برای عبور از تاریکی محض و رسیدن به سپیدی اُمید،باید جسارت و شوری دیوانه‌وار داشت. برای به تصویر درآوردن عمق غمگین تراژدی باید صحنه‌ای مهیب را به نمایش گذاشت و با جرئت از آن «عبور» کرد. همین عبور از اندوه محض، همین جنون هنرمندانه برای محو کردن کاراکترهای اصلی که سه مرکز ثقل مختلف را می‌سازند «هنر» می‌خواهد. فیلمساز تاثیر رخداد تراژدی را به رویدادهای پس از آن موکول می‌کند و دوربین را به سرعت به مسیر روایت اصلی برمی‌گرداند تا پس‌لرزه‌های سنگین دو فاجعه‌ی فیلم به جای تمرکز روی دو نقطه‌ی حساس در سرتاسر اثر پحش شود. این راهبرد، فیلم را به آزمون خطرناک نمایش «فقدان» می‌رساند که پرداخت و خلق این موقعیت ظریف، کار هرکسی نیست اما کارگردان سرفراز فیلم را از این جاده‌ی پرپیچ‌و‌خم بیرون می‌کِشد و در نمایش موثر فقدانِ شخصیت، پایان فیلم را تبدیل به یک تراژدی سه‌گانه‌ می‌کند که در مضمون و محتوا به وحدت رسیده‌اند.استفاده‌ی به جا و مختصر از موسیقی ـ این عنصر طرد شده در نمایش رئالیسم ـ که با کارکردهایی سنجیده در مدت‌زمانی بسیار محدود در فیلم حضور دارد، چشم‌انداز مخاطب را در فهم تنهایی سه شخصیت عمیق‌تر می‌کند. رفتن به سمت دنیای کودکان و نمایش احساسات متفاوت آن‌ها در بستر معضل جهانیِ مهاجرت‌های اجباری و کوچ‌های ناخواسته یکی از چند وجه قابل‌بحث فیلم است. تجربه‌ی زیست کاراکترهای مظلوم و هنوز به بلوغ نرسیده‌ی فیلم که در دریای بی‌کران جنایت،تحقیر و توهینِ لحظه‌به‌لحظه، دست‌وپا می‌زنند تنها با سکوت و نگاه‌هایی خیره به بلندترین حد اعتراض در برابر این رویای محالِ به چنگ‌آوردن یک زندگی بهتر می‌رسد. همان یک لحظه‌ی به یادماندنی در دقایق پایانی فیلم که پرچم آمریکا در اهتزازی سخیف به نمایش درمی‌آید یکی از بزرگترین نماهای فیلم و نمایش‌دهنده‌ی مسیر طی شده به این مقصد ایده‌آل است. مسیر رسیدن به این «رویای‌طلایی» دروغ از خون،قتل،تجاوز،آواره‌گی،گرسنگی،در‌به‌دری،مرگِ‌عشق و حس مرگ‌بار ذلت می‌گذرد و در نهایت چیزی که به دست می‌آید نه به عینیت‌در‌آمدن آن خواب‌های شیرین و رنگارنگ بلکه به واقعیت نشستن موج عظیم سرخوردگی و اندوه و تن دادن به یک تجربه‌ی جدیدِ بدبختی در محیطی دیگر است. آن نمای درخشان پایانی، دوربینی که رو به آسمان در دل سیاهی شب، ناظر به زمین نشستن دانه‌های سفید برف است که با مکث فیلمساز، قطع موسیقی و در نهایت خلق سکوت، پایان‌بندی اثر را به اوج می‌رساند که خود بهترین گواه است برای تایید و تحسین فیلمِ نخستِ این فیلمساز بااستعداد و فهیم اسپانیایی. انگار باید تنها در تاریکی شب و زیر نور کم‌سوی چراغ خیابان، دل به این دانه‌های سپید اُمید بست تا تحمل این بار ِ کمرشکن و سنگین رنج و دَربه‌دَری کمی امکان‌پذیر شود.