21 گرم

قصه اندوه زندگی،مصیبت نامه تنهایی،رنجنامۀ از پیش بازندگانی که تازیانۀ زندگی را ناجوانمردانه می خورند و دم نمی زنند.حکایت غم و اندوه انسان هایی که مرثیه تنهاییشان را تنها و بی سر و صدا در کنج عزلت افسردگی هایشان آرام آرام می گریند.آدمیانی که برای رهایی از این تنگنای غم،برای فرار از از این جبرِ گریز ناپذیر زندگی،خودآگاه قدم به قدم در مسیر فرو رفتن خویش پیش می روند، جان به لب شدگانی که آگاهانه برای گناهان ناکرده خود را مجازات می کنند و زجر می کشند.

 پل(شون پن) خسته و بیرمق،گلوله خورده و زخمی،بر روی تخت بیمارستان انتظار تلخ و کشنده مرگ را می کشد و آن طرف،کریستینا(نیامی واتس) عاجز و درمانده،بی هدف و تنها  در خیابان هایی آرام،مبهوت به اطراف می نگرد و استیصال زندگی را می چشد.دوربین،آرام و معلق با چرخشی نرم به دور او، تنهایی و درماندگی  زندگی را فریاد می زند.و من تنها این دیالوگ پل(شون پن) را به یاد می آورم که دیگر آن را بی صدا و خسته از درون اعماق وجودش فریاد می زد:

                                                       ?How many times do we die  

سکوت تنهایی

بهروز وثوقی در یکی از سکانس های فیلم "گوزنها"ی مسعود کیمیایی ، به دیدار پدر سرایدارش (نعمت الله گرجی)  در مدرسه ای می رود..."سید" در اتاق پدر، تنها،خمار و مستاصل از پنجرۀ اتاق، هیاهوی حیاط مدرسه را برای لحظه ای نظاره می کند... این تنهایی غریب، انتظار برای بدست آوردن آن کتاب لعنتی به همراه دود سیگاری که آرام از کنار قاب می گذرد، حس عجیبی به من می دهد...شاید خیلی ها این سکانس را در توجیه روند منطقی قصه می بینند ...اما حس نابی در این سکوت بهروز نهفته است که قابل توصیف نیست....

بازنده اصلی

دنیای سیاه دروغ و ریا،سکوت های نابجا که نتیجه اش خیانت است،دروغ های ساده که پایانش فاجعه است،پنهان کاری از روی ترس، ترس ازفاش شدن خیانت،ترس از آشکار شدن شیشه ترک خورده درونمان....نادر به دروغ منکر آبستن بودن راضیه میشود،راضیه تصادفش با ماشین و رفتن به خانه نادر را از شوهرش پنهان می کند،ترمه به قاضی دروغ میگوید که پدرش را نجات دهد و  محزون و گریان به دنیای کثیف دروغ بزرگان وارد میشود،سیمین آگاهی از تصادف راضیه با ماشین را از نادر پنهان میکند. همه یک به یک فرو می روند و این تنها "حجت" است که پای اعتقادش می ماند،عصبانیت"حجت"، فریاد مظلوم قشر فرودست جامعه در قبال طبقه متوسط است،آن جا که می گوید "چرا شما فکر میکنین ما بدبخت بیچاره ها صبح تا شب میزنیم تو سر و کله هم؟"،"شماها فکر میکنین فقط بچه های شما آدمن،بچه های ما طوله سگن؟".حقیقت تلخ این است که این جامعه دروغ گو،این محیط پست و دون "حجت" ما را که فقط به دنبال تنها و تنها حقش بود به جایی رساند که کاسه صبرش لبریز شد،ناگزیر و از روی استیصالی تلخ رو به راضیه می کند و می گوید"تو قسم بخور،گناهش گردن من".این جاست که خود را بازنده اصلی این بازی ننگین می بیند و با تمام قدرت بر سر و صورتش می کوبد.این عصیان حجت همچون سیلی ویرانگر خانه اعتقادات و اخلاقیاتمان را سهمگین و ناعادلانه همچون آواری مهیب بر سرمان فرود می آورد

.