داگویل

شهر گناه

ستایشگران «لارنس فون تریر» بیشترین تحسین خود را برای چه فیلمی نثار او می‌کنند؟دلدادگان فون تریر او را برای تلاش غبطه‌برانگیزش در خلق رقاصه‌ای تمجید می‌کنند که در تاریکی چنان با اندوه و سرگشتگی پیچ و تاب می‌خورد که خیل آهنگ‌های ریتمیک و فضای موزیکال اثر هم نتوانست رنج و غم بی‌پایان تماشاگر در تحمل یکی از اندوه‌بار‌‌ترین،سیاه‌ترین و کمر‌شکن‌ترین اختتامیه‌های تاریخ  سینما را کم کند.تماشای سکانس پایانی فیلم «رقصنده در تاریکی» همچون جام زهری می‌ماند که تمامی ندارد و تماشاگر، محتوم به سرکشیدن یک نفس و کامل آن است. تلخی اعدام شخصیت فیلم و زندگی غم‌بارش سر‌انجامی فاجعه‌بار برای او رقم می‌زند که مخاطب را در برزخ رنج قرار می‌دهد که به هیچ عنوان راهی برای گریز از آن نیست. اما من در کنار ستایش این فیلم درخشان همچنان وابسته و دل‌بسته یکی دیگر از فیلم‌های اویمْ «داگویل» این شاهکار مهجور و دوست‌داشتنی و به شدت تلخ و عمیق.فون تریر در داگویل از هیچْ همه‌چیز می‌سازد. از یک لوکیشن تئاتری که فضایش هیچ وجه بصری جذابی برای تماشاگر ندارد؛ اتمسفری که به شدت مصنوعی و در نگاه نخست غیرقابل باور می نماید را برای فیلم انتخاب می کند؛ برای فیلمش راوی بر می‌گزیند که فصل به فصل داستان را بازگو کند و بیشتر بر «فیلم» بودن اثر تکیه کند اما او هرچه بیشتر جلو می‌رود کاراکتر‌هایش بیشتر بسط پیدا می‌کند وداستانش بیشتر و بیشتر عمق و تلخی بی‌پایانی را بر فیلم تحمیل می‌کنند.آدم‌های به ظاهر معصوم،بیمار،علیل و دوست‌داشتنی شهر داگویل که در ابتدای اثر از فرط معصومیت؛ احساس ترحم تماشاگر را هم بر می انگیختند با مرور زمان نقاب‌های تزویر و ریای‌شان را با بی‌رحمی از چهره بر‌می‌کشند و چه بلاهایی سر گریس(با بازی فسونگر نیکول کیدمن) می‌آورند و تماشاگر  آن لحظه است که تازه می فهمد که فون تریه چه جادوگر ماهر و بی‌رحمی است.وقتی زنجیر به پای گریس می بندند،تهمت به او می زنند،مجسمه‌های دوست‌داشتنی‌اش را با حقارت جلوی چشمانش می‌شکنند و به هر بهانه‌ای به او تعرض می‌کنند و در خفت‌بار‌ترین موقعیت‌ها طعم تلخ تجاوز را به او می‌چشانند دیگر انگار یادت نیست که این همان فیلمی است که در یک فضای مصنوعی و دکور وار می‌گذشت.آدم‌ها چنان شنیع و با قساوت؛ فضایی مسموم از داگ ویل به نمایش می‌گذارند که تماشاگر با عمق وجودش این فضای تصنعی را بیشتر از هر شهر واقعی و خشن دنیای مدرنِ امروزی،ملموس‌تر و باور‌ پذریر‌تر می‌یابد.داگویل در کنار خشونت زاید الوصف و بیر‌حمانه‌ی سکانس پایانی‌اش علاوه بر تلخیِ سهمگینی که بر دوش تماشاگر سوار می‌کند بیشتر مخاطب را به این وا می‌دارد که فون تریر چرا در پایان؛ آن گریسِ مظلوم و دوست‌داشتنی را در چنان موقعیت دهشتناکی قرار داد تا آن تصمیم انتحاری و غیر ‌قابل پیش‌بینی را بگبرد؟تصمیمی که گریس در انتهای فیلم می‌گیرد را می‌توان نوعی یک تفکر بسیار رادیکال و خشن از جانب فون تریر در قبال فساد و معصیتِ شهرِ گناهِ داگویل تعبیر کرد.پیشنهاد فون تریر در انتها هیچ کدام از آن مسیرهای از پیش امتحان شد‌ه‌ی قبلی در برابر ظلم و گناه و فساد نیست؛ ارزش راه حل‌های از قبل به کار گرفته شده‌ی سازش،بخشش،آموزش،تربیت و پرورش انسان‌های فاسد و گناه‌کار؛ همه از نگاه فون تریر رنگ باخته‌اند و او به تمام این راه‌کار‌ها پوزخند می‌زند. بغضِ خشمِ تماشاگر،گریس و فون تریر در پایان اثر در تحملِ این همه ظلم و بی رحمی با تمام وجود می ترکد و کارگردان جسورانه به سر منشا و قلب تپنده‌ی گناه و فساد یورش می برد.فون تریر به هیچ عنوان خواهان اصلاح آن «دیوار تا به ثریا کج رفته» نیست؛ او می کوشد بیشتر از آن‌که به ترمیم و نوسازی این دیوار معیوب بپردازد؛ خشت اول که کج نهاده شده را ویران کند و چه چیزی مهیاتر و رادیکال‌تر از حربه‌ی خشونت و انتقام و انهدام هر آدمِ رذل،بی شرف و پست فطرت این دنیای پر گناه؟ گریس با تمام وجودش با ترکیبی توامان از رنج و لذت تک‌تک آدم‌های این شهر گناه را به گلوله می‌بندد تا ریشه‌ی رذالت،انحراف و فسادِ داگویل را کاملا از جا بکند و بسوزاند.   

پذیرایی ساده

نگاهی به «پذیرایی ساده» ساخته «مانی حقیقی»

                                                   یک فیلم مغرور و بی‌منطق!

در مواجهه با فیلمی مثل «پذیرایی ساده» چه رویکردی را باید در پیش بگیریم؟ آیا مخاطب حق این را دارد تا بتواند درباره‌ی منطق قصه،دلیل کنش شخصیت‌ها و باورپذیری داستان سوال کند؟یا این که تمام این پرسش‌ها از جانب طرفداران فیلم وسازنده‌ی اثر بلافاصله با پاسخ‌هایی از این دست که فضای فیلم در لامکانی و لازمانی می‌گذرد و اصولا اتمسفر فیلم در بستری سورئال و ابسورد شکل می‌گیرد محکوم به شکست است و می‌توان به هیچ سوالی جواب نداد؟بهتر است برای شروع بحث به چند صحنه از فیلم اشاره کنیم.ترانه علیدوستی(لیلا) نصفه شب بالای تپه‌ای با پیرمردی که در ابتدای فیلم با زور به او پولی را داده‌اند در حال صحبت است و او را متقاعد می‌کند که کاوه (مانی حقیقی) هبچ گاه باز نمی‌گردد که پول‌ها را از پیرمرد پس بگیرد.پیرمرد بیچاره هم که آدمی معتقد به خدا،پیغمبر و قرآن است و دغدغه پول حلال و حرام را دارد مُصر است که کاوه حتما به قولش وفادار خواهد ماند و برخواهد گشت؛ تا اینجا مشکلی نیست اما هنگامی که یک عده آدم ترسناک ِ موتور‌سوار، لیلا (ترانه علیدوستی) را محاصره می‌کنند و می‌خواهند پول‌ها را از او بدزدند تصویر حضور پیرمرد از دید فیلمساز محو می‌شود.یعنی اینکه پیرمرد  معتقدی که پول را قبول نمی‌کرد در بالای آن تپه نشسته و نظاره‌گر حمله به یک دختر نوجوان در نیمه شب در یک بیابان تاریک است و اصلا برایش مهم نیست چه اتفاقی جلوی چشمانش در حال وقوع است. جواب این بی‌منطقی چیست؟پیرمرد اصلا در آن لحظه کجاست؟ آیا صرفا با جمله‌ای از این دست که فضای فیلم ابسورد و پوچ است و نباید زیاد دنبال منطق گشت می‌توان توجیه‌گر چنین گاف بزرگی در فیلم شد؟ هنگامی که لیلا پول‌ها را از دست می‌دهد چگونه در آن موقع شب و در آن تاریکی مطلق می‌تواند دوباره خود را به گشت‌های جاده‌ای برساند و در پایان خود را به کاوه نزدیک کند؟به این دلیل که فضای فیلم سورئال است؟چرا گشت بین جاده‌ای در ابتدای فیلم دنبال ماشین کاوه و لیلا نمی‌روند و آن‌ها را دستگیر نمی‌کنند؟صرفا به این دلیل که آن‌ها عاشق آن هزار‌ تومانی‌هایی شده‌اند که حداکثر ده تا 15 میلیون ارزش برایشان داشت؟ چرا به آن ماشین شلیک نمی‌کنند؟کدام پلیسی را در این مملکت سراغ داریم(مخصوصا نواحی مرزی که وظایفشان بسیار خطیر‌تر است و به تعبیری بسیار غیر قابل اغماض‌تر رفتار می‌کنند) که اسلحه گرفته‌ شده را از شخصیت‌ها را دوباره به آن‌ها بازگرداند و بگوید که این را هم با خود ببرید چرا که برای ما دردسر‌ساز می‌شود؟در توجیه این همه بی‌منطقی صرفا با یک جواب فضای ابسورد،سورئال و پوچ می‌توان سوال‌کننده را خلع سلاح کرد یعنی اینکه من در فضای فیلمم هر کاری می‌توانم بکنم بدون آن که دلیل آن را بفهمی و بدانی که به چه می‌خواهم برسم.نتیجه شلم شوربا و ملغمه ای می‌شود که اصلا معلوم نیست قرار است چه هدفی را دنبال کند.منطقه‌ای که شخصیت‌های فیلم در آن پخش ِ نذریِ پول را در پیش گرفته‌اند ناحیه‌ای مرزی در کشور است و پیرمرد ابتدای فیلم اذعان می‌کند که در گذشته در این منطقه موشک فرود آمده و در بخش داستان آن قاطر رو به مرگ می‌بینیم که شیشه‌های مشروبات الکی روی زمین ریخته شده پس مطمئنا فیلم در یکی از شهرهای مرزی ایران که در زمان جنگ ایران و عراق صدمه دیده روی می‌دهد آن وقت باید گفت کدام لامکان؟در طول فیلم تاکید بسیاری به ماشین مدل بالای کاوه و لیلا می‌شود و اصرار زیادی روی «پلاک ایران11» آن می‌شود و همچنین تاکید کاوه و لیلا بر این که ما از "تهرون" آمدیم( لهجه ادای تهرون هم برای خودش حکایتی است) پس چرا باید گفت فیلم بی‌زمان است؟این نوع از پلاک ماشین و همچنین این نوع از مدل اتومبیل برای چند سال اخیر است فیلم در فضایی امروزی می‌گذرد در محیطی واقعی آن وقت اتفاقات فیلم و رویدادهایش با هیچ منطقی سازگار نیست و جواب این است که فضا ابسورد است و فیلم لامکان و لازمان.منطق محو شدن آن قاطر رو به موت و پیدا شدن دوباره‌اش در انتهای فیلم چیست؟آیا حیوانات و اشیا و آدم‌ها و ماشین‌ها در این فضا امکان ناپدید شدن و دوباره پیدا شدن را دارند؟خیر! فقط از دید فیلمساز این مورد در جاهایی اتفاق می‌افتد که شخصیت در مهلکه‌ای گیر کرده مثلا نصف شب در بیابانی و یک‌دفعه با پلیس دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شود تا فیلم در گره‌ی کوری گیر نکند.آن قاطر کجا رفت؟بله آن قاطر را به شکل معجزه‌آسایی محو می‌کنیم و نگهش می‌داریم برای صحنه پایانی تا به یک اختتامیه نمادین و باشکوه برسیم.دلیل این کارها چیست؟ابسور و لامکانی و لازمانی؟این دیگر چه نوعی از فیلمسازی است؟فیلمساز به جای این که فضایی ابسورد و پوچ خلق کند که کاراکترها با توجه به منطق آن فضا کارهایشان توسط تماشاگر قابل‌قبول برسد فضایی در هم و بر هم می‌سازد طوریکه آن‌جا که به نفعش باشد از منطق رئال استفاده می کند و آن‌جا که قصد دارد حرف مهمی بزند از منطق سورئال و ابسورد بهره می‌برد.شخصیت رذلی که در طول داستان با نگاه تحقیر‌آمیزش هر چه از دهنش در می‌آید بار آدم‌های حوالی آن منطقه می‌کند و صرفا با کیسه‌های هزار تومانی رابطه‌ی برادری را به سخره می‌گیرد،بچه‌ی مرده یک پدر معلم را از او می‌خرد تا به کجا برسد؟ له کردن شخصیت‌های فیلم توسط انسان‌های با‌کلاس و از «تهرون» آمده به شهری بد‌بخت و لب مرزی و تحقیر آن‌ها و تاکید بر این که هر چیز، هر آدم و هر ارزش و شرفی را می‌توان صرفا با 5 میلیون پول نقد خرید نگاه خشمگین  و پر غیظی نسبت به دنیای پیرامون و همچنین ایجاد حسی از «توهم خود برتر بینی» در فیلمساز نیست؟ در نهایت آدم‌های آن منطقه همه یکی پس از دیگری غرور و منیت‌شان را به سرعت می‌فروشند و حتی یکی پیدا نمی‌شود که اوقات کاراکترهای اصلی  قصه را تلخ کند؛جلوی آن‌ها بایستد و دو کلمه حرف حساب بزند. همه‌ی  آدم‌های مقابل کاوه و لیلا از حماقت و بی وجدانی بی ‌حد و حصری رنج می‌برند تا فیلمساز مصمم‌تر از قبل کاوه و لیلای عاقل و فهیم داستانش را تحریک کند تا به نقطه اوج داستان برسند. کدام نقطه‌ی اوج؟ همان لحظه‌ای که کارگردان خودش را آماده می‌کند تا کنار جسد آن نوزاد مُرده بخوابد،برای او قبر بکند، ضجه‌زنان و گریان سگ‌های آماده برای خوردن جسد نوزاد را دور کند تا بتواند به یک تحول و دگرگونی ناب برسد.اینجا آدم‌های سطحی،حریص و بی شرفِ داستان وسیله‌ای می‌شوند تا کاراکترهای اصلی قصه که پولدار و بی‌نیاز از مال دنیا هستند بتوانند از مرحله مادی‌گرایی عبور کنند و با برنامه از قبل طراحی شده‌ی فیلمساز شرایطی برایشان فراهم شود تا به خود‌شناسی برسند و نوعی نگاه عاقل اندر سفیه‌ به دنیا و آدم‌های پیرامونشان داشته باشند.

سی دقیقه نیمه شب

نگاهی به فیلم "سی دقیقه نیمه‌شب" ساخته "کاترین بیگلو"

گزارش یک قتل

«اسامه بن لادن» چگونه کشته شد؟ شخصی که اسم بردن از نامش در آمریکا لرزه به اندام مردمان این کشور می انداخت و با تاسیس «القاعده» یکی از مخوف ترین تشکیلات تروریستی دنیا را پایه گذاری کرد، اَبر قدرت جهان را به چالشی اساسی کشید و تا می توانست با طراحی عملیات های انتحاری و خونبار به امنیت غرب تجاوز کرد و ادعای قدرت آن ها را با گستاخی به استهزا کشید. دو فیلم آخر خانم «کاترین بیگلو» به مسئله جنگ آمریکا در خاورمیانه می پردازد؛ بلوایی که بن لادن به پا کرد و پای آمریکا را به منطقه کشید.بن لادن که بود؟از به چالش کشیدن آمریکا چه سودی می برد؟آمریکا که ادعای سلطۀ قدرتش در جهان او را نوعی به پلیس دنیا تبدیل کرده  چگونه 12 سال طول کشید تا بن لادن را به دام بیاندازد؟آیا واقعا مغز متفکر این عملیات طولانی و طاقت فرسا برای یافتن بن لادن یک زن بوده؟زنی که در فیلم به عنوان رهبر متفکر پیدا کردن این تروریست مشهور شناسانده می شود توسط کارگردانی به تصویر کشیده می شود که هم جنس اوست.آیا انتخاب «جسیکا چستین» به عنوان شکارچی بن لادن در فیلمی که کارگردان آن هم زن است نوعی تحقیر القاعده محسوب نمی شود؟

بیگلو در فیلم قبلی اش «محفظه رنج» در قبال جنگ افروزی های آمریکا رویکردی منتقدانه از خود به نمایش گذاشت. او نشان داد که چگونه آدم های داستانش در برابر این واقعه خونین  هزینه می دهند، می میرند و با مشکلات روانی بسیاری حتی پس از جنگ مواجه می شوند .بیگلو تمام تلاشش را به کار بست تا در کنار روایت داستان  و نمایش مرارت های تیم خنثی کنندۀ بمب ، کمی به شخصیت اول فیلم هم نزدیک شود و از مهلکه ای که او گیر کرده هم سخن بگوید اما فیلمساز در فیلم اخیرش «سی دقیقه نیمه شب» سعی می کند حس کنجکاوی مخاطب در آگاهی از چگونگی قتل اسامه بن لادن را به تصویر بکشد.کارگردان در اثر اخیرش کاملا از شخصیت پردازی کاراکترهایش غافل می ماند و فیلم را به روایتی کاملا «گزارشی» تبدیل می کند که آدم هایش بدون هیچ شخصیتی،ماشین وار با تمام وجود می کوشند تا به مقصودشان برسند.خانم بیگلو در دو فیلم اخیرش یک نکته را فراموش کرده و آن این است که در فیلم به جای ایجاد کنش و درام در بطن اثر صرفا حرکت شخصیت ها در بستری را مد نظر قرار داده که در این راه هر گرۀ کوری به دست شان باز می شود.شخصیت ها در مسیری مستقیم،معین و قابل پیش بینی حرکت می کنند و با سرعت رو به جلو می تازند؛داستان هیچ گاهی به پیچی نمی رسد که عبور از آن برای کارگردان دشوار باشد.مشکلات یکی پس از دیگری به راحتی حل و فصل می شوند و نتیجۀ مطلوب حاصل می شود. اصولا چالش و نقطه کوری در فیلم دیده نمی شود و آگاهی بیننده از مرگ بن لادن با توجه به اطلاعاتی که از دنیای خارج اثر کسب کرده سطح هیجان تماشای سکانس پایانی فیلم را کاسته چرا که تماشاگر می داند پایان داستان به مرگ او ختم می شود.اطلاعاتی با هزاران بدبختی بدست می آید؛ در کنار هم چیده می شود و سپس نتیجه گیری می شود که سرشاخه های ارتباط با بن لادن چه کسانی هستند و راه دسترسی به آن ها چگونه است. اطلاعات و سطح ظاهری داستان به شدت در برابر کاراکترهایش پر رنگ است و اثر روح و  زیر لایه ای در قبال شخصیت هایش پیدا نمی کند و صرفا مشتی مدارک و سی دی و هارد باقی می ماند که تنها در سطح بودن فیلم را بیشتر فریاد می زند.فیلم هیچ وظیفه ای در خود نمی بیند جز اطلاع رسانی.فیلمساز در قبال این رویداد مهم سیاسی در دنیا هیچ موضع گیری خاص و بی طرفانه ای ندارد و صرفا درباره جزئیات این واقعه انگار مستندی ساخته که به جای آدم های واقعی عده ای بازیگر معروف نقششان را ایفا می کنند و از آن بدتر اینکه با مرور زمان در فیلم نگاه فیلمساز بینشی جانبدارانه به خود می گیرد و به جای موشکافی و تحقیق درباره پدیده ی بن لادن و واکنش آمریکا نسبت به این معضل صرفا فیلم را به بیانیه ای سیاسی در تایید اعمال ایالات متحده در خاورمیانه  تبدیل می کند. نگاه کاترین بیگلو در فیلم همسوی تیم یابنده ی بن لادن است و شکنجه ها و توطئه های مختلفی که در فیلم برای یافتن بن لادن انجام می شود از زاویه دید فیلمساز مباح است و در بهترین حالت نگرشی کاملا خنثی به قضیه دارد.در بخش های ابتدایی فیلم شخصیت زن داستان با دیدن شکنجه ای که همکارش برای گرفتن اعتراف از یک متهم استفاده می کند در یک لحظه متاثر می شود اما در انتهای فیلم می بینیم که خود این زن هم که گویا قهرمان داستان محسوب می شود و قرار است مخاطب شجاعت و پیگیری او را تمجید کند دست به شکنجه می زند و دیگر هیچ حسی از عذاب وجدان یا ناراحتی در او آشکار نیست.حالا واقعا باید پرسید چرا «جان مک کین» این سناتور تند روی جمهوری خواه به فیلم «سی دقیقه نیمه شب» حمله کرده و از بیگلو به خاطر نمایش شکنجه انتقاد کرده؟آقای مک کین هم انگار مبتلا به درد توجه صرف به ظاهر و محتوای اثر است بی آن که بداند به کارگیری فرمی که کاترین بیگلو در نظر گرفته کاملا شکنجه را برای دفاع از خاک ایالات متحده تمجید می کند نه تقبیح و هیچ موضع گیری تندی هم درباره این موضوع ندارد. در پایان فیلم اعلام می شود که هویت قهرمان داستان که «جسیکا چستین» نقشش را ایفا می کند مشخص نیست و هیچ گاه این راز که چه کسی مغز متفکر این حمله استراتژیک بوده افشا نخواهد شد.کارگردان چستین را در انتها با هواپیمایی اختصاصی بدرقه می کند تا از تصویر قهرمان گمنام داستانش تجلیل  کند.همان طور که قهرمان داستان با هواپیما پرواز می کند همزمان کارگردان هم  شخصیت هنری اش سقوط می کند چرا که این کار، او را فیلمسازی سفارشی ساز و به تعبیری حکومتی که تنها با ساخت این فیلم منافع آمریکا را تامین می کند و از اقدامات دولت کشورش دفاع می کند جلوه می دهد. پس  تکلیف نگاه مستقل فیلمساز در اثر چه می شود؟اگر بن لادن در یازده سپتامبر به گواه حرف شکنجه گر فیلم بیش از 3000 آمریکایی را به خاک و خون کشید پس موضع فیلمساز درباره لشگر کشی های آمریکا به خاورمیانه و آواره شدن صد ها هزار  انسان بی گناه که پس آن اتفاق روی داد چیست؟نهایتا از جانب طرفداران فیلم بتوان گفت شکنجه هایی که در اثر  نمایش داده می شود  رویکردی منتقدانه به عملکرد ایالات متحده در مورد دریافت اطلاعات از متهمان دارد اما  این نکته هم در فیلم با شگردی به شدت محافظه کارانه نمایش داده می شود و فیلمساز با نمایش تقدیم غذا و نوشیدنی به متهم بعد از اعتراف، رویکرد جسورانه اش در تصویر کردن چنین لحظاتی را به باد می دهد. در هیچ لحظۀ فیلم کارگردان به شخصیت های داستانش نزدیک نمی شود و از چرایی و چگونگی موقعیت ایجاد شده برایشان حرفی نمی زند. همکار جسیکا چستین که در ابتدا وظیفه شکنجه  را بر عهده داشت ناگهان در میانه فیلم حذف می شود و دختری باقی می ماند که همچون انسانی که مغزش را شستشو داده اند حتی در برابر رئیسش در CIA هم با حالتی رُبات وار و مرموز از خدمت دوازده ساله اش در این سازمان می گوید و هیچ دغدغه و اولویتی در زندگی ندارد جر کشتن بن لادن.مسئله دیگری که مطرح است این است که فیلم چه اطلاعات بکر و تازه ای درباره روند کشته شدن بن لادن به مخاطب می دهد؟گویا خانم بیگلو برای ساخت فیلم مدارکی از CIA دریافت کرده تا فیلمش را با انطباق بیشتری نسبت به واقعیت بسازد اما جزئیات داستانی فیلم برای تماشاگری که پیگیر دائم ماجرا بوده حرف تازه ای ندارد.اما از تمام این نکات منفی اثر که بگذریم می توان به دو نکته مثبت فیلم هم اشاره کرد.فیلمنامه با توجه به دیالوگ های زیادی که دارد در ریتم فیلم خللی ایجاد نمی کند و این را می توان نقطه قوت کارگردانی بیگلو در نظر گرفت.اطلاعات گفتاری زیادی که در طول داستان رد و بدل می شود به هیچ عنوان خسته کننده نیست و اتفاقا باعث بوجود آوردن ریتمی جذاب در فیلم شده.کارگردانی سکانس درخشان عملیات قتل بن لادن می تواند گواهی بر توانایی کاترین بیگلو در کارگردانی باشد.فیلمبرداری در شب در فضایی تاریک و مخوف با به کارگیری تقطیع سریع نماها و عدم استفاده آگاهانه از موسیقی در سکانسی که دیالوگ در لوکشین هایی تنگ وتار به حداقل حجم ممکن خود رسیده تعلیق و اضطراب مناسبی در سکوت ایجاد می کند.فیلم های خانم بیگلو ظاهری با شکوه و عظیم دارند که تماشاچی را با ریتم سریع مجذوب خود می کنند اما به شدت از درون تهی هستند و شالوده و بنیان محکمی ندارند. شاید بتوان با مهارت در اجرا دل بسیاری از مخاطبان را به دست آورد اما  تفکر عقب ماندۀ فیلمساز از این کاخ های عظیم که به لحاظ ظاهری زیبا هستند ماندگاری نمی سازد که هیچ؛بلکه فراموشی زود رس و پوچی درونشان را در ذهن بیننده به رخ می کشد.     

silver linings playbook

نگاهی به دفترچه امیدبخش (2012) ساخته دیوید اُ.راسل

ماخذ: روزنامه اعتماد،یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱

http://etemadnewspaper.ir/PDF/91-12-13/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-12-13/299.htm#232253

«عاشق بی‌قرار»

                                    

 

یکی از چند ویژگیِ فیلم های کمدی رمانتیک که در بستری عاشقانه و مفرح شکل می‌گیرد؛بیشتر اوقات به تصویر کشیدن عاشقی شکست خورده و افسرده است که از نگاه دیگران نامتعادل و بازنده به نظر می آید.در طول داستان،کاراکتر بحران زده درگیر ماجرایی با شخصی دیگر می شود که با مرور زمان این فرد جدید می تواند جایگزینی در ردای معشوقی جدید برای او باشد که ابتدا نقاب یک دوست اجتماعی،همکار یا مشاور  را به صورت خود زده و تحت لوای انسانی نوع دوست که نیت خیری جز کمک کردن به کاراکتر افسرده داستان را ندارد پایش به ماجراهای اثر باز می شود و کم کم ارتباطی عمیق میان این دو شکل می گیرد و با مرور زمان ریشه های عشق و علاقه میان این دو  فرد بوجود می آید.محبت بوجود آمده بیشتر اوقات صورتی دوجانبه به خود می گیرد تا خیال تماشاگر بابت انتهای این داستان عاشقانه که پس زمینه کمدی آن هم به تعدیل فضای غم انگیز داستان کمک می کند راحت باشد که این شخصیت های منزوی که با مشکلات زیاد و سختی در زندگی دست و پنجه نرم می کنند در انتها خوشبخت شده اند و رنگ شادی واقعی را زین پس در زندگی جدیدشان تجربه می کنند. شخصیت ها در پایان داستان پس از عبور کردن از کشمکش هایی که با خود و طرف مقابلشان دارند به آرامش دست پیدا می کنند و به تعریفی متفاوت از عشق و چه بسا متعالی تر از عشق قبلی خود می رسند.پایان خوش می تواند یکی از قواعد تثبیت شده این گونه فیلم ها باشد. تماشای رنج شخصیت های داستان و چالشی که کاراکترها در ایجاد رابطه ای جدید با آن مواجه هستند و همچنین  پشت سرگذاشتن خاطرات به جا مانده از رابطه قبلی که ذهن و روحشان مدام با آن در تقابل است به مخاطب کمک می کند تا در انتهای خوشِ فیلم به آسایشی برسد و در پایان، خوشحال از سالن سینما بیرون رود. در درام های عاشقانه و کلاسیک که در مسیری جدی داستانشان را پی ریزی می کنند زن و مرد، محبت بوجود آمده در فضای رابطه را به سرعت می پذیرند و یکدیگر را قبول می کنند اما در کمدی رمانتیک هایی که اخیرا در سینمای آمریکا ساخته می شود عاشق و معشوق پیوسته در تقابل با یکدیگرند،آن ها همدیگر را زیر سوال می برند،دست به انکار همدیگر می زنند و چالش های زیادی در آینده رابطه می بینند.مردان این فیلم ها از تعهد و عشقی جدید گریزانند و زن ها بر خلاف مردها می کوشند عشق خود را غیر مستقیم ابراز کنند و مرد را در مقابل احساس بوجود آمده در رابطه وادار به تسلیم کنند. در فیلم«خواهر خواهرت(2011)» ساخته «لین شلتن» تام با وجو اینکه یک سال از مرگ برادرش گذشته اما هنوز نتوانسته غم فقدان برادرش را تحمل کند و بسیار افسرده است.پس شرط اول قصه فراهم است؛ وجود یک انسان شکست خورده و افسرده پس ضلع دوم آن هم سریع شکل می گیرد؛وجودی زنی به نام آیریس با بازی بسیار خوب «امیلی بلانت» که دقیقا قرار است همان نقش تعریف شده خود در این گونه فیلم ها را از خود به نمایش بگذارد. او سعی می کند اوضاع به هم ریخته تام را سر و سامانی ببخشد و در طول فیلم می فهمیم که او عاشق تام شده. در فیلم «صید ماهی آزاد در یمن(2011)» ساخته «لاس هالستروم» دو همکار مجبور می شوند در محلی دور افتاده به پرورش صید ماهی در یمن بپردازند.آلفرد با بازی «ایوان مک گریگور» با همسرش مشکل دارد و در آستانه جدایی از اوست و هریت با بازی امیلی بلانت( که گویا در این جور نقش ها و فضاها عملکرد باورپذیری از خود بروز می دهد.به اینها باید بازی بسیار خوب او در فیلم جنایی-اکشن «لوپر(2012)» هم اشاره کرد که در نقش مادری تنها و افسرده فضای دراماتیک درام را پر رنگ می کند و در مجموع فوق العاده ظاهر شده) نقش زنی را ایفا می کند که نامزدش به جنگ رفته و خبری از او نیست.در طول فیلم دو شخصیت مدام از خاطرات رابطه قبلی شان می گویند و بسیار اندوهگین هستند.زن بعد از شنیدن شایعه مرگ نامزدش در جنگ در هم می شکند اما این مرد است که او را دلداری می دهد. درست هنگامی که علاقه ای بین آن ها شکل می گیرد نامزد قبلی هریت سر و کله اش پیدا می شود اما زن عشق جدید را که در دوران افسردگی وشکست همراه و همیارش بوده را بالغانه تر از رابطه قبلی خود می بیند و رابطه قبلی اش را فراموش می کند. با وجود تقابل و تفاوت های شخصیتی در بین شخصیت های دو فیلم مذکور ،پایانی تماما خوش، رقم می خورد. «دیوید اُ.راسل» دقیقا همین فرمول را در مورد تازه ترین ساخته اش «دفترچه امید بخش» بر می گزیند؛وجود یک پناهگاه عاطفی و امن برای کاراکتر بحران زدۀ قصه.شخصیت در خود فرو رفته و اینجا تا حدودی نا متعادل از لحاظ روانی به هیچ وجه بعد از مشکلی که برایش ایجاد می شود در قصه تنها رها نمی شود بلکه همیشه کسی هست که او را با همین شرایط فلاک بارش هم بپذیرد و عاشق او شود.او را دوست بدارد و تمام تلاشش را جهت بهبودی او به کار گیرد.تیفانی با بازی «جنیفر لارنس» دقیقا همین وظیفه را به عهده می گیرد او با شگردی که در طول رابطه اش با پت(بردلی کوپر) بر می گزیند سعی می کند او را از این حال و هوا خارج کند و در نهایت بتواند عشق خود را به پت نشان دهد.باز هم طبق همان فرمول، مرد که در ابتدا از رابطه گریزان است؛ در پی نفی تیفانی بر می آید اما با مرور زمان این عشق را می پذیرد؛حتی احساس جدیدش به تیفانی را بسیار کامل تر نسبت به همسر قبلی خود(نیکی) می یابد و در نهایت باز هم یک پایان خوش دیگر رقم می خورد. «دفترچه امید بخش» فیلمی است که کاملا به  قواعد ژانر فیلم های کمدی رمانتیک وفادار می ماند و از چارچوب آن خارج نمی شود.لحظه های کمدی فیلم بسیار کنترل شده و بامزه در طول داستان به نمایش در می آیند و کاملا در خدمت اتمسفر رمانس فیلم قرار می گیرند.لحظه های بکر و کمیک اثر مثل فریاد و نقد پت نسبت به همینگوی در نیمه شب،تعصب افراطی پدر پت نسبت به تیم ورزشی مورد علاقه اش،پسر سمج همسایه که اصرار به مصاحبه وقت و بی وقت با پت را دارد،شرطبندی های حماقت بار پدر درباره نتیجه بازی های تیم محبوبش ، اعتقاد نامتعارف پدر به دستگاه کنترل از راه دور تلویزیون و تاثیرش بر نتیجه مسابقه،تعقیب پت توسط تیفانی هنگام دویدن و دیالوگ های بامزه بین او و پت در مورد مزایای مشترک استفاده از داروهای روانی و چندین مورد دیگر طراوت شیرینی به فضای فیلم می بخشند و شادی تعدیل شده ای را در لحن فیلم ایجاد می کنند.یکی دیگر از نقاط قوت فیلم بازی های بسیار خوب اثر است.جنیفر لارنس در فیلم های «دشت سوزان»،«استخوان های زمستانی» و «بازی های گرسنگی» بیشتر شخصیتی کم حرف،مرموز و درون گرا را به تصویر می کشد که قربانی شرایط زندگی شده و اعمال و رفتارش به سختی قابل پیش بینی است اما او در این فیلم،در یکی از متفاوت ترین نقش های کارنامه آبرومندش، نقش زنی گستاخ،نا متعادل و به شدت برون گرا را بازی می کند که با صدایی بلند حرف می زند،ظاهری نه چندان معصوم در مقایسه با کارهای قبلی اش از خود ارائه می دهد و در شخصیتش خشونتی هم دیده می شود اما بهره وری لارنس از سیمای معصومش به او کمک زیادی می کند تا بتواند قلب مخاطب را تسخیر کند و دوست داشتنی به نظر بیاید.از طرف دیگر بردلی کوپر در بهترین نقش آفرینی کارنامه کم فروغش کاراکتری را می سازد که از عارضه اختلال دو قطبی رنج می برد.کوپر لحظات جنون آمیز بازی اش را سرخوشانه اجرا می کند و استیصال نقش را به خوبی نمایش می دهد.

می توان فیلم هایی با پایان خوش را خلاف واقعیت دانست و فیلمساز را متهم در به تصویر کشیدن نوعی خوشبینی افراطی در اثر کرد و در نتیجه بینش و نگرش کارگردان را نسبت به دنیا سطحی تلقی کرد.اما چه باک؟ دیوید اُ.راسل یکی از امید بخش ترین فیلم های سال 2012 را تا به حال ساخته است.کارگردانی که هنوز به نیروی قلب انسان ها معتقد است و داستانی را روایت می کند که مخاطب را با امید و اشتیاق و ایمان به معجزه عشق در تحمل و حل مشکلات در زندگی در پایان فیلم بدرقه می کند.