"خاکستری" ساخته «جو کارناهان»
The Grey
«خاکستری» ساخته «جو کارناهان»
ماخذ: روزنامه اعتماد،سه شنبه،۲۷ تیر ۱۳۹۱
نویسنده:مرتضی مظفری
http://etemadnewspaper.ir/PDF/91-04-27/10.pdf
http://etemadnewspaper.ir/Released/91-04-27/299.htm
--------------------------------
۲۴۶ کلمه از انتهای پاراگراف آخر در روزنامه به علت محدودیت فضا حذف شده.متن کامل بدین قرار است:
--------------------------------
"رقص گرگ ها"

سقوط هواپیما در یکی از سردترین قسمت های کره زمین،برف،گرگ،طبیعت بکر وحشی و از همه مهم تر سپردن نقش اول فیلم به بازیگری تنومند،قد بلند و قدرتمندی به نام «لیام نیسون» همه دست به دست هم می دهند تا امتیاز های ویژه و برگ های برنده نابی را برای هر کارگردانی فراهم کنند تا فیلمی بسازد با ریتمی سریع،هیجانی،نبرد های جذاب با حیوان های وحشی و گرفتن قاب های کارت پستالی از طبیعت دست نخورده و اهمیت دادن بیش از حد به صحنه های اکشن. عوامل ذکر شده همان طور که می تواند فاکتور هایی برای جذب بیننده باشد همزمان می تواند کارگردان را از ضرورت پرداخت شخصیتی کاراکترهایش باز دارد.امتیاز چنین فیلمنامه هایی هر کارگردانی را وسوسه می کند تا فیلمی پر کشش همراه با صحنه های زد و خورد انسان با حیوان و مشقت و تلاش آدمی برای زنده نگه داشتن خویش بسازد. مهم ترین چیزی که در این بین از بین می رود به تصویر کشیدن روابط عمیق انسانی است. کارگردان باید حواسش باشد ،امکاناتی که فیلمنامه به او می دهد اعم از جغرافیای داستان،حادثه ای که فیلم بر محور آن می چرخد و حیوانات وحشی که تهدیدی برای شخصیت های اثر به حساب می آیند، باید بستری بسازند برای او برای خلق شخصیت هایی چند وجهی و دغدغه دار تا بتواند بدین طریق به فیلم خویش عمق ببخشد. «جو کارناهان» کارگردان فیلم، کاملا می توانست مسحور فضا،مکان، گرگ ها و حوادث اکشن فیلمنامه شود اما او هوشمندانه در میان اتفاق های جذاب و پر تعلیق فیلم که حادثه و اتفاق آن لحظه می تواند محوریت آن سکانس باشد،عامدانه به سراغ شخصیت هایش می رود،اجازه می دهد خاطره های کوچکی از گذشته شان تعریف کنند، از عشق ها و حسرت هایشان بگویند تا شخصیت خودشان را بیشتر در مقابل چشمان تماشاگر بسط دهند. خاکستری به راحتی می توانست به آن دسته از فیلم های ابلهانه ای تبدیل شود که عده ای در منطقه ای گیر افتاده اند و موجوداتی وحشی می خواهند دخلشان را در آورند اما صاحب اثر به هیچ وجه اجازه نمی دهد که این عوامل برفیلم سایه بیندازند و زیرکانه فیلم را از ورطه آثاری جذاب با ریتم سریع ولی سطحی و پوچ می رهاند.نمونه دم دست این قضیه فیلم Taken ساخته «پیر مارل» با بازی همین بازیگر نقش «آتوی» یعنی لیام نیسون است.کارگردان این اثر فیلم را پر از صحنه های بزن بزن و اکشنی می کند که شخصیت نقش اول آن همچون انسان بزن بهادری قدرتمند، همه انسان های شرور و خلاف کار را یکی پس از دیگری شکست می دهد و در نهایت به دختر دزدیده شده اش می رسد.اما حالا نگاه کنید به شخصیت آتوی با بازی همین بازیگر در فیلم خاکستری. مونولوگ ابتدایی و تاثیرگذار او در افتتاحیه فلیم با آن موسیقی کم حجم و سنجیده،دیالوگ ها و عملکرد او بلافاصله بعد از سقوط هواپیما بیننده را مجذوب این شخصیت می کند طوری که تماشاگر می داند میان این تعداد اندک انسان هایی که بعد از سقوط هواپیما جان سالم به در برده اند انگار او با بقیه فرق دارد،با تجربه تر است و سختی های زیادی کشیده.آتوی بعد از سقوط هواپیما به یکی از سرنشینان در حال مرگ درباره حسی که او درگیر آن است و احساس او در مقابل مرگ و پیش بینی چگونگی مواجهه او با لحظات پایان زندگی اش نکاتی را گوشزد می کند.او با بیان چنین دیالوگی چنان فضای فیلم را مجذوب خود می کند که افراد گروه، به همراه تماشاگران فیلم ،حسی از پختگی را در شخصیت او به وضوح می بینند.لحن بیان دیالوگ ها که آرام،با صدایی خش دار و مطمئن بیان می شوندکمک شایانی به کارناهان می کند تا بتواند از شخصیت آتوی یک قهرمان زخمی و جذاب تمام عیار بسازد. انگار او تمام حالاتی که برای آن فرد رو به مرگ توضیح می دهد را قبلا تجربه کرده،مردن را چشیده و دوباره با کوله باری از تجربه به دنیای افسرده اش بازگشته است.
«تالگت» هنگام عبور از آن پرتگاه مخوف عینکش به ته دره می افتد ، در این هنگام دوربین برای لحظاتی صحنه را به صورت اسلوموشن نمایش می دهد. حس این لحظه و در ادامه برخورد او با درخت و جان دادنش همراه با موسیقی که صحنه را از روح خود پر می کند، نوعی مرثیه سرایی برای انسانی است که در نبردی نابرابر با طبیعت وحشی رنج می کشد، می شکند و در نهایت به شناختی بهتر از خود و جهان پیرامونش می رسد.تالگت هنگام مرگ تصویر دخترش را می بیند که موهایش را به صورت او می کشاند، درست مانند توصیف همان لحظه ای که او در میانه های فیلم از دوست داشتنی ترین و بهترین لحظه های زندگی اش از آن یاد می کرد،این صحنه خود گواهی بر درستی حرف آتوی در دقایق ابتدایی فیلم به آن مردی است که پس از سقوط در هواپیما جان می داد هم هست.
در طول فیلم چندین بار شاهد حمله وحشیانه گرگ ها به آتوی و دوستانش هستیم.کارگردان بین هر حمله ،به شخصیت هایش کمی فرصت می دهد تا با هم صحبت کنند، از درد هایشان بگویند و شگفت زده از موقعیتی که در آن گیر افتاده اند شکایت کنند. کارگردانی صحنه های یورش گرگ ها و سکانس های مربوط به هم نشینی بازماندگان هواپیما، باهم کاملا متفاوت است.کارناهان ریتم سریع،برش چکشی نماها همراه با موسیقی پرحجم و ضرب دار را در فصول جنگ گرگ ها با انسان بر می گزیند و آگاهانه بعد از حضور گرگ ها و نزاع آن ها، با نمایش نماهای دور از انسان که مهجور، مستاصل و تنها در میان این طبیعت درنده تک افتاده به کارگردانی خود تشخص می بخشد. به یاد بیاوریم نماهای دور فوق العاده از آتوی بعد از مرگ آخرین بازمانده گروه ، نمای نسبتا دوری از او در میان شاخ و برگ در ختان همراه با موسیقی آرام و اندوه باری که به خوبی هر چه تمام تر تنهایی و شکست او را نمایش می دهد. حالا نگاه کنید به فصل نفس گیر تعقیب و گریز گرگ ها با آتوی و «هندریک» که در نهایت منجر به گیر افتادن او میان صخره ای در رودخانه و خفه شدنش می شود.کارناهان در سرتاسر این سکانس کلیدی که طول زمانی آن تقریبا سه دقیقه است بیش از شصت برش می زند.این برش های پی در پی و همچنین استفاده بجا از دوربین روی دست ریتمی تند و سریع را نتیجه می دهد و فضای رئالیستی اثر را تشدید می کند.
«جو کارناهان» برای به تصویر کشیدن قصه آدم های خاکستری در فضایی سرد،زیر بار هیچ جلوه ویژه کامپیوتری در خلق برف و کولاک نرفت.او لوکیشن فیلم را به منطقه اسمیترز در ایالت بریتیش کلمبیا در کانادا انتقال داد.ناحیه ای با دمای منفی چهل درجه سانتیگراد که کاملا هماهنگ با آب و هوای منطقه سردسیر آلاسکا باشد. کولاک های شدید برفی که در فیلم مشاهده می کنیم همه واقعی اند و رنج بازیگران فیلم در تحمل سردی آب و هوا کاملا حقیقی است.لیام نیسون برای نزدیکی به شخصیت آتوی و فضای فیلم و درگیری با گرگ ها حاضر شد خوردن گوشت گرگ را تجربه کند تا به حسی ملموس تر از شخصیتی برسد که در وسط آلاسکا گرگ می کشد و گوشت آن را کباب می کند و می خورد.
کارگردان در میان این فضای درنده و خونین، عشق را فراموش نمی کند. تصویر های گاه و بی گاه همسر آتوی که همچون راهنمایی برای مسیر پر پیچ و خم او خود نمایی می کند. حسرت از دست دادن عشق و فقدان رابطه عاطفی، آتوی را تا مرز خودکشی می برد اما این نجواهای همسرش است که در لابه لای خاطراتش با او همیشه برای ادامه این مسیر طاقت فرسا به او امید می دهد.در طول فیلم چندین بار دیالوگ «نترس» را از زبان همسر اتوی خطاب به او در ذهنش می شنویم این دیالوگ و نحوه نمایش آن که آشکارا فیلم تحسین شده «چشمه» ساخته «دارن آرونوفسکی» را به یاد می آورد، نگاهی والا و لطیف به زن(معشوق) دارد. زن در این نگاه، انسانی است که با مرگ خویش به نگاهی پخته تر در قبال حقیقت رسیده و پی در پی همچون راه بلدی وفادار به همسرش(مرد قصه-عاشق) که چند پله از او پایین تر است یاری می رساند. «ایزی» با بازی «ریچل ویسز» در فیلم چشمه بارها در اوهام همسرش ظاهر می شود و دیالوگ «تمومش کن»(finish it) را بیان می کند. در خاکستری همسر آتوی مدام به او گوشزد می کند که در حین پیمودن این مسیر نترسد(Don’t be afraid). انگار زنان چون معشوقانی دلسوز و با تجربه این راه را تا انتها رفته اند و به همسرانشان چون عاشقانی سرگشته کمک می کنند تا این راه را تا انتها بپیمایند و به وصال آن ها برسند. پایان چینن فیلم هایی چیزی جز مرگ شخصیت اصلی اثر نیست که خود آغاز رهایی و رستگاری اوست اما کارناهان نبرد پایانی آتوی با گرگ آلفا،همان گرگی که زوزه اش در ابتدای فیلم مانع خودکشی او شد را به بیننده نشان نمی دهد چرا که این جنگ نابرابر که به احتمال قوی آتوی بازنده آن است نتیجه اش مهم نیست آن چه اهمیت دارد رفتن این مسیر تا آخر است که آتوی قهرمانه تا انتهای راه آن را پیموده است.