لویی

یک کمدی متفاوت

سریال کمدیِ درخشانِ «لویی» در هجوم سیل‌آسای سریال‌های طنز آمریکایی به طرز بسیار ناجوانمردانه‌ای دیده نشده است. در پُرمخاطب نبودن چنین سریالی در نزد تماشاگر عام، می‌توان دلایل متعددی را برشمرد و «لویی» را به خاطر جسارت متهورانه‌اش در شکستن مرزهای کلیشه‌‌وار که با فرمول‌های یکسان از مخاطب سال‌هاست خنده می‌گیرندْ ستود. شهامت «لویی» در بیان کردن بعضی معضلات زندگی زناشویی با دیالوگ‌هایی هزل‌گونه که همچنین رفاه،فرهنگ،سیاست و رابطه‌های احساسی مردمان آمریکا را هجو می‌کند به فرم سریال تَر و تازه‌گی خاصی بخشیده است. «لویی» در مقابل تمام سریال‌های کمیک که بر طبل تبلیغ «رویای آمریکایی» می‌کوبند گستاخانه می‌ایستد و جسورانه به سبک اکثریت سریال‌های متداول طنز حمله می‌کند. سریال «فرندز»، «آشنایی با مادر»، «خانواده‌ی مدرن» و چندین‌وچند سریال دیگر که آمریکا را مکانی رنگی و زیبا برای دوستی و عاشقی نمایش می‌دهند درست در نقطه‌ی مقابل سریال «لویی» قرا می‌گیرند. «لویی سی‌کِی» این اِستندآپ کمدین مشهور با تاکید بر فیلمنامه‌هایی به شدت طراحی شده و ظریف، همراه با دیالوگ‌های زیاد که بیشترشان بداهه به نظر می‌رسند و گاه در بیان مسائل با اعتمادبه‌نفسی دیدنی از مرز وقاحت هم عبور می‌کنندْ می‌کوشد بر مسیری ضدجریان تابلویی به غایت چرک، نااُمید و نااَمن از ایالات‌متحده نشان دهد. علاقه‌ی لویی به نمایش «بدشانسی» در زندگی که به صورت پی‌درپی و افراطی در سریال برای شخصیت اصلی اثر اتفاق می‌اُفتد بیانگر نوع نگرش و بینش «لویی» نسبت به زندگی است. سریال کوشیده «لویی» را همیشه نه در جدال با بخت تلخ زندگی خویش بلکه او را تنها تسلیم و بازنده در مقابل جبر زندگی نشان دهد و همچنین با تمسخر و به استهزا گرفتن همه چیز از جمله قوانین جبر‌گونه‌ی زندگی کوشیده خود را آرام کند. استفاده‌ی لویی از dirty language در تمام سه فصل پخش شده کمک می‌کند تا سریال تصویر پُررنگ «رویای‌آمریکایی» و به خصوص تقدیس بنیان «خانواده» و «عشق» را مخدوش کند. رئالیسم تصویر شده در سریال همراه با طنز بسیار ابسورد و پوچی که لویی در تک‌تک سکانس‌های سریال درنظر می‌گیرد کمک وافری به مجموعه کرده تا امضای کارگردان را در هر اپیزود داشته باشد. طنزی ابسورد که از هرگونه ایده‌آل‌گرایی در عشق،خوشبختی،خوشحالی و موفقیت در آمریکا که مدام در سریال های طنز مختلف به خورد مخاطب داده شده پرهیز می‌کند و تصویری به شدت واقعی و جبرگرا از کشور آمریکا نشان می‌دهد. در برخی اپیزودهای سریال، بستر کمیک مجموعه کاملا فراموش شده و صرفاً داستانی با پس‌زمینه‌ی بسیار تلخ روایت می‌شود. «لویی» رابطه‌های عاشقانه‌ی دنیا را پوچ، بی‌سرانجام و غیرممکن نشان می‌دهد و لحن سریال در ضمن کمدی بودن ناگهان به شدت جدی،تلخ و عبوس می‌شود و فرم اثر به سمت یک کار رئال فوق‌العاده غمگین حرکت می‌کند. در همین نقاط است که سازنده‌ی اثر غم و شادی را در کنار هم نشان می‌هد تا خط فکری خود را از سازندگان مرسوم سریال های کمیک رایج به شدت جدا کند.

پرسه‌های شبانه


دیشب خواب فوق‌العاده وحشتناکی دیدم. وقتی از خواب بیدار شدم نه به روال همیشگی که فقط با باز شدن چشم‌ها و دیدن سقف اتاقم پی به بیداری‌ام می‌بردم بلکه این‌بار به سیاق بیشتر فیلم‌های سینمایی به قدری مظطرب و پریشان از خواب جستم که ناخودآگاه از جا پریدم. شدت ضربان قلبم به قدری تند و پُرتنش بود که احساس کردم دارد قفسه‌ی سینه‌ام را از هم می‌درَد. به آشپزخانه رفتم و در یخچال را باز کردم تا آبی بنوشم و قرص آرامش‌بخش همیشگی‌ام را بخورم تا این‌بار که خوابیدم سنگین‌تر و عمیق‌تر به خواب فرو رفته باشم و احتمال هر نوع کابوسی را در روح و روانم منتفی کنم. اما هیچ قرصی برایم باقی نمانده بود. حالم بدتر شد. دوست داشتم هر چه زودتر یک مسکن بخورم و با حالت گیجی بخوابم. از طرفی سرعت پریدن خواب از سرم به صورت یک نمودار نمایی در حال صعود بود. به شدت خسته بودم اما به هیچ عنوان دیگر خوابم نمی‌آمد. تصمیم گرفتم تا داروخانه‌ی شبانه‌روزی سر خیابان پیاده بروم و حالی تازه کنم و اگر هوا پا داد کمی پُکی به دودی و کامی به سیگاری. لباس پوشیدم. کورمال‌کورمال در تاریکی محض از خانه بیرون زدم و رهسپار تاریکی شب شدم. از قضا چراغ روشنایی کوچه‌مان هم خراب بود و کار نمی‌کرد. خوف عجیبی داشت. هیچ‌کس و هیچ موجود زنده‌ای بیدار نبود. سکوت به قدری سنگین بود که احساس ‌کردم گوشم دارد کَر می‌شود.کم‌کم خوف و وحشت کوچه سرتاسر وجودم را گرفت. داشتم کُپ می‌کردم. هرچه می‌دیدم تاریکی بود و سیاهی مطلق. نور کم‌رمق ماه، فقط مسیر را تا حد بسیار اندکی برایم روشن می‌ساخت. ناگهان بی‌اختیار به سمت خیابان با تمام توانم دویدم. صدای نفس‌هایم بیشتر نگرانم می‌کرد. دریغ از حتی یک آدم در آن موقع شب. انگار همه‌ی جهان خواب بود. شهر به برهوتی می‌مانست که آدیمزاد انگار پا روی خاکش تا به حال نگذاشته است. چراغ آن داروخانه‌ی شبانه‌روزی را دیدم که نئونش روشن بود. نزدیک مغازه شدم اما اعلامیه مرگ یکی از اقوام داروخانه آن‌جا را به تعطیلی کشانده بود. همین تنها امیدم در این تاریکی و تنهایی هم دود شد و رفت هوا. کفری شده بودم. دیگر نمی‌دانستم باید چه کار کنم. ناگهان اصلا ذهنم به این سمت‌و‌سو رفت که من امشب اصلاً چه خوابی دیدم که حال و روزم را به اینجا کشانده که نصف شب همچون ولگردهایِ الدنگِ بی‌خانمان در این شهر دلمرده که انگار خاک افسردگی و مرگ در سرتاسرش پاشیده‌اند دارم شب را صبح می‌کنم؟ همان جا دقیقا خوابم مثل یک فیلم کوتاه و موجر یادم آمد. در ساختمانی وسیع و بزرگ که تمام حجم آن از آب پر شده بود گیر کرده بودم و داشتم به صورت بسیار بدبختانه‌ و ملتمسانه‌ای تلاش می‌کردم تا به نوک ساختمان برسم و خودم را از خفگی نجات دهم. کاملا یادم هست که وقتی راه گریزی در آن استخر حجیم و تاریک پیدا کردم به سرعت خودم را به سمت آن کشاندم اما سنگ بسیار بزرگ و عظیمی مانع می‌شد تا سرم را از آب بیرون بیاورم. در خواب این سنگ بزرگ را با تمام قدرت در زیر آن حجم وسیع آب به این سو و آن سو حرکت دادم تا راه تنفسی پیدا کنم اما نشد که نشد و من در لحظه‌ی خفگی یا بهتر بگویم مرگ از خواب پریدم.من یک بار دیگر هم خواب مرگ خودم را دیده بودم. دنیا دور سرم کاملا می‌چرخید و در تاریکی و ظلمات بیهوش شدم و مُردَم.آن لحظه کاملا فهمیدم که مُردَم اما بسیار آن مرگ برایم لذت‌بخش بود بر خلاف این‌یکی که امشب دیدم که چیزی جز رنج و درد برایم نداشت. هر دوباری که در خواب مرگ را تجربه کرده‌ام بلافاصله از خواب پریده‌ام. ای‌کاش مرگ در خواب قرینه‌ای می‌شد در زندگی و بیداری.اما حال و روزم فعلا اینجا دمغ و سرگردان نزدیک ساعت 4 صبح در کنار داروخانه‌ای با مرور خواب‌های مرگ‌آلودم می‌گذشت. دستم هنوز درد می‌کند از بس که در خواب آن سنگ هیولاوار عظیم را این‌ور و آن‌ور کردم. این چه زندگی سگی است که من دارم؟ درد حتی از خواب هم به بیداری‌ام رسوخ کرده. ای کاش مرگ هم از همان هذیان و کابوس به این سگدانی می‌آمد و راه نجاتی می‌شد. چشمم به آن سمت خیابان اُفتاد.مرد مسنی را دیدم که چشمانش را بسته بود و دست‌هایش را بالا‌وپایین می‌کرد. حالات حرکاتش شبیه به نرمش صبحگاهی می‌مانست. باور نمی‌کردم. ساعتم را دوباره نگاه کردم. دقیقا چهل‌وپنچ دقیقه از سه بامداد گذشته بود. صورت پیرمرد مسخ شده بود و یک نفس دست‌هایش را بالا‌و‌پایین می‌کرد.حدس زدم اختلال روانی داشته باشد یا از این بی‌خانمان‌های کارتن‌خواب است که شب‌ها به سرش می‌زند و کارهای عجیب‌وغریبی می‌کنند. همزمان که محو ترس و تحیر بودم صدای یک چرخ دستی را از کوچه‌ی بغلی داروخانه شنیدم که داشت وارد خیابان می‌شد. زنی دوره‌گرد و فقیر آت‌و‌آشغال جمع کرده بود و نوزاد به خواب رفته‌ای را به پشتش بسته بود.دو تا ظرف یک بار مصرف غذا روی چرخ‌دستی دیده می‌شد و زن در بین سطل زباله‌ی خیابان میان آشغال‌ها نمی‌دانم دنبال چه کوفتی می‌گشت. دوباره به پیرمرد نگاه کردم.  همچنان دیوانه‌وار دست‌هایش را با چشمانی بسته به این‌سو و آن‌سو حرکت می‌داد،چشمانم را برگردانم و به آن زن خیره شدم. چهره‌ی چرک و سیاهی داشت.همچون توده‌ی گندیده و کرم‌خورده‌ای می‌مانست که هر لحظه آرزوی مرگ دارد. انگار در بدبختی و فقر و منجلاب فرو رفته بود. به چشم‌های به خواب رفته‌ی آن نوزاده بیچاره نگاه کردم و سرم را پایین انداختم و به خودم گفتم:«آخر سگ‌مصب اینچا چه غلطی می‌کنی؟» من به دنبال خرید قرصی آمده بودم تا با خوردنش آرامشی بیابم و از دست این کابوس‌های لعنتی راحت شوم. به بیچارگی خودم فکر کردم و در آن خلوت خیابان زدم زیر گریه و به سمت خانه حرکت کردم.دیگر ترسم ریخته بود اما گریه امانم نمی‌داد. نه به خاطر آن زن مفلوک و پیرمرد مجنون، بیشتر به حال خودم می‌گریستم که بالاخره قرار است چه زمانی،کِی و کجا از این گرداب و منجلاب راحت شوم؟به خانه که برگشتم گفتم چیزی در دفتر خاطراتم بنویسم تا ذهنم و چشمم خسته شود و آماده‌ی خواب شوم. دیگر نمی‌توانستم ادامه دهم.هجوم افکار آزاردهنده خُرد و داغانم کرده بود. دفترچه‌ی خاطراتم را که باز کردم دیدم حدودا نزدیک به یک سال می‌شود که ننوشته‌ام و آخرین خزعبلی که بلغور کردم مربوط می‌شود به شب تولدم در سال پیش.نگاهی انداختم تا ببینم چه چیزی پارسال نوشته‌ام:

«ما گم کرده‌ایم خویش را در میان این هیاهویِ بود و نبود... چیستیِ زندگیْ راز تجلی‌اش در نابودی ما نهان شده...ما زیر این آوار‌های سهمگینِ رنجْ کمر خم می‌کنیم و فریاد می‌زنیم اما دریغ و افسوس از فریادرسی ..ما در تمنای سرورِ واهیِ آیندهٔ‌مانْ این حال فانی را به هیچ فروخته‌ایم ...زمان مدام بی‌رحمانه ما را در نقطه‌ی آغاز می‌نهد و ما دوباره حیران و سرگشته در جنگ و رویارویی با سکوتِ زندگی در پی مَفری جان می‌کنیم... در آرزوی یافتن شاه‌راهی در میان این هزارتوهای تاریک و پُرپیچ‌و‌خم، پیوسته منفذ کم‌توانِ اُمید را با ایمان روشن نگاه داشته‌ایم تا بیابیم آن چه را که باید...تا ببینیم آن چه را که شاید ...باشد»

دیگر بعد از خواندن این چند خط اصلا حوصله‌ی نوشتن نداشتم .گفتم دیگر وقتش است که کپه‌ی مرگ را روی زمین بگذارم. چشمان را بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

پایان

بهترین پیشنهاد (2013)

یک پیشنهاد بی‌شرمانه

                  

«جوزپه تورناتوره» راوی عشق‌های به سرانجام نرسیده است. مردانی که تمام و کمال تلاش می‌کنند تا آن احساسِ نابِ ایده‌آل را که در ذهن‌شان پرورانده‌اند به منصه‌ظهور بیاورند و به خیال شیرین آن، رنگ واقعیت ببخشند. کاراکترهای داستان‌های او همواره در رسیدن به عشق زندگی‌شان ناکام مانده‌اند، زخم برداشته‌اند و خاطره‌ی آن عشق‌های به یغما رفته، زندگی‌شان را به تلاطمی طوفانی کشانده است. «آلفردو» در «سینما پارادیزو» به دلایلی «توتو» را در رسیدن به وصال محبوبش ناکام گذاشت. «توتو» در قبال فدا کردن زندگی خویش در علاقه‌‌ی دیوانه‌وارش به سینما،محبوبش را از دست داد و در تمام طول زندگی‌ با خاطره‌ی نوستالژیک این احساسِ به سرانجام نرسیده سَر کرد. در «مالنا» اوضاع در پس‌زمینه‌ی جنگ،فقر و فساد می‌گذشت و عشق ناکام پسرک به «مالنا» برای او خاطره‌ی غم‌انگیزی شد که تنها از او ناظری ناتوان می‌ساخت که در حال فروپاشی همه‌جانبه‌ی معشوقش می‌بود بدون اینکه قارد به انجام کاری باشد. حتی در «زن ناشناس» اگرچه پایان فیلم حسی از اُمید و شادی را در دل مخاطب زنده می‌کرد اما مسیر زجرانگیر به ثمر رسیدن عشق - در این فیلم البته یک عشق مادرانه- مشروط به تحمل و زجرهای سنگین و کمرشکنی می‌شد. اوضاع وخیم و خون‌آلود پس از جنگ در ایتالیا چه در «باریا» و چه در «مالنا» روند زندگی مردان تورناتوره را مختل کرده است. جامعه‌ی فقیر و پلشت و پرنیرنگ «ستاره‌ساز» همچون «مالنا» یادآور تباهی احساسات ناب مردمان سرزمین تورناتوره است. تورناتوره در جدیدترین ساخته‌اش«بهترین پیشنهاد(2013)» کاراکتر داستانش را همچون بیشتر فیلم‌هایش شیفته‌ و شیدای هنر نشان می‌دهد. «توتو» و «آلفردو» در «سینما پارادیزو» دل‌بسته‌ی سینما بودند. «مورلی» در «ستاره‌ساز» با سینما و کشف استعداهای بازیگری روزگار می‌گذراند. در «افسانه‌ی‌1900» موسیقی و به خصوص نوای پُرشور پیانو یکی از اجزای اصلی ساختمان اثر محسوب می‌شد. و در «بهترین پیشنهاد» علاقه‌ی وسواس‌گونه‌ و خانمان‌برانداز «آقای اولدمن» به تابلوهای نقاشی خودنمایی می‌کند. تورناتوره در «بهترین پیشنهاد» محبوبِ مرد را پشت پرده پنهان می‌کند، وجهی دست‌نیافتنی و ایده‌آل از او می‌سازد و بدین‌ترتیب مسیری را برای مرد قصه فراهم می‌کند که با آمدن معشوق و از پرده برون افتادنِ تمثالِ محبوب، سیر اصلی آن شور و اشتیاق ته‌کشیده و پژمرده دوباره به طرز بسیار محرک و دلچسبی در ردای یک ناجی برای او شکوفا شود. اینجاست که مخاطب دلش همچنان به نیروی معجره‌آسای عشق گرم می‌شود اما تورناتوره ورق را بر‌می‌گرداند و هسته‌ی اصلی تصویر این عشق ایده‌آلِ مرد را تابلویی دست‌نیافتنی،غیر‌ممکن،منافق،فریب‌کار،طماع،ریاکار و از همه نگران‌کننده‌تر «کلٌاش» نمایش می‌دهد. عشق دقیقا همان بلایی را از مسیری دون و خائنانه بر سر آقای اولدمن می‌آورد که خود او برای تصاحب آن تابلوهای وسوسه‌انگیز و زیبا از آن سود می‌جست. این بزرگترین بلایی است که تورناتوره بر سر مفهوم عشق تا به حال در تمام آثارش آوار کرده است.

پیش از نیمه‌شب

غروب عشق

 اگرچه در «پیش‌ از طلوع» و «پیش از غروب» زمان اندک بود و فرصت دیدار محدود؛ اما عاشق و معشوق  با انگیزه‌ای مهارنشدنی به تمام جزئیات زندگی در حرف‌هایشان رنگی دلپذیر و طعمی شیرین و باطروات می‌بخشیدند. در «پیش از نیمه شب» حصار تحدیدکننده‌ی زمان از بین رفته و وصال به معنای واقعی کلمه متجلی شده؛ با تمام این اوصاف زن و مرد بی‌اعتنا به عبور زمان، همچنان اهمیتی به آن سکوت‌های زجرانگیز روزمرگی و کسالت‌های رخوت‌آلود میان‌سالی نمی‌دهند. آن‌ها هنوز عقاید و افکارشان را با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر برای هم بیان می‌کنند و مدام در موافقت یا مخالفتِ با یکدیگر، این بازی هیجان‌انگیز را ادامه می‌دهند.طراوت عشق و  تب‌وتاب شناخت یکدیگر، بعد از زندگی مشترک با سرعتی وصف‌ناپذیر رو به افول می‌رود و تماشاگر منتظر است تا ببیند این سقوط و سرخوردگی در رابطه ـ شما بخوانید وصال یا همان قتل‌گاه عشق ـ بالاخره قرار است در کدام نقطه‌ی اثر همچون زخمی کهنه دوباره تازه شود؟

«سلین» در بخش‌های پایانی فیلم در خلال گفت‌وگو‌های بی‌شمار اثر اعتراف می‌کند که دیگر «جسی» را دوست ندارد و تحمل زندگی مشترک برای او امکان‌پذیر نیست. این همان نقطه‌ی بحرانی و واقع‌گرایانه‌ای است که 18 سال برای تماشایش صبر کرده‌ایم. کدام یک از این دو شخصیت بار گناه بیشتری در اضمحلال این رابطه را به دوش می‌کشند؟ «ریچارد لینک لیتر»با تقسیم کردن بار خطا و تقصیر بین هر دو کاراکتر، می‌کوشد دلیل اصلی این فروپاشی را بیشتر بر گردن بازیِ زندگی بیندازد تا بازیگران این میدان. مصیبتی که گذران زندگی بر مفهوم عشق می‌آورد و آرام‌آرام هسته‌ی اصلی و در اصل ایده‌آل آن را منهدم می‌کند در جای‌جای اثر می‌خرامد. در این که زندگی گاهی چنان هجوم می‌آورد تا معناها رنگ ببازند و دل‌ها از امید خالی شود شکی نیست. لحظاتی که دیگر نمی‌توان راه گریز و امیدی یافت و استیصال آغاز می‌شود و چراغ شکستْ روشن.یک نوع بن‌بستِ تاریک در رابطه.گویی دو طرف دیگر به هیچ‌عنوان حرف همدیگر را نمی‌فهمند و این خود می‌تواند آغاز درام زندگی باشد. رفتار پایانی «جسی» و «سلین»  مرهمی موقتی برای این درد است. این که با تمام سختی‌ها و واقف بودن به حقیقت فانی عشق و مفهوم بی‌رحم عبور زمان، باید کمی رها کرد، اندکی آسان‌تر گرفت و دست از کنکاش و جست‌وجو برداشت و توقعات خویش را با واقعیت بیشتر تطبیق داد.در حرف شاید آسان باشد که بتوان دست از ایده‌آل‌گرایی کشید و تن به حقیقت هستی داد.انگار «جسی» و «سلین» در پایان این حقیقت را پذیرفته‌اند؛ حالا نوبت ماست که تصمیم بگیریم. آن‌ها شاید توانستند؛ ما می‌توانیم؟