«حقه‌بازی آمریکایی / American Hustle»  فیلم شلوغی است؛ شلوغ بدین‌معنا که تماشاگر را از فرط نمایش هیاهوی اتفاقات ریز و درشت، مستاصل و خسته می‌کند و او را وا می‌دارد پی‌در‌پی با فراموش کردن وقایع قبلی قصه به دنبال پیگیری روند اتفاق‌های بعدی داستان باشد. این وسط سوالی که پیش می‌آید این است که اصلا گره فیلم قرار است کِی و کجا بسط داده شود؟ فیلم انقدر دیر شروع می‌شود که ناچار است گره‌گشایی خود را در عرض چند دقیقه در سکانس پایانی با استفاده از چند فلاش‌بک و بهره‌گیری‌ دمُده از تکنیک «دیالوگ روی تصویر» مسئله‌ی تعلیق فیلمنامه را ختم‌به‌خیر کند. حجم عظیمی از دیالوگ‌های گوناگون که همگی از زبانی گزنده بهره می‌برند در فیلم تلنبار شده است. شخصیت‌های انبوهی که بیشترشان در هالیوود ستاره‌اند و حضور هر کدام‌شان برای یک فیلم اعتبار و فروش به ارمغان می‌آورد این‌جا همه دور هم جمع‌اند. از «رابرت‌دنیرو» بگیرید که یکی از فرعی‌ترین و خنثی‌ترین نقش‌های کارنامه‌اش را بازی کرده تا لویی‌سی‌کِی ـ استند‌آپ کمدین مشهور ـ که حضوری بی‌ربط و بی‌جا در فیلم دارد. این‌ها هم صر‌ف‌نظر از حضور ستاره‌هایی همچون «بردلی‌کوپر»‌،«کریستین بیل»،«ایمی ادامز» و «جنیفر لارنس» در فیلم است. ستاره‌ها جوری در فیلم کنار هم قرار گرفته‌اند که تساوی حضورشان تقریبا برقرار شود و همین عامل سبب شده که فیلمساز این جرات را پیدا نکند که با نزدیک شدن به هر نقش، پرداخت کاملی از شخصیت ارائه دهد. وقایع فیلم با سرعت بسیار زیاد همراه با چاشنی دیالوگ‌های پینگ‌پنگی در پروسه‌ای پرشتاب در فیلم اتفاق می‌افتد اما خروجی این ‌عوامل کارکردی معکوس پیدا می‌کند بدین‌معنا که حجم عظم دوز و کلک و فریب در فیلم به همراه پیدایش حادثه و اتفاق‌های مختلف به جای اینکه ضرباهنگ اثر را پرکشش و سریع کند، تماشای فیلم را تبدیل به تجربه‌ا‌ی کسالت‌بار و رخوت‌انگیز کرده است.  همه‌چیز به خصوص  شخصیت‌پردازی  و پرداخت کاراکترها در این روند سریع و تختِ‌گاز از دست رفته است و هیچ‌کدام از کاراکترها قابل باور و دوست‌داشتنی از آب در نمی آيند. نه عشقی بین «کریستین‌بیل» و «ایمی‌آدامز» بوجود می‌آید نه حضور «بردلی‌کوپر» می‌تواند این حقه‌بازی ماهرانه را تبدیل به یک مثلث عاشقانه کند. وضعیت «جنیفر لارنس» که بماند. کاملا یک‌لنگه‌پا و معلق در فضای اثر پرسه می‌زند. رابطه‌اش با «کریستین‌بیل» یک ارتباط پاره‌پاره و بی‌روح و احساس است که حتی لحظه‌ای هم نمی‌تواند بین او و «بیل» احساسی نوستالژیک از یک عشق از دست رفته ایجاد کند. آدم‌ها فرسنگ‌ها از خلق شخصیت دور می‌شوند و بیشتر به تیپ‌هایی خشک و بدون جذابیت نزدیک می‌شوند و تا مرز یک کاریکاتور هم پیش می‌روند. «حقه‌بازی آمریکایی» یک قدم رو به عقب برای «دیوید اُوراسل» است. «دفترچه‌ی کوچک خوشبختی/Silver Lining Playbook» فیلم موفقی بود که توانست با پایبندی به قواعد ژانر کمدی ـ رمانتیک و استفاده از پایان خوش و همچنین تمرکز روی شخصیت‌پرداری، تبدیل به فیلمی جذاب و مفرح شود اما این جا «دیوید اُوراسل» انگار محو و ذوق‌زده‌ی خلق فضای دهه‌ی هفتاد آمریکاست. او انقدر به جزئیات آن سال‌ها در آمریکا توجه وسواس‌گونه‌ای نشان داده که قصه و شخصیت‌پردازی را کاملا فراموش کرده و یادش رفته که تنها بوجود آوردن دقیق و پرجزئیات یک دوران از کشور آمریکا مثل چهره‌پردازی و طراحی خاص لباس و همچنین مراودات آدم‌ها در کنار توجه وافر به موسیقی پاپ دهه‌ی هفتاد؛ اصلا نمی‌تواند فاکتور مهمی در موفقیت یک فیلم محسوب شود.«حقه‌بازی آمریکایی» شبیه جعبه‌ای می‌ماند که دور زَر ورق پیچیده شده اما وقتی این پوسته‌ها را کنار می‌زنی چیزی جز هیچی و پوچی دستت را نمی‌گیرد.