جُرم
نقدِ" جرم"
فیلمِ مسعود کیمیایی
" عقلانیت زیر سوال!"
فیلمنامه یکی از مشکلات اساسی فیلم های اخیر "مسعود کیمیایی" است،این مشکل در مورد فیلمسازی متاسفانه دیده می شود که اصول دراماتیزه کردن درام و پرداخت درست شخصیت پردازی شخصیت های داستان را بلد است.ایجاد چالشی نفس گیر درقصه و اوج و فرود داستان کاری است که او بارها آن را انجام داده است.اما این سوال پیش می آید که کیمیایی در این دوران فیلمسازی اش چرا چنین لحن و خط قصه ای را برای فیلمنامه هایش بر می گزیند؟فضایی گنگ و وهم آلود،داستان هایی که به سختی می توان نام قصه را بر آن ها گذاشت،دیالوگ هایی قصار گونه که غالباً در کلوزآپ گرفته می شوند تا حداکثر تاکید بر روی آن ها باشد.وجود شخصیت هایی مخوف که مدام پشت پرده توطئه می کنند، وجود حفره های منطقی در فیلمنامه که عقلانیت اثر را زیر سوال می برد،خسّت در دادن اطلاعات به تماشاگر در دنبال کردن داستان،وجود ابهام هایی شدید در قصه ،رفتن به سمت فضاهایی است که بیننده به سختی می تواند با فضای فیلم ارتباط برقرار کند.
شخصیت پردازی درست و کامل یکی از عوامل حیاتی داشتن یک فیلمنامه قدرتمند و تاثیرگذار است.آدم های "جرم" تنها بوسیله دیالوگ در پی اثبات و نمایاناندن شخصیت خویش اند.عدم پرداخت درست شخصیت ها به ویژه رفعت خان که مدام تماشاگر باید این سوال را از خود بپرسد که چرا و طبق کدام صحنه باید ایشان را فردی بامرام ،باتجربه و پیر زندان بپذیرم؟صرفا با قرار دادن یک سری دیالوگ های مرامی آیا این پذیرش صورت می گیرد؟رفعت خان به واسطه کدام پیشینه برای رضا فردی قابل احترام است؟رفعت خان چرا باید با ملایمت در قبال وضعیت درب و داغان رضا بعد از تزریق مواد به او با نوچه هایش برخورد کند؟رفعت خان قرار است مرکز ثقل زندان باشد.زندانیان خسته و ناامید قرار است در کنار او و سخنانش مأمنی پیدا کنند.عدم پرداخت درست این شخصیت باعث می شود که مرگ او هیچ نقطۀ اوجی در فیلمنامه پدید نیاورد چرا که اصول مردانگی رفعت خان توسط بیننده نه تنها درک و لمس و دیده نشده بلکه وجه کاریکاتور گونه و اغراق شده ای تنها به وسیله دیالوگ به بیننده منتقل شده است.
موقعیت رئیس زندان هم بسیار متناقض نماست.فردی که رئیس بند زندانیان سیاسی و گرو های چریکی ضد رژیم شاهنشاهی است مطمئنا آدم خبیثی است و از چندین فیلتر ساواک و اطلاعات رژیم شاه گذشته است و به طور حتم دستانش به خون این ملت آلوده است.اما همین جناب مسئول با زندانی ها در یک مکان مشترک حمام می کند و در یک چرخش کامل شخصیتی ناگاه در ردای یک فرد مردمی به رضا می گوید که هر کجا مردم هستند با آن ها باش.این مسائل ریز پیکره فیلمنامه را در هم می شکند و باعث بوجود آمدن فضایی مشوش می شود که در آن ناگهان هر کسی ممکن است هر چیزی بگوید و هرکاری را انجام دهد بدون هیچ دلیل و پیش زمینه ای.
پرداخت "رضا سرچشمه" از این لحاظ دچار مشکل است که او را مدام و پیوسته در تقابل با شخصیت های متفاوت می بینیم که با آن ها در حال گفتگو است.:بعد از قتل اولیه به زندان می رود،برخورد با زندانیان،نوع رابطه اش با رفعت خان و دیالوگ های کلیدی رضا درباره نان حلال و نصایح رفعت خان به او،دیدار با نیکی کریمی که قرار است پیام رسان مرگ مادر باشدبا دیالوگ هایی تاکیدی و گل درشت،دیدار با سیامک انصاری درباره خروج از زندان و تاکیدی چندباره بر روی دیالوگ "منم باهاتم" (سیامک انصاری اشتباه ترین گزینه برای این نقش است.بازیگر کمدی سریال های مهران مدیری چه تناسبی با این فضا و فیلم دارد؟)،خروج از زندان،رفتن نزد لعیا زنگنه و عشق قدیمی،رفتن پیش اکبر معززی و حسرت گذشته و اندوه به خاطر ظلم،همراهی با ناصر،رفتن به پیش قاسم خان،رفتن پیش همسر و پسرش. برخورد های رضا با شخصیت های متفاوت و گذر از آن ها و قرار گرفتن در موقعیت جدید بعدی قرار است پازلی باشد از تکه های بیشمار شخصیت رضا که در آخر کنار هم یک مجموعه را تشکیل دهند.ما رفتاری جداگانه از برخورد در مقابل این افراد را از رضا نمی بینیم. همین تنوع موقعیت ها، شخصیت رضا را نه تنها منسجم بلکه تکه تکه می کند.دیدارهای متعدد رضا با افرادی که در گذشته اش نقش داشته اند و گذر از آن ها و رسیدن در موقعیت جدیدتر و فراموش شدن شخصیت قبلی در کلیت فیلم خود نوعی از هم گسیختگی و چندپارگی به وجود می آورد.این عامل خود به کم رنگ شدن وجود قصه در منطق درام و نهایتا ریتمی کند را منجر می شود.این چه گونه شخصیتی است که بعد از بیرون آمدن از زندان پیش کسی می رود که مسبب 2 سال اسیری او در زندان بوده(قاسم خان) و بعد بدون هیچ گونه شک و گمانی دوباره مأموریتی از او می پذیرد و با رفیقش به جنوب می رود(مگر به سیامک انصاری نمی توپید که شما با من چه کردید؟)،مسیری طولانی را می پیماید و بعد درست درلحظه شلیک گلوله به خاطر دیالوگ های افجه ای(جمشید مشایخی) متحول می شود.عینک و روزنامه خریدن رضا بعد از خروج از زندان تنها نشانه هایی است که می توان با آن تحول رضا در لحظه ترور افجه ای را توجیه کرد،اما آیا خرید عینک(نمادی برای بهتر دیدن شرایط جامعه) و روزنامه(نمادی برای افزایش آگاهی)و قدم زدن به همراه ملیحه از کنار دیوارهایی که کنار آن عده ای کارتن خواب ِمعتاد بیتوته کرده اند و در کنار همه این ها دیالوگ های مهم افجه ای درگفتگویش با تلفن که تصادفا و بر اساس تئوری بزنگاه درست در لحظه ورود رضا به اتاق افجه ای در حال شنیدن است دلایلی کافی برای دگرگونی رضا در شلیک نکردن به سمت افجه ای است؟این رضا نبود که از قاسم خان بعد از زندان پول گرفت و این پول ها را سخاوتمندانه تقدیم همسرش ملیحه کرد؟این رضا نبود که ناصر را همراه خود کرد تا با او به سفری طولانی به جنوب بروند؟این تناقضات در رفتار رضا او را از قالب یک شخصیت بیرون کشیده و به ورطۀ انسانی کاملا غیرقابل پیش بینی می کشاند که به هیچ عنوان گذشته و حال و آینده اش به هم مربوط نمی شوند.
قاسم خان قرار است نماینده مافیای اقتصادی و دست های پشت پرده باشند که عده ای جوان را اجیر می کنند که به ازای پول برای آن ها آدم بکشند و بعد این جوان ها به آگاهی می رسند و بر علیه رئیس خویش می شورند.این مسئله دقیقا در فیلم "حکم" کیمیایی با پرداخت و بیانی بسیار بهتر بیان شده است.چه لزومی برای عنوان دوباره آن است؟شباهت محسن و رضا(هر دو پولاد کیمیایی)در برخورد با حد میثاق(خسرو شکیبایی) و قاسم خان(مسعود رایگان) غیر قابل انکار است.
قاسم خان در گفت و گویش با رضا مدام در حال اشاره به جنگ و جبهه ای است که معلوم نیست به کدام واقعۀ تاریخی اشاره دارد؟ وجود پراید،کولر گازی و دیالوگ های قاسم خان در مورد جنگ و جبهه به منطق رئال داستان خدشه ای اساسی وارد می کند.توضیح و تفسیر این موارد با این توجیه که این ها کد هایی هستند از سوی فیلمساز برای تماشاگر در کمک به تعمیم دادن و ارجاع آن به زمان حال، کاملا استدلالی خارج از منطق قصه و بی ربط است.
در پایان "جرم" این سوال در ذهن ما دوباره مرور می شود که درد فیلمنامه در فیلم های اخیر استاد چگونه قابل درمان است؟فیلمنامه هایی که با حفره هایی عظیم چه از لحاظ منطق داستانی،چه از لحاظ نوع پرداخت شخصیت پردازی دارای اشکالاتی غیرقابل چشم پوشی است چگونه قرار است به یک فیلم فوق العاده تبدیل شود؟.همان یک پلان راه رفتن رضا با ناصری که پایش می لنگد در صلات ظهر در آن جاده بیابانی که در کنار آن ماشینی انگار خراب شده و زیر آفتاب سوزان نای نفس کشیدن ندارد، مثال کوچکی است برای توانایی های بی نظیر مسعود کیمیایی در کارگردانی و گرفتن قاب های بی بدیلی که زیبایی آن در سینمای ایران غیرقابل کتمان است.اما با یک یا دو گل که بهار نمی شود.خلق سکانس مار توشکه و دیالوگ های بی نظیر ناصر برای کسی که اعتبار و آبروی سینمای ایران است که دیگر کاری ندارد.