نگاهی به فیلم شکار(2012) ساختهٔ «توماس وینتربرگ»

ماخذ: روزنامه‌ی اعتماد،چهارشنبه،۳۰ مرداد ۱۳۹۲

http://etemadnewspaper.ir/PDF/92-05-30/10.pdf

http://etemadnewspaper.ir/Released/92-05-30/299.htm#248936

شرارت کودکانه

فیلمنامهٔ شکار بر پایهٔ یک تهمت و شک بنا می‌شود. در فیلم‌هایی که کارگردان می‌خواهد ظن تماشاگر را نسبت به شخصیتی در انجام یا عدم انجام کاری برانگیزد اصولاً چالش فیلمساز در ایجاد موازنه‌ای بین هر دو طرف قضیه شکل می‌گیرد بدین‌معنا که هم متهم بتواند دلایلی قانع‌کننده برای بی‌گناهی خودش داشته باشد تا بتواند آماج حملات روانه شده به سویش را دفع کند هم شاکی دلایل قابل‌قبولی برای انگ‌زدن در چنته داشته باشد.حال کارگردان اگر به یکی از این دو طرف تمایل بیشتری نشان دهد چه اتفاقی می‌اُفتد؟بدون شک زوایهٔ نگاه اثر در تایید یک طرف ماجرا سوق داده می‌شود. اگر فیلمساز تلاش کند تا دوربین خود را به سمت شاکی فاجعهٔ رخ‌داده‌شده نزدیک کند نتیجه‌اش رنج تماشاگر در تحمل ظلم و جنایتی است که بر شاکی پرونده روا شده و نتیجهٔ مستقیم‌تر آن ایجاد انزجار از متهم ماجرا؛ اما اگر دوربین فیلمساز صدوهشتاد درجه بچرخد و طرف متهم بایستد آن‌گاه بی‌گناهی شخص و رذالت آدم‌های قصه در ایجاد جوی ملتهب برای متهم و روانهٔ سیل تهمت‌های رنگارنگ می‌تواند موقعیتی مظلوم و تراژیک برای او بسازد و طرف شاکی ماجرا را ظالم،بی‌فکر و سطحی‌نگر که حاضر به گفت‌و‌گو نیست جلوه دهد.اما حالا فرض کنیم دوربین کارگردان در بین این دعوا در وسط ماجرا مکثی داشته باشد و حق را بین هر دو طرف تقسیم کند. این‌که حقیقتِ گمشده کجاست و اصولاً واقعیت در میان پَستی و بلندیِ زندگی کجا خود را نهان کرده و چگونه باید در حست‌و‌جوی آن باشیمْ می‌تواند چالشی عظیم‌تر برای فیلمساز داشته باشد.این ایده‌آلترین نقطه برای قرارگیری نگاه فیلمساز در یک بحران است و اصولاً در بن‌بست است که درام عمق می‌گیرد، یعنی با توجه به این‌که شواهد مستدلی موجود است که شخصی کاری را انجام داده از طرفی مدارکی واضح‌تر داریم که فرد مرتکب آن کار نشده است. این بن‌بست در نرسیدن به جوابِ قطعی یکی از ویژگی‌های فیلم‌هایی است که می‌کوشند در بستر رئالیسم لحن خود را انتخاب کنند. اصولاً لغزیدن در طرفداری در نزاع بین دو طرف برای یافتن حقیقت کاری بسیار آسان‌تر و کم‌دست‌اندازتر برای کارگردان می‌تواند باشد چرا که با مدارک معقولی که از یک طرف در دست دارد می‌تواند طرف مقابل را به راحتی تخطئه کند و برای کاراکترهایی که ظلمی به آن‌ها روا شده دل بسوزاند و تماشاگر را تحت تاثیر قرار دهد. در فیلم شک(جان‌پاتریک‌شانلی،2008) اتهامی که از طرف مریل‌استریپ به فیلیپ‌سیمورهافمن زده می‌شود با توجه به خرده‌اطلاعاتی که در طول خط قصه‌ی فیلم در فضای اثر چیده شده مخاطب را در برزخ تصمیم‌گیری قرار می‌دهد تا نتواند تصمیم قاطعی دربارهٔ شخصیت هافمن به عنوان یک کشیش دلسوز یا یک بیمار جنسی بگیرد.فیلم شک صرف‌نظر از تمام نقاط ضعف فیلمنامه و کارگردانی‌اش نمونهٔ بارزی است از تلاش فیلمساز در ایستادن در نقطه‌ای ناظر به جای قاضی. اما روند پُررنگ شدن ادله‌های شاکی و رنگِ واقعیت به‌خود‌گرفتن دلایل شاکیان در به‌بندکشیدن تدریجی متهم را می‌توان در فیلم تحسین‌شدهٔ جشن (توماس‌وینتربرگ،1998) هم پیگیری کرد.آنجا هم ابتدا اطلاعات ریزی کم‌کم با سایه‌ای از شک‌و‌شبهه آرام‌آرام در طول درام به مخاطب تزریق می‌شود و وینتربرگ در پایان دوربینش را طرف شاکیان ماجرا نگه می‌دارد و از شخصیتِ پدر هیولایی دون و شیطان‌صفت می‌سازد که در نهایت توسط فرزندانش طرد می‌شود.پدر در جشن اگر به سزای اعمالش می‌رسد، محق به چشیدن طعمِ لگدمال شدنِ غرورش در مقابل همگان است چرا که در طول فیلم با توجه به زاویهٔ نگاه کارگردان او یک جنایتکار مریض است که با اعمال و رفتار شنیع خود زندگی فرزندانش را تباه کرده است. وینتربرگ در شکار حالا این‌بار بر خلاف جشن متهم ماجرا را مبرا از گناهانی که به او روا می‌دارند می‌کند.کارگردان به هیچ‌عنوان تلاش نمی‌کند نگاه بی‌طرفانه‌ای به جدلِ ایجاد شدهٔ مابین دو دوست قدیمی داشته باشد. دوربین کاملاً جانبدارانه در یک طرف قضیه می‌ایستد و طرف مقابل را محکوم می‌کند. نگاه او به لوکاس (با بازی حیرت‌انگیز مدز‌میکلسون) نزدیک‌تر است و سعی در محکوم کردن طرف شاکی دعوا را دارد. دغدغهٔ داستان بیشترین نیروی خود را صرف بسط دادن مهفوم آبروی یک فرد و چگونگی نابودی آن در جامعه‌ای بی‌رحم می‌کند.شخصیت لوکاس، این معلم خوش‌طینت و مهربان، صرفاً با تهمت یک کودک خردسالِ نامتعادل که بر اساس تذکر لوکاس که ناشی از ابراز علاقهٔ غیر‌معمول دخترک به او شده بود نیست‌ونابود می‌شود.اصولاً در چنین فیلم‌هایی برای این که بتوان موقعیت متهم ماجرا را بیش از حد ترحم‌انگیز،ضعیف و ستم‌دیده نمایش داد طرف مقابل را به همان اندازه باید ظالم، بی‌منطق و متکی بر استدلال‌هایی سست در گفت‌و‌گو و به طور کلی «احمق» به تصویر کشید.معلمی مهربان با صورتی معصوم که حتی هنگام دستشویی رفتن بچه‌ها هم مجبور به تمییز کردن اجباری آن‌ها می‌شد - که این رفتار بچه‌ها هم ناشی از گستاخی در کردارشان که نتیجهٔ تربیت خانوادگی ضعیفی است که داشته‌اند می‌شود - چگونه محتمل است به یک‌باره زیر بار سنگین‌ترین حملات از طرف مدیر کودکستانی که در آن کار می‌کند و همچنین  دوستان گرمابه‌وگلستانش قرار گیرد؟هروقت که آن دخترکِ خردسالِ به‌ظاهر روان‌پریش می‌خواهد اعتراف کند که به دروغ این حرف را زده شخصیت‌ها مدام به صورت حماقت‌باری جلوی حرف زدنش را می‌گیرند و انکار او از حرف‌های قبلی‌اش را ناشی از اثرات روانی سوء‌استفادهٔ‌جنسی که برایش اتفاق‌ افتاده می‌دانند.کلاً دخترک چرا به یک‌باره تصمیم می‌گیرد که چنین حرفی را بزند؟ ریشهٔ اتهامی که کلارا (با بازی خیر‌کنندهٔ آنیکا ودرکوپ) به معلم می‌زند در فیلم فقط به صحنه‌ای مربوط می‌شود که کودک در ابراز محبت به معلم با پاسخی منطقی روبرو می‌شود و دخترک را برآشفته می‌کند. دیالوگ‌هایی که دخترک دربارهٔ لوکاس می‌گوید به خاطر گوش دادن به حرف‌های برادرش در خانه است که آن عکس غیر‌اخلاقی و مستهجن را از جلوی چشمان او گذراند. در ثانی گیریم این کودک روان‌پریش است بقیه بچه‌های کودکستان که معلم رابطه‌ای بسیار‌خوب با آن‌ها دارد چرا به یک‌باره همه‌با‌هم هم‌دست می‌شوند که آبروی مربی مهربان‌شان را ببرند؟طبق چه کنشی در فیلم بچه‌ها از او عقده پیدا می‌کنند؟مدیر کودکستان در دیالوگی رو به بعضی از والدین می‌گوید که آثار کابوس‌های شبانه به خاطر فاجعهٔ رخ‌داده شده در بعضی از بچه‌ها دیده شده و این از نظر وینتربرگ بدین‌معنی است که کودک یک شیطان‌ِ دیوانهٔ به‌تمام‌معناست که میل و اشتهای آن‌ها به دروغ‌گویی و شرارت سر به فلک می‌کشد. چرا والدین،دوستان و صمیمی‌ترین دوست لوکاس(تئو) عمق حماقت‌شان همه به بی‌نهایت میل می‌کند و هیچ دلیل مستدلی در اتهام‌زنی ندارند؟ ایدهٔ زیرزمین خانهٔ لوکاس و بعد رد آن در طول فیلم که توسط پلیس انجام می‌شود آیا نمی‌توانست از همان اول توسط مدیر کودکستان انجام شود و با تحقیق و تفکر دست به کارهای جدی‌تری بزنند تا اینکه از همان اول صرفاً بر پایهٔ یک ادعای سادیستی از یک کودک به ظاهر نامتعادل، آبرو و شخصیت یک فرد را به بازی بگیرند تا او را در موقعیت مظلوم در مقابل چشمان تماشاگر قرار دهند؟ این‌ها همه دم‌دستی‌ترین ابزارهای کارگردان برای موقعیت مظلوم کاراکتر اول قصه‌اش محسوب می‌شود.ایده‌های اعصاب‌خوردکنی مانند حمله با سنگ به خانهٔ لوکاس، کشتن سگ او و همچنین ایدهٔ نپخته و جانیافتادهٔ حمله به او  در پایان فیلم که قصد تعلیق در اثر را دارد بدین‌معنا که این قصه هنوز توسط دشمنان لوکاس سرِدراز دارد، جز ایجاد یک هیجان باسمه‌ای چه کارکرد دیگری می‌تواند داشته باشد؟ از همه بدتر رفتار رذیلانهٔ مسئولین فروشگاه با لوکاس است. آن‌ها حتی بعد از اینکه لوکاس توسط پلیس تبرئه شده، او را بدون هیچ دلیل قابل‌قبولی زیر بار کتک لِه می‌کنند و ثابت می‌کنند شهری که توسط کارگردان به نمایش درمی‌آید «هِرت‌«ترین جای جهان است. درست هنگام خروج لوکاس از فروشگاه تئو و خانواده‌اش او را با سروصورتی خوینین می‌بینند و از انجام کارهای وقیحانه‌شان احساس پشیمانی می‌کنند. یک تمهید ساده‌انگارانهٔ دیگر از جانب وینتربرگ برای به لجن کشیدن این شهر و مردمانش و همچنین تقدیس موقعیت مظلوم و زجر‌کشیدهٔ لوکاس. شهری که به‌راحتی می‌توان تهمت زد، آبروی انسانی را به باد داد و زندگی‌اش را نابود کرد.لوکاس چرا بعد از حمله به خانه‌اش و کشته شدن سگ محبوبش به پلیس شکایت نمی‌کند؟چه کسی سگ را می‌کشد و به خانهٔ او حمله می‌کند؟چه کسی در پایان به سمت او شلیک می‌کند؟چه کسی به غیر از خانوادهٔ کلارا و بقیه والدین مدرسه می‌تواند زخم‌خورده از او باشد؟ تئو (با بازی توماس‌بولارسن که در جشن هم در کنار وینتربرگ بود) دوست صمیمی اوست و از قرار معلوم در مراسم جشن تیراندازی مارکوس(پسر لوکاس)شرکت کرده و در بخشی از فیلم برای دلجویی از رفیق گذشته‌اش برای او شام می‌برد و با او رابطه‌اش بهبود یافته.با توجه به تمام این موارد این تعلیق چه منطق و کارکردی در فیلمنامه دارد؟ اصولاً سعی در پاسخ دادن دادن به این سوالات بیهوده است چرا که کارگردان صرفاً می‌خواسته به هر اجباری ظلم‌های مغرضانه‌ای را علیه لوکاس انجام دهد بی‌آن‌که منطق درستی در اثر بچیند،فضا را باورپذر بیافریند و قصه‌اش را دراماتیزه کند. وینتربرگ تمام تلاشش را می‌کند که جامعه‌ای تصویر کند که  قادر است به یک‌آن یک رفیق شفیق، یک معلم رئوف و دلسوز و یک انسان معتمد را در کسری از ثانیه تبدیل به یک قربانی برای آن اجتماع کند.این‌که مرز باریک و حساس بین یک آدم خوب و شمایل یک شیطان را به خود گرفتن از دیگاه انسان‌های اطراف‌مان از یک تارمو هم نازک‌تر است، بزرگترین حرفی است که وینتربرگ تلاش می‌کند تا آن را بیان کند.محیط بی‌رحمی که از معصوم‌ترین فرد جامعه انتقام می‌گیرد و آبروی او را با بی‌رحمی جلوی همگان ذبح می‌کند تا خود به آرامش برسد و تاوان اشتباهات خود را گردن دیگری بیندازد. وینتربرگ حواسش نبوده که اگر جامعهٔ لوکاس،دوستان و همکاران محل کارش همگی به اتفاق آدم‌هایی ظالم باشند که تنها تا نوک بینی‌شان قادر به رویت هیچ اُفقی نیستند، ناخودآگاه با زیر سوال بردن همه چیز اولین کسی که بیش از همه از جانب تماشاگر زیر بار انتقاد وینتربرگ قرار می‌گیرد خود لوکاس است چرا که او تا به حال در شهری زندگی کرده که نمی‌دانسته چه آدم‌هایی دور‌ و ‌اطرافش زندگی می‌کنند. این شرایط بیش از همه لوکاس را از نگاه مخاطب سزاوار هجمه قرار می‌دهد. لوکاس شخصیتی است که تنها با اتهام یک کودک آبروی زندگی و اعتماد اجتماعی‌اش به یغما می‌رود. می‌توان به این نکته صحه گذاشت که با این روش کارگردان، لوکاس هم جزو همین قماش آدمیان محسوب می‌شود و جزء آن‌هاست اما مشکل از جایی شروع می‌شود که کارگردان لوکاس را در یک طرف ماجرا و مردم شهر را با شمشیرهایی آخته در نبرد با لوکاس در طرف دیگر قصه نشان می‌دهد.

 شرارت کودکان و چیستی دلایل این خصیصهٔ هولناک خود می‌تواند آزمونی دشوار برای فیلم‌ساز باشد تا با واکاوی شرایط تربیت و زندگی کودک به دلایل این خوی شیطانی در کودکان پی ببرد.وینتربرگ به جای تلاش در ریشه‌یابیِ این کنش از جانب کودک، صرفاً بازخورد این عمل در جامعه را نشانمان می‌دهد.میشائیل‌هانکه در اثر سترگ و بزرگ خود روبان‌سفید(2009) با ترسیم جامعه‌ای فاسد که کودکانش در آن از انواع و اقسام شکنجه‌های روحی و جسمی رنج می‌برند،بچه‌ها را منبع و الهامِ اصلیِ شر در جامعه تصویر می‌کند. کودکانی که زیر بار سخت‌ترین تعالیم دینی کمر خم می‌کنند،تحت سیطرهٔ فاسدترین حکومت‌ها رشد می‌کنند و در نهایت به نسلی هولناک و وحشتناک به نام فاشیسم در آلمان تبدیل می‌شوند اما وینتربرگ در شکار تنها با اشاره‌های جزئی به زندگی کلارا و شرایط تنهایی و افسردگی او در خانواده، خشم و غیظ خود نسبت به جوامع مدرن در اروپای شرقی را عریان می‌کند.او به شدت رذالت این شهر و مردمانش را پررنگ می‌کند و تمام بنیان‌های اخلاقی جامعه را بسیار لغزان و شکننده نمایش می‌دهد.شرایط تربیت خانوادگی،محل رشد کودک در محیط خانواده همیشه دلیلی بوده تا کاراکترهای فیلم‌های وینتربرگ عقوبت ناخوشایند خود در آینده و همچنین رفتار غیرقابل‌قبول‌شان در زندگی را با آن توجیه کنند.فرزندان سرخورده‌ٔ فیلم جشن بعد از چندین سال همچنان عقده و حقارت تلخ گذشته را به دوش می‌کشند اما در انتها انتقام خود را از پدر بیمارشان می‌گیرند.مادر لاآبالی فیلم زیردریایی(توماس وینتربرگ،2010) هم با ساخت شرایطی وحشتناک برای دو پسرش زندگی آن‌دو را در آینده به شدت تحت شعاع خود قرار می‌دهد طوری که کار یکی به اعتیاد و خودکشی می‌رسد و دیگری در اوج افسردگی در فراهم آوردن شرایط قتل انسانی سهیم می‌شود.زخم بحران‌های از کودکی به جامانده تا سال‌ها دست از سر آدم‌های وینتربرگ برنمی‌دارد.