داگویل
شهر گناه
![]()
ستایشگران «لارنس فون تریر» بیشترین تحسین خود را برای چه فیلمی نثار او میکنند؟دلدادگان فون تریر او را برای تلاش غبطهبرانگیزش در خلق رقاصهای تمجید میکنند که در تاریکی چنان با اندوه و سرگشتگی پیچ و تاب میخورد که خیل آهنگهای ریتمیک و فضای موزیکال اثر هم نتوانست رنج و غم بیپایان تماشاگر در تحمل یکی از اندوهبارترین،سیاهترین و کمرشکنترین اختتامیههای تاریخ سینما را کم کند.تماشای سکانس پایانی فیلم «رقصنده در تاریکی» همچون جام زهری میماند که تمامی ندارد و تماشاگر، محتوم به سرکشیدن یک نفس و کامل آن است. تلخی اعدام شخصیت فیلم و زندگی غمبارش سرانجامی فاجعهبار برای او رقم میزند که مخاطب را در برزخ رنج قرار میدهد که به هیچ عنوان راهی برای گریز از آن نیست. اما من در کنار ستایش این فیلم درخشان همچنان وابسته و دلبسته یکی دیگر از فیلمهای اویمْ «داگویل» این شاهکار مهجور و دوستداشتنی و به شدت تلخ و عمیق.فون تریر در داگویل از هیچْ همهچیز میسازد. از یک لوکیشن تئاتری که فضایش هیچ وجه بصری جذابی برای تماشاگر ندارد؛ اتمسفری که به شدت مصنوعی و در نگاه نخست غیرقابل باور می نماید را برای فیلم انتخاب می کند؛ برای فیلمش راوی بر میگزیند که فصل به فصل داستان را بازگو کند و بیشتر بر «فیلم» بودن اثر تکیه کند اما او هرچه بیشتر جلو میرود کاراکترهایش بیشتر بسط پیدا میکند وداستانش بیشتر و بیشتر عمق و تلخی بیپایانی را بر فیلم تحمیل میکنند.آدمهای به ظاهر معصوم،بیمار،علیل و دوستداشتنی شهر داگویل که در ابتدای اثر از فرط معصومیت؛ احساس ترحم تماشاگر را هم بر می انگیختند با مرور زمان نقابهای تزویر و ریایشان را با بیرحمی از چهره برمیکشند و چه بلاهایی سر گریس(با بازی فسونگر نیکول کیدمن) میآورند و تماشاگر آن لحظه است که تازه می فهمد که فون تریه چه جادوگر ماهر و بیرحمی است.وقتی زنجیر به پای گریس می بندند،تهمت به او می زنند،مجسمههای دوستداشتنیاش را با حقارت جلوی چشمانش میشکنند و به هر بهانهای به او تعرض میکنند و در خفتبارترین موقعیتها طعم تلخ تجاوز را به او میچشانند دیگر انگار یادت نیست که این همان فیلمی است که در یک فضای مصنوعی و دکور وار میگذشت.آدمها چنان شنیع و با قساوت؛ فضایی مسموم از داگ ویل به نمایش میگذارند که تماشاگر با عمق وجودش این فضای تصنعی را بیشتر از هر شهر واقعی و خشن دنیای مدرنِ امروزی،ملموستر و باور پذریرتر مییابد.داگویل در کنار خشونت زاید الوصف و بیرحمانهی سکانس پایانیاش علاوه بر تلخیِ سهمگینی که بر دوش تماشاگر سوار میکند بیشتر مخاطب را به این وا میدارد که فون تریر چرا در پایان؛ آن گریسِ مظلوم و دوستداشتنی را در چنان موقعیت دهشتناکی قرار داد تا آن تصمیم انتحاری و غیر قابل پیشبینی را بگبرد؟تصمیمی که گریس در انتهای فیلم میگیرد را میتوان نوعی یک تفکر بسیار رادیکال و خشن از جانب فون تریر در قبال فساد و معصیتِ شهرِ گناهِ داگویل تعبیر کرد.پیشنهاد فون تریر در انتها هیچ کدام از آن مسیرهای از پیش امتحان شدهی قبلی در برابر ظلم و گناه و فساد نیست؛ ارزش راه حلهای از قبل به کار گرفته شدهی سازش،بخشش،آموزش،تربیت و پرورش انسانهای فاسد و گناهکار؛ همه از نگاه فون تریر رنگ باختهاند و او به تمام این راهکارها پوزخند میزند. بغضِ خشمِ تماشاگر،گریس و فون تریر در پایان اثر در تحملِ این همه ظلم و بی رحمی با تمام وجود می ترکد و کارگردان جسورانه به سر منشا و قلب تپندهی گناه و فساد یورش می برد.فون تریر به هیچ عنوان خواهان اصلاح آن «دیوار تا به ثریا کج رفته» نیست؛ او می کوشد بیشتر از آنکه به ترمیم و نوسازی این دیوار معیوب بپردازد؛ خشت اول که کج نهاده شده را ویران کند و چه چیزی مهیاتر و رادیکالتر از حربهی خشونت و انتقام و انهدام هر آدمِ رذل،بی شرف و پست فطرت این دنیای پر گناه؟ گریس با تمام وجودش با ترکیبی توامان از رنج و لذت تکتک آدمهای این شهر گناه را به گلوله میبندد تا ریشهی رذالت،انحراف و فسادِ داگویل را کاملا از جا بکند و بسوزاند.


