The Tribe

 خشونتی هولناک در ذات فیلم نهفته است که رابطه‌‌های گاه بدوی انسان‌های دور را به یاد می‌آورد. فضای بی‌کلام فیلم همه‌چیز را به نفع اتمسفر مورد نظر فیلمساز تغییر داده. جامعه‌ای فاسد و بدون هرگونه قید و بند اخلاقی با باند‌ها و گروه‌های مختلف که هرکدام به نحوی به دنبال منافع خودشان هستند. سکانس ـ پلان‌های طولانی فیلم و دوربینی که اصلا تمایلی به قطع‌کردن نماهای خود ندارد و مدام حرکت شخصیت‌ها را از پشت‌سر دنبال می‌کند. سکانس وحشتناک پایانی با آن خشونت شدید و عریان، تاکید روی سکانس‌های خود فروشی جنسی و معامله‌‌ی پول در میان راننده‌های کامیون‌های سنگین، بخش تکان‌دهنده‌ی سقط جنین و در کل رابطه‌های خون‌بار میان شخصیت‌ها ترسی در جان بیننده می‌اندازد که تاثیرش حالاحالاها با تماشاگر می‌ماند. راهبرد حذف کامل «دیالوگ» کاملا در مسیر پرداخت موجوداتی است شبیه انسان که در جامعه‌ای غریب زندگی می‌کنند و با رفتارهایی عجیب و گاه غیرقابل‌هضم دست به حذف یکدیگر می‌زنند. 

 2014 Mommy

در ستایش جنون

یکی از متفاوت‌ترین رابطه‌های میان مادر و پسر در سینما. انرژی جلوبرنده‌ی فیلم نتیجه‌ی یک فرم دیوانه‌وار است و این دیوانگی محض سرتاسر فیلم را پوشانده. بازیگوشی‌های فرمی کارگردان در باریک کردن قاب فیلم و سپس در انتها برای لحظاتی باز کردن اندازه‌ی کادر دوربین و همچنین استفاده‌ از موسیقی‌هایی ریتمیک انرژی مضاعفی به فضای فیلم منتقل می‌کند تا اثر در هرچه شدت بخشیدن به تصویر این «جنون» افسارگسیخته‌ی جذاب موفق باشد. استفاده از اسلوموشن و گرفتن نماهای درشت از صورت بازیگران، بازی‌هایی به شدت بیرونی و عاصی و ناگهان شیفت‌کردن آنی به سمتی از یک احساس غلیظ روان‌پریشانه، احتیاط و خودآگاهی کارگردان در نگه‌داشتن حد و مرز اخلاقی میان دو کاراکتر زن در قبال پسر و جلوگیری از لغزش در دام‌های مخاطب‌پسند و پرجاذبه‌ی اروتیک سطحی، دوربین روی دست و آن کلیپ رؤیایی آرزوهای محال مادر برای پسر، فیلم را به تجربه‌ای به‌شدت بدیع و جذاب برای مخاطب تبدیل می‌کند. تمرکز روی تنها سه شخصیت، حذف موسیقی در لحظات ملتهب و غمگین فیلم و در عوض تاکید روی موسیقی‌های شاد برای پرخون‌کردن دیوانه‌بازی‌های  این مادر و پسر متفاوت و دوست‌داشتنی. یک دیالوگ‌نویسی گستاخانه و شکستن مرزهای اخلاقی میان مادر و فرزند در کنار تنش‌های ملتهب داستان، شور دیوانه‌وار فیلم را در بیرون‌کشیدن یک احساس ناب مادرانه رهنمون می‌کند. «Xavier Dolan» یک جوان 27 ساله‌ی کانادایی است که نبوغ و نوآوری در فیلمش سَر ریز شده اما فکورانه و با چیره‌دستی این نوع‌آوری و بداعت را تا انتهای‌ فیلم در یک توازن احساسی در  اتمسفر اثر حفظ می‌کند. کارگردان کنترل داستان و عنان وحشی و مجنون کاراکتر زنجیر بریده‌ی خود را  در دستانش دارد که همین نمایش اعتماد به نفس در نما به نمای فیلم چشم‌انداز آینده‌ی سینمایی‌اش را بسیار دل‌انگیز و روشن می‌کند. قصه‌ی بارها روایت شده‌ی فیلم در بستر یک شیوه‌ی متفاوت بیانی، احساسی تَر و تازه و نتیجه‌ا‌‌ی شگفت حاصل می‌کند. شعور کارگردان در تلاش برای نمایش عمق کاراکتر و آگاهی او در نیافتادن به دام خودشیفته‌گری فرمی و همچنین عدم فراموشی درام و شخصیت‌پردازی و انگیزه‌پروری همه نشان از بلوغ و استعداد این جوان خوش‌آتیه دارد.

Mads Mikkelsen

در بیشتر آثار مشهورش عامل بُرد فیلم بوده. او چهره‌ای معصوم دارد، بی‌گناه،مُحق و همیشه واجد کفایتی مثال‌زدنی. قدی بلند با چشمانی بسیار گیرا و نافذ. در سکوت‌هایش نشانی از درماندگی و استیصال نیست بلکه ایمان و ارداه و مسئولیت را احساس چشمانش منتقل می‌کنند. حالتی که چشمانش در بحران به خود می‌گیرند،احساس خشم شورش را در ترکیبی پیچیده با شفقت به مخاطب القا می‌کند. معصومیت در رفتار و شفافیت در گفتار. تُن صدایش جذاب و باوقار است و با راه رفتن و سکناتش فضای اثر را از متانت پُر می‌کند. در عین معصومیت، عقلانیت و مردانگی را با نگاهش فریاد می‌کشد و هر آن میل به عصیان دارد. در رویارویی با رفیق قدیمی در کلیسا و فریاد‌های پُربغض مظلومانه‌اش در اثبات بی‌گناهی و همچنین سکانس به‌یادماندنی شام‌خوردن در سکوت به همراه همین رفیق سابق، از بازی‌های درخشانش در فیلم «شکار» (توماس‌وینتربرگ،2012) است. عاقبت تلخ و محتومش در «Royal Affair» در قامت فردی که در تاریخ با عملکرد صادقانه‌ی خود سرش را به باد داد. استعداد عجیبش در جان دادن به کاراکترهای تاریخی از همین فیلم شروع شد. او در فیلم ناکام «Age of Uprising: The Legend of Michael Kohlhaas» با وجود سقوط فیلم کار خودش را کرد و تاثیر فیلم بدون او در عمل هیچ ِ هیچ بود. در وسترن بسیار خوب «The Salvation-2014» ناکامی‌های «میشاییل‌کولهاس» را جبران کرد و در کنار یک قصه‌ی جذاب، توانایی‌های بی‌شمارش را باز هم اثبات کرد. یک دریا استعداد و جذابیت. یکی از اُمیدهای سینما برای پذیرش بازیگری که هم نبوغ و کاریزما دارد، هم شعور و جذابیت توامان.

Wild

رنج سفر

کاربرد موثر و کارکرد منطقی «فلاش‌بک» در مهیا کردن یک مسیر بسیط برای شخصیت‌پردازی. فلاش‌بک همیشه برایم تداعی‌کننده‌ی یک‌جور فاصله‌گذاری است میان رخداد در حال وقوع و قصه‌ی اتفاق‌افتاده در گذشته. «جان‌مارک‌وَلی» با استفاده‌ی بسیار سنجیده از این تکنیک شکاف میان گذشته و حال کاراکتر را در عین استفاده از فلاش‌بک پُر کرده تا بتواند شخصیت داستانش را به خوبی به تماشاگر بقبولاند. جذابیت سفر کاراکتر در دل طبیعت مانعی در کشش دراماتیکِ تماشای اندوهِ شخصیت در گذشته‌ی ناکامش نیست. هر دو سو ـ گذشته و حال ـ با هم روایت می‌شوند تا ضمن پی‌گیری مسیر داستان در سفری مرموز و پُرپیچ‌و‌خم به دلایل این تصمیم تهورآمیز هم پی‌ببریم. اگر مرگ مادر دلیلی است برای فروپاشی پس تصویر این علت باید چنان موجز و لوند و دلربا نمایان شود که نبودنش برهان قابل‌پذیرشی برای فرو رفتن باشد. تصویر مادر در فیلم واجد تمام این ویژگی‌هاست. صورتی مهربان و پُرعطوفت که در عمق شکست و تراژدی لبخند از روی لبش محو نمی‌شود. جوانمرگی مادر و مرور خاطراتی از جنس محبت و نوازش در کنار تک‌گویی‌های درونی شخصیت، سفر را بهترین دستاویز برای پالوده‌شدن از منجلاب تراژدی می‌کند. در سال 2013 فیلم Tracks هم راوی داستانی مشابه این فیلم بود. تا قبل از تماشای Wild هنوز در ذهنم فیلم درخشان  Into The Wild (این شاهکار مهجور «شون‌پن»)در میان فیلم‌هایی با تِم‌های اینچنینی یکه‌تازی می‌کرد. اما Wild فیلمی است با پیشنهادی تازه در این نوع آثار. «جان‌مارک‌وَلی» بعد از تماشای این فیلم دیگر به جد یکی از فیلم‌سازانی است که آثارش را با اشتیاق زین‌پس دنبال خواهم کرد. کارگردان کانادایی که با سه فیلم آخرش موقعیت ممتاز و ویژه‌ای برای خودش دست‌و‌پا کرده. او در سال 2013 فیلم بسیار خوب Dallas Buyers Club را ساخت. فیلمی بیوگرافیک همانند Wild که داستانش را فوق‌العاده روایت می‌کرد اما تنها بازی‌های بی‌نظیر دو شخصیت اصلی‌اش یعنی «متیو‌مک‌کانهی» و «جارِد لِتو»  ـ که هر دو اُسکار هم بردند ـ دیده شد. او «کافه‌فلور» را هم در کارنامه دارد که رابطه‌ی مادرانه‌ی فیلم با فرزندش هنوز در ذهنم باقی مانده. Wild مانند تمام فیلم‌های این‌چنینی بیشترین سرمایه‌گذاری‌اش را روی بازیگر نقش اول خود کرده. «Reese Witherspoon» رنج فیزیکی سفر را در ترکیب با افسردگی به جامانده از گذشته به خوبی در چهره‌اش نمایان می‌کند. یک اجرای طاقت‌فرسا و دشوار برای بازیگر.

فیلم تصویر‌کننده‌ی زدودن گرد و غبار از ناکامی‌های گذشته‌ای است که تنها در مسیر رنج سفر میسر می‌شود. شکست‌هایی که ریشه‌اش به مسائل خانوادگی و عاطفی برمی‌گردد. «کریس» در فیلم Into The Wild (با بازی به‌یادماندنی Emile Hirsch) درمان سرخوردگی‌های خانوادگی‌اش را در تنهایی و سفر به دل طبیعت دست‌نخورده‌ی آلاسکا می‌جست. او به دنبال شادی بود و زمانی که فهمید به‌چنگ‌آوردن آن از این مسیر ممکن نیست دیگر دیر شده بود و جانش را از دست داد اما فیلم Tracks و Wild کاراکترهایشان به اندازه‌ی «کریس» در فیلم «شون‌پن» عاصی و اهل شورش نیستند. Cheryl  در فیلم Wild تنها به دنبال تحول و دگردیسی روحی است. او زیر بار سهمگین بی‌قید‌وبندی و لاآبالی‌گری دیگر دوام نمی‌آورد و تنها راه چاره و فرار از این کرختی و خامی را سفر خود خواسته‌ای می‌داند تا در انتها بتواند ادامه‌ی مسیر زندگی را برای خود قابل‌تحمل و آسان‌تر کند.قدرت پذیرش رنج زندگی و چه‌بسا فراومشی آن که نتیجه‌ی تجربه و پختگی و تنهایی‌هایی پُرسکوت سفر است. سفری پر رمز و راز و بی‌همراه در دل یک طبیعت وحشی.