
دیشب خواب فوقالعاده
وحشتناکی دیدم. وقتی از خواب بیدار شدم نه به روال همیشگی که فقط با باز شدن چشمها
و دیدن سقف اتاقم پی به بیداریام میبردم بلکه اینبار به سیاق بیشتر فیلمهای
سینمایی به قدری مظطرب و پریشان از خواب جستم که ناخودآگاه از جا پریدم. شدت ضربان
قلبم به قدری تند و پُرتنش بود که احساس کردم دارد قفسهی سینهام را از هم میدرَد.
به آشپزخانه رفتم و در یخچال را باز کردم تا آبی بنوشم و قرص آرامشبخش همیشگیام
را بخورم تا اینبار که خوابیدم سنگینتر و عمیقتر به خواب فرو رفته باشم و
احتمال هر نوع کابوسی را در روح و روانم منتفی کنم. اما هیچ قرصی برایم باقی
نمانده بود. حالم بدتر شد. دوست داشتم هر چه زودتر یک مسکن بخورم و با حالت گیجی
بخوابم. از طرفی سرعت پریدن خواب از سرم به صورت یک نمودار نمایی در حال صعود بود.
به شدت خسته بودم اما به هیچ عنوان دیگر خوابم نمیآمد. تصمیم گرفتم تا داروخانهی
شبانهروزی سر خیابان پیاده بروم و حالی تازه کنم و اگر هوا پا داد کمی پُکی به
دودی و کامی به سیگاری. لباس پوشیدم. کورمالکورمال در تاریکی محض از خانه بیرون
زدم و رهسپار تاریکی شب شدم. از قضا چراغ روشنایی کوچهمان هم خراب بود و کار نمیکرد.
خوف عجیبی داشت. هیچکس و هیچ موجود زندهای بیدار نبود. سکوت به قدری سنگین بود
که احساس کردم گوشم دارد کَر میشود.کمکم خوف و وحشت کوچه سرتاسر وجودم را گرفت.
داشتم کُپ میکردم. هرچه میدیدم تاریکی بود و سیاهی مطلق. نور کمرمق ماه، فقط
مسیر را تا حد بسیار اندکی برایم روشن میساخت. ناگهان بیاختیار به سمت خیابان با
تمام توانم دویدم. صدای نفسهایم بیشتر نگرانم میکرد. دریغ از حتی یک آدم در آن
موقع شب. انگار همهی جهان خواب بود. شهر به برهوتی میمانست که آدیمزاد انگار پا
روی خاکش تا به حال نگذاشته است. چراغ آن داروخانهی شبانهروزی را دیدم که نئونش روشن
بود. نزدیک مغازه شدم اما اعلامیه مرگ یکی از اقوام داروخانه آنجا را به تعطیلی
کشانده بود. همین تنها امیدم در این تاریکی و تنهایی هم دود شد و رفت هوا. کفری
شده بودم. دیگر نمیدانستم باید چه کار کنم. ناگهان اصلا ذهنم به این سمتوسو رفت
که من امشب اصلاً چه خوابی دیدم که حال و روزم را به اینجا کشانده که نصف شب همچون
ولگردهایِ الدنگِ بیخانمان در این شهر دلمرده که انگار خاک افسردگی و مرگ در
سرتاسرش پاشیدهاند دارم شب را صبح میکنم؟ همان جا دقیقا خوابم مثل یک فیلم کوتاه
و موجر یادم آمد. در ساختمانی وسیع و بزرگ که تمام حجم آن از آب پر شده بود گیر
کرده بودم و داشتم به صورت بسیار بدبختانه و ملتمسانهای تلاش میکردم تا به نوک
ساختمان برسم و خودم را از خفگی نجات دهم. کاملا یادم هست که وقتی راه گریزی در آن
استخر حجیم و تاریک پیدا کردم به سرعت خودم را به سمت آن کشاندم اما سنگ بسیار
بزرگ و عظیمی مانع میشد تا سرم را از آب بیرون بیاورم. در خواب این سنگ بزرگ را
با تمام قدرت در زیر آن حجم وسیع آب به این سو و آن سو حرکت دادم تا راه تنفسی
پیدا کنم اما نشد که نشد و من در لحظهی خفگی یا بهتر بگویم مرگ از خواب پریدم.من
یک بار دیگر هم خواب مرگ خودم را دیده بودم. دنیا دور سرم کاملا میچرخید و در
تاریکی و ظلمات بیهوش شدم و مُردَم.آن لحظه کاملا فهمیدم که مُردَم اما بسیار آن
مرگ برایم لذتبخش بود بر خلاف اینیکی که امشب دیدم که چیزی جز رنج و درد برایم
نداشت. هر دوباری که در خواب مرگ را تجربه کردهام بلافاصله از خواب پریدهام. ایکاش
مرگ در خواب قرینهای میشد در زندگی و بیداری.اما حال و روزم فعلا اینجا دمغ و
سرگردان نزدیک ساعت 4 صبح در کنار داروخانهای با مرور خوابهای مرگآلودم میگذشت.
دستم هنوز درد میکند از بس که در خواب آن سنگ هیولاوار عظیم را اینور و آنور
کردم. این چه زندگی سگی است که من دارم؟ درد حتی از خواب هم به بیداریام رسوخ
کرده. ای کاش مرگ هم از همان هذیان و کابوس به این سگدانی میآمد و راه نجاتی میشد.
چشمم به آن سمت خیابان اُفتاد.مرد مسنی را دیدم که چشمانش را بسته بود و دستهایش
را بالاوپایین میکرد. حالات حرکاتش شبیه به نرمش صبحگاهی میمانست. باور نمیکردم.
ساعتم را دوباره نگاه کردم. دقیقا چهلوپنچ دقیقه از سه بامداد گذشته بود. صورت
پیرمرد مسخ شده بود و یک نفس دستهایش را بالاوپایین میکرد.حدس زدم اختلال
روانی داشته باشد یا از این بیخانمانهای کارتنخواب است که شبها به سرش میزند
و کارهای عجیبوغریبی میکنند. همزمان که محو ترس و تحیر بودم صدای یک چرخ دستی را
از کوچهی بغلی داروخانه شنیدم که داشت وارد خیابان میشد. زنی دورهگرد و فقیر آتوآشغال
جمع کرده بود و نوزاد به خواب رفتهای را به پشتش بسته بود.دو تا ظرف یک بار مصرف
غذا روی چرخدستی دیده میشد و زن در بین سطل زبالهی خیابان میان آشغالها نمیدانم
دنبال چه کوفتی میگشت. دوباره به پیرمرد نگاه کردم. همچنان دیوانهوار دستهایش را با چشمانی بسته
به اینسو و آنسو حرکت میداد،چشمانم را برگردانم و به آن زن خیره شدم. چهرهی
چرک و سیاهی داشت.همچون تودهی گندیده و کرمخوردهای میمانست که هر لحظه آرزوی مرگ
دارد. انگار در بدبختی و فقر و منجلاب فرو رفته بود. به چشمهای به خواب رفتهی آن
نوزاده بیچاره نگاه کردم و سرم را پایین انداختم و به خودم گفتم:«آخر سگمصب اینچا
چه غلطی میکنی؟» من به دنبال خرید قرصی آمده بودم تا با خوردنش آرامشی بیابم و از
دست این کابوسهای لعنتی راحت شوم. به بیچارگی خودم فکر کردم و در آن خلوت خیابان
زدم زیر گریه و به سمت خانه حرکت کردم.دیگر ترسم ریخته بود اما گریه امانم نمیداد.
نه به خاطر آن زن مفلوک و پیرمرد مجنون، بیشتر به حال خودم میگریستم که بالاخره
قرار است چه زمانی،کِی و کجا از این گرداب و منجلاب راحت شوم؟به خانه که برگشتم
گفتم چیزی در دفتر خاطراتم بنویسم تا ذهنم و چشمم خسته شود و آمادهی خواب شوم. دیگر
نمیتوانستم ادامه دهم.هجوم افکار آزاردهنده خُرد و داغانم کرده بود. دفترچهی
خاطراتم را که باز کردم دیدم حدودا نزدیک به یک سال میشود که ننوشتهام و آخرین
خزعبلی که بلغور کردم مربوط میشود به شب تولدم در سال پیش.نگاهی انداختم تا ببینم
چه چیزی پارسال نوشتهام:
«ما گم کردهایم خویش را در
میان این هیاهویِ بود و نبود... چیستیِ زندگیْ راز تجلیاش در نابودی ما نهان
شده...ما زیر این آوارهای سهمگینِ رنجْ کمر خم میکنیم و فریاد میزنیم اما دریغ
و افسوس از فریادرسی ..ما در تمنای سرورِ واهیِ آیندهٔمانْ این حال فانی را به
هیچ فروختهایم ...زمان مدام بیرحمانه ما را در نقطهی آغاز مینهد و ما دوباره
حیران و سرگشته در جنگ و رویارویی با سکوتِ زندگی در پی مَفری جان میکنیم... در
آرزوی یافتن شاهراهی در میان این هزارتوهای تاریک و پُرپیچوخم، پیوسته منفذ کمتوانِ
اُمید را با ایمان روشن نگاه داشتهایم تا بیابیم آن چه را که باید...تا ببینیم آن
چه را که شاید ...باشد»
دیگر بعد از خواندن این چند
خط اصلا حوصلهی نوشتن نداشتم .گفتم دیگر وقتش است که کپهی مرگ را روی زمین
بگذارم. چشمان را بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
پایان