یک پیشنهاد بی‌شرمانه

                  

«جوزپه تورناتوره» راوی عشق‌های به سرانجام نرسیده است. مردانی که تمام و کمال تلاش می‌کنند تا آن احساسِ نابِ ایده‌آل را که در ذهن‌شان پرورانده‌اند به منصه‌ظهور بیاورند و به خیال شیرین آن، رنگ واقعیت ببخشند. کاراکترهای داستان‌های او همواره در رسیدن به عشق زندگی‌شان ناکام مانده‌اند، زخم برداشته‌اند و خاطره‌ی آن عشق‌های به یغما رفته، زندگی‌شان را به تلاطمی طوفانی کشانده است. «آلفردو» در «سینما پارادیزو» به دلایلی «توتو» را در رسیدن به وصال محبوبش ناکام گذاشت. «توتو» در قبال فدا کردن زندگی خویش در علاقه‌‌ی دیوانه‌وارش به سینما،محبوبش را از دست داد و در تمام طول زندگی‌ با خاطره‌ی نوستالژیک این احساسِ به سرانجام نرسیده سَر کرد. در «مالنا» اوضاع در پس‌زمینه‌ی جنگ،فقر و فساد می‌گذشت و عشق ناکام پسرک به «مالنا» برای او خاطره‌ی غم‌انگیزی شد که تنها از او ناظری ناتوان می‌ساخت که در حال فروپاشی همه‌جانبه‌ی معشوقش می‌بود بدون اینکه قارد به انجام کاری باشد. حتی در «زن ناشناس» اگرچه پایان فیلم حسی از اُمید و شادی را در دل مخاطب زنده می‌کرد اما مسیر زجرانگیر به ثمر رسیدن عشق - در این فیلم البته یک عشق مادرانه- مشروط به تحمل و زجرهای سنگین و کمرشکنی می‌شد. اوضاع وخیم و خون‌آلود پس از جنگ در ایتالیا چه در «باریا» و چه در «مالنا» روند زندگی مردان تورناتوره را مختل کرده است. جامعه‌ی فقیر و پلشت و پرنیرنگ «ستاره‌ساز» همچون «مالنا» یادآور تباهی احساسات ناب مردمان سرزمین تورناتوره است. تورناتوره در جدیدترین ساخته‌اش«بهترین پیشنهاد(2013)» کاراکتر داستانش را همچون بیشتر فیلم‌هایش شیفته‌ و شیدای هنر نشان می‌دهد. «توتو» و «آلفردو» در «سینما پارادیزو» دل‌بسته‌ی سینما بودند. «مورلی» در «ستاره‌ساز» با سینما و کشف استعداهای بازیگری روزگار می‌گذراند. در «افسانه‌ی‌1900» موسیقی و به خصوص نوای پُرشور پیانو یکی از اجزای اصلی ساختمان اثر محسوب می‌شد. و در «بهترین پیشنهاد» علاقه‌ی وسواس‌گونه‌ و خانمان‌برانداز «آقای اولدمن» به تابلوهای نقاشی خودنمایی می‌کند. تورناتوره در «بهترین پیشنهاد» محبوبِ مرد را پشت پرده پنهان می‌کند، وجهی دست‌نیافتنی و ایده‌آل از او می‌سازد و بدین‌ترتیب مسیری را برای مرد قصه فراهم می‌کند که با آمدن معشوق و از پرده برون افتادنِ تمثالِ محبوب، سیر اصلی آن شور و اشتیاق ته‌کشیده و پژمرده دوباره به طرز بسیار محرک و دلچسبی در ردای یک ناجی برای او شکوفا شود. اینجاست که مخاطب دلش همچنان به نیروی معجره‌آسای عشق گرم می‌شود اما تورناتوره ورق را بر‌می‌گرداند و هسته‌ی اصلی تصویر این عشق ایده‌آلِ مرد را تابلویی دست‌نیافتنی،غیر‌ممکن،منافق،فریب‌کار،طماع،ریاکار و از همه نگران‌کننده‌تر «کلٌاش» نمایش می‌دهد. عشق دقیقا همان بلایی را از مسیری دون و خائنانه بر سر آقای اولدمن می‌آورد که خود او برای تصاحب آن تابلوهای وسوسه‌انگیز و زیبا از آن سود می‌جست. این بزرگترین بلایی است که تورناتوره بر سر مفهوم عشق تا به حال در تمام آثارش آوار کرده است.