صدای نه چندان خشن و غیرمعمول «تام‌هنکس» و بهره‌گیری او از معصومیت نهفته در صورتش و همچنین رفتار بی‌آلایش او در اکثر نقش‌هایی که بازی کرده همیشه او را در موقعیتی تبیین می‌کند تا جهان آدمیانی را به نمایش بگذارد که در وهله‌ی اول به هیچ عنوان این انتظار را در تماشاگر بوجود نمی‌آورند که قادرند از سفری «جهنمی» سالم و سربلند سر برآورند. «تام هنکس» همیشه با شخصیتی از درون و برون شکننده، توانسته تنها با تکیه بر قدرت خود در تحمل زجر و مشکلات در راستای داستانِ فیلم‌ها، نقش خود را به اوج برساند و نتیجه‌ی قصه را به مقصدی درست راهنمایی کند. ویژگی اصلی «تام‌هنکس» دقیقا در همین نقطه است که می‌درخشد. او قدرت شکست‌ناپذیری در تحمل بحران داستان از خود نشان می‌دهد. او قادر است در لحظات رهایی کاراکتر از فاجعه‌ی گیر افتاده در آن، تنها با حرکات ریز عضلات صورتش و ایجاد تلاطم در فن بیان و لحن دیالوگ‌هایش، همچنان بعد از رهایی از رنج، مشکلات و زجرهای تحمل کرده در گذشته را در چهره‌اش هویدا سازد. این امتیاز نایابی است که او را در میان بازیگران هم‌نسلش در هالیوود متمایز می‌کند. «تام‌هنکس» تنها با حضور خود در هر فیلمی ـ از متوسط بگیرید تا یک اثر فو‌العاده ـ همیشه در پایان فیلم سکانسی را به قدرت و نبوغ خود در بازیگری تخصیص می‌دهد. او همیشه در مهم‌ترین سکانس فیلم که معمولا در دقایق پایانی اثر برگزار می‌شود؛ ضربه‌ی کاری را به تماشاگر وارد می‌کند و فیلم را نجات می‌دهد. این سکانس به‌خصوص، حکم حسی را دارد که به کمک استعداد و قدرت و انعطاف «تام‌هنکس» در تحریک احساسات تماشاگر، ناجی فیلم می‌شود. در سکانس به یادماندنی «نجات‌سرباز رایان» در نقش کاپیتانی وظیفه‌شناس و فداکار رو به «رایان» در میان هیاهوی گلوله و تفنگ و خون، در دیالوگی تاثیرگذار گوشزد می‌کند که قدر خود و زندگی‌اش را بداند چون که برای نجاتش هزینه‌ی گزافی پرداخته شده است. چهره‌ی مرگ‌بار «تام‌هنکس» در این سکانس همراه با دیالوگی کوبنده که از زبان او بیان می‌شود همچون یک تذکر تکان‌دهنده و جدی برای «رایان» و تماشاگر محسوب می‌شود. فریاد‌های او در فیلم«Cast Away(2000)» هنگام وداعش با آن توپ والیبال در اقیانوس، به ثمر نشستن ایجاد رابطه‌ای انسانی و عاطفی با یک جسم بی‌جان و بی‌روح است که تنها «تام‌هنکس» است که می‌تواند از پس این وظیفه‌ی دشوار برآید. او در نوع حرکات بدن و به خصوص احساسات جاری در چشمانش با ویلسون(همان توپ والیبال) جوری پایه و خشت یک رابطه‌ی عاطفی با یک شیء را می‌ریزد که در لحظه‌ی جدایی خود با آن توپ کذایی، صحنه‌ای منقلب‌کننده و زجرآور پدید می‌آید. تمام هنرنمایی «تام‌هنکس» در این است که او به خوبی می‌داند کِی و کجا و با چه تغییراتی در لحن صدا و میمیک‌های صورتش دست به بروز احساسات بزند. او در «فارست گامپ» در سکانس درخشان وداعش با «جنی» یک دیالوگ عاشقانه‌ی ساده‌ را طوری بیان می‌کند که به یکی از اوج‌های عاطفی او در کارنامه‌اش تبدیل می‌شود. «هنکس» با جسمی تکیده کنار قبر همسرش در زیر یک درخت تک‌افتاده، با در هم ریختن اجزای ریز صورتش در نمایش فروپاشی احساسات کاراکتر و همچنین اشک ریختن نه به سبک داد و فریاد و بغض‌های اغراق شده بلکه آرام و در خود فرو رفته؛ یکی از احساسات‌برانگیزترین وداع‌های تاریخ سینما را به نمایش می‌گذارد. اگر به کیفیت بازی «تام‌هنکس» در این صحنه‌ها توجه کنیم پی به این نکته می‌بریم که انگار فیلم‌ساز به جد، قصد این را داشته تا با تکیه بر بازی او در یک سکانس حیاتی و مهم، پرونده‌ی فیلم خود را ببندد. در فیلم «Saving Mr.Banks(2013)» «تام‌هنکس» می‌کوشد در مقابل خشونت کلامی و کاراکتر تخت و بی‌احساس «اما تامپسون» نقش مردی را بازی کند که  مبتکر و خالق ایجاد کارخانه‌ای است که رویاهای کودکی می‌سازد. «تام‌هنکس» در نقش «والت‌دیزنی» در مهم‌ترین سکانس فیلم ـ صحنه‌ی راضی کردن «اما تامپسون» در خانه‌اش برای ادامه‌ی ساخت فیلم ـ با بهره‌گیری از تُن صدای پایین و چشمانی خیره با تعریف کردن یک خاطره‌ی کودکی بوسیله‌ی یک مونولوگ طولانی با به‌کارگیری مکث‌های متعدد در جمله‌ها، احساسات نهفته در کلمات را زنده می‌سازد و این سکانس فیلم را تبدیل به مهم‌ترین تکه‌ی اثر می‌کند. شخصیتی که او از «دیزنی» می‌سازد مردی صبور،متین و آداب‌دان است. حالا «تام‌هنکس» در جدیدترین فیلم خود «Capitan Philips(2013)» بعد از دو ساعت زد و خورد و گروگانگیری، در کنار بروز احساسات شدید مسئولیت‌پذیری به عنوان یک کاپیتان کِشتی، زیر مشت و لگد و اسلحه‌ی گروگانگیران، تمام فیلم تاب می‌آورد تا خود را به سکانس نهایی و طلایی اثر نزدیک کند. سکانس معاینه‌ی پزشک از کاپیتان پس از نجات پیدا کردن از جهنم مرگ، از اوج‌های بازی «تام‌هنکس» در این چند سال محسوب می‌شود. کاپیتان فیلیپس شوک عظیم بحران و مصیبت وارد شده به خود را با سکوت و دیالوگ‌های بریده‌بریده‌اش به نمایش می‌گذارد. «تام‌هنکس» در حالی که در آن لحظات تلخ و برزخ‌گونه ـ گیر افتاده میان خیال مرگ و عینیت زندگی ـ از خانواده‌اش می‌پرسد و آنی بغش می‌ترکد و اشک‌هایش سرازیر می‌شود. این سکانس درخشان به یُمن بازی قدرتمندانه‌ی «تام‌هنکس» کارکردی همچون یک فرود آرام برای فیلم دارد .بعد از نزدیک به 2 ساعت استرس و فشار  روحی، هم بازیگر و هم تماشاگر با اشک‌هایشان، عقوبت رنج فیلم را به سرانجام می‌رسانند. «تام‌هنکس» بازیگری است که با نقش‌آفرینی‌اش در هر فیلم سینمایی، «قدرت حضور» را به رُخ می‌کشد.