نگویم بهتر است...
قلبم را می بینم که خسته و تنها و زخمی با دلی پر رنج و پر نیاز، آرام آرام،خونین،به گوشۀ اتاق دلش می رود تا کنج عزلت نشینی در پیش گیرد.صدای زار زدن های قلبم در گوشۀ اتاق دلش گوشم را کرَ کرده است .
فکر ِ قلبم را که می خوانم می بینم که دست های پر نیازش را باز کرده و به اُمید روزی نشسته که تو با دست های پر مهرت بیایی و روحش را نوازش کنی ،به امید روزی نشسته که تو با چشم های محجوبت بیایی و تیمارش کنی ، به امید روزی نشسته که تو بیایی و لبخندی هدیه اش کنی... به امید گوش سپردن به نوای روح بخش قدم های با وقارت در سکوتِ اتاق دلش نشسته که تو روزی تنها و تنها و تنها با قلبت بیایی و در کنارش تنها و تنها و تنها بنشینی.
دوست دارم،دوست دارم با قلبم لج کنم ،همه چیز را در لحظه فراموش کنم و چشم در چشم هایت بدوزم ،حریم ها را نابود کنم و با بی حیایی، ته ماندۀ جام زهری را که به قلبم پاشیدی را بر جگرت بریزم و بگویم :«برو بی معرفت...برو که دیگر دوستت ندارم ...لیاقت تو همان پَست سیرتان دور و برت هستند...برو که دیگر صدای قلبم را هم در حضور تو نمی شنوم ».
امّا می دانی،نه جرأتش را دارم،نه قوای لج کردن با قلبم را دارم و نه دروغ گفتن را بلدم ...آری مهربان جان، من دروغ گوی خوبی نیستم نازنینم.