فیلم پر از پیچش‌های غافل‌گیرانه‌ی داستانی و چرخش‌های رفتاری است. توطئه پشت توطئه. نقشه‌های پیچیده‌ای که مدام یکی پس ‌از دیگری فلسفه‌ی وجودی‌شان معلوم می‌شود. تمام این دسیسه‌ها به نحو احسن بدون حتی یک ایراد توسط شخصیت زن داستان با دقت طراحی و اجرا می‌شوند. اِیمی تک و تنها می‌تازد و کسی جلودارش نیست. اگر «کوین‌اسپیسی» در «هفت» مرموزانه با دلیلی مذهبی‌ ـ فلسفی یکی‌یکی طعمه‌هایش را به قتل می‌رساند از آن طرف «مورگان‌فریمن» و «برد پیت»ی وجود داشتند که پا‌به‌پای او می‌آمدند اما این‌جا پلیس کیلومترها از نبوغ بدمن داستان عقب است و حتی قدرت این را ندارد که بتواند حدسیات خود را از مظنون اصلی پرسش کند. یک سوال ساده که در این بین بی‌جواب می‌ماند این است که این نقشه‌ی پیچیده برای قاتل نشان‌دادن «نیک» طراحی شده بوده اما وقتی ورق بر می‌گردد و ایمی داستان ربوده‌شدن خود را توسط معشوقه‌ی سابق خود تعریف می‌کند قطعا باید تضادی در منطق و تناقضی در دلایل او باشد که هست اما فیلم اجازه نمی‌دهد که کاراگاه او را سوال‌پیچ کند تا از این طریق هدف فیلمنامه و فیلم تغییر نکند. توجیه این موارد چیزی نیست جز فشار رسانه‌ها و جلوگیری از زیر ذره‌بین‌رفتن بیشتر گره‌های فیلمنامه و درست در این لحظه فیلم سقوط می‌کند. خلق معما و کشف راه‌حل آن به همراه تصویر کردن این خالق مقتدر و در نهایت پیروزی او. همه‌ی انتظار ما از فینچر همین است؟ اینکه فیلم پر از جذابیت و اتفاق باشد؟ باید نیروی قدرتمند فیلم برای پایه‌ریزی منطق چینش این رخدادهای پی‌در پی تحسین شود؟ این پوسته‌ی جذاب که نبوغش در نمایشی که راه می‌اندازد پیداست کی قرار است هسته‌ و عمق کاراکتر خود را به نمایش بگذارد؟ فیلم مجذوب این پوسته‌ی بیرونی است و اهمیتی به درون آن نمی‌دهد. جزئیات بسیاری از نقشه‌ی پیچیده‌ی ایمی نشان داده می‌شوند. درکنار این ماجراهای تعلیق‌آمیز، دوربین رسانه‌ها و خبرنگاران تشنه برای شایعه‌پراکنی فضای فیلم را آنقدر شلوغ و پرهیاهو کرده‌اند که فیلمساز حواسش دیگر به پرداخت شخصیت‌هایش نیست. کاراکتر سرد و بی‌روح بن‌افلک در پایان یک بازنده‌ی تما‌م‌عیار دوست‌نداشتنی است. بیچاره‌ای که حتی مخاطب برای باختش اهمیتی قائل نیست. کوه‌ِ یخ. بی‌احساس و صورتی با نمایی از سنگ. در کنار شخصیت بی‌منطق «دیزی» که فقط هست تا باشد. توضیح رفتاری عملکردش در قبال ایمی به شدت زیر سوال و غیرقابل‌باور است تا فقط بهانه‌‌‌ای باشد تا تصویر ایمی را در قامت یک هیولای بی‌شاخ‌و‌دم تماشا کنیم.