است و همسرش گرفتار بیماری لاعلاجی است اما با این اوصاف به ادریسا پناه می دهد. آب و غذایش را فراهم می کند. همچون یک پدر به او تشر می زند و شغل واکس زنی را در نهایت تواضع به او آموزش می دهد و هنگام وداع همچون یک مرد با او رفتار می کند.

بازرس یکی از شخصیت های مهم فیلم به شمار می آید.کوریسماکی با نمایش مردی ملبس به پالتو سیاه با کلاهی مشکی که همیشه آن را بر سر دارد تصویر یک کمیسر ِسنتیِ سمج را در ذهن تماشاگر می سازد که به هر قیمتی خواهان به انجام رساندن ماموریتش است.بازرس بعد از تماس های همسایه مارسل و لو دادن او به پلیس همچون سایه ای در تعقیب اوست.کنکاش زندگی مارسل، کمیسر را به شناختی از او می رساند. بازرس بعد از تماس همسایه مارسل مبنی بر نگهداری او از ادریسا در خانه اش،در کافه ای به دیدار او می رود.کمیسر در دیالوگی هوشمندانه به مارسل هشدار می دهد. اخطار او نه درباره ادریسا که درخانه او مخفی شده بلکه درباره فضای ناامنی و خیانت جامعه ای است که حتی همسایه هم ممکن است به او رحم نکند:

بازرس:من به عنوان یه دوست اومدم که بهت هشدار بدم

مارسل: در مورد چی؟

بازرس:مثلا همسایت

بازرس میان شخصیت انسانی و حرفه ای اش گیر کرده است.او می داند که مارسل،ادریسا را مخفی کرده. میداند که عمل مارسل در قبال ادریسا انسانی و در عین حال غیرقانونی است اما او باید همزمان پاسخگوی قانون و جدانش باشد. دو مفهومی که در بیشتر مواقع با یکدیگر سر سازگاری ندارند.قانون حرف مطلق می زند. یا صفر است یا صد(نام مافوق بازرس هم اسم معنا داری است:آقای «پِرفِکت»!)اما انسانیت، قوانینی به مراتب پیچیده تر دارد و با احساس و قلب انسان ها سر و کار دارد.بازرس در دیدار بعدی اش با مارسل در دیالوگی درخشان از دغدغه هایش درباره این مسئله می گوید:«شاید باورش سخت باشه ولی من هم قلب دارم. من درباره خلاف کارهای حرفه ای بی اغماضم اما دوست ندارم ببینم آدمای بی گناه مجازان بشن».بازرس در انتها با باز کردن دریچه محفظه ی کشتی و مواجهه با چهره مظلوم،ساکت و چشمان مغموم ادریسا که با تلاش های ایثار گونه مارسل در یک قدمی خروج از این بندرگاه لعنتی است، در مقابل ندای وجدان درونی اش تسلیم می شود و به انسانیتی که اصولش فراتر از خطوط قرمز قانونِ کاری است تمکین می کند.

همسر مارسل در بیمارستان با بیماری سختی می جنگد. دکتر رو به او برای روشن نگه داشتن روزنه های زندگی  از امید می گوید:«همیشه معجزه ها اتفاق می افتند» اما آرلتی مایوسانه از ناامیدی سخن می گوید:«ولی نه تو محله ای که من توش زندگی می کنم».کوریسماکی عامدانه روزنه معجزه را در زندگی مارسل،آرلتی و ادریسا مشعشع می کند و قاطعانه از امید در زندگی می گوید.همسر مارسل بیماری لاعلاجش درمان می شود.ادریسا به لطف چشم پوشی بازرس و فداکاری بی حد و حصر مارسل از این بندرگاه ناامید می گریزد .کوریسماکی آخرین سکانس فیلم را به یک روز آفتابی و پرنشاط اختصاص می دهد.نمای پایانی فیلم تصویر ثابتِ شکوفه های درخت گیلاسی است که امید،آرزو و یک پایان خوش را برای "لوآور"به ارمغان آورده اند.

کشتار

پرونده‌يي براي «كشتار» ساخته «رومن پولانسكي»

ماخذ:روزنامه اعتماد/۳۱ فروردین ۹۱

http://www.etemaad.ir/PDF/91-01-31/10.pdf

http://www.etemaad.ir/Released/91-01-31/299.htm

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2484787

"نقاب"

«پنه‌لوپه» در آغاز فيلم در حال نوشتن اظهارنامه‌يي از وضعيت به وجود آمده ميان «ايتان» و «زاخاري» است. او زاخاري را پسربچه‌يي «مسلح» به يك چوب كه به جان فرزندش افتاده و دمار از روزگارش درآورده توصيف مي‌كند و در اين هنگام پدر زاخاري به نوشتن چنين كلمه‌يي اعتراض مي‌كند و پنه لوپه را وا مي‌دارد تا از تركيب «حمل كردن» به جاي «مسلح» استفاده كند. پولانسكي با نمايش تفاوت بار معنايي يك كلمه، درام خانوادگي-اخلاقي‌اش را كليد مي‌زند. تفاوت دو نوع ديدگاه به زندگي و جزئياتش، داستان را جلو مي‌برد و آرام آرام نقاب تمدن و فرهنگ را از صورت انسان‌هاي توخالي و صلح‌دوست پوچ، با زيركي بر مي‌كشد.

پنه لوپه زني پرمدعاست. او سعي در نمايش چهره‌يي صلح‌دوست و منظم و مقرراتي از خودش دارد. ژست روشنفكري مي‌گيرد. نويسنده است. كتابي نوشته درباره تراژدي دارفو كه درباره جنگ خونيني در آفريقاست و منجر به كشته شدن هزار تن شده. دعواي خشن دو پسربچه را به هيچ عنوان نمي‌تواند قبول كند. پسر خودش را بي‌گناه و طرف ديگر دعوا، زاخاري را، نه تنها صددرصد مقصر مي‌داند بلكه وجود بچه‌هايي چون او را تهديدي براي جامعه و امنيت به حساب مي‌آورد. مدام بر عمدي بودن خشونت زاخاري تاكيد مي‌كند و فخرفروشانه از شيوه پر كردن اوقات فراغت فرزندش با كنسرت، مطالعه و نمايشگاه دم مي‌زند. آشتي ايتان و زاخاري را مشروط به «بايد»هايي مي‌داند كه بايد توسط زاخاري برآورده شود.

ايتان ‌دار و دسته‌يي در مدرسه دور خودش جمع مي‌كرده و اجازه عضويت زاخاري را در اين گروه نمي‌داده. اين مساله كه آشكار مي‌شود كم‌كم مشكلات ايتان هم بروز مي‌كنند. پدرش بلافاصله با شنيدن اين ماجرا ياد دوران كودكي خودش مي‌افتد. دوراني كه او هم‌ دار و دسته‌يي در مدرسه داشت. فيلمنامه بر اساس رفتار‌ها و گذشته افراد در مواجهه با نوع برخوردشان با اين قضيه خاص درباره شخصيت افراد قضاوت مي‌كند. مادري كه ادعا دارد خشونت بد است و فرهنگ نيروي قدرتمندي براي صلح است پسرش در مدرسه‌دار و دسته‌يي به هم زده و شوهرش هم در كودكي اين كاره بوده و پسري به نام «جيمي ليچ» كه از او بزرگ‌تر بوده را هم به باد كتك گرفته است. بحث و جدل ميان «مايكل» و «نانسي» درباره همسترهايي كه مايكل آنها را در خيابان‌‌ رها كرده يكي از نكات كليدي فيلم است. اين مشاجره كه بالا مي‌گيرد مايكل با عصبانيت نقش ميانجي‌گري خود در نزاع‌هاي بين همسرش با آلن و نانسي را فراموش مي‌كند و كم‌كم وجهي واقعي از شخصيتش را نمايش مي‌دهد. همين نشان دادن بخشي از شخصيتش است كه زبان گلايه همسر را هم مي‌گشايد. مايكل در اوج عصبانيت اعلام مي‌كند كه از بلايي كه بر سر موش‌ها به عنوان حيواناتي بي‌آزار ولي چندش آور آورده است ذره‌يي عذاب وجدان ندارد. در اين هنگام نانسي زيركانه با آگاهي از حس حيوان‌دوستي زنان (به ويژه پنه‌لوپه) به مايكل گوشزد مي‌كند كه وقتي تو هيچ احساس ندامتي درباره موش‌هايي كه در خيابان‌‌ رها كرده‌يي نداري، چرا پسر ما (زاخاري) بايد در قبال كاري كه با ايتان كرده داشته باشد؟ فيلم به يكي از نقاط اوج خود مي‌رسد. مايكل هنگامي كه شاهد مقايسه حماقت‌بار موش و انسان و ناداني و طرفداري همسرش در پيش بردن چنين بحثي است، نقاب تمدن و فرهنگي را كه همسرش به زور به او تحميل كرده بود، با عصبانيت از صورت خويش برمي‌كشد و فرياد مي‌زند «من يك تندخوي حرامزاده‌ام». مايكل ديگر بي‌پروا ارزش‌هاي زندگي‌اش را زير سوال مي‌برد. بچه‌دار شدن در يك زندگي مشترك را حماقت مي‌داند و فقط تفريح و خوشي انسان را تا قبل از مرگ ارج مي‌نهد. در يكي از مهم‌ترين فصل‌هاي فيلم، آلن از اعتقادش به خداي كشتار مي‌گويد، از اينكه بچه‌هايي در هشت سالگي در كنگو قاتل تربيت مي‌شوند و در كودكي‌شان صد نفر را مي‌كشند. پنه‌لوپه كه مدعي مطلع بودن از شرايط آفريقاست، به ستوه مي‌آيد و اخلاقيات را مشروط به محل جغرافيايي زندگي مي‌داند و مدعي اجراي ارزش‌هاي غربي در جامعه غربي است. همسرش عقايد پنه‌لوپه را به استهزا مي‌گيرد. پنه‌لوپه به سمت او حمله‌ور شده و او را كتك مي‌زند و بعد از لحظاتي همسرش به او طعنه مي‌زند كه آيا كتك زدن شوهر هم جزو‌‌ همان ارزش‌هاي غربي است؟ اين نمايش گفتار و كردار انسان‌هايي است كه به آنچه مي‌گويند، معتقد نيستند و به آنچه باور دارند عمل نمي‌كنند. پس از بحث و جدل‌هاي طولاني نانسي اعلام مي‌كند حل و فصل مناقشه مابين ايتان و زاخاري ملزم به پذيرفتن اين واقعيت است كه هر دو آنها را مقصر بدانيم. نظر نانسي، پنه‌لوپه را برآشفته مي‌كند. او ديوانه‌وار كيف نانسي را به هوا پرتاب مي‌كند و آينه آرايش و عطر او را مي‌شكند. پنه‌لوپه باز هم از عقايدي كه از آن دم مي‌زند، تخطي مي‌كند. نانسي هم اوضاع درست و درماني ندارد. او هم به نشانه تلافي گل‌هاي گلدان خانه را به اطراف مي‌اندازد. پولانسكي با نمايش رفتار خشونت‌بار نانسي و پنه‌لوپه در مقابل يكديگر، در پايان تير خلاص را از زبان نانسي به مغز كساني كه مدعي صلح و ضدخشونت‌اند، شليك مي‌كند: «من خوشحالم كه پسرمون دمار از روزگار پسرتون درآورد و حقوق بشري كه مي‌گي هم اندازه يه پشگل واسم ارزش نداره!»

Friends

مرتضی مظفری/ماخذ:روزنامه اعتماد

http://www.etemaad.ir/Released/90-08-12/217.htm

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2391693

دیوانه های دوست داشتنی!

 چرا سریال دوستان یکی از محبوب ترین،پربیننده ترین و در نهایت یکی از بهترین سریال های طنز تاریخ تلویزیونی آمریکا یا حتی جهان است؟به کدام دلیل رابطه شش دوست گرمابه و گلستان و محل زندگی شان می تواند به یکی از دل نشین ترین وموثرترین عوامل درخشش یک مجموعه تبدیل شود؟در قسمت پایانی وقتی همگی تصمیم به نقل مکان از این خانه دوست داشتنی می گیرند،وقتی خانه را این بار بدون اسباب و اثاثیه می بینی حس دلتنگی غریبی را داری. مگر در این ده سال در این خانه بر ما چه گذشت که دوست داریم همصدا با حس درونی «جو ای» در مخالفت با نقل مکان «چندلر» و «مانیکا»برای زندگی در خانه جدید،همراهی کنیم؟چرا مراسم عروسی«فیبی» در آن شب برفی رمانتیک دلتنگمان می کند؟چرا ما هم دوست داریم هنگام خداحافظی «ریچل» با «جو ای» برای نقل مکان «ریچل» به پاریس از بالای ساختمان به پایین بپریم؟چرا دل آزاری و عصیان «راث» را هنگام آگاهی از خداحافظی نکردن «ریچل» از او زمانی که حس درونی خود را صادقانه در مقابل او بیرون می ریخت دوست داریم و با آن غمگین می شویم؟ده سال رابطۀ این دوستی گرم را که مرور می کنی می بینی که انگار تو هم جزوی از این رابطه ها بوده ای. به علایق بامزه «جو ای» به غذا از ته دل خندیده ای،حساسیتش در تقسیم نکردن غذایش با دیگران را فهمیده ای. به سادگی و بی پیرایگی «فیبی» دل بسته ای. دل می بندی به شیدایی او هنگامی که در موقعیت های عجیب و غریب خود را     «روجینا فلنجی»معرفی می کند.برایت حتی هیچ عجیب و غیر قابل باور نیست که با دوچرخه ای که «راث» به او هدیه داده است صحبت می کند و از او خواهش می کند که به خاطر سوار نشدنش لطفا نمیرد.وسواس «مانیکا» در رابطه با تمییزی خانه را دوست داری حتی اگر بدانی که شب از نیمه گذشته است و او در هنگام راه رفتن در خواب، خانه را تمییز می کند.عاشق «فیبی» می شوی وقتی موش های کابینت آشپزخانه اش را «باب» و «رابرت» صدا می زند.دوست داری جان بر کف شوی تا «راث» برای یک بار هم که شده درباره دایناسورها و زندگی شان توضیحی طولانی و خسته کننده بدهد و تو با جان و دل گوش کنی.

سریال دوستان یکی از بی بدیل ترین سریل های کمدی دنیاست چرا که سِرّ موفقیتش را در به تصویر کشیدن رابطۀ دوستانۀ گرم و انسانی ای می یابد که همه آرزوی داشتنش را دارند.رابطه ای که بتوان با هم،به کمک هم اندوه زیاد و شادی های اندک زندگی مان را تقسیم کنیم،از کنار هم بودن لذت ببریم،دل آزردگی هایمان از یکدیگر را صادقانه بازگو کنیم و از همه مهم تر با هم بودن را تجربه کنیم. دوستی هایمان را به مناسبت های مختلف جشن بگیریم و اگر طعم شیرین زندگی هست به کام همۀ مان باشد و اگر اشک و آهی هست شانه به شانۀ یکدیگر بار سنگین آن را به دوش بکشیم.

سریال دوستان به طرز ظریفی فرهنگ آمریکا را هم معرفی و تبلیغ می کند.تاکید بر نمایش روز شکرگزاری(Thanksgiving) در هر فصل سریال که با خوردن بوقلمون(Turkey) همراه است.نمایش شب کریسمس و مراسم خاصش،شب هالووین با لباس پوشیدن های بامزه شان بخش های مهم هر فصل هستند. به تصویر کشیدن چگونگی فرآیند ازدواج یک زوج که با آشنایی یکدیگر شروع و پس از اعتماد و شناخت طرفین از یکدیگر نوبت تحویل کلید های منزل شان به هم و سپس پیشنهاد ازدواج از طرف یکی به دیگری و سپری کردن دوران نامزدی ودر آخر ازدواج است به خوبی نمایش داده می شود.از همه مهم تر سریال دوستان در ستایش یکی از اساسی ترین ویژگی های فرهنگ آمریکایی یعنی تشکیل خانواده هم هست.

یکی از عوامل مهم در به بار نشستن تمام ویژگی های ذکر شده ،فیلمنامه پرجزئیات این مجموعه است که توسط تیمی بیست و چند نفره نوشته می شد.شوخی هایی حساب شده متکی بر طنز موقعیت و کلامی که حتی بعد از نوشته شدن،در لوکیشن اصلی سریال همراه با مردم عادی به عنوان تماشاگر توسط بازیگران دورخوانی می شد و عکس العمل تماشاگران در درک کردن شوخی ها،بامزه بودن یا نبودن آن ها مورد ارزیابی قرار می گرفت و پس از بازخورد تماشاگران،متن دوباره توسط تیم نویسندگان بازنویسی می شد.سریال دوستان در به وجود آوردن فضایی شور انگیز و صمیمی چنان موفق است که در بار اول تماشای کل این مجموعه به قدری این فضای دلپذیر،محل زندگی،رابطه های دوستی خالصانه در میان بازیگران سریال را باور می کنی که به هیچ عنوان نمی توانی بپذیری که این شوخی ها و قصه ها نوشته و کارگردانی شده است.اما در نوبت های بعدی تماشای سریال بعد از دیدن قسمت ویژۀ پشت صحنه  و آگاهی به ساز و کار نحوه خلق سریال،مشاهده اتاقی که بیست و چند نویسنده هنرمند و خلاق که دور میزی جمع شده اند و در حال تبادل و گفت و گو در پیشبرد روند  قصه و شکل گیری دقیق دیالوگ ها هستند،به جرئت ارزش فیلمنامه سریال از تیم بازیگری درخشان مجموعه برایت بیشتر می شود. مطمئن می شوی این موقعیت های طنز و شوخی های کلامی،ویژگی های رفتاری منحصر به فرد شخصیت ها نه به طور فی البداهه و اتفاقی بلکه کاملا از پیش تعیین شده و روی جزء به جزء آن فکر و کاری بسیار شده است.این از آن لحظه هایی است که انسان در تنهایی اش حس واقعی حسرت را تجربه می کند.این که مجموعه افراد تولید یک سریال یک تیم هماهنگ و واقعی اند.هر کس در موقعیت خودش کارش را به بهترین نحو انجام می دهد و مسلما نتیجه ای قابل قبول هم بدست می آید.اما این قصه در کشور ما کاملا برعکس است.کار تیمی به هیچ عنوان در خلق آثار هنری مان مرسوم نیست.سینما و تلویزیون ما در دست «نویسنده و کارگردان»هاست.«مهران مدیری» به طور جدی استفاده از فیلمنامه در ساخت آثارش را از «پاورچین» شروع کرد و تمام آثار قبلی اش به طور فی البداهه و تنها با تکیه به طرحی چند صفحه ای اجرا می شد.«مدیری» بدون استثنا نقش اول اکثر آثارش را بازی کرده است.علاوه بر بازی کارگردانی هم به عهده اوست.این روند تا جایی پیش می رود که خواننده تیتراژ آغازین مجموعه هایش را هم به عهده می گیرد.به علاوه تیم نویسندگانی که به طور همزمان با پخش سریال متن ها را می نویسند و بازیگرانی که در وقتی محدود با عجله این متن ها را اجرا می کنند.در نهایت نتیجه کار همین می شود که هست .هجوم سیل آسای طنز های تلویزیونی که تکیه گاهشان بر لودگی،تیپ سازی،تکرار کردن صدباره یک تکیه کلام خاص،عشق های سطحی،اصرار برازدواج شخصیت ها در پایان سریال و چندین و چند نکته بی کارکرد دیگر است که مغمومانه و ملتمسانه از بیننده، تکدی گری خنده می کند.

تکیه کلام،تیپ سازی و تقلید و کپی کاری از نمونه های خارجی معضلات مهم فیلمنامه های طنز ایرانی است.نام های سریال های طنز ایرانی در چند سال اخیر را اگر به طور اجمالی مرور کنیم به هیچ عنوان موقعیت طنز و داستان خاصی از آن مجموعه را به یاد نمی آوریم. تنها تکیه کلام تیپ هاست که در یادها مانده است.«فتحعلی اویسی» در سریال «بدون شرح» بدون هیچ دلیل منطقی در میان گفت و گوهایش با دیگران به ناگاه عبارت «دیجیتالم کجا بود؟» را تکرار می کرد.«حمید لولایی» در نقش «خشایار» در سریال «زیر آسمان شهر»به طور مشابهی در میان حرف هایش عبارت «چی می گه؟» را به کار می برد و پی در پی هوار می زد:«می زنم تو مُخِت ها!».«محمد رضا هدایتی» در سریال «پاورچین» فحش هایی خودساخته چون«کته کله» و «شومپت» را مدام فریاد می زد.«سیامک انصاری» در «نقطه چین» عبارت «استادش کن»را به کار می برد.«مهران مدیری» در «شب های برره» مدام صدای مهوع تف کردن(دقیقا اَخ تُف) را به کار می برد و یکی در میان در جواب دیالوگ های افراد مقابلش عبارت«این که گفتی یعنی چه؟» را تکرار می کرد.«خیلی ممنونم» تکیه کلام دیگر مدیری در سریال «مرد هزار چهره» بود.«شقایق دهقان» درسریال «ساختمان پزشکان» اثر «سروش صحت» بارها و بارها و بارها بدون هیچ دلیل خاصی در جواب بازیگران مقابلش عبارت«واقعا؟» را به کار می برد. «جواد عزتی» مدام در سریال «قهوه تلخ» کلمه «کیه؟» را با تمام قدرت هوار می کشد.ساختن تیپ هایی متکی بر یک تکیه کلام خاص که به صورت دلقک وار در قصه غیر قابل پیش بینی ترین و غیر عقلانی ترین کارها را انجام می دهند تا صحنه مضحکی را برای بیننده خلق کنند خود می تواند گواهی باشد بر عدم توانایی در نوشتن یک فیلمنامه چارچوب دار با شخصیت پردازی و قصه ای جان دار. در یکی از فوق العاده ترین قسمت های سریال «دوستان» در فصل های پایانی،«راث» پس از آگاهی از وجود علاقه «جو ای» به «ریچل» بنا بر اصرار «جو ای» می خواهد او را با مشت بزنداما «جو ای» بنا بر یک رفلکس طبیعی جا خالی می دهد و دست «راث» به ستون کافه می خورد و راهی بیمارستان می شود.این صحنه که نمونه عینی یک کمدی موقعیت است دقیقاً در سریال «ساختمان پزشکان» تکرار شد.«مهران مدیری» ویژگی دوست داشتنی «فیبی» در شعر گفتن و آن نوع گیتار زدن خاص و بامزه اش را در شخصیت «سحر ذکریا» در «پاورچین» خلاصه کرد(شعرهای یاسمن گولا) و چندین و چند مورد دیگر.

هماهنگی و حضور همیشگی بازیگران در تمام 238 قسمت ساخته شده یکی دیگر از نکات مثبت مجموعه است. درسریال دوستان شش بازیگر ثابت وجود دارد و هیچ کدام حتی در یک قسمت هم غایب نیستند. «مهران مدیری» زمانی که «نقطه چین» را شروع کرد قصه و فضای کارآگاهی سریال را به ناگهان در میانه تغییر داد و به ناگاه تیپ بامشاد (رضا شفیعی جم) را وارد داستان کرد.این قضیه دقیقا در «شب های برره» با ورود شفیعی جم از نیمه های سریال دوباره تکرار شد.«جواد رضویان» هم برای نجات «پاورچین» وارد سریال شد اما سازندگان دوستان ده سال با شش شخصیت ثابت چندین قصه متفاوت را خلق کردند بدون احتیاج به تغییر مسیر فیلمنامه،اضافه کردن شخصیت ها یا ورود دائم چهره های مورد طبع مردم.

بازی های درجه یک و به یادماندنی از گروه بازیگران سریال دوستان یکی دیگر ازعوامل ماندگاری این مجموعه است.«دیوید شوئیمر» در نقش «راث» با میمیک های فوق العاده ،تغییر عضلات صورت و چرخش ناگهانی سر با آن چشمان مظلوم و دوست داشتنی اش یکی از پرشورترین شخصیت های سریال دوستان است.سیبیل بامزه «راث» در دوران نوجوانی اش در آن ویدئوی کوتاه که با چشمانی مغموم و سرافکنده که باز هم نتوانسته بود به«ریچل» پیشنهاد رابطه بدهد دیدنی است.«ریچل؟ریچل؟» گفتن های بی نظیرش در کافه حتی از پشت شیشه به طوری که صدایش را هم نمی شنویم بعد از فهمیدن علاقه «جو ای» به «ریچل» ترکیبی شگفت انگیز از حس تعجب،عصبانیت و حسادت است یا سکانس های جدی وگیرای مشاجره هایش با «ریچل» در جدایی اول،تحسین برانگیز است.صحنه درد دل «راث» با پرستار فرزندش(Emma) که برای او فلوت هم می زد و گفتن از علاقه های سرکوب شدۀ دوران کودکی اش به دایناسور و گریه ای کمیک که در آخر به او امان نمی دهد و چندین و چند صحنه دیگر خود گواهی است بربازی استثنائی «دیوید شوئیمر» در نقش «راث».بازیگران معتبری چون جرج کلونی،سوزان ساراندون،بروس ویلیس،شون پن،برد پیت،گری اولدمن،ایزابلا روسلینی،چارلتون هستون و هلن هانت حاضر می شوند تنها در دقایقی کوتاه در سریال بازی کنند که این خود نشان از سطح بالای کیفی سریال و بازی بازیگرانش است.برد پیت ستاره هالیوود سر صحنه فیلمبرداری تنها قسمتی که در آن حضور داشت از شدت قدرت بازی های بازیگران آن قدر هول شد که چندین بار صحنه های بازی اش را خراب کرد و به ناچار دیگر بازیگران سریال به کمکش آمدند.

در پایان،پیشنهادم، تماشای سریال دوستان برای کسانی است که این جموعه را ندیده اند و درخواست تماشای مجدد از کسانی که این سریال را تنها یک بار دیده اند زیرا که سریال دوستان حکایت دیگری است.حکایت محو به تماشا نشستن شور و حال زندگی است.قصه سرزندگی است.داستان راستگویی و سادگی است.قصه عاشق و معشوقانی مغرور که از فرط علاقه مشترک وصف ناشدنی شان به یکدیگر بیشتر همدیگر را می آزارند(راث و ریچل).قصه انسان هایی شوخ طبع و ساده،پایبند به رابطه ای وفادار،مشتاق به دمیدن روح زندگی در محیط امن خانواده است(مانیکا و چندلر).قصه حضور عاشقان در حاشیه،دل دادگان در پس تصویر،قصه ابراز عشق های فروخورده است(گانتر).قصه عاشقان مشتاق دل دادگی ،مهر ورزیدن،تعهد دادن و در نهایت بازنده بودن است(راث).حکایت بی خیالی،فرار از تعهد برای زندگی و در نهایت برنده بودن است(جو ای).سریال دوستان در یک جمله آینۀ تمام قد یک زندگی است.

جُرم

نقدِ" جرم"

فیلمِ مسعود کیمیایی

" عقلانیت زیر سوال!"

              فیلمنامه یکی از  مشکلات اساسی فیلم های اخیر "مسعود کیمیایی" است،این مشکل در مورد فیلمسازی متاسفانه دیده می شود که اصول دراماتیزه کردن درام و پرداخت درست شخصیت پردازی شخصیت های داستان را بلد است.ایجاد چالشی نفس گیر درقصه و اوج و فرود داستان کاری است که او بارها آن را انجام داده است.اما این سوال پیش می آید که کیمیایی در این دوران فیلمسازی اش چرا چنین لحن و خط قصه ای را برای فیلمنامه هایش بر می گزیند؟فضایی گنگ و وهم آلود،داستان هایی که به سختی می توان نام قصه را بر آن ها گذاشت،دیالوگ هایی قصار گونه که غالباً در کلوزآپ گرفته می شوند تا حداکثر تاکید بر روی آن ها باشد.وجود شخصیت هایی مخوف که مدام پشت پرده توطئه می کنند، وجود حفره های منطقی در فیلمنامه که عقلانیت اثر را زیر سوال می برد،خسّت در دادن اطلاعات به تماشاگر در دنبال کردن داستان،وجود ابهام هایی شدید در قصه ،رفتن به سمت فضاهایی است که بیننده به سختی می تواند با فضای فیلم ارتباط برقرار کند.

شخصیت پردازی درست و کامل یکی از عوامل حیاتی داشتن یک فیلمنامه قدرتمند و تاثیرگذار است.آدم های "جرم" تنها بوسیله دیالوگ در پی اثبات و نمایاناندن شخصیت خویش اند.عدم پرداخت درست شخصیت ها به ویژه رفعت خان که مدام تماشاگر باید این سوال را از خود بپرسد که چرا و طبق کدام صحنه باید ایشان را فردی بامرام ،باتجربه و پیر زندان بپذیرم؟صرفا با قرار دادن یک سری دیالوگ های مرامی آیا این پذیرش صورت می گیرد؟رفعت خان به واسطه کدام پیشینه برای رضا فردی قابل احترام است؟رفعت خان چرا باید با ملایمت در قبال وضعیت درب و داغان رضا بعد از تزریق مواد به او با نوچه هایش برخورد کند؟رفعت خان قرار است مرکز ثقل زندان باشد.زندانیان خسته و ناامید قرار است در کنار او  و سخنانش مأمنی پیدا کنند.عدم پرداخت درست این شخصیت باعث می شود که مرگ او هیچ نقطۀ اوجی در فیلمنامه پدید نیاورد چرا که اصول مردانگی رفعت خان توسط بیننده نه تنها درک و لمس و دیده نشده بلکه وجه کاریکاتور گونه و اغراق شده ای تنها به وسیله دیالوگ به بیننده منتقل شده است.

موقعیت رئیس زندان هم بسیار متناقض نماست.فردی که رئیس بند زندانیان سیاسی و گرو های چریکی ضد رژیم شاهنشاهی است مطمئنا آدم خبیثی است و از چندین فیلتر ساواک و اطلاعات رژیم شاه گذشته است و به طور حتم دستانش به خون این ملت آلوده است.اما همین جناب مسئول با زندانی ها در یک مکان مشترک حمام می کند و در یک چرخش کامل شخصیتی ناگاه در ردای یک فرد مردمی به رضا می گوید که هر کجا مردم هستند با آن ها باش.این مسائل ریز پیکره فیلمنامه را در هم می شکند و باعث بوجود آمدن فضایی مشوش می شود که در آن ناگهان هر کسی ممکن است هر چیزی بگوید و هرکاری را انجام دهد بدون هیچ دلیل و پیش زمینه ای.

پرداخت "رضا سرچشمه" از این لحاظ دچار مشکل است که او را مدام و پیوسته در تقابل با شخصیت های متفاوت می بینیم که با آن ها در حال گفتگو است.:بعد از قتل اولیه به زندان می رود،برخورد با زندانیان،نوع رابطه اش با رفعت خان و دیالوگ های کلیدی رضا درباره نان حلال و نصایح رفعت خان به او،دیدار با نیکی کریمی که قرار است پیام رسان مرگ مادر باشدبا دیالوگ هایی تاکیدی و گل درشت،دیدار با سیامک انصاری درباره خروج از زندان و تاکیدی چندباره بر روی دیالوگ "منم باهاتم" (سیامک انصاری اشتباه ترین گزینه برای این نقش است.بازیگر کمدی سریال های مهران مدیری چه تناسبی با این فضا و فیلم دارد؟)،خروج از زندان،رفتن نزد لعیا زنگنه و عشق قدیمی،رفتن پیش اکبر معززی و حسرت گذشته و اندوه به خاطر ظلم،همراهی با ناصر،رفتن به پیش قاسم خان،رفتن پیش همسر و پسرش. برخورد های رضا با شخصیت های متفاوت و گذر از آن ها و قرار گرفتن در موقعیت جدید بعدی قرار است پازلی باشد از تکه های بیشمار شخصیت رضا که در آخر کنار هم یک مجموعه را تشکیل دهند.ما رفتاری جداگانه از برخورد در مقابل این افراد را از رضا نمی بینیم. همین تنوع موقعیت ها، شخصیت رضا را نه تنها منسجم بلکه تکه تکه می کند.دیدارهای متعدد رضا با افرادی که در گذشته اش نقش داشته اند و گذر از آن ها  و رسیدن در موقعیت جدیدتر و فراموش شدن شخصیت قبلی در کلیت فیلم خود نوعی از هم گسیختگی و چندپارگی به وجود می آورد.این عامل خود به کم رنگ شدن وجود قصه در منطق درام و نهایتا ریتمی کند را منجر می شود.این چه گونه شخصیتی است که بعد از بیرون آمدن از زندان پیش کسی می رود که مسبب 2 سال اسیری او در زندان بوده(قاسم خان) و بعد بدون هیچ گونه شک و گمانی دوباره مأموریتی از او می پذیرد و با رفیقش به جنوب می رود(مگر به سیامک انصاری نمی توپید که شما با من چه کردید؟)،مسیری طولانی را می پیماید و بعد درست درلحظه شلیک گلوله به خاطر دیالوگ های افجه ای(جمشید مشایخی) متحول می شود.عینک و روزنامه خریدن رضا بعد از خروج از زندان تنها نشانه هایی است که می توان با آن تحول رضا در لحظه ترور افجه ای را توجیه کرد،اما آیا خرید عینک(نمادی برای بهتر دیدن شرایط جامعه) و روزنامه(نمادی برای افزایش آگاهی)و قدم زدن به همراه ملیحه از کنار دیوارهایی که کنار آن عده ای کارتن خواب ِمعتاد بیتوته کرده اند و در کنار همه این ها دیالوگ های مهم افجه ای درگفتگویش با تلفن که تصادفا و بر اساس تئوری بزنگاه درست در لحظه ورود رضا به اتاق افجه ای در حال شنیدن است دلایلی کافی برای دگرگونی رضا در شلیک نکردن به سمت افجه ای است؟این رضا نبود که از قاسم خان بعد از زندان پول گرفت و این پول ها را سخاوتمندانه تقدیم همسرش ملیحه کرد؟این رضا نبود که ناصر را همراه خود کرد تا با او به سفری طولانی به جنوب بروند؟این تناقضات در رفتار رضا او را از قالب یک شخصیت بیرون کشیده و به ورطۀ  انسانی کاملا غیرقابل پیش بینی می کشاند که به هیچ عنوان گذشته و حال و آینده اش به هم مربوط نمی شوند.

قاسم خان قرار است نماینده مافیای اقتصادی و دست های پشت پرده باشند که عده ای جوان را اجیر می کنند که به ازای پول برای آن ها آدم بکشند و بعد این جوان ها به آگاهی می رسند و بر علیه رئیس خویش می شورند.این مسئله دقیقا در فیلم "حکم" کیمیایی با پرداخت و بیانی بسیار بهتر بیان شده است.چه لزومی برای عنوان دوباره آن است؟شباهت محسن و رضا(هر دو پولاد کیمیایی)در برخورد با حد میثاق(خسرو شکیبایی) و قاسم خان(مسعود رایگان) غیر قابل انکار است.

قاسم خان در گفت و گویش با رضا مدام در حال اشاره به جنگ و جبهه ای است که معلوم نیست به کدام واقعۀ تاریخی اشاره دارد؟ وجود پراید،کولر گازی و دیالوگ های قاسم خان در مورد جنگ و جبهه به منطق رئال داستان خدشه ای اساسی وارد می کند.توضیح و تفسیر این موارد با این توجیه که این ها کد هایی هستند از سوی فیلمساز برای تماشاگر در کمک به تعمیم دادن و ارجاع آن به زمان حال، کاملا استدلالی خارج از منطق قصه و بی ربط است.

در پایان "جرم" این سوال در ذهن ما دوباره مرور می شود که درد فیلمنامه در فیلم های اخیر استاد چگونه قابل درمان است؟فیلمنامه هایی که با حفره هایی عظیم چه از لحاظ منطق داستانی،چه از لحاظ نوع پرداخت شخصیت پردازی دارای اشکالاتی غیرقابل چشم پوشی است چگونه قرار است به یک فیلم فوق العاده تبدیل شود؟.همان یک پلان راه رفتن رضا با ناصری که پایش می لنگد در صلات ظهر در آن جاده بیابانی که در کنار آن ماشینی انگار خراب شده و زیر آفتاب سوزان نای نفس کشیدن ندارد، مثال کوچکی است برای توانایی های بی نظیر مسعود کیمیایی در کارگردانی و گرفتن قاب های بی بدیلی که زیبایی آن در سینمای ایران غیرقابل کتمان است.اما با یک یا دو گل که بهار نمی شود.خلق سکانس مار توشکه و دیالوگ های بی نظیر ناصر برای کسی که اعتبار و آبروی سینمای ایران است که دیگر کاری ندارد.

21 گرم

قصه اندوه زندگی،مصیبت نامه تنهایی،رنجنامۀ از پیش بازندگانی که تازیانۀ زندگی را ناجوانمردانه می خورند و دم نمی زنند.حکایت غم و اندوه انسان هایی که مرثیه تنهاییشان را تنها و بی سر و صدا در کنج عزلت افسردگی هایشان آرام آرام می گریند.آدمیانی که برای رهایی از این تنگنای غم،برای فرار از از این جبرِ گریز ناپذیر زندگی،خودآگاه قدم به قدم در مسیر فرو رفتن خویش پیش می روند، جان به لب شدگانی که آگاهانه برای گناهان ناکرده خود را مجازات می کنند و زجر می کشند.

 پل(شون پن) خسته و بیرمق،گلوله خورده و زخمی،بر روی تخت بیمارستان انتظار تلخ و کشنده مرگ را می کشد و آن طرف،کریستینا(نیامی واتس) عاجز و درمانده،بی هدف و تنها  در خیابان هایی آرام،مبهوت به اطراف می نگرد و استیصال زندگی را می چشد.دوربین،آرام و معلق با چرخشی نرم به دور او، تنهایی و درماندگی  زندگی را فریاد می زند.و من تنها این دیالوگ پل(شون پن) را به یاد می آورم که دیگر آن را بی صدا و خسته از درون اعماق وجودش فریاد می زد:

                                                       ?How many times do we die  

سکوت تنهایی

بهروز وثوقی در یکی از سکانس های فیلم "گوزنها"ی مسعود کیمیایی ، به دیدار پدر سرایدارش (نعمت الله گرجی)  در مدرسه ای می رود..."سید" در اتاق پدر، تنها،خمار و مستاصل از پنجرۀ اتاق، هیاهوی حیاط مدرسه را برای لحظه ای نظاره می کند... این تنهایی غریب، انتظار برای بدست آوردن آن کتاب لعنتی به همراه دود سیگاری که آرام از کنار قاب می گذرد، حس عجیبی به من می دهد...شاید خیلی ها این سکانس را در توجیه روند منطقی قصه می بینند ...اما حس نابی در این سکوت بهروز نهفته است که قابل توصیف نیست....

بازنده اصلی

دنیای سیاه دروغ و ریا،سکوت های نابجا که نتیجه اش خیانت است،دروغ های ساده که پایانش فاجعه است،پنهان کاری از روی ترس، ترس ازفاش شدن خیانت،ترس از آشکار شدن شیشه ترک خورده درونمان....نادر به دروغ منکر آبستن بودن راضیه میشود،راضیه تصادفش با ماشین و رفتن به خانه نادر را از شوهرش پنهان می کند،ترمه به قاضی دروغ میگوید که پدرش را نجات دهد و  محزون و گریان به دنیای کثیف دروغ بزرگان وارد میشود،سیمین آگاهی از تصادف راضیه با ماشین را از نادر پنهان میکند. همه یک به یک فرو می روند و این تنها "حجت" است که پای اعتقادش می ماند،عصبانیت"حجت"، فریاد مظلوم قشر فرودست جامعه در قبال طبقه متوسط است،آن جا که می گوید "چرا شما فکر میکنین ما بدبخت بیچاره ها صبح تا شب میزنیم تو سر و کله هم؟"،"شماها فکر میکنین فقط بچه های شما آدمن،بچه های ما طوله سگن؟".حقیقت تلخ این است که این جامعه دروغ گو،این محیط پست و دون "حجت" ما را که فقط به دنبال تنها و تنها حقش بود به جایی رساند که کاسه صبرش لبریز شد،ناگزیر و از روی استیصالی تلخ رو به راضیه می کند و می گوید"تو قسم بخور،گناهش گردن من".این جاست که خود را بازنده اصلی این بازی ننگین می بیند و با تمام قدرت بر سر و صورتش می کوبد.این عصیان حجت همچون سیلی ویرانگر خانه اعتقادات و اخلاقیاتمان را سهمگین و ناعادلانه همچون آواری مهیب بر سرمان فرود می آورد

.

 

 

ماهی بزرگ(تیم برتن)

رابطه بین "ادوارد" و همسرش در فیلم ماهی بزرگ چیزی فراتر از یک رابطه عاشقانه دل انگیز است.عشقی حاصل از یک زندگی پر پیچ و خم که وصال عاشق و معشوق نه پایانی غم انگیز برای این عشق که آغازی برای ایثار جان و فداکاری روح است.این جاست که درخت زندگی برخلاف آموخته هایمان از وصال عشق که باید پژمرده و بی رمق باشد،روز به روز سبزتر،پربارتر و بلندتر جان می گیرد. به یاد بیاوریم صحنه ای که در میانه فیلم آن دختر کوچک آن شهر خیالی و  زیبا و سبزرنگ که کفش های "ادوارد" را بالای طنابی انداخت بعد از سال ها به زنی کامل و بالغ تبدیل شده بود و هنگامی که با متانتی وصف نشدنی تقاضای عشق دیرین خود که از کودکی آن را به همراه داشت را از "ادوارد" کرد،ادوارد محترمانه این پشنهاد را رد کرد.این جا بود که دخترک شهر کوچک آرزوهای ادوارد به یکباره از شرم فرو ریخت و "ادوارد" چه زیبا از او دلجویی کرد.زمانی که پسر ادوارد همین داستان ها را از زبان همین زن بعد از سال ها می شنود دیگر روح والای پدرش را به معنای واقعی درک می کند .پدری مهربان و قصه گو که تمام واقعیت های زندگی را با تخیلی اعجاب انگیز می آمیزد و به صورت داستان هایی جذاب و فوق العاده برای پسرش تعریف می کند و در میان این قصه های پرپیچ و خم، آنچه که بیشتر به دل می نشیند، وفاداری و عشق و صداقت و پاکی و دوستی است . درگیر فضا و احساس فیلم که شوی براستی می فهمی که چرا "ادوارد"یک ماه تمام برای رئیس آن سیرک کار کرد تا فقط بداند گل مورد علاقه معشوقش چیست. این جاست که مرز خیال و واقعیت برداشته می شود و تو سرمست و عاشق از تجربه دیدن زندگی "ادوارد" چند سال بی آنکه بدانی، بزرگتر شده ای.